تلخی اش هم شیرین است. نه؟
پرت شده ام درون یک چاه، چاهی که آب ندارد اما دیوارهای سنگی اش نمناک اند و جلبک و خزه رویش رشد کرده. هر از گاهی صدای فس فسی می شنوم و احتمال می دهم یکی دو مار هم اینجا باشند. مطمین نیستم. آنقدر تاریک است که چیزی نمی بینم. ورجه وورجه های موش های فاضلاب را بین پاهایم حس می کنم. پرت شده ام درون یک چاه. عمیق ترین چاهی است که به عمرم دیده ام. اگر یک کلنگ داشتم و مشغول کندن زمین زیر پایم می شدم احتمالا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا از سوی دیگر کره ی زمین بیرون بیاییم. جایی که میلیاردها فرسنگ از خانه ام فاصله دارد. موقع سقوط اما معلوم نمی شود که چقدر راه را آمده ای. همه اش در یک ثانیه اتفاق می افتد. پرت می شوی درون یک چاه. همه جا تاریک و تاریک تر می شود. اکسیژن در ریه هایت ته می کشد. هوا سرد و سردتر می شود، یا شاید هم گرم و گرم تر. مگر فرقی هم می کند؟ از یک جایی به بعد سرما و گرما به یک اندازه روحت را می سوزانند. قلبت اگر یخ زده و بی حرکت باشد درست همان حسی را پیدا میکنی که موقع زبانه کشیدن آتش لا به لای مویرگ هایت. درد درد است. جنسش از چه باشد فرقی نمی کند. سقوط هم بهانه است. چاه را در هر جهت جغرافیایی که کنده باشند، همیشه به یک اندازه تنهایت می کند. به یک اندازه دخترک لوس و گریان درونت را می ترساند.
من پرت شده ام درون یک چاه. که خیس و لزج است و تاریک و پر از صداهایی که نمی دانم از کجا بلند می شوند. ناله هایی که به سنگ های اطرافم می خورند و قوی تر می شوند. یک جورهایی هم شبیه صدای مار است. دوست دارم صدای مار باشد. اینکه درون کیسه ی یک مارگیر آفریقایی زندانی شده باشی خیلی بهتر است از پرت شدن درون یک چاه ژرف و تاریک و خفقان آور که نمی دانی چند روش زجرآور برای مرگت در چنته دارد. گاه چیزی پشمالو زیر پایم تکان میخورد. نکند آن قصه ای که میگوید در مرکز زمین یک اژدهای چندهزار ساله خوابیده حقیقت داشته باشد؟ نه، فقط موش ها هستند. راستی موش ها چطور در این گرما دوام می آورند؟ گفتم گرم؟ نه، اینجا سرد است. آنقدر که دیگر انگشت هایم را هم نمی توانم تکان بدهم. قلبم دیوانه وار می کوبد و خون داغ مذاب مانند را پمپاژ می کند. اما کاش برای لحظه ای دست نگه دارد. خیس عرق شده ام. نفس عمیقی می کشم. نفس؟ راستی من نفس هم می کشم؟ نگاهی به خودم می اندازم. قفسه ی سینه ام که بالا و پایین نمی رود. موش ها دارند از گوشت بدنم می خورند. چه با اشتها هر تکه اش را میجوند و قورت می دهند.
من پرت شده ام درون یک چاه. اینجا که مار ندارد. بیخودی ترسیدم. اژدهایش هم آرام و بی آزار است. فقط خوابیده. مثل من که خوابیده ام. این چاه خیلی هم بد نیست. اگر بتوانم بی سر و صدا از زیر بال اژدها بگذرم و کلنگم را بردارم احتمالا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد تا از سوی دیگر کره ی زمین بیرون بیایم. جایی که میلیاردها فرسنگ از خانه ام فاصله دارد. هیجان انگیز نیست؟ انگار پرواز کرده باشم به دنیایی دیگر. سقوط و پرواز... فرق زیادی با هم ندارند. هر دو تنهایت می کند. پس چرا یک تنهایی را عذاب آور می نامیم و دیگری را مایه ی مسرت؟ تنهایی تنهایی است، چه وسط یک مهمانی چندهزار نفری با لباس های رنگارنگ شاد باشی چه درون عمیق ترین چاه دنیا. خوب نیست. خیلی بد هم نیست. اصلا من که تنها نیستم. همین الان مارها دارند گونه هایم را لیس می زنند. با هم در این چاه قشنگ مهمانی گرفته ایم. خزه ها دیوارهای سنگی را نقاشی کرده اند. موسیقی حزن انگیزی هم شنیده می شود. شبیه صدای ناله است. کسی گریه می کند؟ آخر چرا؟ من که جایم خوب است. جنازه ی دخترک لوس و گریان رو به رویم است. صورتش از گچ هم سفیدتر است. بجز آن خط خونی که جلوی پیشانی اش نقش بسته. یک جورهایی منظره ی غار را زیباتر کرده. شاید او هم پرت شده است درون چاه. کسی چه می داند؟ اسمش را می پرسم. جواب نمی دهد. می پرسم به نظرش هوای اینجا گرم است یا سرد. جواب نمی دهد. شاید از این سوال های بی اهیمیت خوشش نمی آید. می پرسم تو هم به آن مهمانی چندهزار نفری رفته بودی؟ همانی که همه ی آدم ها آنجا لباس های رنگارنگ شاد پوشیده بودند، همانی که همه آنجا می خندیدند الا تو، ببخشید، الا من. تو هم از آن قهقهه ها و تحقیرها خسته شده بودی؟ تو هم دلت می خواست برای لحظه ای خودت باشی؟ تو هم از تقدیر مسخره ای که دربندت کرده بود فرار کردی؟ باز هم جواب نمی دهد. شاید اگر یک فنجان چای برایش بریزم یخش آب شود. یا نه! زیادی گرم است. دست می کشم روی بال آقای اژدها که دیگر نفس های آتشینش را درون چاه ندمد. چیزی جز سنگ لزج جلبک بسته لمس نمی کنم. کاش حداقل یکی دوتا موش کوچولو اینجا بود که با آنها سرگرم شوم. اَه! چرا این صدای گریه بند نمی آید؟
پ ن : این سوال همچنان جواب می پذیرد. :)

وااااااااااااااااااااااااووووووووووو پسرررررررررر