غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

تلخی اش هم شیرین است. نه؟

سه شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۴۶ ب.ظ

پرت شده ام درون یک چاه، چاهی که آب ندارد اما دیوارهای سنگی اش نمناک اند و جلبک و خزه رویش رشد کرده. هر از گاهی صدای فس فسی می شنوم و احتمال می دهم یکی دو مار هم اینجا باشند. مطمین نیستم. آنقدر تاریک است که چیزی نمی بینم. ورجه وورجه های موش های فاضلاب را بین پاهایم حس می کنم. پرت شده ام درون یک چاه. عمیق ترین چاهی است که به عمرم دیده ام. اگر یک کلنگ داشتم و مشغول کندن زمین زیر پایم می شدم احتمالا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا از سوی دیگر کره ی زمین بیرون بیاییم. جایی که میلیاردها فرسنگ از خانه ام فاصله دارد. موقع سقوط اما معلوم نمی شود که چقدر راه را آمده ای. همه اش در یک ثانیه اتفاق می افتد. پرت می شوی درون یک چاه. همه جا تاریک و تاریک تر می شود. اکسیژن در ریه هایت ته می کشد. هوا سرد و سردتر می شود، یا شاید هم گرم و گرم تر.  مگر فرقی هم می کند؟ از یک جایی به بعد سرما و گرما به یک اندازه روحت را می سوزانند. قلبت اگر یخ زده و بی حرکت باشد درست همان حسی را پیدا میکنی که موقع زبانه کشیدن آتش لا به لای مویرگ هایت. درد درد است. جنسش از چه باشد فرقی نمی کند. سقوط هم بهانه است. چاه را در هر جهت جغرافیایی که کنده باشند، همیشه به یک اندازه تنهایت می کند. به یک اندازه دخترک لوس و گریان درونت را می ترساند.

 

من پرت شده ام درون یک چاه. که خیس و لزج است و تاریک و پر از صداهایی که نمی دانم از کجا بلند می شوند. ناله هایی که به سنگ های اطرافم می خورند و قوی تر می شوند. یک جورهایی هم شبیه صدای مار است. دوست دارم صدای مار باشد. اینکه درون کیسه ی یک مارگیر آفریقایی زندانی شده باشی خیلی بهتر است از پرت شدن درون یک چاه ژرف و تاریک و خفقان آور که نمی دانی چند روش زجرآور برای مرگت در چنته دارد. گاه چیزی پشمالو زیر پایم تکان میخورد. نکند آن قصه ای که میگوید در مرکز زمین یک اژدهای چندهزار ساله خوابیده حقیقت داشته باشد؟ نه، فقط موش ها هستند. راستی موش ها چطور در این گرما دوام می آورند؟ گفتم گرم؟ نه، اینجا سرد است. آنقدر که دیگر انگشت هایم را هم نمی توانم تکان بدهم. قلبم دیوانه وار می کوبد و خون داغ مذاب مانند را پمپاژ می کند. اما کاش برای لحظه ای دست نگه دارد. خیس عرق شده ام. نفس عمیقی می کشم. نفس؟ راستی من نفس هم می کشم؟ نگاهی به خودم می اندازم. قفسه ی سینه ام که بالا و پایین نمی رود. موش ها دارند از گوشت بدنم می خورند. چه با اشتها هر تکه اش را میجوند و قورت می دهند.

 

من پرت شده ام درون یک چاه. اینجا که مار ندارد. بیخودی ترسیدم. اژدهایش هم آرام و بی آزار است. فقط خوابیده. مثل من که خوابیده ام. این چاه خیلی هم بد نیست. اگر بتوانم بی سر و صدا از زیر بال اژدها بگذرم و کلنگم را بردارم احتمالا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا از سوی دیگر کره ی زمین بیرون بیایم. جایی که میلیاردها فرسنگ از خانه ام فاصله دارد. هیجان انگیز نیست؟ انگار پرواز کرده باشم به دنیایی دیگر. سقوط و پرواز... فرق زیادی با هم ندارند. هر دو تنهایت می کند. پس چرا یک تنهایی را عذاب آور می نامیم و دیگری را مایه ی مسرت؟ تنهایی تنهایی است، چه وسط یک مهمانی چندهزار نفری با لباس های رنگارنگ شاد باشی چه درون عمیق ترین چاه دنیا. خوب نیست. خیلی بد هم نیست. اصلا من که تنها نیستم. همین الان مارها دارند گونه هایم را لیس می زنند. با هم در این چاه قشنگ مهمانی گرفته ایم. خزه ها دیوارهای سنگی را نقاشی کرده اند. موسیقی حزن انگیزی هم شنیده می شود. شبیه صدای ناله است. کسی گریه می کند؟ آخر چرا؟ من که جایم خوب است. جنازه ی دخترک لوس و گریان رو به رویم است. صورتش از گچ هم سفیدتر است. بجز آن خط خونی که جلوی پیشانی اش نقش بسته. یک جورهایی منظره ی غار را زیباتر کرده. شاید او هم پرت شده است درون چاه. کسی چه می داند؟ اسمش را می پرسم. جواب نمی دهد. می پرسم به نظرش هوای اینجا گرم است یا سرد. جواب نمی دهد. شاید از این سوال های بی اهیمیت خوشش نمی آید. می پرسم تو هم به آن مهمانی چندهزار نفری رفته بودی؟ همانی که همه ی آدم ها آنجا لباس های رنگارنگ شاد پوشیده بودند، همانی که همه آنجا می خندیدند الا تو، ببخشید، الا من. تو هم از آن قهقهه ها و تحقیرها خسته شده بودی؟ تو هم دلت می خواست برای لحظه ای خودت باشی؟ تو هم از تقدیر مسخره ای که دربندت کرده بود فرار کردی؟ باز هم جواب نمی دهد. شاید اگر یک فنجان چای برایش بریزم یخش آب شود. یا نه! زیادی گرم است. دست می کشم روی بال آقای اژدها که دیگر نفس های آتشینش را درون چاه ندمد. چیزی جز سنگ لزج جلبک بسته لمس نمی کنم. کاش حداقل یکی دوتا موش کوچولو اینجا بود که با آنها سرگرم شوم. اَه! چرا این صدای گریه بند نمی آید؟

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : این سوال همچنان جواب می پذیرد. :)

نظرات  (۲۲)

  • ꜰɪɢʜᴛᴇʀ 👊ᴛᴋᴅ
  • وااااااااااااااااااااااااووووووووووو پسرررررررررر

    پاسخ:
    ممنون از ری اکشنتون :)

    خیلی وقتها موقع خوندن اینجور متنا مخصوصا وقتی نمیتونم به نویسنده متن کمک کنم مغزم دنبال این نیس که حساب کنه چند درصد محتوای متن برا منم اتفاق افتاده.ذهنم نمیره خاطرات تنها موندنم و تو چاه عمیق سقوط کردنمو پیدا کنه بیاره جلو چشام.بلکه از زاویه مقابل نگاه میکنه : اینکه من تا حالا چند نفرو فرستادم ته چاه؟تلنگریه برام که حواسم بیشتر به افراد دور و برم باشه و با دقت باهاشون رفتار کنم

    خیلی سخته توضیحش :/ امیدوارم گرفته باشین منظومو

    و اینکه این کامنت را زیاد جدی نگیرید

    پاسخ:
    چقدر دید قشنگی! منم کمی این دید رو داشتم ( و دارم) منتها خودم رو همیشه سرزنش میکردم که حتما آدم بده ی درونم قوی تره و با اون همزاد پنداری میکنم. اما حالا که از زبون شما می شنوم می بینم که دید قشنگ و مفیدیه اتفاقا! خیلی بهتر از آه و ناله است :)

    من که فهمیدم. بقیه هم اگه متوجه نشن مشکل خودشونه :)

    خیلیم خوب بود:)
  • ꜰɪɢʜᴛᴇʀ 👊ᴛᴋᴅ
  • 😂😂😂

    اع خو قشنگ بود

    درواقع خیلی دقیق بود

    شاید ب یه بصیرت عمیق نیاز داشته باشه

    ک قطعا هرکسی نداره :)

    پاسخ:
    منم جدی گفتم. هیچ واکنشی از هیچ کسی ندیدم گفتم شاید عنوان باعث شده اصلا نخونن :))

    ممنون لطف دارین. چشم هاتون قشنگ و دقیق دیده :)
    دیگه در این حد هم نیست والا !
  • ꜰɪɢʜᴛᴇʀ 👊ᴛᴋᴅ
  • عاها ازون لحاظ😂😂😂

    ن نیاز ب تشکر نیست

    درواقع این بهترین چیزی بود ک امروز دیدم

    شاید بهترین متنی ک حالمو توصیف کرد

    پاسخ:
    بله از اون لحاظ :)

    ارجاعتون میدم به بند اول این پست  :)
  • هلن پراسپرو
  • اعتراف می کنم بار دوم که ستاره اش روشن شد خوندمش @_@

    پاسخ:
    یاد رامبد جوان افتادم وقتی گفت  «فیلمی ساختیم و اسمش رو گذاشتیم این نوار خالی است (یا چیز مشابهی) بعد چندین و چند بار نوار فیلم رو دور انداختن چون فکر میکردن خالیه و ما مجبور میشدیم دوباره ضبط کنیم..» :)

    باید روی عنوان نویسی ام کار کنم :)

    *بی صدا اشاره به زیبا بودن متن و تشبیه‌هات فوق العاده‌اش* *نیانکو می کوبد پس کله‌ام*

    البته شما که خوش قلم نیستی. بله بله. اشتباه شد انگار.

    پاسخ:
    نیانکو رو بزاریم بالای سر تک تک خواننده های اینجا :دی
    :))

    وقتی درد، درد است رو خوندم 

    یاد وبلاگ بهار نارنج افتادم وقتی پرسیده بود نظرتون راجب آزادی چیه

    اول می خواستم بنویسم آزادی، آزادیه😐😂

    خیلی نوشتتو دوست دارم 

    خیلیییی چشمام قشنگ دیدیش/:

    با قلبم حسش کردم((:

    پاسخ:
    #زبان مشترک :)

    آفرین به چشم هات :))
    قربان قلبت :)

    منم اعتراف میکنم بار اول خوندم

    ولی با عنوان دوم نظر میگذارم :))

    چاه تنهایی :)

    میدونی زندگی سهراب سپهری رو که خوندم فهمیدم از این ادم هایی بوده که شاید دورش شلوغ بوده ولی خودش رو تنها میدیده و حرفاش رو توی شعرهاش خلاصه میکرده

    و بعد عده ای بعد مرگش فهمیدن که چی میگه

    کلا منم با هر قسمت متنت وارد ی دنیا میشدم :)

    اون بخشی هم ک موش ها میخورنم مور مور شدم و یاد کتاب ۱۹۸۴ افتادم 

    پاسخ:
    اینی که الان می بینی عنوان سومه
    چاه تنهایی هم گزینه ی خوبیه ها. برم سراغ عنوان چهارم؟
    من اونقدرها هم احساس تنهایی نمی کنم
    یعنی خیلی هم باهاش مشکلی ندارم
    ته این چاه بودن اونقدرها هم بد نیست انگار
    در عین اینکه بدترین اتفاق ممکنه!
    واسه همین هم نوشته بودم این پست را زیاد جدی نگیرید چون در عین وحشتناک و مهم و تکان دهنده بودنش اصلا مهم نیست برام...
    که خب در حد زیادی جدی نگرفتن دوستان:/

    1984... یاد اون دوران افسردگی پسا 1984 بخیر...
  • عـلیـرضـ ـا
  • «اگر یک کلنگ داشتم و مشغول کندن زمین زیر پایم می شدم احتمالا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا از سوی دیگر کره ی زمین بیرون بیاییم. جایی که میلیاردها فرسنگ از خانه ام فاصله دارد. موقع سقوط اما معلوم نمی شود که چقدر راه را آمده ای. همه اش در یک ثانیه اتفاق می افتد. پرت می شوی درون یک چاه.»

    این تیکه خیلی قشنگ بود. 

    پاسخ:
    قشنگ خوندین :)

    اگه بده که بده دیگه

    چیزی رو هم که بده ،ادم باید تغییر بده سین دال جان

    عادت کردن  به چیز بدِ که خوب نیست 

     

    پاسخ:
    تنهایی تنهاییه
    درد درده
    اما بد بد نیست
    خوب خوبه ها ولی بد بد نیست
    اصلا بد چیز مطلقی نیست
    دارم تغییر میکنم، دارم کلنگ میزنم و قراره از سمت دیگه ی کره ی زمین بیرون بیام. البته اگه حدسم درست باشه و به مرکز زمین نرسم و ذوب نشم :/
    ولی ذوب شدن هم خوبه ها
    یه جورایی خنک و آرامش بخشه

    هوووم 

    اره قبول دارم :)

    ذوب هم بستگی داره

    اگه ذوب شدن توی عشق باشه که ارامش بخشه

    ولی همیشه خوب نیست 

    پاسخ:
    :)

    ذوب شدن توی درد منظورم بود

    هی ....

    درد دل آدمی را بیدار می‌کند، روح را صفا می‌دهد، غرور و خود‌خواهی را نابود می‌کند. نخوت و فراموشی را از بین می‌برد، انسان را متوجه وجود خود می‌کند. انسان گاهگاهی خود را فراموش می‌کند، فراموش می‌کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش می‌کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می‌کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می‌کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش می‌تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می‌آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‌فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‌کند و دست از غرور کبریایی برمی‌دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می‌فهمد و آن را توجه نمی کند. 

    شهیدچمران

    این درد هم یعنی ذوب شدن توی عشق خدا

    سین دال جان تو فقط اجازه داری توی این عشق ذوب بشی

    مگرنه هر درد دیگه ای ارامش نداره

    نگو چاره ای ندارم 

    اگه حتی این کلنگی ک میزنی اشتباه باشه

    باید مسیر دیگه رو باز کن

    تو قوی تر از این حرفایی دختر

    پاسخ:
    خواستم بگم این دردی که تو میگی زیادی شیک و مجلسی و کت و شلواریه :/ انگار استاد دانشگاهیه که فکر میکنه از آسمون افتاده و فقط ایشون علامه هستن و همه چیز دان! ایش چقدر هم خودش رو میگیره :/   ولی دیگه آقای چمران گفتن منم رو حرف ایشون حرف نمیزنم :)

    میدونی تمام زمین و زمان جلوه ای از خداست
    هر عشقی وصل به عشق خداست (این هوا و هوس ها و رومانتیک بازی های الکی اسمشون عشق نیست)
    هر دردی سرشار از عشقه و هر عشقی زنجیر شده به درده
    از عشق چاره نیست
    از درد چاره نیست
    از درون چاه افتادن هم چاره نیست
    ما همون روز که آدم و حوا سیب رو گاز زدن پرت شدیم درون چاه
    کلنگی به من داده شده، یعنی باید زمین رو بکنم. یا شاید هم برداشتن این کلنگ و کندن زمین راحت تر از بالا رفتن از چاه با دست های خالی باشه. اما باور دارم از این طرف هم راهی به آسمون هست. 
    می دونم دارم چرت و پرت میگم و احتمالا اصلا نمی فهمی چی گفتم
    واسه همین هم نوشتم این پست رو زیاد جدی نگیرید...

    چقدر قشنگ باکلماتو تشبیهات بازی کردی:) کاری که من اصلاً بلد نیستم

    عالی بود

    :)❤

    پاسخ:
    حالا خیلی هم قشنگ نبود ها. تو هم میتونی جانا. اینطوری به خودت نگو. باید فعالیت انجمن ناخوش قلمان رو راه اندازی کنم. 
    ممنون لطف داری :)

    خیلی قشنگ بود.

    پاسخ:
    قشنگ خوندین :)

    نمی دونم چرا قدرت فهم متن سنگین و ندارم 😂

     

     

    پاسخ:
    تقصیر تو نیست جانا. من زیادی چرت نوشتم. :)

    به نظرم شما خیلی هم خوش قلمین :) 

     

    و راجع به اون سوال قبلیتون : من تا چند سال پیش نمی دونستم وبلاگ چیه ؟! چرا چون هیچ کس نبود بهم بگه میتونی یک جا داشته باشی که حرف هات رو بنویسی . یک جا که آدماش بهتر از تلگرام و اینستاست . پس به نظر من باید اول از همه از مدرسه ها شروع کنیم . یا باید یه فصلو تو کتاب ها اختصاص داد به این قضیه :/

    پاسخ:
    چشم هاتون خوش قلم می بینه :)


    اوهوم... آگاه سازی انجام نشده. ممنون از پاسختون :)

    منم اعتراف میکنم که با عنوان اول خوندم و با عنوان دوم نظر میذارم:))

     

    واقعا خیلی قشنگ با کلمات بازی میکنی و فوق العده مینویسی:)

    پاسخ:
    این عنوان سومه جانا
    زیاد هم به دلم ننشست شاید عوضش کردم دوباره و ستاره اش بازهم روشن شد :دی 
    اعتراض هم نمیکنین!

    ممنون... لطف داری... چشم هات کلماتم رو قشنگ بازی شده (؟) و فوق العاده میبینه :)

    آره تنهایی خیلییی باشکوه و شیرین و ماجراجویانه و عجیبه،، آره گاهیم شاید تلخ اما یه تلخی شیرین؛ از اون تضادها که من عاشقشونم. ۰

    پاسخ:
    آدم به حرف های شما رو که میخونه دنیا رو اکلیلی میبینه :)

    قالب تون رو عوض کردید ؟ همیشگیه ؟ 

    مبارک باشه . خیلی به اسم وبلاگتون می خوره 

    پاسخ:
    بله
    خواستم باری حال و هوای محرم یه قالب موقت بزارم که به این رسیدم
    و خب نمیدونم چی شد که قالب قبلی کلا پاک شد :/
    پس تا وقتی که برم خودم قالب نویسی رو یاد بگیرم همین میمونه احتمالا :)

    امروز خیلی خوب بود:)

     آرزوی حال خوب امروزم رو بقرات دارم :)  با امید  به خدا فردا موفق باشی

    پاسخ:
    خوشا به حالت نفس جان
    راحت شدی
    من الان دارم از استرس می میرم!
    یعنی همه میخوان آرومم کنن میگن حتما قبولی بابا من بدتر استرس مییرم :/ آخه توقع ندارم آنچنان از خودم که بقیه توقع دارن :/

    مثل همیشه عالی =)

    واقعا فوق العاده بود و به فکر فروبرنده!

     

    قالب جدیدم خیلی قشنگه :))

    پاسخ:
    چشم هات عالی می بینه :)
    حالا نترکوندم ولی خوب بود :) خوش گذشت :)


    مرسی. دیگه از قالب های آماده ی بیانه باید از خودشون تشکر کنی :)

    یه صلوات بفرست به سلامتی هاهاهاها

    پاسخ:
    الهم صل الی محمد و آل محمد ...

    :)))

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.