عشق با من چنین می کند
درخت سبز است و سرفراز
ریشه هایش محکم اند و استوار
برگ هایش جوان اند و هوس باز
همراه باد می رقصند و برای بوسیدن شبنم رقابت می کنند
گل هایش طنازند و زیبا
ساقه اش صبور است و محکم
درخت قانع است به زندگی اش
راضی است به درخت بودنش و شاکر است برای نعمت هایی که دارد
ناگهان دست غیبی از بیخ و بن جدایش می کند
می اندازدش در دل آتش
دیگر سبز نمی ماند
سرفراز نمی ماند
تحکم و استواری اش نمی ماند
جوانی، هوس بازی، طنازی و زیبایی... هیچ نمی ماند
نه ریشه ای، نه برگی، نه ساقه ای... نه حتی درختی
درخت می سوزد.
بعد از آن؟
دود می شود و به هوا می رود؟ نه
خاکستر می شود؟ البته که نه
پلشتی هایش مثل خاکستر رسوب می کنند و خودش
یک پارچه آتش می شود
درخت تا ابدالدهر می سوزد
می سوزاند
درخت در آغوش آتش گرم می شود
در عشق بازی با او شعله ور می شود
رنگ و بوی آتش را می گیرد
نور حائل می شود در برابر چشم نا محرمان
حرارتشان راحت طلبان را دور می کند
اندکی بعد، فقط آتش می ماند...
که می سوزد...
که می سوزاند...
پ ن: از وقتی اعتراف کردم ناخوش قلمم پست گذاشتن برام راحت تر شده. که به الطبع کیفیت ها افت کرده. انشالله درست میشم بعد یه مدت.

چه زیبا و با مفهوم.👌👌👌.