غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

یک خوش خیال می نویسد

شنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۰۰ ق.ظ

من آدم خوش قلمی نیستم. وقتی می گویم نیستم یعنی نیستم. نگذارید پای تواضع و فروتنی و اینجور چیزها. بیخودی هم تعارف تکه پاره نکنید که در این مورد هم افتضاحم. "لطف دارید"  و "چشم هاتون خوش قلم می بینه" و "نفرمایید، این حرف ها چیه" را تازه یاد گرفته ام و مدام هم تکرارشان می کنم. حالا بعضی وقت ها این پاسخ برای نظراتی که دریافت کرده ام مناسب است و گاهی نیست. خودم را میزنم به نفهمی. آخر جایگزینی برایشان پیدا نمی کنم که بنویسم. گفتم که خوش قلم نیستم. دنیای کلمات مثل آسمان کویر برایم شگفت انگیز و رعب آور است. هم نزدیک است و هم دور. من مسحور کلماتم اما چه کنم که از جنس کلمات زاده نشده ام. این پست را هم برای آدم های مثل خودم می نویسم. 

 

خیلی سال پیش بود که فهمیدم تار و پودم را با ریاضیات سرشته اند. البته خودم که نفهمیدم، خانم معلم فهمید‌. در یکی از زنگ تفریح ها که نمی دانم به چه دلیلی تمام بچه های قد و نیم قد دبستانی به صورت گله ای دنبالش راه افتاده بودیم، میان سخنانش جمله ای خطاب به من گفت که دقیق یادم نیست. مضمونش این بود که من در درس ریاضی قوی تر از دانش آموزان عادی هستم. بعد از اینکه این حرف توسط معلم های راهنمایی هم تایید شد باورش کردم. شروع کردم به درخشیدن. بله، من از آن بچه های عشق ریاضی اعصاب خوردکن و حال بهم زنی بودم که قبل از خواندن روی مسئله جواب را فریاد می زدم. همکلاسی ها در عنوان فصل مانده بودند و من تمرین آخر را حل می کردم. بماند که همه اشان نمره ی بیشتری از من می گرفتند. آخر آنها ساعت ها درسی که تدریس شده را با خود مرور می کردند و تمام مسئله های کتاب را حفظ می کردند. بنده خداها کلی زحمت می کشیدند. و من؟ عاشق این بودم که در جلسه ی امتحان سوالات برایم تازگی داشته باشند و سعی کنم با ساختن فرمول و روش های نوین با اشکال هندسی دست و پنجه نرم کنم. به هیچ عنوان عاشق ریاضی نبودم، اما از این حجم توجهی که به سمتم جلب کرده بود لذت می بردم. به حسادت های دوستانم هم ریز ریز می خندیدم. وقتی از افعال ماضی استفاده می کنم یعنی متوجه زشتی رفتارم شدم و خودم را اصلاح کردم. البته نه تاوقتی که یکی مثل خودم به تورم بخورد. بگذریم...

 

از کلمات بگویم برایتان. داستان این یکی را اصلا یادم نمی آید از کجا شروع شد و از کی شدت گرفت؟ چه شد که تشنه ی کتاب شدم و شیفته ی نوشتن؟ هر جوابی که بدهم اشتباه است‌. انگار این عشق قبل از روحم بر من دمیده شد. 

 

خشک، قاطع، کمی گرا، پیرو منطق، بی رحم، سرد، منظم، اینها ویژگی های علم ریاضی است. ویژگی های من هم هستند. این موضوع در هنگام یادگیری زبان انگلیسی رخ نمود بیشتری پیدا کرد. آدم یکسری کلمات را از روی عادت به کار می برد و هیچوقت به عمقشان دقت نمی کند. اما وقتی دنبال مترادفی در زبان دیگر می گردی تازه می فهمی کلمات را در ذهنت دسته بندی کرده ای. مثلا یک بخش برای کلمات مثبت است و انسان دوستانه، که مهربانی و وفاداری و فداکاری و خوش صحبتی و لبخند ملیح زدن و استکان چای را شامل می شود و همیشه ی خدا معنی هایشان را با هم قاطی می کنی. بخش های دیگر هم یا شغلی اند، یا درمورد دعوا و دستور و درجه های نظامی و اینجور چیزها هستند،  و یا به لوازم منزل و گلدان و انواع گل و کلا هرچه شیء هست مربوط اند.

 

هنگام یادگیری زبان انگلیسی من فهمیدم که هیچوقت احساس پشت کلمات را درک نکرده ام، هیچ وقت نزدیکش هم نشده ام. بر همگان واضح و مبرهن است که آب یک ذهن بیش از حد ریاضی هیچ جوره با شعر و شاعری در یک جوب نمی رود. اما مگر عشق این حرف ها حالی اش می شود؟ حل کردن سوالات المپیاد ریاضی برایم یک تفریح روزمره بود اما هیچوقت پی اش را نگرفتم. در عوض در تمام مسابقات خوارزمی انشا نویسی و پرسش مهر و از این قبیل شرکت می کردم. برعکس ریاضیات، نوشتن خیلی وقت ها تحسین چندانی برایم به ارمغان نمی آورد. البته که غصه می خوردم. بعد این غصه ها و دلتنگی ها و درد نامرئی بودن را می نوشتم. می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم. می خواندم و می خواندم و می خواندم. ذره ذره از آسمان کویر را می نوشیدم و در خیالاتم به رنگ ستاره ها می شدم...

 

گفتم خیال؟ درستش همین است. من خوش خیالم. اتفاقا این کلمه ایهام هم دارد و هر دو مورد درمورد من صدق می کنند. کسی که خوش خوشانه به خیال می پردازد یا خیال پردازی که نغز می نوازد. نویسنده ها و شعرای باکلاس اجازه می دهند مرغ خیالشان به پرواز درآید. در ذهن من اما جوجه اردک زشتی زندگی می کند که امیدوار است او هم مثل آن جوجه اردک زشت معروف غاز از آب در بیاید‌‌‌‌. به همین خیال باطل راه افتاده دنبال دسته ی غازها و هر حرفی هم برای سر عقل آوردنش بزنی از خر شیطان پایین نمی آید. هوش و حواس من در همه جای زمین و زمان هست الا سر جایش. و آنقدر این توهمات ابتکاری ذهنم قشنگ از آب در می آیند که دستم را مسخ می کنند. بی اراده راه می افتد و می آید روی کاغذ و قلم. در دلم آرزو می کنم این جادوی بی مانند ذهن با معجزه ی قلم یکی شوند. و وای که چه آرزویی! چه وصالی! دستم را آزاد می گذارم تا برقصد. اجازه بدهید نگویم که چه فاجعه ای پدید می آید. اینجا کیسه ی استفراغ به اندازه ی کافی نداریم. گفتم که خوش قلم نیستم.

 

می پرسید پس پست های اینجا را دختر خاله ام نوشته؟ بعد از نظر لطفتان است و چشم هایتان پست هایم را خوش قلمانه دیده و اصلا نفرمایید، این حرف ها دیگر چیست، بگویم که علاوه بر خوش قلم، دست بردار هم نیستم. نمی دانید برای نوشتن یک متن ساده چه فسفری می سوزانم. هر وقت هم از سخت گیری ام کاستم نتیجه اش فورا و عینا گند از آب در آمد. مدتی است که کمتر می خوانم. آنهم تقصیر شرایط و عوامل است. سعی می کنم با نوشتن و نوشتن و بیش از حد نوشتن جبرانش کنم. و واقعا هم سعی می کنم. این پست را برای ناخوش قلم هایی مثل خودم نوشته ام. برای آنهایی که با شخصیت داستان ها بزرگ شدند و همیشه حسرت خوردند که چرا مثل قهرمان ها همه چیز تمام به دنیا نیامده اند.

 

شاید باید صبر می کردم و وقتی که واقعا نویسنده شدم و بیشتر از یک نفر خوش قلم صدایم کرد این متن را منتشر می کردم. اما از کجا معلوم که آن روز برسد؟ از کجا معلوم آخر این قصه خوش باشد؟ مگر نه اینکه باید از مسیر لذت برد؟ در حال حاضر زل زده ام به آسمان کویر، که هم از من دور است و هم نزدیک. مست تماشایش شده ام. زمزمه ی سیاره ها را می شنوم و شهاب ها را بو می کشم. من خیره شده ام به صفحه ی کیبورد و کلماتی که قرض گرفته ام از معشوق. هدهدی ندیده ام اما راه افتاده ام به دنبال سیمرغ. یادتان هست یک روز می بوسمت را؟ خطاب به او گفته بودم. به جنون پشت شعر، به عشق حوالی سخن، به شوریدگی کلمه. مسخره به نظر می رسد نه؟ اما من یک روز غرق می شوم در وادی هفتم. آن روز می توانید خوش قلم صدایم کنید. 

 

 

 

 

پ ن: راستی عیدتان مبارک! :)

نتوانستم پست شایانی برای این عید مبارک و ارزشمند بگذارم‌. بنابرین ارجاعتان می دهم به چند دوست عزیز. باشد که کم کاری ام با تبلیغ از آنان جبران گردد :) 

اینجا عیدی بگیرید

اینجا در مسابقه ی غدیر شرکت کنید 

اینجا هم حکایتی حول موضوع غدیر بخوانید 

نظرات  (۲۵)

  • هیوا جعفری
  • به عنوان یک ناخوش قلم تشکر می کنم :)

    عیدتون مبارک

    پاسخ:
    من هم به عنوان یک ناخوش قلم متقابلا تشکر می کنم :)
    خوبه تعدادمون واقعا کم نیست
    ببینیم می تونیم #ناخوش قلم ها مینویسند رو به یه جایی برسونیم...

    عید شما نیز :)

    سلام سیییین :)

    خوبی؟

     

    جوری نوشتی نگید خوش قلمم، حس کردم باید بگم آره راست میگی. خیلی افتصاحه... 

    اما خب. :)) نیست اینجوری... ینی افتضاح نیست. و خوبم هست

    مفتخرم اطلاع بدم که اون تمرین و تلاش و خوندن و نوشتن و فسفر ها کاربرد داشته... 

     

    اممممم. همیشه دوس داشتم ذهنم ریاضی رو مث آب خوردن ببینه. ازش خوشم میومد. و در ادبیات استعداد داشتم. برعکس تو.

    حالا شاید قلمم رو دوس نداشته باشی ها. اما این چیزی بود ک تجربه کردم... 

    و حالا فک میکنم باید با استعدادم، مهربونانه تر برخورد کنم. عزیزه و دوست داشتنی:))

     

    + اونجا که گفتی به واسطه ریاضی توجه جلب کردن جالب بوده برات، آخ ک چه حس ملموسی...

    دقیقا برای من هم پیش اومده. در عرصه های مختلف. 

    پاسخ:
    سلاااام !
    ببین کی اینجاست؟ پارسال دوست امسال آشنا :)
    ممنون. تو چطوری؟


    آره خودم هم بودم لجم می گرفت با خودم می گفتم فکر کرده کیه! دختره ی نچسب از خودراضی😒
    ولی خب کامنت تو بهتره :)
    ممنون عزیزم :) چشم هات باکاربرد می بینن :)) 


    حاضری جامون رو با هم عوض کنیم؟ :دی
    کی میتونه قلم شما رو دوست نداشته باشه؟ با قلم تو بود که من پا شدم اومدم بیان اصلا! 
    قطعا استعدادها لایق احترامن. اما علاقه است که پشتکار میاره و پشتکار ۹۰ درصد موفقیته. :)

    خیلی شیرین بود برام. ولی وقتی از بیرون نگاه کردم فهمیدم چقدر رو مخ بودم! البته مطمئنا تو قد من شوآف نمی کردی :))

    سلام سین دال 

    باشد تعارف تکه پاره نمی کنم ولی خوب نوشتی ها!!! 

    در قسمتی با شما مخالفم ، اتفاقا برای شعر و شاعری باید ذهن ریاضی داشت مثلا : محاسبه هجاها. 

    حال در بحور اعداد نقش دارند و محاسبات مثلا : مثمن ، مسدس ، البته اینها عربی هستند و اکثریت فقط حفظ می کنند. گذشته از اینها « ماده تاریخ » نیازمند محاسبات ابجد و آوردن دقیق آن در شعر است. و...

    موفق باشی. 

    پاسخ:
    سلام بر شما
    ممنون 😊
    میشه زیر دیپلم صحبت کنید؟ من فاعلات مفاعلات رو با کش رفتن کتاب انسانی ها یاد گرفتم. که البته فراموش کردم. ضعیف بودن بیش از حد در حفظیات مانع شد برم دنبال علوم انسانی. گیرم که ادبیات با پشتکار و تلاش فراوان پاس می شد ، با فلسفه و تاریخ و منطق و.... چه می کردم؟ سخت گیری فوق العاده ای که این رشته ها روی کلمات دارند بیچاره ام می کرد. 
    من فقط در حد اینکه ریتم شبیه توالی یا دنباله است می فهمم و در این مورد هم فقط یه چیزهایی حس کردم. 

    همچنین :)

    :))

    هر کجا باشند رنگین فطرتان در گلشنند

    خوش خیالان با پری در زیر یک پیراهنند...

     

    مطمئن باش که دیگران هم شما را خوش قلم می دانند... 

    به اضافه اینکه خوش قلم ها خوش قلب هم هستند! :)


    عیدتون هم مبارک و ممنون از بابت لینک

    پاسخ:
    این حرف ها تو دلم مونده بود منتظر بودم یه کامنت دیگه بزارید جواب بدم. حالا که به درازاش نگاه می کنم می بینم خوب شد کامنت ندادید :))

    دیگران هم لطف دارن، چشم هاشون خوش قلم می بینه.‌‌.. 
    بازهم لطف دارین... چشم هاتون خوش قلب می بینه... (واقعا کسی نیست من رو در یافتن تعارفات بیشتر یاری کنه؟ احساس
    احمق بودن می کنم :/ )

    همچنین :) جبران مافات بود

  • صدف علی نیا
  • چه قدر حس خوب تو این متنتون هست... و اون بخشی که در مورد کلمات انگلیسی گفتین... منم از وقتی رفتم سراغ ترجمه ی رمان، یه حس متفاوتی نسبت به کلمه ها پیدا کردم. انگار کلمات واسم موجودات زنده ن.

     

    قلمتون واقعا عالیه. بی تعارف میگم. احساسات مخاطبتونو به جریان درمیارین.

    پاسخ:
    لطف دارین، چشم هاتون باحس خوب میخونه...

    من یادم نمیاد کلمات از کی برام زنده شدن. ولی زبان انگلیسی ثابت کرد هیچی ازشون نمی دونم.

    دوباره لطف دارید، چشم هاتون عالی می بینه.... ممنون :)

    سلام

    عید شما هم مبارک :))

     

    پاسخ:
    علیک سلام
    ممنون 😊
  • محسن رحمانی
  • سلام عید غدیر برشما مبارک.

    پاسخ:
    سلام بر شما
    عید شما هم مبارک :)

    من ی عشق ریاضی بودم که همیشه توسط معلم های ریاضی سرکوفت میشدم ! اونم بخاطر حفظیات ریاضی/البته خب در واقع هیچ چیز ریاضی حفظی نیست

    دوم راهنمایی ، نیم ساعت معلم پای تخته نگهم داشت ،و انواع تحقیرات رو نثارم کرد بخاطر اینکه محیط مستطیل یادم رفته بود :)

    ولی من پررو تر از این حرفا اخر رفتم رشته ریاضی :) 

    ریاضی همونقدری که برام جذاب بود توش خنگ بودم

    مثل نوشتن :) 

    تو خیلی خوب مینویسی ولی میخوای فراتر خوب بنویسی بخاطر همین این صحبت ها رو میکنی :)

    منم خیلی ضعیف مینویسم ولی میخوام خوب بنویسم ؛)

    حالا تا برسم به  خیلی خوب و ...همون پیرزن موصورتی میشم فک کنم:)

    اگه خواستی تعارف  کنی جیغ میکشم ،گفته باشم :/

    عیدتمممم مباااارکککک:)

    پاسخ:
    منم تو هرچی حفظی باشه صفر صفرم
    اون دوست عشق ریاضی که جایگاهم رو تصاحب کرد همه ی شماره پلاک ها و تلفن ها رو حفظ می کرد. من هیچ من نگاه :/ عمرا اگه اینچیز ها یادم بمونه.
    یه چیزی یادم افتاد. یه روز با خودم گفتم خدایا محیط مثلث فرمولش چی بود؟ اینقدر به خودم فشار آوردم یادم نیومد چیزی. شروع کردم به اثبات... حیف که جلوم رو گرفتن داشتم به نتیجه می رسیدم :))

    آفرین به تمام دختران پررو! صد آفرین بر این عاشق واقعی! آدم هیچ جوره نباید از علایقش دست برداره. حتی اگه ناخوش قلم ناخوش ریاضی (؟) باشه :)  فکر کنم تو رو به عنوان عضو افتخاری کمپینمون بپذیرم. به عنوان یک فرد موفق باهات مصاحبه هم می کنم :) 
    لطف داری عزیزم. چشم هات خوب می بینه.‌.. تعریف نکن که تعارف نشنوی :) والا چی بگم غیر این؟


    عید شما هم همچنین :)))

    اتفاقاً کامنت سوم هم برات نوشته بودم ولی به دلیلی زود حذفش کردم...

     

    پاسخ:
    حدس می زدم منصرف شده باشید
    بعد به خودم گفتم الان با خودشون میگن باز این تعارفاتش شروع شد...
    ولی من از تعارف کردن فقط همون سه جمله رو بلدم. وقتی هم که از نوشته هاتون تعریف می کردم اصلا مبالغه نکردم. :)

    من هم شیفته ریاضی بودم و هستم  و یاد ندارم برای امتحان های ریاضی کتاب رو حتی باز کرده بوده باشم ولی همیشه هم سقف نمره اون امتحان مال خودم بود😂

    و در کنار اون نوشتن و خوندن چیزی بود که انگار توی ضمیر ناخودآگاه من به ثبت رسیده بود 

    و همیشه هم برام سوال بود که چطور با وجود تناقض روحیه سخت و منطقی ریاضی با لطافت ها وظرافت های موجود توی خط به خط نوشته ها و دنیای کلمات من این دو رو باهم دارم!

    نوشته شما رو خوندم وحالا کمتر احساس عجیب و غریب بودن می کنم(:

    و راجب اون جمله برای تعارفات منم همینا رو بلدم واقعیتش😅😂

    به نظرم بهترین کاری که میتونی بکنی اینکه که به جای تعارف کردن یه قلب قرمز بفرستی😉😊

    پاسخ:
    شما خدا و خرما رو با هم داری :)

    آقا یه خوش قلم یافت شد، تعارفی تعریفی تمجیدی چیزی داشتید برید سراغ ایشون :) 
    تک تک آدم ها متفاوت و در نوع خودشون عجیبن و در مرحله ی دوم به صورت گروهی عجیبن و در آخر هم به عنوان یکی از عجیب ترین مخلوقات خدا شناخته میشن. عجیب بودن خیلی هم خوبه من که دوستش دارم :) 

    نه دیگه دیره من همه رو فرستادم سراغ شما باید بری یاد بگیری :))
    من سعی می کنم ارزش قلب رو حفظ کنم و وارد این بازی های پیچیده نکنمش :)

    به جز اون قسمت ریاضی و اینا بقیه‌ش رو خیلی بیشتر از خیلی درک کردم. یعنی حس می کردم که من اینو نوشتم. (با این تفاوت که من انقدر قشنگ نمی نویسم.)

    و خب آره منم جزو اوناییم که خوش قلم نیستن ابداااا. ولی خیلی دوست دارم که باشم و مثل قهرمان های رمان های مورد علاقه‌م زندگی پرفراز و نشیب و قشنگی داشته باشم با پایان خوب، ولی خب از اون زندگی ها هم ندارم. و ریاضی رو هم دوست ندارم با اینکه توش خوبم. یعنی خیلییی خوب نیستم مثل تو، ولی خب اوکیم. و آره دیگه اینجاست که باید گفت این زندگی چی داده به ما پس؟:))

    و آقا قبول کن دیگه :)) تو یکی از اون خوش قلم هایی. جدی دارم می گم. از بحث های خیلی کوچیک چیزهای قشنگی درمی‌آری. من خیلی دلم می خواد داستان هات رو هم بخونم :)

    پاسخ:
    ما چقدر زیادیم! :)))
    میخوام یه کمپین راه بندازم و مدافع حقوق ناخوش قلم ها بشم :)
    البته تو که نیاز به دفاع نداری خداروشکر که حسابی خوبی تو مسیر خوب و خوبتر نوشتن :) 
    وقتی علاقه ای نباشه استعداد بیشتر مایه ی دردسره. هم مغرور میکنه آدم رو هم مجبور و هم بی پشتکار. 
    زندگی بیچاره چی کار کنه این همه آدم قاطمی میکنه به کدوم چی رو بده دیگه. احتمالا استغداد نوشتن ما هم افتاده دست یکی که عشق ریاضیه یا دیوونه جانورشناسی! 
    و آقا وقتی میگم نیستم یعنی نیستم :) من رو وادار نکن دوباره بگم لطف داری چشم هات خوش قلم می بینه و اصلا این حرف ها چیه... :/ جوجه اردکم یک جا نشین نیست مدام دور مزرعه می چرخه و منم میبره دنبال خودش...
    حالا ببینیم چی پیش میاد...

    عام، من الان می‌ تونم ذوق کنم یا خیلی لطیف باید بگم لطف داری؟ :)))

    حق با توئه. علاقه اصلی ترین چیزه. حتی اگه تو یه کاری استعداد نداشته باشی ولی علاقه داشته باشی، می‌تونی به دستش بیاری. ولی خب سخت تر می‌شه کارت. :(

    نه خب آخه زندگی کلا هیچی نداده. یه چیز بی‌ربط یا چیزی که من دوست ندارم نداده. کلا هیچی نداده. :/ نمی‌شه برم معامله کنم استعداد نوشتن رو با هرچیزی که دارم؟:) (البته احتمالا چیزی ندارم ولی خب.)

    و آقا وقتی این همه داریم می‌گیم هستی یعنی هستی :) به زوری چیزی باید متوسل بشیم؟ :)

    XD تعداد تعارفاتمون کمه واقعا. باید بیشتر می‌ذاشتن برامون.

    پاسخ:
    من بودم هر دو مورد رو در پیش می گرفتم :)))
    عاشق وقتاییم که حق با منه :) من که سختیش رو به جون می خرم. ارزشش رو داره مگه نه؟
    واقعا اینطور فکر میکنی؟ پس بزار برات بشمارم. دو تا چشم داده برای خوندن کتاب، دو تا گوش برای شنیدن صدای کسایی که دوستشون داریم، دو تا پا داده واسه دویدن، یه زبون برای زدن حرف های قشنگ، یه مغز، یه زندگی، پدر و مادر، خونه، کنج خلوت اتاق، برای تو یه گربه ی نازنین، موسیقی، کتاب، سلامتی، مداد رنگی، گل نرگس، اینترنت، وبلاگ و... بازهم بگم؟ مهمتر از همه عشق :)

    زیاده بابا ما مدل اروپایی بزرگ شدیم از این چیزها بلد نیستیم. :)

    من واقعا خوش قلم نیستم 😐

    یعنی حتی در برخی موارد به اینکه یه شخصیت تبهکار باشم توی یه فیلم فکر می کنم اما به خوش قلم بودن اصلا😐

    من فقط نوشتن رو دوس دارم 

    حتی اگه قرار باشه تا آخر عمرمم افتضاح بنویسم  این چیزیه که می خوام

    و واقعیت اینه که چندان برام اهمیتی هم نداره اینکه نوشته هام چقدر بد و افتضاح باشه فوق فوقش اینه که اونا رو برای خودم نگه می دارم 

    راجب اون قلب هم باید بگم که همه ما میدونیم که قلب با قلب خیلی فرق داره

    و مطمئن باشید خود قلب هم از این بابت ناراحت نمیشه و احساس نمیکنه کسر شأنش شده

    ولی اگه بازم از این بابت مطمئن نیستید گُل میتونه گزینه بهتری باشه🌹

    پاسخ:
    پس سوء تفاهم شده بود. عیب نداره به کمپینمون خوش اومدی :))
    وای من عاشق تبهکارهای توی فیلم هام ^_^ 
    نگو افتضاح. به هیچ وجه افتضاح نیست و بهتر هم میشه تازه. ما می توانیم :دی 
    حالا باید کم کم فکر هامون رو بزاریم و برنامه های کمپین رو بچینیم. برای شروع مرام نامه ی ناخوش قلم ها رو می نویسیم :)

    ممنون که از جانب قلب اطمینان دادی :) ♥ 
    گل هم گزینه ی خوبیه ولی در کل من دست به استیکرم خوب نیست زیاد. تازه تازه دارم راه می افتم :)🌸


    خب پس... *جییییییییییغ* لطف داری T^T

    ایش :) آره واقعا داره. مثلا اون لحظه که می‌گی من استعداد نداشتم تو این کار، ولی علاقه و پشتکارم اونقدر زیاد بود که از اونایی که استعداد داشتن جلو زدم... وای.

    آرههههه نعمت که بی‌شماره!! اصلا انقدر زیاده که کل عمرمم شکر کنم بازم نمی‌رسم :) ( و وای اون "گربه‌ی نازنین" قلبم رو فشرد:)) ) منظورم استعداد بود. مثلا بعضیا مادرزادی نخبه‌ی ریاضین. یا بعضیا موسیقی رو یه بار بشنون می‌تونن بزنن. یا بعضیا از همون بچگی داستان می‌نویسن اونم چه داستان‌هایی. و از این چیزا کلا.

    وگرنه بله بله زندگی خیلی چیزای خاص و خوشگل داده :) یکیش هم دوستای وبلاگی خوب، مثل خودت! هرکسی نمی‌تونه همچین دوستایی داشته باشه. :)

     

    نچ نچ. شرم بر ما باد. برم ببینم تعارفات خوشگل چی داریم به کار ببریم :)

    پاسخ:
    :)))
    اگه داره پس اون ایش چیه خواهرم؟ :) 

    یه داستان واقعی بهت میگم دیگه راجب استعدادت غصه نخوری. آقای شین یه نابغه ی تمام عیاره. نابغه ها! یه کلاس هم درس نخونده اما همه چیز رو خیلی زود یاد می گیره. فکر کن چهل سال پیش همه ی دانش آموزهایی که معلمشون ازشون خواسته بود کاردستی درست کنن میرفتن سراغ آقای شین و آقای شین هم براشون ماشین کنترلی و کواکوپتر میساخته. حتی برای پرده های خونه اشون هم ریل گذاشته بود و با کنترل جلو و عقب می کشیدشون. یه مدت رفت سراغ برق کاری، یه مدت تعمیرات، یه مدت بنایی... خلاصه همه ی شغل ها رو امتحان کرد و توی همه اشون هم بهترین بود. اما توی هیچ کدوم نمی تونست بیشتر از شیش ماه دووم بیاره. چرا؟ چون خیلی زود دلش رو میزد. اون کار براش عین آب خوردن میشد و حوصله اش رو سر می برد. همه ی کار و زندگی رو ول می کرد و می رفت سراغ یه چالش جدید. می رفت که یه چیز جدید یاد بگیره. و وقتی به سقف اون کار می رسید بیخیالش میشد. آقای شین هنوز هم نابغه است. هنوز هم همون اخلاق رو داره با اینکه سنش خیلی زیاده. و موفق؟ به هیچ وجه! 

    من یادگرفتم دردسر استعداد داشتن بیشتر از نداشتنشه. و واقعا این استعداد اندکی که دارم رو ترجیح میدم نداشتم. توانایی ذاتی غرور بیجا میاره. تنبلی میاره. خلاصه خیلی چیز خوبی نیست. :)

    آفرین بر تو هرچیزی که یاد گرفتی به منم بگو :))

    سلام. عیدتون مبارک همگی :))) این روز قشنگ!

    وارد فاز تعریفات نمیشم که هی اصرار به انکار کنین و بار سنگین پافشاری رو این قضیه رو، روی دوش های توانای دوستان باقی میذارم و خودم از پشت تشویق میکنم که بالاخره راضی کنن شمارو که بابا قلمتون خیلی ام خوبه!!!  D:

    میخواستم بگم که یکی ام پیدا شد که جز کمپینتون نیست :) نه ازین جهت که چیزی رو دوست داره که استعدادشو نداره یا استعداد چیزی رو داره که دوست نداره، بلکه کلا نه استعدادشو میدونه نه علاقشو!! یوهاها :[) و وسط گرداب های درونی و بیرونی در حال دفن شدنه.

    با این موجود نا متمایل به همه چیز، چه باید کرد؟

    اجالتا یه زیرانداز بغل کاخ کمپینتون انداختم، ایا کسی هست بپیونده؟ :)

     

    پاسخ:
    سلامی بر تو ای نازنین :)
    عید شما هم مبارک :)))
    ممنون که واردش نمیشی. بی نهایت سپاس :))

    عیب نداره عزیزجان زمان میگذره تا پیداش کنی هنوز اول راهی‌. برای منم طول کشید. دم در بده بفرما داخل. بزار برات میوه پوست بکنم... خب از خودت بگو... از اینکه اوقات فراغتت رو چطور میگذرونی... به چه درس هایی بیشتر جذب میشی... تست های خودشناسی و اینجور چیزها دادی؟ راحت باش مادرجان، اینجا هم خونه ی خودت

    به به چه منزل زیبایی، چایی نه بستنی لطفا :) میوه ام نه همون بستنی!

    من یک چیزو خوب میدونم! بستنی از مهم ترین ارکان زندگیمه! و چیزی که به عنوان "حال جا آور" ازش استفاده میکنم و در هر زمان و مکانی ازش استقبال میکنم. 

    و دیگه چیزی رو نمیتونم انقدر مطمئن ازش بگم :)) ولی ادم پرخوری نیستم به حمد الهی.

    اوقات فراغتمو میخوابم هر هر هر ( چرا استیکر نداره اینجا؟ ) در ولو شدن روی مبل و این داستانا استعداد به سزایی دارم. البته فیلم دیدن رو هم دوست دارم، ولی اونجایی ضربه اصلی رو خوردم که زمان بیکاری، حوصله انجام دادن حتی کار های مورد علاقمو هم نداشتم. مثلا فیلم دیدن یا نقاشی کشیدن. و تباه میکنم دیگه اوقاتو همینجوری. به درس عملا جذب نمیشم مگر اینکه خلافش ثابت بشه. هر هر هر :/ 

    ولی شعر و متن ادبی شنیدن، تفسیرشو گوش دادن، زبان و مشتقات اش :) یه بخشهایی از شیمی، بخش هایی از فیزیک، رصد کردن، نوشتن حتی یا خوندن، ازینا خوشم میاد. ولی در هیچ کدوم اگه بخوایم امتیاز بدیم از 10، 5 رو هم نمیگیرم. 

    تست های خودشناسی ام چرت هستن اکثرا. ولی یدونه تست imbt هست که توش حامی شدم!!! عکس یه پیرمردیه! ولی واقعا این تست ها خیلی متغییرن، خیلی نمیشه اعتماد کرد بهشون، با اینکه تا حدودی درست بودش.

    پاسخ:
    خب پس بفرستم بچه ها رو یکم بستنی بخرن بزاریم یخچال لازم میشه. :)
    تا اونها میان من هم حرف هایم رو بزنم. 
    ببین الان سنی هستی که باید بری دنبال اکتشاف خودت. خودت رو وارد زمینه های مختلف کن. پس نجوم دوست داری. بیشتر ازش بخون. از نظریه های فیزیک. برو مقاله های خارج از درس، تحقیقات و عکس ها و... ببین وقتی مشغول کدوم یکی هستی بیشتر لذت می بری. البته زمان لازمه تا بفهمی. هیچ هم عجله نکن و غصه هم نخور. از بخش ادبیات فقط داستان رو میدونم که بهش حسابی پرداختی. آرتیمس می گفت عاشق شرلوک هلمزی ( :دی ) به همین روند ادامه بده. بنویس‌. نقاشی بکش. طراحی کن. نوشته هات رو به دنیا نشون بده. بازخورد بگیر. اینجوری بیشتر برات واقعی میشن و ملموس تر. اعتماد به نفست هم بالاتر میره. حالا اگه راه اصلی زندگیت هم نوشتن نباشه باز هم بنویس. به جایی بر نمیخوره :)
    ابن تست ها نسبی ان. اصلا این اسمی که روت میزاره مهم نیست. درصد ها رو نگاه کن. من خودم فرمانده شدم ( هم گروه تام ریدل :دی) ولی اکثرا ۶۰، ۵۰ درصد بودم از هر ویژگی. این نکته ها مهمه. خودت رو بهتر میشناسی و شغل های مناسب رو هم می نویسن. لزوما این شغل مناسب تو نیست ولی راجبش فکر کن...
    خب دیگه سرت رو درد نیارم. بستنی ها رو هم اوردن....

    میدونین یک حقیقتی هست و اون هم اینه که هیچ وقت اطرافیانمون ما رو به یک کار هنری که داریم انجام تشویق نکردن . همه میگن درس و ... :(

    و در کل این خیلی بده و طی همین مورد خیلی از استعداد‌های هنری از بین میرن متاسفانه :(

    پاسخ:
    می دونین مشکل اینه که هیچوقت هنر رو کار حساب نکردن. اگه تشویق هم بخوان بکنن میگن آفرین تفریحت رو کردی حالا برو دنبال درس و کار و زندگی. هنر واسه خوش گذرونیه فقط به نظرشون.
    و بله این خیلی بده :(

    چقدر حرف دل من بود این پست چقد من بود:))

    ازسن ۱۲-۱۳سالگی فهمیدم عاشق نوشتنم

    وروزمره مینوشتم براخودم وهمه نوشته ها رو دارم

    عاشق نوشتن بودمو ساعتها مینوشتم هررووووز چندین ساعت کله من تو سالنامه هایی که میکردمشون دفتر خاطرات مینوشتم

    وقتی شروع میکردم ۱۰صفحه پرمیکردم انقدز مینوشتم دستم خسته میشد ولی روحم نه! سیر نمیشد اخر سربه ناچاری از دست درد بیخیال نوشتن میشدم تا۲۱سالگی همین بود کارم همیشه... 

    چند باریم داستانایی شروع کردمو رها کردم چون بنظرم نویسنده از من درنمیومد وافتضاحم تونویسندگی

    حتی شعر هم مینو شتم

    یه چندتایشم خوب دراومد یعنی اونایی که قابل تحملن ولی باز فاجعنو من میگم خوب بقیشونم که نگم دیگه ولی دیگه ننوشتم چون بنظرم استعدادم تو نویسندگی فاجعه بود

    درعوض دقیقاً منم مثل تو ریاضیاتم خیلی قوی بود

    شبیه خودمی دقیقاً تمام چیزایی که نوشتی برامنم صدق میکرد:(:

    من همچنان خیلی حسرت میخورم که مثل خیلیا نمیتونم احساساتوافکارمو اونقدر خوشگل وجذاب وخوندنی روی کاغذ بیارم...

    ولی درمورد تو بنظرم تمرینات جواب داده؛)❤

    پاسخ:
    شما هفتمین عضو از انجمن ناخوش قلمان هستین :)
    و خب رمز موفقیت در این گروه مقاومت و تدوام کاره. به هیچ وجه من الوجوه حق خسته شدن نداری. همین امروز میری دفترت رو باز می کنی اون داستان های نصفه رو ادامه میدی‌. گفته باشم! یعنی چی که از تو نویسنده در نمیاد؟؟؟ این مزخرفات چیه؟ بحث اینکه خیلیم خوب می ن.یسی یه طرف، آدم ها موجوداتی ان که بال ندارن ولی پرواز می کنن. آب شش ندارن ولی روزها زیر آب می مونن و گاهی ماه ها! نصف سرعت یوزپلنگ رو هم ندارن ولی سریع تر از اون حرکت می کنن. آدم ها سمبل خواستن توانستن هستن. تو هم یه آدمی و طبیعتا می تونی :) فقط تلاش و تلاش و تلاش! امید و امید و امید. هیچوقت خودت رو سرکوب نکن. ببینم تو جمع های ا بی شرکت کردی؟ محافل نوشتن و کلاس و اینها؟ اینجور جاها اشکالاتت رو ریز به ریز میگن. اینجور نقدها کمک می کنن پیشرفت کنی. به فکر پیشرفت باش نه اسنکه بگی من افتضاحم و بیخیال بشی. چه معنی داره یه ناخوش قلم دست برداره از عشقش؟
    احتمالا از زمان کنکور و بخاطر درس جدا شدی... می فهمم... بلاییه که سر خیلی هامون اومده. اما ما می توانیم :)
    ایشالا یه روز جز بهترین نویسنده های دنیا میشی :)
    ممنون لطف داری، چشم هات جواب داده می بینه :)
  • نیکنوچکا ؛
  • چشم‌های من نه تنها تو رو خوش‌قلم و متن‌هات رو فوق العاده می‌بینه. بلکه از همین الان آینده‌ی سین دال رو طوری می‌‌بینه که توی یه کتابفروشی پشت یه میز نشسته باشه، و بیرونش پشت در، تا اون دور دورا پر باشه از مردمی که منتظرن که کتاب خودش رو براشون امضا کنه. (*

    اونجا جاییه که این ریاضی‌دان خیالبافِ زیبای ما بهش تعلق داره. ♥ ^_^

     

    پاسخ:
    چشمانت را بسیار دوست می دارم :دی
    بی نهایت ممنون ♥♥

    نه اون ایش برای اون حرفت بود که گفتی "عاشق وقتاییم که حق با منه" :)))

     

    وای! برای پرده‌ها ریل ساخته بود؟ :/ وای! من شنیده بودم یه داستان تو همین مایه ها، البته خیلی فرق می کرد، بعد باور نمی کردم. می گفتم خب اگه تو یه کاری نخبه‌ست همون کارو ادامه می ده و موفق می شه دیگه. ولی الان که گفتی واقعیه... بعد آره از یه طرفم، شخصی که استعدادش زیاده هیچ وقت نمی فهمه پشتکار یعنی چی و خب قدر کارشو نمی دونه.

    با اینکه الانم خیلی با حرفات موافقم و کلا ترسیدم از استعداد داشتن و شکر کردم که ندارم (:دی) ولی خب بازم ته دلم اوکی نیستم باهاش. یعنی بازم اون تو ذهنم هست که کسایی که استعداد دارن موفقن قطعا. درست می شم عب نداره. :) یکم زمان می بره.

     

    :)))

    + راااستی. امسال کنکور داری نه؟ چه رشته‌ای می خوای بخونی دانشگاه؟ ( نمی‌دونم راستش درسته پرسیدنش یا نه. اگه دوست نداشتی جواب نده :) )

    پاسخ:
    خجالت بکش دختر. به بزرگترت ایش میگی؟ :))

    اره بابا منم از نزدیک نمی دیدمش باور نمی کردم. و درضمن، یه چیزی میگم بین خودمون بمونه، اخلاق هم نداره. اخلاق خیلی مهمتره واقعا! اینجوری پیش هیچکس ارزش نداره. استعدا جیزه! ولی خب طبیعیه آدم دوست داشته باشه چیزی رو که نداره داشته باشه. :)


    آری. یه زمان مهم بود برام. دیگه نیست. فقط میخوام بگذره بره....

    مزاح کردم. :)) *زیرلبی ایش گویان پشت نیانکو قایم می‌شود.*

     

    اه اه. اصلا همون بهتر که استعداد ندارم. آره واقعا. چه ارزشی داره ساختن پرده‌ی ریل‌دار درحالی که باعث لبخند کسی نشدی!

    آره می‌بینی :) همه‌ش چشممون دنبال چیزهاییه که نداریم و قدر نمی‌دونیم چیزهای خفنی که همین حالا هم داریمشون.

     

    :( پس برات آرزو می‌کنم که اتفاقی برات بیفته که بهترینه و توش خوشحال‌ترینی♥

    پاسخ:
    آفرین از این به بعد از پشت نیانکو مزاح کن امنیت جانی خودت بالا میره :))

    والا خواهر!
    دقیقا 😉

    یعنی این سال کنکور من رکورد حوادث غیر متقربه رو زد.... خودش میتونه یه سریال باشه اتفاقاتی که از یک تیر ماه ۹۸ شروع شد و از سی و یک شهریور اوج گرفت و آبان ماه به مرحله ی گره گشایی رسید و بعدش تازه گره های اصلی شروع شد..
    همچنین 😉
  • چوی زینب دمدمی
  • دوست ندارم الان بگم چرا این حرفارومی زنی ونوشته هات خیلیم خوبه ونا امید نشو وپس من چیم اگه توخوب نیستی واین حرفا.
    چون ازحرفای کلیشه ای زدن وتعارف شنیدن متنفرم!
    بعدشم فکر نمی کنم حرفای من تاثیری روی نظرات توبتونه داشته باشه.
    فقط من یه سوال برام پیش اومده که تعریف تو ازخوش قلم چیه😂؟
    منم توکمپینتون راه بدید:((((((( احتمالا(قطعا)واقعی ترین عضو کمپینم وبقیه فقط خوش قلم هایین ک من درکشون نمی کنم  طرزفکرشونو:|||
    فقط می خوام دعوات کنم بروخداروشکرکن که خوش قلم یابدقلم(کلمه اختراعی😂😐)یه چیزی برای نوشتن داری من چی؟من برای همین خودمومجبور کردم گزارش روزمره بنویسم چون هیچی دیگه نمی تونم بنویسم یعنی نمیاد...تومی نویسی ودیگه هرچقدر کش بیادم کشش می دی هرچند هیچ وقت به پایان نمی رسن😐😑🙄(یبار ندیدیم پایانای توچجورین ومن اصولا هرنویسنده ای روبعد ازدیدن پایانهاش قضاوت می کنم!)
    خب پس یه برتری من نسبت به توهم اینکه اگه یه چیز درست حسابی صدسال یبار بنویسم می تونم تمومش کنم😂بیا،ببین چه جوری نقاط مثبت خودموهم می بینم؟یادبگیرازم!😂
    راستی سین دال دقیقا همینطوره من همیشه باخودم فکر می کردم توچطوری به نوشتن علاقه داری چون اصلا اخلاقیاتت به نویسنده هانمی خوره😁مثل همون ریاضیدانایی.
    جمع ادبیاتو ریاضی خیلی درکش سخته برام ولی غزل ماهم همینطوره.
    من که از ریاضی متنفرممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.
    کلا هزارجورتفاوت داریم ماباهم😂بهمین دلیل دوست دارم بیشتر اختلافاتمونو کشف کنم!
    آها اینو یادم رفت بگم چ اشکالی داره یه نویسنده ریاضیدان؟خیلیم جالبه.مطمئنم کسای دیگه ای هم بودن قبل تو این جوری. دنیا عجایب زیاد داره پس هیچ چیزعجیب نیست😂
    خب.تو وب مهناز گفته بودی از بابا لنگ دراز خوشت نمی آدمنظورت کارتونش بود یا شخصیت بابا لنگ دراز؟بگو اگه کارتونشه حسابتو برسم😂
    ولی چون تو وب من گفتی عاشق کارتونشیو ازاون آدماییم نیستی برای همرنگ جماعت شدن ازیه چیزی تعریف کنی حسابو براین می ذارم ک منظورت شخصیته.
    اولا بروکتابشو بخون حتما هردوجلدو.
    دوما،موافقم.منم اصلا بابالنگ دراز تو انیمه رودوست ندارم:||||یعنی باهیچی توانیمه مشکل ندارم بجزاین! توکتاب انقدر شخصیت بامزه ودوست داشتنی ایههههههه.والبته یکمم رومخ!کتابشو بخون بابالنگ دراز ذهن خودتو تصورکن نع اونی که توانیمه نشونت دادن.
    درمورد ژان والژانم من کتابشو نخوندم ولی توی فیلم با بازی هیوجکمن محشر بود عاشقش شدم به شدتتتت😍😍😍خیلی خووووب بوووووود توکارتونش دوسش ندارم:(((
    درآخر بهت می گم حتی اگه فکر می کنی قلمت خوب نیست برای نوشته هات احترام قائل باش اون این سبکیه ک خاص توعه وهیچ کس دیگه نمی تونه همچین چیزیوخلق کنه.
    یه دیالوگ ازسریال یک روز زیباپیدات می کنم رو برات می نویسم،این روخودم خیلی قبولش دارم وهروقت نا امید می شم امیدوارم می کنه:
    _نمی خوام کتابمو چاپ کنم چون باوجود اینهمه کتاب خوب دیگه کسی به کتاب من نیازی نداره
    +این حرفونزن.کتاب تودربین اینهمه کتاب نقش خودشوداره!

    پاسخ:
    زینب وارد می شود :) یعنی اسمت رو که توی بخش نظرات وبم می بینم سرشار از شور و شعف میشم :)

    ممنون که درک کردی همه ی این حرف ها رو نگفتی :))

    تعریفم آدم هاییه که با استعداد ادبیات به دنیا اومدن‌. اونهایی که توی واژه ها استادن. قافیه ها و وزن ها ناخوداگاه تو ذهنشون حک شده. اونهایی که ژن خوبن 😀 توی بیان هم چند موردشون رو پیدا کردم و کیف میکنم با نوشته هاشون‌ :)

    اصلا می خواستم بهت زنگ بزنم دعوتت کنم به کمپین :))) حیف شماره ات رو نداشتم :(  هشت نفر شدیم. به ده نفر که رسیدیم مرام نامه امون رو می نویسیم و فعالیتمون رو شروع می کنیم :دی. دیگه صداقت باقی اعضا رو زیر سوال نبر :/  و تو چه دانی آنان چه سختی ها که نکشیده اند.

    به نظرم تو ناخوش خیالی. خیالت نیاز به رسیدگی داره یکم. درست میشه عزیز دل. فقط باید بهش برسی‌. بهش پر و بال بدی‌. ببین جوجه اردک من چه اعتماد به نفسی داره. تو هم پرنده ی ذهنت رو جسور بار بیار و پروازش بده :) 

    زینب شاید باورت نشه ولی یه بار به پایان رسیدم! فکرش رو بکن یکی از رمان هام رو تمام کردم! اصلا خودم هم باورم نمیشد! من اون روز شادترین موجود کهکشان بودم! من فعل خواستن را صرف کردم! ( فقط اونایی که من رو میشناسن می دونن چه معجزه ای اتفاق افتاده😀) و خب ثابت شد که میتونم و از این به بعد هم خواهم توانست :) 
    آفرین نقاط قوتت رو مدام با خودت مرور کن تا یادت نره :))

    عشق معجزه میکنه... :)
    ریاضیات یه دنیای جادوییه. جادو که میگم منظورم خود جادوئه ها! و من فهمیدم که اهل این دنیا نیستم. این سحر اعداد و قوانین و ساختمون محکم جبر زادگاه من هست اما خونه ی من نیست. خونه ی من جاییه که دلم میگه :)

    عاشق اینم که خودت جواب خودت رو میذی. الان من چی بگم؟ :)
    اتفاقا تو لیست خریدم هست بعد خوندن بهت میگم نظرم راجبش عوض شده یا نه :)
    فیلم بینوایان رو ندیدم و انیمه اش هم... بیا راجبش صحبت نکنیم :/ کوزت تو جلد اول که بچگی اش بود نقش چندانی نداشت اصلا. کلهم عوض کرده بودن. بعد کوزت خاطراتش با مامانش رو یادش میومد من حرص میخوردم :/ واسه همین هم زیاد نگاه نکردم.

    دیالوگ و نصیحت پایانی خوبی بود. ممنون :) قطعا همین طوره. توی سخنرانی دو  بند آخر رو خطاب به خودت و تمام ناخوش قلم ها میگم :دی


  • ꜰɪɢʜᴛᴇʀ 👊ᴛᴋᴅ
  • شاید خوش قلم نباشی ب قول خودت وی احساساتتو خوب و دقیق و ساده بیان میکنی^^

    پاسخ:
    ممنون. لطف دارین. چشم هاتون خوب و دقیق و ساده بیان کننده می بینه :)
  • ꜰɪɢʜᴛᴇʀ 👊ᴛᴋᴅ
  • اوه راستی ببخشین خیلی صمیمی حرف زدم😅

    پاسخ:
    اینم یه معضلیه 
    وقتی نوشته های یه وب رو میخونی و نویسنده رو میشناسی ناخوداگاه حس میکنی اون نویسنده هم تو رو میشناسه و صمیمی میشی :)
    شما راحت باشید :)
  • ꜰɪɢʜᴛᴇʀ 👊ᴛᴋᴅ
  • :)

    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.