تاریخچه ی درباره ی نوشتن
پرسیده بودم که به نظرتان وبلاگم جز کدام دسته بندی است. دروغ چرا؟ از اینکه روزانه نویس باشم متنفرم. نه اینکه بخواهم به شغل شریف روزانه نویسی ایرادی بگیرم، ابدا ! فقط معتقدم روزانه نویسی و خاطرات مختص بعضی آدم هاست، آدم های به خصوصی که خواندن روزمرگی هایشان جذابیت دارد. اینکه دقیقا چه جور آدم هایی را خودم هم نمی دانم. فقط می دانم من در جرگه ی آن آدم ها قرار نمی گیرم. از آنجایی که گذشته راهنمای آینده است کمی تاریخچه ی خودم را مرور می کنم تا بفهمم درباره ی نوشتن دقیقا چیست و برای چه هنوز فعالیت می کند.
اولین بار که اسم وبلاگ به گوشم خورد دو سه روز قبل از احداث اولین وبلاگم بود. ده یازده ساله بودم. شخصیت آن روزهای خودم را خودم هم درک نمی کنم. در عین اینکه حسابی خونگرم و اجتماعی بودم و بچه ی محبوب فامیل، همانقدر هم خجالتی و گوشه گیر و کم رو و درونگرا بودم. بیست و چهار ساعته دهانم باز بود. بی ربط و با ربط حرف می زدم و سر کوچک ترین مسائل نق می زدم و دعوا راه می انداختم، اما بزرگترین دل مشغولی ها و غصه هایم را به هیچ احد الناسی نمی گفتم. نوشتن هم جز نیمه ی درونگرایم محسوب میشد. همیشه داستان هایم را قایم می کردم. تا اینکه در ده یازده سالگی پدرم دستم را گرفت و مرا با دنیای رنگین بلاگفا آشنا کرد. گفت آنجا می توانم داستان هایم را بنویسم و آدم های صاحب سبک و علاقه مند بخوانندش و نظرات کارشناسی اشان را برایم بفرستند. خب، چی از این بهتر؟ شروع کردم به نوشتن. خواستم اسمش را هم بگذارم نوشتن که یک از خدا بی خبری پیش دستی کرده و قبلا این اسم را برای وبلاگ خودش برداشته بود. ناچارا شد درباره ی نوشتن.
هر دو سه روز یک بار دو سه بند می نوشتم و پست می کردم. به گمان خودم نقد هم می کردم، به این صورت که خلاصه ی یک کتاب را می نوشتم و آخرش می گفتم خوب بود/ بد بود. کودکی ام را در بلاگفا سر کردم. دوستان نازنینی داشتم که همراه داستان های آن موقع و وبلاگم پاک شدند. فقط خاطرات محوی ازشان به یادم مانده. می گفتند سیم های بلاگفا از خلیج فارس می گذرد و کوسه ها گازش گرفته اند و سیستمش بهم ریخته. چقدر به کوسه ها فحش دادم و مسئولین بی فکری که سیم ضد گاز نمی سازند! کوچ کردم به میهن بلاگ. شعبه ی دوم درباره ی نوشتن را آنجا باز کردم. امکاناتش اندکی بیشتر از بلاگفا بود و خوش رنگ و لعاب تر.
میهن بلاگ شد خانه ی نوجوانی ام. آنجا هم همان روند نقد و داستان را ادامه می دادم. هرچند نقد هایم به آن افتضاحی نبودند دیگر. تقریبا مخاطب زیادی هم داشتم. طی افزایش چشم گیر میزان ترشح هورمون ها و باد کله ام کلاس های درباره ی نوشتن را راه اندازی کردم. تازه شاگرد هم می پذیرفتم! در کتابخانه ام فقط یک کتاب آموزش نویسندگی بود که مطالب تدریسی ام را عینا از روی آن تایپ می کردم. چه روزگاری بود... چند بار بخاطر امتحانات و فشار درسی وبلاگ را در حالت عدم انتشار گذاشتم. اما دلم طاقت دوری از آن فضا و مخاطب ها را نیاورد. بماند که بخاطر همین گاه و بی گاه رفتن ها همه اشان را از دست دادم. غرورم را اما حفظ کرده بودم. مخصوصا که آن زمان در مدرسه تعریف و تمجید هم می شدم و خیال برم داشته بود کسی هستم. داستان هایم را پاک کردم و گفتم حیف است آثار فاخرم را اینجا منتشر کنم. پس چه باید می نوشتم؟ شروع کردم به نوشتن از خودم. اسمش را روزانه نویسی نگذارید لطفا. درد و دل بود بیشتر. هرچقدر که به روزانه نویسی نزدیک تر شدم وبلاگم بیشتر رنگ و بوی خزعبل و مهملات به خودش گرفت. یک روز به خودم گفتم بیخودی خودت را گرفته ای که چه؟ نوشته هایت مفت هم نمی ارزند. باز در وبلاگ دو سه نفر بیکار پیدا می شوند که بخوانندش( بی احترامی به خوانندگان وبلاگ نشود یک وقت این نیمه ی ذهنم کمی بی ادب است.). پر بی راه هم نگفته بودم. به داستان های قبلی ام نگاه می کردم و می دیدم چیزی جز شر و ور نیستند. پس فردا روزی به داستان های امروزم هم همین نظر را خواهم داشت.
بخاطر احوالات نوسانی آن روزها این کشمکش چندین بار تکرار شد. پای ثابت وبلاگم اما همان خزعبلات روزانه بود. یک روز مسیرم افتاد به وبلاگ کاوه ی آهنگر. یا شاید هم اول او مسیرش افتاد به وبلاگ من. چون بالای صفحه مختصر توضیحی از درخشش های قلمم (!) داده بودم بنده خدا فکر کرده بود که منظورم وبلاگ نویسی است. بعد نقدهایی اساسی و دقیق وارد کرده بود به مهملاتم و می گفت من اگر در نوشتن جدی ام باید حواسم به این موارد باشد. بعد از خواندن نظراتش و همین طور پست های پر و پیمان وبلاگش از خجالت آب شدم و زمین رفتم. فهمیدم اصلا وبلاگ نویس نیستم. تا آدم تغییر کنم مشکلات میهن بلاگ هم شروع شد...
بیان خانه ی سومم است. آمدن به اینجا اولین کاری است که بعد از پا گذاشتن به جوانی انجام داده ام. اینجا سعی کردم تغییر کنم. مخصوصا که بیانی ها اکثرا آدم حسابی اند و زشت است جفنگیاتم بین مطالب آنها منتشر شود. سین مغرور درونم هنوز نمی گذارد داستان هایم را اینجا بنویسم. پس چه کار می کنم؟ روزانه نویسی؟ اینطوری نگویید لطفا. اندکی دندان روی جگر بگذارید تا من تکلیفم را با خودم مشخص کنم. این وبلاگ حتی اگر هشتاد درصدش شرح حال خودم باشد بازهم جای روزانی نویسی نیست. آن هشتاد درصد هم از دستم در رفته. نا سلامتی اسمش درباره ی نوشتن است. می خواهم تا همیشه درباره ی نوشتن باقی بماند.
- ارادت مند شما. سین دال

موفق باشید :دی