غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

شیب۱۸- ضدآگاهانه

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ۰۳:۰۸ ب.ظ

خب حساب کردم دیدم حدودا بیست روز وقت دارم. بیست روز کم نیست. اصلا کم نیست. طی جریان #بیایید مشکلات را فرصتی برای پیشرفت ببینیم تصمیم گرفتم بجای آه و ناله بگم بیست روز وقت دارم. انگار که خبر خوبی باشه. خب واقعا می‌تونه خبر خوبی باشه. میشه حداقل یه داستان بلند نوشت تو این مدت. نمیشه؟ نیمه بلند چی؟ یه چیزی بالاخره میشه دیگه!

ولی حقیقتا از هر ایده‌ای تهی‌ام. اینکه از بقیه توقع داشته باشم بهم ایده بدن هم به شدت احمقانه است (وی همچنان ته دلش امید دارد که یکی پیداش شه بگه نه بابا کجاش احمقانه است بفرما این‌هم ایده :/ ) و اینکه.... 

خب بذارید اینطوری بپرسم: شما یه در رو باز می‌کنید. پشتش یه دنیای جدیده. اون دنیا چه شکلیه؟

  • میخک

نظرات  (۴۸)

بیاین داستان بسازیم XDDD

پاسخ:
فقط دنیای جدید رو واسه من توصیف کنید هم من راضیم :`)

دنیاییه که رنگ غالبش سبزه، بوی غالبش وانیلی و تلاش کردن انسان نفس کشیدنشه. یعنی اگر حرکتی نکنه از زندگی باز میمونه. 

پاسخ:
خییییییلیییییی ممنون :)
جالب به نطر میاد :دی
اگه بیشتر بگید ممنون‌ترتر هم میشم. کلا هرجور ایده‌ای رو خریدارم 
باتشکر
  • حمیدرضا ندیری
  • پس شیب 17 چی شد؟

    پاسخ:
    حذف شد

  • حمیدرضا ندیری
  • یه دشت سبز؟

     

    ایده که دست من و یکی دیگه نیست. ایده هم هیچ وقت حتی تا الان کشف نشده از کجا میان. با این که منطقی هستن ولی منشاشون معلوم نیست. سعی کنید ببینید و بشنوید...

    به اطرافتون...

    پاسخ:
    خب ممکنه از این نظرات بیاد 😶😶😶

    دشت سبز تا کجا؟ تا بی‌نهایت؟ هیچکس و هیچ‌چیز دیگه‌ای لونجا نیست؟

    درو باز کنیم یه دنیای جدید باشه ؟؟؟

    یعنی چی مثلا؟

     

    یعنی اصلا زمین نباشه  ؟؟؟

    پاسخ:
    آره دیگه یه دنیای جدید
    بستگی داره تو ذهن تو معنی دنیای جدید چیه
    توی یه سباره‌ی دیگه؟ یه فضای دیگه؟ یه بعد دیگه؟ یه زمان دیگه؟ یا هیچکدوم؟

  • حمیدرضا ندیری
  • همیشه وقتی به یه در فکر میکنم، پشتش هم یه دشت سبز جادویی تصور می‌کنم (شاید از تاثیرات دیدن انیمه PET) باشه. نمیدونم! من چه بدونم آخه؟ فکر کردید ایده‌هامو رایگان میفروشم؟ اگه خودم به چیزی برسم که امان نمیدم و خودم مینویسم. هرچند وقتی فهمیدم چطور ایده‌ها رو بگیریم ایده‌ها هجوم آوردن...

    پاسخ:
    مغازه‌ی ایده فروشی!!! ایده‌ی خیلی خوبیه :))

    خب روشش رو به ما هم بگن خب :`(

    سلام و رحمت

    این یه داستان،یا حتی روزنگاری بنویسین از همین برهه

    من نمی‌دونم ۲۰ روز دیگه چه خبره ولی اگه نقطه عطف یا تاریخ رخ دادن امر خاصیه

    از همین زمان قبلش بنویسید ولی بدون تمرکز روی اون تاریخ و اتفاقی که منتظرشید،یعنی به چشم روزهای انتظار بهش نگاه نکنید

    این مدت،حتی بدون تکیه به اون نفطه عطف خودش یه بخشی از زمان عمره و می‌تونه دارای یه معنا و ارزش مستقل باشه

    مثلا از همین بیست روز یه چیزایی بکشید بیرون :)

    خواهش می‌کنم بگید که متوجه شدید منظورم رو ⁦༎ຶ‿༎ຶ⁩

     

     

     

    پاسخ:
    سلام
    بله نقطه‌ی عطفه
    اوهوم....
    چشم نکته‌سنج میخواد واقعا....

    این در به مرکز زمین باز میشه.

    پاسخ:
    که پر از گدازه است یا گفته‌های کتاب علوممون دروغ بوده؟
  • حمیدرضا ندیری
  • عه علیه :) علــــــــــی =)

    یه دنیایی که مذکر نداشته باشه 

    وای چقدر من راحت میشمممم

    و دشت سبز و یه کلبه جنگلی بدون خطر حیوانات و اینا و غذای آماده هم خوبه 😂😂

     

    پاسخ:
    یاد جنگجویان آمازون افتادم😶
    اوم.... کل دنیاش این شکلی باشه یا فقط یه بخشش؟

    یه دشت بزرگ. خیلی بزرگ مثلا.

    به رنگ آبی غالب آسمون.

    و هیچ موجود زنده‌ای.

    فقط طبیعت.

    پاسخ:
    خسته کننده نمیشه؟

    چیز...

    هان...

    به یاد فیلم ۱۰۰ نفر ، درو باز کنی بری یه جایی که زمانش سریع تر از زمین بگذره...

    مثلا بعد از یه هفته دوباره از دره بریم تو ببینم ۳۰۰ سال گذشته مثلا...

     

    پاسخ:
    خب صرفا رفت و آمد به دنیا معنا داره؟ خودش داخلش عادیه؟

    @عشق کتاب حواسم هست هنوز جواب منو ندادیا😂😂😂

    پاسخ:
    ؟
  • حمیدرضا ندیری
  • بفرما قدرت مغز خوانی هم که دارید. مغازه ایده فروشی خودش یه ایده خیلی قشنگه! اصلا نمیدونم قبل از این کسی بهش پرداخته یا نه. حالا این که چیزی نیست. میشه پرورشش هم داد. مثلا ایده یکی از چیزهایی باشه که مردم به خاطر این که نون حلالی در بیارند ایده‌های خودشون رو میفروشن و بابتش طلا میگیرن. قشنگ و رنگارنگ نیست؟ هرچند یه مقدار ظالمانه است.

    پاسخ:
    این رو ببینید

    نمی‌دونم ولی اون زیر، یه تمدّن جدید وجود داره. شاید هم خیلی جدید نباشه...

     

    + حمیدرضا. :)))

    پاسخ:
    ام... یه شهر زیرزمینی و اینها؟ 
    چه جور موجوداتی اونجا زندگی میکنن آیا؟

    داخلش و همون دشت سر سبز با کلبه و اینا در نظر میگیریم 😆😆

    #اوووج تخیل

    پاسخ:
    خسته نمیشی یه عمر تو دشت خالی با فقط یه کلبه زندگی کنی؟

  • حمیدرضا ندیری
  • علی اتک آن تایتان دیدی فکر کنم =)

    پاسخ:
    اگه دیدن منم دوست دارم نظرشون رو درموردش بدونم :))
  • حمیدرضا ندیری
  • هرچند تو بن تن هم یه شهر زیرزمینی بود ولی دیگه بالای نود درصدشون موجودات فضایی بودن...

    پاسخ:
    من یاد شهر پاتما افتادم

    تا اینجا دوتا گزینه شد:
    ۱-دشت
    ۲- زیرزمین
  • حمیدرضا ندیری
  • چون روی زمین شاید یه مقدار انسان‌ها تبعیض آمیز باهاشون رفتار می‌کردند.

    پاسخ:
    واو :))
    چه قشنگ

    موجوداتش غریبه نیستند. انسان هستند. انسان‌های فوق نخبه، چندصدساله و البته خطرناک.

     

    + اتک آن تایتان ندیدم حمیدرضا، ولی کلّه‌پاچه خوردم. فکر کنم بی‌تأثیر نباشه. :دی

    پاسخ:
    کمبود ویتامین دی هم دارن حتما😶
    میگم اونوقت چرا اونجان؟ هوم؟


    یه عمر که نه

    یه هفته

    بعدش برمیگردم زمین :دی در آینده

     

    اگه زمین در اینده خیلی نابود بود دوباره برمیگردم همون ور 😂👋

    پاسخ:
    آخه ببین
    داخل اون دنیا....
    اون دنیا یه دنیاست میگم! یه نقطه‌ی کوچولو یا یه دشت محدود نیست که! لزومی نداره حتما تمام عمرت اونجا باشی. حتی لزومی نداره موجوداتی باشن که تمام عمرشون اونجا زندگی میکنن. ولی دزک کنید این یه دنیاست! جدیده! کاملا جدید! 

    😁😁
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • می‌دونستی یه تئوری توطئه وجود داره به اسم زمین دوناتی؟ :)) که می‌گه زمین مثل دونات، یه حفره‌ی بزرگ وسطش هست که داخل اون حفره کلاً یه زندگی دیگه جریان داره. کامنتا رو خوندم ذهنم اون سمتی رفت.

    پاسخ:
    من گرد نبودن زمین رو شنیده بودم ولی اینو نه دیگه :))

    من دقیقا یاد پاتما افتادم !!!

    پاسخ:
    اوهوم :)

    اینجا هم باحاله کلیک

    پاسخ:
    الان هم یاد فرزندان آب و هوا افتادم
    یا پونیو





    لعنتی انیمه‌ها همه‌ی دنیاها رو مصادره کردن :///

    مثلا وال هاش سخنگو باشن...

    خیلی هم دانا و خوش بیان باشن😂😂😂

    پاسخ:
    دنیای حیوانات سخنگو
    گزینه‌ی سوم معرفی شد
    باتشکر

    یعنی الان که آدما و موجودای زنده هستن خسته کننده نیست؟

    پاسخ:
    نه :))


    حالا اگه به نظر شما هست یه غیر خسته‌کننده‌اش رو پیشنهاد بدین 
    باتشکر
  • حمیدرضا ندیری
  • دنیای حیوانات سخنگو میشه انیمۀ زیبای دیو و پسر

    تازه از رو کتاب موبی دیک هم نوشته شده که به نهنگ یا همون وال مربوطه :)

    پاسخ:
    بهشت حیوانات
    تازه شبیه اون دنیای گربه‌ای که تازه دیدم هم هست...
    همون لعنت به انیمه سازها😫


    احتمالاً نه. احتمالاً اونجا همیشه روز باشه. به خاطر هسته‌ی خیلی بزرگ و آتشینی که داره. خب از نور هسته‌ی زمین هم میشه ویتامین دی جذب کرد! مثلاً.

     

    (احساس می‌کنم تأثیر کله‌پاچه داره از بین میره! من برم بااجازه.)

    پاسخ:
    ولی آسمون نداره که اصلا. مگه اینکه سقفش رو رنگ کرده باشن. گرمشون نمیشه اونجا؟ 

    ببخشید خیلی به حرف کشوندمتون
    ممنونم از همراهی‌اتون :)

    @ندیری

    جاذاااب

    برم ببینمششش

    پاسخ:
    دیو و پسر رو ندیدی؟ خیلی قشنگه :)) دو برابر دیو و دلبر :دی
    فقط پایانش یه خورده همچین بی نقص نیست. در کل عالیه اما

    من تازه شروع نمودم انیمه دیدن 😂😂

     

    عا راستی یه انیمه معرفی کرده بودیاااا

    یادم رفت اسمش چی بود/=

    اکشن هم بود

    پاسخ:
    منم انیمه‌بین حرفه‌ای نیستم فقط سینمایی‌ها رو سعی کردم ببینم


    اکشن سریالی فیت زیرو. بیست و چهار قسمته کلا. 
    اکشن تاریخی هم وینلند ساگا
    (یادم افتاد وینلندساگا رو از قسمت پنج ول کردم. من دیگه چه موجودی هستم :/// )
  • یاس ارغوانی🌱
  • من نفهمیدم چی شد:ا

    پاسخ:
    یه در جل روته. دستگیره رو فشار میدی. باز میشه. وارد یه دنیای جدید و خارق‌العاده میشی. چه شکلیه؟

    هرچیزی بعد از یه مدت خسته کننده میشه.

    بعدش باید دنبال یه چیزی بود که اون خسته‌کنندگیش رو بگیره.

     

    غیرخسته‌کننده... همون دشت خسته کننده نیست... فرض کن تنها صدایی که میاد صدای باده، بارون میاد، سبزه و گندما با باد تکون میخورن. هوای تازه. قشنگه. نیست؟

    و غیرخسته‌کننده، نمیدونم... یه تمدن بهتر و قشنگتر. یا انسانی که به نسخه خوبش رسیده. =) هرچی باشه زنده باشه.

     

    @زری

    شت... جواب میدم. اون موقع که پیام دادی فکر کنم نبودم تو بیان. جواب میدم.

    پاسخ:
    اوهوم....
    خب پس یه تمدن هم پیداش شد. خوبه دیگه :)
    مرسی
  • چوی زینب دمدمی
  • واااای چقد خوب منم بشینم جوابا رو بخونم:))

    متاسفانه در توصیف کردن افتضاحم بخاطر همین خودم جواب نمیدم😂

    پاسخ:
    :`(
  • یاس ارغوانی🌱
  • اوممم یه دنیای پر از لبخند :))

    بدون غم و غصه خوردن. یه دنیای پر از آدمای قوی :))

    پاسخ:
    یکم عینی توصیفش میکنی لطفا؟
  • یاس ارغوانی🌱
  • نمیدونم میدونی برای خودمم غیر قابل تصوره :(

    پاسخ:
    :`(

    @عشق کتاب

    خسته کننده می شه، قبول کن. فکر کن ماریایی نباشه! شاید همین الانش هم نباشه، اما تو ذهنت فکر می کنی هست و همین خوشحالت می کنه، این طور نیست؟ *لبخند تلخ*

  • زهرا بیت سیاح
  • پاسخ:
    مرسی :))


    می‌دونی
    من.... من دنبال یه اتفاقم! یه اتفاق میفته و داستان اصلی شروع میشه. همونجور که خودت تو‌برهم زدن آرامش نوشتی. باید یه شوک‌ وارد شه. یه اتفاقی بیفته.... یه چیزی.... بعد از اون فک کنم ببینم اتفاقه چه معنایی داره و به کجا میبره اصلا داستان رو :/
  • زهرا بیت سیاح
  • نمی‌دونم چرا ولی تموم سرزمین‌های فانتزی من تو جنگلن:)) 

    ولی بهونۀ خوبی برای نوشتنه.

    پاسخ:
    شبیه هم نمیشن اونوقت؟ تکراری نمیشه؟
  • حمیدرضا ندیری
  • خرابش کردن که،

    منظورم تو این دنیا نبود :(

    پاسخ:
    آره ضدحال بود :دی
    ولی خب ما می‌تونیم بدون توجه به اون منظور خودمون رو بنویسیم‌


    میگم آقای ندیری، الان پنج و هفت دقیقه است. من شش و سی و هفت دقیقه میام و میگم که ایده‌ی مغازه‌ی ایده فروشی یه شکل مبهم کلی نسبتا قابل قبولی رو به خودش گرفته. بهتون قول میدم که نزنم زیرش. بااجازه
  • هلن پراسپرو
  • کتابخونه ای که زمان توش متوقف میشه و غذا تا حد بی نهایت داره؟

    اینو دیگه عمرا بتونی بگی خسته کننده است! فقط یه ذره غیرممکنه...

    البته اینکه در رو باز کنی و بری تو دشت هم غیرممکنه. پس اوکی. همین.

    پاسخ:
    عالیه اصلا :)))
    فقط کل دنیا کتابخونه باشه؟
  • زهرا بیت سیاح
  • قطع جریان زندگی روزمره

    بیا دیگه چی می‌خوای؟:))

    پاسخ:
    مرسیی :))
  • حاج‌خانوم ⠀
  • بسم‌الله الرحمن الرحیم

    سلام

    در باز بشه به دنیای بعد ظهور منجی

    اللهم عجل لولیک الفرج

    پاسخ:
    سلام :)
    آمین......

    سلام. سلام.سلام... .:).

    درودبرشما:).

    توی بیست روز میشه ۱۹۸۴اورول رو نوشت!ویکی دیگه مثل وماننددکترجکیل وآقای ویا (مستر)هاید،

    خب،به نظرم وبه دیدهگاهم میشه پشت اون در یه دنیای خاکستری باشه، جایی که فقط وتنها به ظاهر پر زرق وبرقه، پیرزنی اونجا هست که هارو با آبنبات چوبی گول میزنه و از اونا کارهای سخت میکشه، این در به دنیایی میره که اون پیرزن عجوزه قصر زیبای شاهزاده ای رو برای خودش میکنه، شاهزاده روز تاج گذاریش بوده،قصر اون شازده آبنباتیه!

    +خداییش خیلی خیلی خفن گفتم،نه!؟😂😅🎈🌻یکم خیلی خیلی زور زدم براش!😃🌻😄

    پاسخ:
    سلام :)
    این رو قبول ندارم. شاید خود نوشتن ۱۹۸۴ بشه بیست روزه تموم شه اما قطعا حداقل دو سال فکر و تحلیل پشتش بوده. 
    خیلی عالی بود :)) دوست دارم بعدش رو هم بشنوم. اون شاهزاده چی شده؟ الان کجاست؟ کی جلوی پیرزنه رو می‌گیره؟ :`)
    خسته نباشین پهلوان :دی

    اقا از 6:37 گذشت

    الان ساعت تقریبا 9 عه 

    بیا XDD

    پاسخ:
    تا ۶:۲۷ در حال کلنجار بودم
    بعدش دیگه مجبور شدیم بریم بیرون و همه‌چی بهم ریخت :/

    در رو که باز می کنم یه وسیله ای هست که من رو به هرجایی که بخوام میبره و بعد میاره جلوی همون در پیاده میکنه تا برگردم توی حال الانِ خودم :))

     

    من که دیدم تو داستان سازی نذاشتی دیگه خودم نشستم به داستان نویسیِ بداهه بدونِ فکر قبلی درباره بعدش... این ایده من به تو 

    هربار برای هر قسمتش یه ترس خوشمزه ای برای اینکه حالا چیکارش کنم و چی بشه و کی بیاد و کی بره میاد سراغم ولی حالم خوبه با سروکله زدن باهاش... دوست داشتی بیا بخون نظرتو بگو چون میدونم دستی بر آتش داری😊🌷

    پاسخ:
    چه خفن‌طور :))

    چشم. آمدم :دی

    تو اون دنیا همیشه مه هست یا برف می‌باره؛ اون‌جا مردم همه چیز رو فراموش می‌کنن، جز عطر تن آدم‌ها و از همین طریق با هم تعامل می‌کنن، اما گاهی ممکنه این قاعده‌ی فراموشی بهم بخوره، اون هم تنها در یک روز از سال که خورشید می‌تابه...

    پاسخ:
    Such a wow!
    خیلی دوست داشتم توصیفتون رو :`)

    شبیه کوچه های یکی از محله های قدیمی با بافت سنتی شهرمون،

    شایدم همه خونه خاش مثل باغ خیامن،

    با سرستون های قدیمی و منبت کاری،

    احتمالا هم خانوم های قدیمی نشستن رو یه حصیر تو باغ زیر یه درخت با روسری های ترکمن طور دارن قلیون میکشن و خاطره میگن،

    جوون تر ها اونور سر موضوع مهمی بحث میکنن...

    با یه تم سبز اردیبهشتی.

     

     

    پاسخ:
    :````))

    مرسی ازت

    سلام. سلام.سلام... .:) دورد فراوان دوباره و مجدداً:).

    خب دیگه،این دخترکی که از تودر رد میشه ، پسرکی رواونجا میبینه و که تنها اون هیبنوتیزم نشده، وبقیه هیبنوتیزمن وزیروتحت امر وفرمان اون پیرزن هستن،اون پسره همون شاهزادهست که میخواست تاجگذاری کنه،ودخترک کمکش میکنه:).

    +اگه خواستین بیشتر بگم!😅🎈☁

    پاسخ:
    علیک سلامی مجدد :دی
    این فیلم‌نامه رو بدید دیزنی بسازه واقعا :)))

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.