غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

وبلاگ چیست؟ برداشت خودم را می گویم. پنجره ای است برای حرف زدن با دنیا. اینستاگرام عکس محور است در حالی که وبلاگ اساسا نوشتاری است. توییتر تا آنجایی که من خبر دارم از نوشته های کوتاه و بیشتر شعاری تشکیل شده. کاملا برعکس وبلاگ که هر شخص در آن می تواند هرچقدر که دلش می خواهد روده درازی کند. تلگرام یا واتس آپ گفتگو محور هستند. برخلاف وبلاگ که مانند منبری است که از آن بالا می روی و بقیه همه مستمعانت می شوند. کانال های تلگرامی شبیه ترین صفحات مجازی به وبلاگ اند. با این تفاوت که در وبلاگ دهان بقیه را ندوخته ای و امکان تبادل نظر و اشتراک این نظرات با رهگذران هم وجود دارد. تازه، این کانال ها میان انبوهی از پچ پچ ها و چت های روزمره ارزششان را از دست می دهند. البته از حق نگذریم، در زمینه ی خبر رسانی خوب عمل کرده اند. اما وبلاگ فراتر از اعلام اتفاقات روزانه ی جهانی عمل میکند. اساس وبلاگ شخصی نویسی است. حالا این شخص از روزمرگی هایش نوشته باشد یا عقاید و باورهایش، بستگی به خودش دارد. مهم این است که بلاگر پشت پنجره اش ایستاده و از خودش می گوید. ممکن است من در جمله های شخص پیدا باشد یا نباشد. این حرف زدن است که ارزشمند است. خلاصه نکردن خود در یکی دو عکس و هشتک و فیلم های کوتاه سرگرم کننده است که ارزش دارد.  اگر اشتباه می کنم بگویید. اگر نه وبلاگ نویسی قابل جایگزینی با هیچ کدام از صفحات مجازی رایج نیست. 

 

می گویید دیگر وبلاگ ها و پست های ارزشمند پیدا نمی شوند. تا حدود زیادی حق با شماست. اما خب، این شخص است که به شخصی نویسی معنا می دهد! بیایید فکری به حال بلاگر ها بکنیم بحثی کاملا جداست. اینکه چطور می شود جسارت را در خودمان ایجاد کنیم. که حرف بزنیم. از ارزش های خودمان بنویسیم و از اینکه باب میل خیل عظیمی نباشد نترسیم. از آدم بده خطاب شدن نترسیم و باعث نشود حالمان از این محیطی که کسی حرف حق حالی اش نمی شود بهم بخورد و تصمیم به گذاشتن و رفتن بگیریم. آدم های بیان که از سیاره های دیگر نیامده اند. مردم جامعه ی خودمان اند و تمام آن تفکرات را پشت پنجره هایشان فریاد می زنند. دروغ چرا، خود من هم می ترسم. نه از قضاوت بقیه، از اینکه لایق گفتن حرف های ارزشمند نباشم. از اینکه بد بیانشان کنم. کما اینکه قبلا این اتفاق به وفور افتاده و نتایج سوء بسیاری داشته. اما قول می دهم از این به بعد شجاع تر باشم. با مطالعه و تفکر بیشتر خودم را برای هر گذاشتن هر پست آماده تر کنم. چرا که این پنجره بخشی از یک خانه است و این خانه حرمت دارد. فرصتی که به ما داده شده لایق احترام گذاشتن است. حالا این حرمت را بیش از حد هم جدی نگیرید! آنطور که دو ماه یک بار هم پستی نگذارید و هرگونه روزانه نویسی را از بیخ و بن بی ارزش بنامید. ایرادی نگیرید اگر با اهل خانه صمیمانه و بی ریا حرف زدیم و کمی هم چرت نوشتیم.

 

به نظر من، حتی اگر تمام وبلاگ های عالم زرد و بی محتوا شدند هم دلیل بر بد بودن بلاگ نیست. تمام مطالبی که شاید بی ارزش بنامیدشان نشان دهنده ی دغدغه و طرز فکر آدم ها هستند. دغدغه مندی و مبارزه گری را از یاد برده ایم؟ بیایید تغییر کنیم! راه این تغییرات هم جز از حرف زدن و تبادل اعتقادات نمی گذرد. قدم اول هم بیان کردن خود است.

 

خب، حالا بپردازیم به سوال اصلی :« چطور می توانیم وبلاگ نویسی را تبلیغ و مردم را به آن تشویق کنیم؟» در اینجا  تمام پرسش و پاسخ هایمان موجود است. در ادامه هم می توانید جمع بندی من از نظرات شما به علاوه ی نظر شخصی ام را بخوانید.

 

  • میخک

شب کنکور آرام و قرار نداشتم. فقط بخاطر ترس و اضطراب هم نبود. یکهو دلم برای فلانی تنگ شد. برای اینکه به سبک مخصوص خودش دلداری ام بدهد. برای حمایت هایش. برای بودنش. یاد اول محرم پارسال افتادم. چقدر اصرار کرد که همراهش به امام زاده بروم و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که من امسال کنکوری ام و وقت برای هدر دادن ندارم. به او قول دادم بعد کنکور همه چیز را جبران میکنم. نرفتم، نرفتم و امسال کسی نیست که مرا همراه خودش به امام زاده ببرد. نرفتم و دیشب فقط عکسش را در آغوش گرفتم. به هرحال، به هر سختی که بود خودم را وارد کردم که کمی بخوابم. صبحش اما همین که چشم هایم را باز کردم ذکر خدا را روی لب هایم نشاندم. دلم آرام شد. صبحانه ی مغصلی خوردم و تمام وسایلم را سه بار چک کردم تا چیزی جا نمانده باشد. ناخوداگاهم آماده بود که با کوچک ترین بهانه ای یک جنگ تمام عیار راه بیندازد و کامم را تلخ کند. مهارش کردم. از زیر قران رد شدم و راه افتادم.

 

از قبلش با همکلاسی ها صحبت کرده بودم و می دانستم حوزه ی امتحانی هیچ کداممان یکی نیست. هر کدام افتاده بودیم یک گوشه ی شهر. قرعه ی من هم دبیرستان خلبان ذاکر بود. همین محیط مدرسه ای حوزه ی امتحان کمی از فشار روانی ام کم می کرد. پایم را که به حیاط مدرسه گذاشتم دیدم به! رفیق شفیقم نه تنها اینجاست که شماره ی داوطلبی اش فقط در یکانش با من تفاوت دارد. او 02 بود ومن 03. با هم دیگر رفتیم و در میزهای کنار هم نشستیم. تنها که نه اما یکی از مشکلات مسیولین برگزاری آزمون این بود که فکر می کردند می شود دو یار دبستانی را کنار هم نشاند و از ساعت 7 تا 8:30 سکوت را در سالن برقرار کرد. زکی خیال باطل! یک و نیم ساعت را با پرحرفی و خنده و مسخره بازی و کمی هم گردش در طبقات مختلف ساختمان و دیدن قیافه های داوطلبان به بهانه ی رفتن به سرویس بهداشتی سپری کردیم. دیگر هیچ اثری از استرس نمانده بود. آیات قرآن تلاوت شد و دفترچه ها گشوده. راجب سختی و آسانی سوالات نظری نمی دهم. اما شخص خودم در املا به شدت ضعیف هستم (این هم یکی دیگر از علایم ناخوش قلمی) و شش سوال اول را خالی گذاشتم. ترس برم داشت. درمورد سوالات بعدی هم شک و تردید داشتم. فورا پرواز کردم به بخش زبان. (نمی دانم متخصصان این روش را می پسندند یا نه. بنا بر احتیاط واجب در کنکورهایتان از من الگو نگیرید) تمام سوالاتش را پاسخ دادم. از قبل هم همه به من می گفتند قرار است زبان را 100 درصد بزنی. و خب همین اعتماد به نفس زیادی باعث شد به خودم شک کنم و مدام نهیب بزنم که :« خر نشو الی! خر نشو! داری خر میشی! الان نمره منفی میگیری داغون میشه رتبه ات ها! بازهم که داری خر میشی!...» (لازم به ذکر نیست آنقدر با خودم صمیمی هستم که خودم را با اسم خودمانی الی یا با یک سری الفاظ زشت صدا کنم.) خلاصه خیالم که از بابت زبان راحت شد و تست های قرابت هم حالم را جا آورد. باقی عمومی ها را دست و پا شکسته نوشتم و از بابت اینکه اصلا وقت نکردم نصف سوالات دین و زندگی را حتی از رویشان بخوانم هم غصه نخوردم. 

 

ساعت 9:45 ورقه های تخصصی پخش شد. تست های ریاضی وقت گیر بودند. حساب زمان از دستم در رفت و تا خواستم به یک جمع بندی ذهنی برسم که تا کی وقت دارم پایان آزمون را 11:45 در نظر گرفتم. بر سر خودم کوبیدم و با سرعتی مافوق نور به جان دفترچه افتاده ام و در حالی که اشکم در آمده بود و بخاطر حجم انبوه سوالاتی که از رویشان پریده بودم و سرعت تست زنی افتضاحم خودم را نفرین می کردم ساعت 11:50 دقیقه کنکور را تمام کردم! و خب فکر کردم که این پنج دقیقه هم وقت تلف شده است. دیدم سر و صدایی از مراقب ها بلند نمی شود. انگار یادشان رفته باید پاسخ نامه ها را بگیرند. ده دقیقه ی بعدی را معجزه ی الهی در نظر گرفتم و رفتم سراغ سوالات آسان تری که نزده بودمشان. وقتی اعلام شد پایان آزمون 12:45 دقیقه است جدی جدی می خواستم بلند شوم و سجده ی شکر به جا بیاورم. من و این همه خوشبختی محال بود! ولی خب، زیادی خوشحال شدم. تا بیایم هوش و حواسم را دوباره جمع کنم و به مسیله ها بپردازم 12:30 شد و یک ربع آخر هم مثل برق و باد گذشت. آن یک ساعت فرصتی طلایی بود که خوب ازش استفاده نکردم. هر چه که بود، خوشحال و خندان و با احساس رهایی که حتی پروانه ای که به گلبرگ شقایق تکیه زده هم درکش نکرده بیرون زدم. نتیجه اش زیاد مهم نیست. شاید بعدا برایم مهم شود. شاید چند ساعت بعد اضطراب بیاید سراغم و تا مرز سکته پیش بروم. اصلا شاید آنقدر دیوانه و احمق و کله شق شدم که بعد از اعلام نتایج دست به خودکشی بزنم . کسی چه می داند؟! فعلا نشسته ام رو به رویتان. لیست برنامه های بعد کنکورم می تواند کمی منتظر بماند. بگذارید اول پست های شما را بخوانم...

  • میخک

پرت شده ام درون یک چاه، چاهی که آب ندارد اما دیوارهای سنگی اش نمناک اند و جلبک و خزه رویش رشد کرده. هر از گاهی صدای فس فسی می شنوم و احتمال می دهم یکی دو مار هم اینجا باشند. مطمین نیستم. آنقدر تاریک است که چیزی نمی بینم. ورجه وورجه های موش های فاضلاب را بین پاهایم حس می کنم. پرت شده ام درون یک چاه. عمیق ترین چاهی است که به عمرم دیده ام. اگر یک کلنگ داشتم و مشغول کندن زمین زیر پایم می شدم احتمالا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا از سوی دیگر کره ی زمین بیرون بیاییم. جایی که میلیاردها فرسنگ از خانه ام فاصله دارد. موقع سقوط اما معلوم نمی شود که چقدر راه را آمده ای. همه اش در یک ثانیه اتفاق می افتد. پرت می شوی درون یک چاه. همه جا تاریک و تاریک تر می شود. اکسیژن در ریه هایت ته می کشد. هوا سرد و سردتر می شود، یا شاید هم گرم و گرم تر.  مگر فرقی هم می کند؟ از یک جایی به بعد سرما و گرما به یک اندازه روحت را می سوزانند. قلبت اگر یخ زده و بی حرکت باشد درست همان حسی را پیدا میکنی که موقع زبانه کشیدن آتش لا به لای مویرگ هایت. درد درد است. جنسش از چه باشد فرقی نمی کند. سقوط هم بهانه است. چاه را در هر جهت جغرافیایی که کنده باشند، همیشه به یک اندازه تنهایت می کند. به یک اندازه دخترک لوس و گریان درونت را می ترساند.

 

من پرت شده ام درون یک چاه. که خیس و لزج است و تاریک و پر از صداهایی که نمی دانم از کجا بلند می شوند. ناله هایی که به سنگ های اطرافم می خورند و قوی تر می شوند. یک جورهایی هم شبیه صدای مار است. دوست دارم صدای مار باشد. اینکه درون کیسه ی یک مارگیر آفریقایی زندانی شده باشی خیلی بهتر است از پرت شدن درون یک چاه ژرف و تاریک و خفقان آور که نمی دانی چند روش زجرآور برای مرگت در چنته دارد. گاه چیزی پشمالو زیر پایم تکان میخورد. نکند آن قصه ای که میگوید در مرکز زمین یک اژدهای چندهزار ساله خوابیده حقیقت داشته باشد؟ نه، فقط موش ها هستند. راستی موش ها چطور در این گرما دوام می آورند؟ گفتم گرم؟ نه، اینجا سرد است. آنقدر که دیگر انگشت هایم را هم نمی توانم تکان بدهم. قلبم دیوانه وار می کوبد و خون داغ مذاب مانند را پمپاژ می کند. اما کاش برای لحظه ای دست نگه دارد. خیس عرق شده ام. نفس عمیقی می کشم. نفس؟ راستی من نفس هم می کشم؟ نگاهی به خودم می اندازم. قفسه ی سینه ام که بالا و پایین نمی رود. موش ها دارند از گوشت بدنم می خورند. چه با اشتها هر تکه اش را میجوند و قورت می دهند.

 

من پرت شده ام درون یک چاه. اینجا که مار ندارد. بیخودی ترسیدم. اژدهایش هم آرام و بی آزار است. فقط خوابیده. مثل من که خوابیده ام. این چاه خیلی هم بد نیست. اگر بتوانم بی سر و صدا از زیر بال اژدها بگذرم و کلنگم را بردارم احتمالا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا از سوی دیگر کره ی زمین بیرون بیایم. جایی که میلیاردها فرسنگ از خانه ام فاصله دارد. هیجان انگیز نیست؟ انگار پرواز کرده باشم به دنیایی دیگر. سقوط و پرواز... فرق زیادی با هم ندارند. هر دو تنهایت می کند. پس چرا یک تنهایی را عذاب آور می نامیم و دیگری را مایه ی مسرت؟ تنهایی تنهایی است، چه وسط یک مهمانی چندهزار نفری با لباس های رنگارنگ شاد باشی چه درون عمیق ترین چاه دنیا. خوب نیست. خیلی بد هم نیست. اصلا من که تنها نیستم. همین الان مارها دارند گونه هایم را لیس می زنند. با هم در این چاه قشنگ مهمانی گرفته ایم. خزه ها دیوارهای سنگی را نقاشی کرده اند. موسیقی حزن انگیزی هم شنیده می شود. شبیه صدای ناله است. کسی گریه می کند؟ آخر چرا؟ من که جایم خوب است. جنازه ی دخترک لوس و گریان رو به رویم است. صورتش از گچ هم سفیدتر است. بجز آن خط خونی که جلوی پیشانی اش نقش بسته. یک جورهایی منظره ی غار را زیباتر کرده. شاید او هم پرت شده است درون چاه. کسی چه می داند؟ اسمش را می پرسم. جواب نمی دهد. می پرسم به نظرش هوای اینجا گرم است یا سرد. جواب نمی دهد. شاید از این سوال های بی اهیمیت خوشش نمی آید. می پرسم تو هم به آن مهمانی چندهزار نفری رفته بودی؟ همانی که همه ی آدم ها آنجا لباس های رنگارنگ شاد پوشیده بودند، همانی که همه آنجا می خندیدند الا تو، ببخشید، الا من. تو هم از آن قهقهه ها و تحقیرها خسته شده بودی؟ تو هم دلت می خواست برای لحظه ای خودت باشی؟ تو هم از تقدیر مسخره ای که دربندت کرده بود فرار کردی؟ باز هم جواب نمی دهد. شاید اگر یک فنجان چای برایش بریزم یخش آب شود. یا نه! زیادی گرم است. دست می کشم روی بال آقای اژدها که دیگر نفس های آتشینش را درون چاه ندمد. چیزی جز سنگ لزج جلبک بسته لمس نمی کنم. کاش حداقل یکی دوتا موش کوچولو اینجا بود که با آنها سرگرم شوم. اَه! چرا این صدای گریه بند نمی آید؟

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : این سوال همچنان جواب می پذیرد. :)

  • میخک

گفتم :« مشکل اینه که دیگه کسی وبلاگ نمیخونه. باید یه کاری برای تشویق و هدایت مردم به این مسیر انجام بدیم.»

 

پرسید :« چه کاری؟»

 

دیدم سوال خوبی است. جواب خوبی برایش نداشتم. واقعا جز غر زدن سر مدیریت بیان و درخواست افزایش امکانات اینجا چه کار دیگری از دستمان بر می آید؟

  • میخک

من هیچوقت بچه ی درس خوانی نبودم. اگر درسی را دوست داشتم و می خواندم و اگر دوست نداشتم نه. هیچوقت نگران نمره و معدل نبودم. دغدغه ی شاگرد چندم شدن را نداشتم. از آموختن مطالب جدید و یاد گرفتن حقایق کیهان و آگاهی یافتن بر دنیای پیرامون و آشنا شدن با جانداران ناشناخته و آناتومی آنها لذت می بردم. اما فقط همین، فقط لذت می بردم. در قید و بند حفظ کردن و در مغز چپاندن مطلب نبودم. امتحانات را یک چالش می دیدم برای آزمودن میزان دانش خودم. و برای همین هم شب امتحانی نبودم. قصد داشتم خود واقعی ام را بسنجم. اصلا تمام درس خواندن هایم سر جلسه ی درس بود. اگر یادم می ماند می ماند و اگر نمی ماند هم حوصله ی تکرار و مرور نداشتم. نمره هایم بجز در ریاضی درخشان نبودند. اهمیتی نمی دادم. تلاشی برای پیشرفت نمی کردم. البته سال آخر راهنمایی و برای آزمون ورودی تیزهوشان سنگ تمام گذاشتم و انصافا دختر خوب و درس خوانی شده بودم. بماند که آن روزها هم زیر کتاب هایم دفتر شعری پنهان بود... با یک زمان بندی اشتباه و شکست تلخی که حقم نبود ناامید شدم. برگشتم سر خانه ی اول.

 

بعد از امتحانات ترم دوم یازدهم تصمیم گرفتم تغییر کنم. با خودم قرار و مدار گذاشتم. اولا مسئله ی یک سال بخور نون و تره، یک عمر بخور نون کره را به خودم قبولاندم و دوما اینکه برای دنبال کردن رویاهایم به شغل و پول نیاز داشتم. دلم نمی خواست دستم در جیب پدر و مادرم باشد. عزمم را جزم کردم. آن حجم از درس خواندن برای من درس نخوان چیزی فراتر از جابه جایی کوه قاف بود. از پسش برآمدم. تابستانم که شب و روز در کتابخانه گذشت. از یک مهر... مشکلاتی شروع شد که قصد توضیحشان را ندارم. چندان توجهی نکردم. مادرم تمام سختی ها را تنهایی به جان خرید و گفت تو فقط درس بخوان. فقط درس خواندم. مدتی بعد مراسم ازدواج دو عزیزی پیش آمد که هر دویشان برایم هم دوست بودند هم خواهر و هم مادر. برای عروسی اشان واقعا کم گذاشتم اما بازهم تمرکز و ساعت مطالعه ام کاهش پیدا کرد. در تب و تاب آنفولانزا دو هفته مریض شدم. تب و لرز سختی بود که البته دکتر ادعا می کرد یک سرماخوردگی ساده است. دو هفته بیماری یعنی دو هفته ی تمام درس نخواندن. مشکلات هم که به قوت خود پا بر جا بودند. کم کم از فضای درس و کتاب جدا شدم. کرونا هم که پیدایش شد... از این قسمت شکایتی نمی کنم چون برای همه یکسان است. حالا اینکه روی من تاثیر بیشتری گذاشت و تسلیمم کرد تقصیر خودم است. 

 

اولین بار که زمزمه های عقب افتادن تاریخ کنکور به گوش رسید مادرم عمیقا خوشحال شد. گفت این همه مدت که نتوانستی درس بخوانی در جریان اتفاقات اذیت شدی، همه اش را می توانی جبران کنی. خودم هم خوشحال شدم. اما بعد از آن کرونا و مریضی و مریض داری و مرگ و اندوه بود که مدام در خانه و خانواده امان تکرار می شد. امشب که زمزمه های عقب افتادن کنکور به گوش رسید مادرم عمیقا خوشحال شد. گفت تمام این مدت نخواندن را می توانی جبران کنی. ولی من ترسیده ام. هم خسته ام و هم ترسیده. که در این فرصت سوم باز چه اتفاقاتی قرار است برایمان بیفتد؟ 

 

اینکه چرا این حرف ها را می زنم نمی دانم. شاید برای بهانه آوردن و لاپوشانی تنبلی هایم باشد. شاید پیشاپیش دارم رتبه ی هشتاد رقمی ام را توجیح می کنم. شاید هم شخصی امین تر از صفحه ی وبلاگم برای درد و دل نمی شناسم. کاش این کابوس زودتر تمام شود...

  • میخک

 

درخت سبز است و سرفراز

ریشه هایش محکم اند و استوار

برگ هایش جوان اند و هوس باز

همراه باد می رقصند و برای بوسیدن شبنم رقابت می کنند

گل هایش طنازند و زیبا

ساقه اش صبور است و محکم

درخت قانع است به زندگی اش

راضی است به درخت بودنش و شاکر است برای نعمت هایی که دارد

ناگهان دست غیبی از بیخ و بن جدایش می کند

می اندازدش در دل آتش

دیگر سبز نمی ماند

سرفراز نمی ماند

تحکم و استواری اش نمی ماند

جوانی، هوس بازی، طنازی و زیبایی... هیچ نمی ماند

نه ریشه ای، نه برگی، نه ساقه ای... نه حتی درختی

درخت می سوزد. 

بعد از آن؟

دود می شود و به هوا می رود؟ نه

خاکستر می شود؟ البته که نه

پلشتی هایش مثل خاکستر رسوب می کنند و خودش

یک پارچه آتش می شود

درخت تا ابدالدهر می سوزد

می سوزاند

درخت در آغوش آتش گرم می شود

در عشق بازی با او شعله ور می شود

رنگ و بوی آتش را می گیرد

نور حائل می شود در برابر چشم نا محرمان

حرارتشان راحت طلبان را دور می کند

اندکی بعد، فقط آتش می ماند...

که می سوزد...

که می سوزاند...

 

 

 

 

 

 

پ ن: از وقتی اعتراف کردم ناخوش قلمم پست گذاشتن برام راحت تر شده. که به الطبع کیفیت ها افت کرده. انشالله درست میشم بعد یه مدت. 

  • میخک

داستانکی نوشته بودم کاملا فی البداهه و بی سر و ته و بی معنی. حالا اگر بعضی وقت ها معنی دار به نظرتان رسید اتفاقی است که افتاده. خلاصه که پست باارزشی نبود. فقط نوشتم که چیزی نوشته باشم و یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور می شود نوشت. حالا هم ادامه اش را می نویسم که تمامش کرده باشم و در این روزها یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور میشود نوشت!

 

 

 

 

 

  • میخک

من آدم خوش قلمی نیستم. وقتی می گویم نیستم یعنی نیستم. نگذارید پای تواضع و فروتنی و اینجور چیزها. بیخودی هم تعارف تکه پاره نکنید که در این مورد هم افتضاحم. "لطف دارید"  و "چشم هاتون خوش قلم می بینه" و "نفرمایید، این حرف ها چیه" را تازه یاد گرفته ام و مدام هم تکرارشان می کنم. حالا بعضی وقت ها این پاسخ برای نظراتی که دریافت کرده ام مناسب است و گاهی نیست. خودم را میزنم به نفهمی. آخر جایگزینی برایشان پیدا نمی کنم که بنویسم. گفتم که خوش قلم نیستم. دنیای کلمات مثل آسمان کویر برایم شگفت انگیز و رعب آور است. هم نزدیک است و هم دور. من مسحور کلماتم اما چه کنم که از جنس کلمات زاده نشده ام. این پست را هم برای آدم های مثل خودم می نویسم. 

 

خیلی سال پیش بود که فهمیدم تار و پودم را با ریاضیات سرشته اند. البته خودم که نفهمیدم، خانم معلم فهمید‌. در یکی از زنگ تفریح ها که نمی دانم به چه دلیلی تمام بچه های قد و نیم قد دبستانی به صورت گله ای دنبالش راه افتاده بودیم، میان سخنانش جمله ای خطاب به من گفت که دقیق یادم نیست. مضمونش این بود که من در درس ریاضی قوی تر از دانش آموزان عادی هستم. بعد از اینکه این حرف توسط معلم های راهنمایی هم تایید شد باورش کردم. شروع کردم به درخشیدن. بله، من از آن بچه های عشق ریاضی اعصاب خوردکن و حال بهم زنی بودم که قبل از خواندن روی مسئله جواب را فریاد می زدم. همکلاسی ها در عنوان فصل مانده بودند و من تمرین آخر را حل می کردم. بماند که همه اشان نمره ی بیشتری از من می گرفتند. آخر آنها ساعت ها درسی که تدریس شده را با خود مرور می کردند و تمام مسئله های کتاب را حفظ می کردند. بنده خداها کلی زحمت می کشیدند. و من؟ عاشق این بودم که در جلسه ی امتحان سوالات برایم تازگی داشته باشند و سعی کنم با ساختن فرمول و روش های نوین با اشکال هندسی دست و پنجه نرم کنم. به هیچ عنوان عاشق ریاضی نبودم، اما از این حجم توجهی که به سمتم جلب کرده بود لذت می بردم. به حسادت های دوستانم هم ریز ریز می خندیدم. وقتی از افعال ماضی استفاده می کنم یعنی متوجه زشتی رفتارم شدم و خودم را اصلاح کردم. البته نه تاوقتی که یکی مثل خودم به تورم بخورد. بگذریم...

 

از کلمات بگویم برایتان. داستان این یکی را اصلا یادم نمی آید از کجا شروع شد و از کی شدت گرفت؟ چه شد که تشنه ی کتاب شدم و شیفته ی نوشتن؟ هر جوابی که بدهم اشتباه است‌. انگار این عشق قبل از روحم بر من دمیده شد. 

 

خشک، قاطع، کمی گرا، پیرو منطق، بی رحم، سرد، منظم، اینها ویژگی های علم ریاضی است. ویژگی های من هم هستند. این موضوع در هنگام یادگیری زبان انگلیسی رخ نمود بیشتری پیدا کرد. آدم یکسری کلمات را از روی عادت به کار می برد و هیچوقت به عمقشان دقت نمی کند. اما وقتی دنبال مترادفی در زبان دیگر می گردی تازه می فهمی کلمات را در ذهنت دسته بندی کرده ای. مثلا یک بخش برای کلمات مثبت است و انسان دوستانه، که مهربانی و وفاداری و فداکاری و خوش صحبتی و لبخند ملیح زدن و استکان چای را شامل می شود و همیشه ی خدا معنی هایشان را با هم قاطی می کنی. بخش های دیگر هم یا شغلی اند، یا درمورد دعوا و دستور و درجه های نظامی و اینجور چیزها هستند،  و یا به لوازم منزل و گلدان و انواع گل و کلا هرچه شیء هست مربوط اند.

 

هنگام یادگیری زبان انگلیسی من فهمیدم که هیچوقت احساس پشت کلمات را درک نکرده ام، هیچ وقت نزدیکش هم نشده ام. بر همگان واضح و مبرهن است که آب یک ذهن بیش از حد ریاضی هیچ جوره با شعر و شاعری در یک جوب نمی رود. اما مگر عشق این حرف ها حالی اش می شود؟ حل کردن سوالات المپیاد ریاضی برایم یک تفریح روزمره بود اما هیچوقت پی اش را نگرفتم. در عوض در تمام مسابقات خوارزمی انشا نویسی و پرسش مهر و از این قبیل شرکت می کردم. برعکس ریاضیات، نوشتن خیلی وقت ها تحسین چندانی برایم به ارمغان نمی آورد. البته که غصه می خوردم. بعد این غصه ها و دلتنگی ها و درد نامرئی بودن را می نوشتم. می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم. می خواندم و می خواندم و می خواندم. ذره ذره از آسمان کویر را می نوشیدم و در خیالاتم به رنگ ستاره ها می شدم...

 

گفتم خیال؟ درستش همین است. من خوش خیالم. اتفاقا این کلمه ایهام هم دارد و هر دو مورد درمورد من صدق می کنند. کسی که خوش خوشانه به خیال می پردازد یا خیال پردازی که نغز می نوازد. نویسنده ها و شعرای باکلاس اجازه می دهند مرغ خیالشان به پرواز درآید. در ذهن من اما جوجه اردک زشتی زندگی می کند که امیدوار است او هم مثل آن جوجه اردک زشت معروف غاز از آب در بیاید‌‌‌‌. به همین خیال باطل راه افتاده دنبال دسته ی غازها و هر حرفی هم برای سر عقل آوردنش بزنی از خر شیطان پایین نمی آید. هوش و حواس من در همه جای زمین و زمان هست الا سر جایش. و آنقدر این توهمات ابتکاری ذهنم قشنگ از آب در می آیند که دستم را مسخ می کنند. بی اراده راه می افتد و می آید روی کاغذ و قلم. در دلم آرزو می کنم این جادوی بی مانند ذهن با معجزه ی قلم یکی شوند. و وای که چه آرزویی! چه وصالی! دستم را آزاد می گذارم تا برقصد. اجازه بدهید نگویم که چه فاجعه ای پدید می آید. اینجا کیسه ی استفراغ به اندازه ی کافی نداریم. گفتم که خوش قلم نیستم.

 

می پرسید پس پست های اینجا را دختر خاله ام نوشته؟ بعد از نظر لطفتان است و چشم هایتان پست هایم را خوش قلمانه دیده و اصلا نفرمایید، این حرف ها دیگر چیست، بگویم که علاوه بر خوش قلم، دست بردار هم نیستم. نمی دانید برای نوشتن یک متن ساده چه فسفری می سوزانم. هر وقت هم از سخت گیری ام کاستم نتیجه اش فورا و عینا گند از آب در آمد. مدتی است که کمتر می خوانم. آنهم تقصیر شرایط و عوامل است. سعی می کنم با نوشتن و نوشتن و بیش از حد نوشتن جبرانش کنم. و واقعا هم سعی می کنم. این پست را برای ناخوش قلم هایی مثل خودم نوشته ام. برای آنهایی که با شخصیت داستان ها بزرگ شدند و همیشه حسرت خوردند که چرا مثل قهرمان ها همه چیز تمام به دنیا نیامده اند.

 

شاید باید صبر می کردم و وقتی که واقعا نویسنده شدم و بیشتر از یک نفر خوش قلم صدایم کرد این متن را منتشر می کردم. اما از کجا معلوم که آن روز برسد؟ از کجا معلوم آخر این قصه خوش باشد؟ مگر نه اینکه باید از مسیر لذت برد؟ در حال حاضر زل زده ام به آسمان کویر، که هم از من دور است و هم نزدیک. مست تماشایش شده ام. زمزمه ی سیاره ها را می شنوم و شهاب ها را بو می کشم. من خیره شده ام به صفحه ی کیبورد و کلماتی که قرض گرفته ام از معشوق. هدهدی ندیده ام اما راه افتاده ام به دنبال سیمرغ. یادتان هست یک روز می بوسمت را؟ خطاب به او گفته بودم. به جنون پشت شعر، به عشق حوالی سخن، به شوریدگی کلمه. مسخره به نظر می رسد نه؟ اما من یک روز غرق می شوم در وادی هفتم. آن روز می توانید خوش قلم صدایم کنید. 

 

 

 

 

پ ن: راستی عیدتان مبارک! :)

نتوانستم پست شایانی برای این عید مبارک و ارزشمند بگذارم‌. بنابرین ارجاعتان می دهم به چند دوست عزیز. باشد که کم کاری ام با تبلیغ از آنان جبران گردد :) 

اینجا عیدی بگیرید

اینجا در مسابقه ی غدیر شرکت کنید 

اینجا هم حکایتی حول موضوع غدیر بخوانید 

  • میخک

پرسیده بودم که به نظرتان وبلاگم جز کدام دسته بندی است. دروغ چرا؟ از اینکه روزانه نویس باشم متنفرم. نه اینکه بخواهم به شغل شریف روزانه نویسی ایرادی بگیرم، ابدا ! فقط معتقدم روزانه نویسی و خاطرات مختص بعضی آدم هاست، آدم های به خصوصی که خواندن روزمرگی هایشان جذابیت دارد. اینکه دقیقا چه جور آدم هایی را خودم هم نمی دانم. فقط می دانم من در جرگه ی آن آدم ها قرار نمی گیرم. از آنجایی که گذشته راهنمای آینده است کمی تاریخچه ی خودم را مرور می کنم تا بفهمم درباره ی نوشتن دقیقا چیست و برای چه هنوز فعالیت می کند. 

  • میخک

هوپ یک بار گفت " ز گهواره تا گور چالش بجوی " اشاره ای به اساس زندگی کرده بود و بعد مفصلا به چالش های شغلی اش پرداخته بود. بعد از خواندن نظرات دیدم که اکثر خوانندگان از همین جنبه ی شغلی یا درسی برداشت کرده اند. جوگیر شدم که یک پست بلند بالا بگذارم و از تمام زوایا این نصیحت خردمندانه را بررسی کنم، دیدم نه سواد کافی برای فلسفه بافی دارم و نه قلمم قادر است به موشکافی. فقط در یک کلمه می گویم ارتباط!

  • میخک