عنوان این مطلب مودبانه ترین اظهار نظری است که می توانم درمورد سال 99 داشته باشم. نقطه سرخط.
- ۱۳ نظر
- ۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۶:۰۳
عنوان این مطلب مودبانه ترین اظهار نظری است که می توانم درمورد سال 99 داشته باشم. نقطه سرخط.
۱- اشک در چشمان عزیزانم حلقه نزند.
۲- جای خالی اش قلبم را مچاله نکند.
۳- راه های کربلا باز شود.
۴- با خودم به صلح برسم.
۵- حس نوشتنم بازگردد.
۶- کل خانواده و طایفه دوباره دور هم جمع شویم در خانه ی پدر بزرگ و سیب های باغش را قایمکی بچینیم و تا خود صبح حرف بزنیم و گذر زمان را حس نکنیم.
۷- بعد از مدت ها صدای قهقهه ی خنده در گوشم بپیچد.
۸- بتوانم مادربزرگ را در آغوش بگیرم.
۹- بتوانم سری به بازار بزنم و ساعت ها جلوی مغازه های مختلف قدم بزنیم و آخرش هم از همان مغازه ی اولی خرید کنیم.
۱۰- در این فروشگاه های اینترنتی یک مانتوی غیر جلو باز پیدا شود.
۱۱-...
پ ن: این لیست ادامه دارد
پ ن۲: چطور است این پست حالت چالشی داشته باشد؟ از عید مبعث تا عید نوروز. شما هم ویژگی های عید خودتان را بنویسید. میان شرکت کنندگان قرعه کشی هم برگزار می شود و به برنده ی قرعه کشی هیچ جایزه ای تعلق نمی گیرد. اینقدر مادی گرا نباشید. مهم قرعه کشی اش است. :)
پ ن۳: راستی عیدتان مبارک 🌹🌹🌹🌹
احساس تنهایی می کنم. یک تنهایی عمیق. این احساس منحصر به الان نیست. خیلی وقت ها احساس تنهایی می کنم. حتی وقت هایی که تنها نیستم. وقت هایی که دور و برم خلوت نیست. البته شاید هم هست. می دانید... بعضی وقت ها (یا شاید خیلی وقت ها) آدم های این دنیا تبدیل به مترسک می شوند. بودنشان صرفا یک دروغ ابلهانه است که حتی کلاغ ها را هم گول نمی زند.
تنها بودن بد نیست. برای خیلی ها فرصت است. فرصتی برای خلوت کردن با خود. برای فکر کردن. آموختن. رشد کردن. اما وقتی که با خودت خلوت کنی یعنی دیگر تنها نیستی. احساس تنهایی است که خوب نیست. آزاردهنده صدا کردنش کافی نیست... زجرآور است. حداقل برای من اینطور است. چیزی فراتر از تحملم.
در تنهایی می شود به خدا نزدیک تر شد. به آسمان. به دنیایی که فراتر از زمین و آدم هایش است. می توان پرواز کرد. خندید. رها بود. نه! تنها بودن به هیچ وجه بد نیست. پس وقتی می گویم احساس تنهایی می کنم یعنی به مرضی مبتلا شده ام که قدر تنهایی ام را نمی دانم. نمی توانم از آن لذت ببرم. این مرض منحصر به الان نیست. خیلی وقت ها احساس تنهایی می کنم.
در آخر؟
عادت مسخره ای (و احتمالا از منظر شما آزاردهنده) پیدا کرده ام. که در پست هایم بیشتر سوال می پرسم. قبلا جواب های حسابی برای سوال های خودم پیدا می کردم. الان؟ هیچ! مغزم خالی شده.
خب این رسم تازه را بهم نمی زنم.
از شما می پرسم؟
برای رهایی از این احساس تنهایی چه کار باید کرد؟
فرض کنید متوجه شدید که قراره در ۳۰ام اسفند ۱۳۹۹ بمیرید. یه ساعت مونده به سال تحویل. یعنی هیچوقت ۱۴۰۰ رو نمی بینید. عید رو نمی بینید. بهار رو نمی بینید. حالا خدا نکنه و زبونت رو گاز بگیر و ایشالا صد سال زنده باشیم و اینها رو بذارید کنار. فرض کنید.
اینکه میگم متوجه شدید مثل... مثل یه جور الهام می مونه. شما توسط یه ندای درونی از زمان دقیق مرگتون مطلع شدید و یک درصد هم راجع بهش شک ندارید. اما هیچ مدرکی ندارید و نمی تونید بقیه رو قانع کنید که مختون تاب برنداشته و هذیون نمی گید. حالا بماند که اصلا دوست دارید درمورد مرگتون با کسی حرف بزنید و ناراحتش کنید یا نه.
وقتی این خبر بهتون میرسه (فرض کنید تو همین لحظه. این پست هم نقش ندای درونی شما رو بازی میکنه) شرایط دگرگون نشده. هنوز هم کرونا هست. قرنطینه هست. اصلا ممکنه دلیل مرگتون همین کرونا باشه و شما از حالا مبتلا شده باشید. اگه بخواید برید عزیزانتون رو بغل کنید و در آغوششون اشک بریزید ویروس رو به اونها هم انتقال می دید.
گرونی هم هست. هیچ آهی در بساط ندارید. جیب هاتون خالی خالیه. امکان پول قرض گرفتن هم ندارید چون می میرید و نمی تونید پسش بدید.
با این اوصاف. تصمیم می گیرید باقی مونده ی عمرتون رو چی کار کنید؟
۱۵ اسفند روز درخت کاری بود. و من هیچیادم نبود پستی مناسب با این مناسبت منتشر کنم. اگر یادم بود هم منتشر نمی کردم البته. چون یک عدد رطب خورده بودم که پاهایم را دراز کرده و روی مبل ولو شده بودم و با دهان نیمه باز به سقف خیره بودم و ترک های دیوار را می شمردم و نمی توانستم در چنان شرایطی شما را تشویق به درخت کاری کنم.
الان هم که این پست را می نویسم هچنان یک عدد رطب خورده با تمام توصیفات بعدی اش هستم. من نهایت عکس العملی که به فرارسیدن روز درخت کاری داشتم این بود که بلند شوم بروم کاکتوس هایم را بعد از دو ماه و پانزده روز آب بدهم طفلکی ها از شدت تشنگی چروکیده و مچاله شدهبودند و رنگشان داشت از سبز به بنفش تغییر می کرد. احتمالا همه اشن ترجیح می دادند در کویر لوت کاشته شوند نه در اتاق خواب دختری به نام سین دال.
حالا جملات قبل را که به شوخی گفتم. من فوق فوفش سی چهل پنجاه روز آب دادن به کاکتوس هایم را پشت گوش بیندازم وگرنه خیلی هم حواسم بهشان هست.
مخصوصا آن گلدان سفیدی که اسمش را گذاشته ام اکوسیستم. همانی که شامل سه چهار نوع کاکتوس مختلف و از هر کدام سه چهار نمونه با شکل و اندازه های مختلف است. هر از گاهی دست می کشم به گلبرگ های گوشتی و درشتش. خاکش را پاک می کنم. قربان صدقه اشان می روم. کیلو کیلو محبت از طریق روزنه هایشان به داخل گیاه تزریق میکنم... بله. من همچین دختر مهربان و بامعرفتی هستم. ولی بازهم روز درخت کاری امسال هیچ درختی نکاشتم.
بهانه ی خیلی خوبی هم برای این کار داشتم. خودتان حساب کنید. هر سال یک روز مخصوص کاشتن درخت و دمیدن جانی دوباره به کره ی زمین و خدمت به مادر طبیعت اختصاص داده ایم، یک روز هم روز طبیعت که قشنگ باید در آن روز حداکثر استفاده ی ممکن از طبیعت را ببریم. حالا یک ماه بعد می شود دومین سالی که ما روز طبیعت نداشته ایم.
تا پارک سر کوچه امان هم اجازه ندادند برویم. فقط پایمان را دراز کردیم و روی مبل ولو شدیم و با دهانی نیمه باز به سقف خیره ماندیم و ترک های دیوار را شمردیم. شمردن ترک های روی دیوار یک درجه سخت تر از گل های قالی است. چون هر ترک خودش انشعابی از ترک دیگر است و اندکی جلوتر قرار است دوباره منشعب شود. پیشاپیش بگویم که نپرسید چطور می شود وقتی به سقف خیره ای اصلا دیوار را ببینی که بخواهی ترک هایش را بشماری. خودم هم نمی دانم.
القصه، باقی روزهای سال هم یا شعورمان می رسید که در خانه بمانیم یا هر از گاهی شعورمان ته می کشید و فشار قرنطینه و استوری جوج با نوشابه زدن کنار ساحل خزر و لایوهای مردم در جنگل های شمال حرصمان را در می آورد و می زدیم به دل جاده که از شهر خارج نشده به پلیس راه می خوردیم و برمان می گرداند به خانه ی خودمان. حتی وقتی که دیگر حسابی دلمان می پوسید و به دور دور با ماشین در سطح شهر هم راضی می شدیم قانون منع آمد و شد می گذاشتند و دست و پایمان را می بستند.
خلاصه ما بیش از ۳۶۵ روز است که یک دل سیر کربن دی اکسید و دود و بنزین و انواع اقسام آلودگی اضافی در طبیعت رها نکرده ایم. شما را نمی دانم ولی ما که نکرده ایم. خب منی که در طول این سال گند نزده ام به طبیعت و اسیب مهلک و مرگ آوری را بر آن وارد نکرده ام چرا باید درخت بکارم؟ آدم باید دخل و خرجش یکی باشد دیگر!
تازه، این همه بیرون نرفتن و به طبیعت آسیب نزدن درصد فراوانی اکسیژن جو را زیادی بالا برده. کربن دی اکسید دیگر پیدا نمی شود! مگر نمی دانید گیاه برای فتوسنتز کربن دی اکسید لازم دارد؟ اگر کربن دی اکسید محیط پیرامونش کافی نباشد آنزیم روبیسکو بیخیال قندسازی می شود و می رود فعالیت اکسیژنازی اش را در پیش می گیرد. این کار نه به خیر من است، نه شما، و نه خود درخت! خب درخت قند می خواهد دیگر! به علت ازدیاد اکسیژن که نتواند قند بسازد میوه هم نخواهد داد.
بعد کشاورز نگون بخت ضرر می کند. بعد یک کیلو پرتقال هم در بازار نایاب می شود. مافیای میوه به راه میافتد و سلطان میوه تجت تعقیب قرار می گیرد. بچه هایتان حسرت گذاشتن یک عدد سیب سرخ بر سر سفره ی هفت سین بر دلشان می ماند مجبور می شویم تولید کننده ی داخلی را رها کرده و دست به دامان بستن قرارداد های ننگین خارجکی شویم. هی من می خواهم اسرار سیاسی کشور را فاش نکنم، هی شما نمی گذارید!
بعد می خواهید جمعیت درخت ها را بالا ببرید که چه بشود؟ به هر درخت سهم کربن دی اکسید کمتری برسد؟ همین است دیگر! مدیریت بحران بلد نیستید. این را همان روزی که به حرف مسئولین آگاه و دلسوز مملکتمان گوش نداده و دسته جمعی بلند نشدید برویم بالای کوه تا برای بارش باران دعا کنیم فهمیدم.
چه داشتم می گفتم؟ اگر یک بار دیگر بگویم چه داشتم می گفتم دستم را دراز و خود را خفه خواهم کرد. در تاریخ سابقه نداشته کسی تا این حد از این جمله استفاده کند. شورش را در آورده ام. البته فکر کنم جناب گریفیت هم به همین مرض من دچار بوده. او هم مدام یادش می رفته چه داشته می گفته. فکرش را بکنید. اول اول کارش را با نیت ساختن واکسن آنفولانزا شروع می کند. بعد کلا آنفولانزا را با ذات الریه عوضی می گیرد. بعد نمی دانم از کجا یک عالمه باکتری استروپتوکوکوس نمونیا پیدا می کند و می زند چندتا موش سفید گوگولی بی نوا را می کشد و دست آخر از تمام اینها نتیجه می گیرد که ماده ی وراثتی قابل انتقال است.
فکر کنم خود گریفیت هم نمی تواند هیچ گونه سنخیتی بین افکار، رفتار و دستاوردهایش پیدا کند. بیچاره شاگردانش که مجبور بودند بخاطر دستاوردهای استاد در مباحث ژنتیک کف مرتب بزنند در حالی که هم آنان و هم خود آقای گیریفیت آنقدر از این شاخه به آن شاخه پریده اند که اصلا یادشان نمی آید چه داشتند می گفتند.
حالا جدی چه داشتم می گفتم؟ آهان! روز درخت کاری! از قدیم الایام گفته اند «درخت تو گر بار دانش بگیرد/ به زیر آوری چرخ نیلوفری را» مهم تر از درخت، دانش است. اصلا اگر دانش باشد آدم خودش شعورش می کشد که درخت را بکارد یا نکارد یا چه زمانی و کجا و چطور بکارد یا نکارد. درست نمیگویم؟ چون که صد آمد نود هم پیش ماست و اینها.
تمام این آسمان ریسمان ها را بافتم که به اینجا برسم. که یک پیشنهاد کنم. که یک چالش راه بیندازم. تازه دعوتی هایم را هم انتخاب کرده ام. کارت دعوت هایم همینجا، بغل دستم مانده. منتها چون پست زیادی طولانی شد ادامه ی ماجرا را به پست بعدی موکول می کنم.
تا دیداری دیگر، بدرود.
اینکه تعداد حاضرین در سایت صفر نباشه واقعا حس خوبی به آدم میده. می دونید چی میگم؟ آمار امروز و دیروز و فلان روز و تعداد بازدید و اینها کوچکترین اهمیتی برام ندارن. ولی مثلا همین الان که نوشته 5 نفر در وبلاگم حضور دارن ( و اصلا مهم برام نیست که آیا همین طوری صفحه ام رو باز کردن و گذاشتن رفتن پی کارهای دیگه اشون یا اینکه متر آوردن قد و قواره ی پست هام رو بگیرن و ببینن که آیا واقعا در حد خوندن هست یا نه و یا هرچی اصلا) من خوشحال و راضی ام. اینجوری کمتر احساس تنهایی میکنم. انگار واقعا 5 نفر نشستن جلو روم. می تونم ببینمشون. مهم نیست که با هم حرف نمی زنیم اصلا یا حتی جواب سلام همدیگه رو هم نمی دیم. همینکه اونها واقعی ان و وجود دارن برای من کافیه. تازه پشت مانیتور که نشستن لازم نیست نگران نکات بهداشتی باشیم. با خیال راحت ماسکمون رو در میاریم و لبخند گل و گشادی تحویل هم میدیم. نه؟
بعضی وقتها مهم نیست از چی می نویسی. صرفا برات فعل نوشتن مهمه. نه اینکه شغلت این باشه و در حال تمرین برای تقویت قلمت باشی ها. نه. حتی نه به این دلیل که کلمات برات جادویی هستن و تو با لمس کردن حس مالکیت و قدرت خلق کلمات خرکیف میشی و این شور و شأف تو روح و روانت رسوخ می کنه. بازهم نه.
بعضی وقتها فقط میخوای یه کاری انجام بدی. مهم نیست چه کاری. فقط برای اینکه از سکون و رکود در بیای. فقط برای اینکه بیشتر از این شبیه مرداب گندیده ای که پره از ماهی های مرده نشی. هرچقدر فکر می کنی می بینی هیچ کاری رو بلد نیستی، جز نوشتن. البته اون رو هم بلد نیستی ولی نسبت به باقی کارها کمتر نابلدی توش و این میشه که به خودت اجازه میدی دست به قلم یا گاهی دست به کیبورد بشی.
ولی خب... تازه وقتی دست به قلم/ کیبورد میشی تازه می فهمی موضوع مهمه. نمیشه از هیچی نوشت! البته میشه... فقط باید بخوای که از هیچی بنویسی، بدون فکر کردن و تلاش برای نوشتن از هیچی هیچی راجع به هیچی یا هیچ چیز دیگه ای نوشته نمیشه. اگه معنی جمله ی قبل رو متوجه شدین بهتون تبریک میگم. شما جز نوابغ این کشور هستین. ولی اگه نشدین هم مهم نیست. هنوز هم ممکنه جز نوابغ کشور باشین و صرفا تو معنی کردن جملات بی معنی استعداد نداشته باشین.
منظورم این بود که هیچی هم یه موضوعه. مثل باقی موضوع ها. و نوشتن بدون موضوع اساسا امکان نداره. حالا گاهی ممکنه خود نویسنده هم موضوع رو ندونه.... البته فکرش رو که می کنم می کنم می بینم اون هم امکان نداره. حداقل حداقلش اینه که ضمیر ناخوداگاه نویسنده می دونه که چی داره می نویسه و صرفا به خودش زحمت نداده ضمیر خوداگاه رو در جریان بذاره.
الان مثلا خود من دارم یه سری چیزها راجع به نوشتن می نویسم. و خب... جملات بعدی که به ذهنم میرسن صرفا یه جور تکرار جملات قبلی ان با یه زبون دیگه. دوست ندارم اونها رو بنویسم. با توضیح لحظه به لحظه ی افکارم دارم برای مغزم یا شاید ضمیر ناخوداگاهم وقت می خرم که بفهمه چی می خواد بنویسم. شاید هم الان خوداگاه و ناخوداگاه من دعواشون شده و نوبتی دارن به هم مشت و لگد می زنن و واسه همینه که من هیچ ایده ای ندارم که چی باید بنویسم. بلاخره ضمیر ناخوداگاه هم ممکنه از توی سایه بودن و نادیده گرفته شدن خسته شده باشه. درسته فرمانروای اصلی ایشونه اما تا وقتی رسما پا به میدون نذاشته و چند نفر جلوش تعظیم و کرنش نکردن تکیه دادن به این تخت سلطنتی مزه ای نداره.
برای جمله ی بعدی میتونم از حسی که به کلمه ی کرنش دارم بگم و تعریف کنم که وقتی اولین بار تو کتاب قمارباز داستایوفسکی خوندمش یه جورایی قلقلکم داد. حالا که اسم قمارباز رو آوردم میتونم خیلی غیرمستقیم داستانش رو تعریف کنم یا صرفا به خوندنش تشویقتون کنم یا حتی می تونم اعلام کنم مدت هاست دلم می خواد برادران کارامازوف رو بخونم و بگم که چقدر از قلم داستایوفسکی خوشم میاد. یه گزینه ی دیگه هم هست. کرنش رو بندازم دور و به جای این کلمه ی مسخره به مفهوم جملات بند قبل نقاب بزنم که البته چون یه مدت از نوشتنشون گذشته اصلا یادم نمیاد تو بند قبل چی گفتم و لازمه که برگردم و دوباره بخونمش که حوصله اش رو ندارم پس هر دو گزینه متنفیه.
خب! دعوای ضمیرین (؟) تموم نشد؟ نه انگار. میگم ها. بیا فرضیه ی هلن رو محقق کنیم. مثلا اینکه هردو ضمیر در واقع یه نفر باشن و... راستی من جواب باقی کامنت های اون پست رو دادم؟ هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. بدون نیاز به تایید گذاشتن نظرات هم مصیبتیه ها!
حالا که فکرش رو می کنم می بینم فرضیه ی مسخره ایه. همچین نوآوری ای هم توش نیست. منظورم حرف هلن نیست، بلکه تکرار دوباره ی اون شرایطه. پس بیخیال. اصلا از کلمه ی ضمیر خوشم نمیاد. نمیخوام زیاد روش مانور بدم. منو یاد عربی نهم می اندازه. واقعیتش یاد عربی نهم نمی اندازتم اما پسوند کلمه ی عربی فقط نهم میتونه باشه. درسته که ما عربی هفتم تا دوازدهم و حتی دانشگاه هم داریم منتها اونها هیچ کدوم برای هم خلق نشدن. نهم برای عربی خلق شده. مثل ظرف عسل که برای عروس خلق شده. مثل فرهاد که برای شیرین خلق شده.
از لیلی و مجنون اسمی نبردم چون هم در جریان جزئیات قصه اشون نیستم (و فکر نمی کنم قصه اشون جزئیات خاصی داشته باشه. یه کلیشه ی افسانه ایه دیگه!) و هم اینکه درسته اون دو بزگوار متعلق به همن اما هیچکدوم برای دیگری خلق نشدن. فرهاد بدبخت فقط برای شیرین خلق شد. صرفا برای اینکه انتقام خیانت خسرو رو بگیره یا شاید لجش رو در بیاره. و من چقدر حرص می خورم از دست کسایی که بین عشاق افسانه ای فرهاد و شیرین رو مثال میزنن و خبر ندارن که عشق فرهاد یک طرفه بود. حالا شاید اون اواخر شیرین دلش برای فرهاد سوخته بود و یه خورده ازش خوشش اومده بود اما هیچوقت عاشقش نبود. آخرش هم پای بیستون ولش کرد تا بمیره و خودش رفت با خسرو جونش ازدواج کرد.
دلم می خواست یکم دیگه شیرین رو فحش بارون کنم و بگم از اولم هم چشمش دنبال مال و منال خسرو بوده لیکن حقیقت نداره چون بعد مرگ خسروپرویز جانشینش که نمی دونم پسرش بود، برادرش بود یا کدوم کس و کارش بود می خواست شیرین رو به عقد خودش در بیاره و اجازه بده ملکه ی ایران بمونه که شیرین زیر بار نرفت و بالا سر قبر خسرو خودش رو کشت. تازه همین شیرین خانم بود که خسروی عیاش هوس باز عوضی رو تاحدودی آدم کرد.
راستی این رو هم بگم، اگه بندقبلی از لحاظ تاریخی محتوایی غلط بود لطفا من رو هم در جریان بذارید. چون من صرفا بخشی از اشعار مربوط به شیرین و فرهاد/خسرو رو خوندم و مابقی اطلاعاتم هیچ منبعی بجز حرف های نیلوفر نداره. نیلوفر عاشق اشعار سانسور نشده است. یا حداقل اون موقع ها که مدرسه ها باز بودن این طوری بود. با هرکی از راه می رسید راجع به... استغفرالله. حالا من میگم راجع به چی حرف میزد، شما میرید اینترنت سرچ می کنید و به فساد کشیده میشید و آه و نفرین پدر و مادرتون یقه ی من رو می گیره. اصلا من چی داشتم میگفتم؟
آهان. هیچی داشتم نمی گفتم. یعنی اصلا موضوع خاصی نداشتم. وگرنه هیچی هم که یه موضوعه خودش. اینو قبلا گفته بودم؟ چرا می پرسم! وقتی خودم جوابش رو می دونم؟ آهان بله، استفهام انکاری و این چیزهاست. می خوام سطح ادبی پستم رو ببرم بالا. دیگه ما اینیم دیگه. تمام حرکاتمون حساب شده است. بالاخره الگوی جوانان مملکت هستیم! جان؟ نیستیم؟ خودم میدونم نیستیم. فقط نمی دونم چی شد که شروع کردم به استفاده از اول شخص جمع برای اشاره کردن به خودم. هوا چقدر گرمه. کروکودیل ها چقدر خوب آواز میخونن...
راستی هوا تو شهر شما الان گرم شده؟ نشونه های اومدن بهار رو می بینید؟ درخت ها شکوفه زدن؟ بوی عیدی و کاغذرنگی رو می شنوین؟ سبزه گذاشتین واسه امسال؟ جواب خود من به تمام سوالات قبلی منفیه. پس چرا گفتم هوا چقدر گرمه؟ خب چون خودم رو چسبوندم به شوفاژ. حالا چرا خودم رو چسبوندم به شوفاژ؟ چون دو قدم اونورتر خیلی سرده!
همیشه همین بوده. رفتن بر صراة اعتدال و عدالت همیشه سخت بوده. تا یه لحظه غافل میشی لیز میخوری و از یه ور بوم میفتی. شهر ما دقیقا اینجوریه. زیر نور آفتاب بایستی تک تک اشعه های خورشید (از فروسرخ بگیر تا فرابنفش) مستقیم تو پوستت نفوذ میکنن و در عرض چند ثانیه می پزی، اگه بری تو سایه هم درجا منجمد میشی. معلومه که منم یاد نمی گیرم تو فاصله ای از شوفاژ قرار بگیرم که نه زیادی گرمم باشه و نه سردم. یا مثلا وقتی شروع می کنم به نوشتن، صرفا برای اینکه از بیکاری در بیام. به خودم میام و می بینم حدود یک ساعته که چرت پشت پرت می نویسم و اصلا هم خجالت نمی کشم. حتی ممکنه پستش هم بکنم! از کجا معلوم؟ هان؟
پ ن: اگر شما هم مثل من فکر می کنید پست هایم به تقلید مسخره ای از فلانی بدل شده، باید بکویم بیخود می کنید! چه کسی به شما اجازه داده چنین فکرهایی به سرتان بزند؟ من از اول هم سبکم همین مدلی بود. فلانی فقط شجاعت بیشتری در نوشتنش به من داد.
پ ن۲: حالا پیدا کنید فلانی را.
پ ن ۳: اگر این پست در زمان واقعی نوشته شدنش (نیمه های شب) منتشر میشد احتمالا راحت تر با بی محتوایی اش کنار می آمدید. اما در حالت انتشار در آینده گذاشتمش شاید تا صبح سر عقل آمدم و نظرم عوض شد! همین.
نمی دونم سیل اومده بود، طوفان، زلزله یا جنگ. به هر حال، خونه هامون خراب شده بود. همه امون پناه آورده بودیم به تهران. هیچ امیدی هم به برگشت به شهرهامون نداشتیم و فقط نگران این بودیم که از این به بعد چطور میخوایم زندگی کنیم.
دولت به طور موقت سی صد چهارصدتا خانواده (یا بهتره بگم بازمنده هایی از هر سی صد چهارصدتا خانواده) رو فرستاده بود به یه قصر باشکوه درندشت. میگم قصر چون واقعا قصر بود نه خونه. گفته بود فعلا با هم اینجا زندگی کنید تا ببینیم چی میشه. منم بازمانده ی خانواده ی خودم بودم. نمی دونم بقیه کجا بودن ولی تو خواب می دونستم و نگرانشون نبودم.
تکیه داده بودم به اوپن یکی از آشپزخونه های قصر. داشتم شیر و کلوچه می خوردم. غذامون جیره بندی بود و همه اش هم از این مدل چیزها بود. غذای گرم خیلی کم می خوردیم. شاید چون گاز نبود. دیدم اونطرف تر یه دختر جوون و چشم ابرومشکی زل زده بهم. چشم هاش عین چشم های گربه می درخشید. معلوم بود رو پاهاش بند نیست و منتظره یه فرصت گیر بیاره تا بدوه سمتم و یه چیزی بگه.
خودم جلو رفتم و سر صحبت رو باز کردم. فهمیدم چون خواننده ی وبلاگم بوده و منو شناخته این جوری ذوق کرده. و بعدش فهمیدم خودش هم بلاگره. و بعدش فهمیدم نرگسه! هم دیگه رو بغل کردیم و یه عالمه ذوق کردیم. ازش خواستم داستان زندگی اش رو واسم تعریف کنه. خیلی جالبه هرچی که تعریف میکرد رو من با چشم های خودم می دیدم انگار. از این اپشن خواب واقعا خوشم اومد.
پدر و مادر نرگس جادوگر بودن. جادوگر نه از اون مدل هری پاتری و گوگول مگولی. جادوگری یه چیز پلید و شیطانی بود. اونها هم وقتی جوون بودن سراغش رفته بودن و حالا هرچی تلاش می کردن نمی تونستن از شرش خلاص شن. جادوی سیاه بهشون وصل شده بود. برای زنده موندن باید هر از گاهی قربانی می کردن و خون می ریختن (نرگس آیم سو ساری! خوابه دیگه :/ )
تو شهر فرقه های جادوگری روز به روز داشتن قدرتمندتر میشدن و جرم و جنایت هم بیشتر میشد. جادوگرها بعد یه مدت رسما دیوونه میشدن و تحت کنترل شیطان قرار می گرفتن. ولی پدر و مادر نرگس نمی خواستن اینطوری شه. باهاش می جنگیدن. تا اینکه نیروی ویژه ی ضدجادو تو شهر تاسیس شد. و بی رحمانه تمام جادوگرها رو کشتن. حتی اونهایی که بدجنس نبودن. و همینطور بچه ها و نوه هاشون رو چون ممکن بود مستعد جادوگر شدن باشن. برای این کار هم خودشون از جادو استفاده می کردن.
پدر و مادر نرگس نمی خواستن بمیرن. نرگس اون موقع هنوز به دنیا نیومده بود. برادرش هم دو سه ساله بود. نمیشد که اجازه بدن پسر کوچولوشون بی گناه کشته بشه. سه تایی سوار یه قایق شدن و از اون شهر فرار کردن. گرفتار طوفان شدن. اجازه دادن جریان آب هرکجا که میخواد ببرتشون. بعد از چند هفته سرگردونی به یه جزیره رسیدن.
تو اون جزیره، خانواده ی نرگس از صفر شروع کردن. هویت های جعلی برای خودشون درست کردن. جادو رو کاملا کنار گذاشتن. یه زندگی شاد و خرم رو ساختن. اونجا عمیقا خوشبخت بودن. نرگس هم همونجا به دنیا اومد. بابای نرگس هم با شهردار جزیره دوست شده بود. کلا اونجا تمام روابط با تمام شهروندان دوستانه بود.
برادر نرگس حدودا ده سالش میشد. از اون پسرهای دعوایی و قوی هیکل. که شدیدا احساسی ان انا هیچوقت احساساتشون رو به زبون نمیارن. بهترین دوستش هم پسر شهردار بود. یه پسر بلوند و چشم آبی. شدیدا با نزاکت و خوش پوش و جنتلمن مدل. پسر شهردار از همون بچگی عاشق نرگس بود. نرگس هم انصافا خوشگل بودها. حالا چون اینجا نامحرم نشسته زیاد با جزئیات تعریفش نمی کنم. فقط بدونید شبیه پری ها بود. از اون هایی که به هیچ وجه به خودشون نمی رسن و زیبایی شلخته طوری دارن. موهاش رو هیچ وقت شونه نمی کرد مثلا. ولیکن همین فرفری و بهم ریخته بودن موهاش دل هرکسی رو می برد. (نرگس بدو برا خودت اسفند دود کن چشم نخوری. شخصا خیلی با حسرت نگاهت کردم :/ )
پدر و مادر نرگس جادو رو کنار گذاشته بودن. ولی هنوز هم هر از گاهی برای زنده موندن و اینکه قلبشون توسط تاریکی بلعیده نشه باید قربانی می کردن. یه خرگوشی، روباهی، سگی، سنجابی رو می کشتن و خونش رو فدای اهریمن می کردن. این مراسمات رو خیلی مخفیانه انجام می دادن اما برادر نرگس یه شب اونها رو دیده بود. همه چیز رو فهمیده بود. حتی کاغذها و یادداشت های قدیمی اشون رو خونده بود و یه سری فنون جادوگری رو یاد گرفته بود. تنهایی تمرین می کرد. چون شدیدا با استعداد بود فورا یاد می گرفت و روز به روز پیشرفت می کرد.
برادر نرگس قدرتش رو فقط به خواهر کوچولوش نشون داده بود. بهش گفته بود :«این نیرویی که من دارم یه چیز بده. مثل یه جور بیماری. مسری نیست ولی خطرناکه. اگه به کسی راجع بهش بگی من رو از شما جدا میکنن. می اندازنم زندان. و چون نمیتونن بیماری ام رو خوب کنن اخرش می کشنم. فهمیدی؟ به هیچکس نباید در این مورد حرفی بزنی. هیچکس! حتی مامان بابا. یادت نره ها!» به نظر نرگس که نیروی خیلی باحالی بود. چطور میتونست به این نیرو بگه بد؟ و اگه بد بود چرا برادرش اینقدر ازش خوشش میومد؟ نرگس هفت هشت ساله نمیتونست این چیزها رو بفهمه.
یه روز توی جزیره یه حادثه ای رخ داد. چه حادثه ای بود رو نمی دونم. یعنی نرگس یادش نمی اومد. فقط صحنه ای رو نشون داد که خانه ی یه پیرمرد رو سرش خراب شده بود و بیچاره زیر آوار گیر کرده بود. فقط خانواده ی نرگس اون اطراف بودن. تا کمک می رسید خیلی دیر میشد. به صورت عادی هم زورشون نمی رسید آوار رو بلند کنن. پدر و مادرش تصمیم گرفتن بعد از مدت ها از قدرت جادوگری اشون استفاده کنن. نجاتش دادن. پیرمرده اصلا نفهمید چی شده. با خوشحالی ازشون خداحافظی کرد و رفت. نرگس فقط ماتش برده بود.
تمام رازهای درون خانواده ای اونجا برملا شد. و خب یه درگیری هایی هم بینشون پیش اومد. نرگس گریه کنان فرار کرد. مغزش تحمل اون حجم از اطلاعات شوکه کننده رو نداشت. رفت خونه ی شهردار. شاید چون شهردار مثل عموش بود. چون خونواده ی اونها رو دوست داشت. ( زیرچشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن) ولی از ترس اینکه بلایی سر عزیزترین کسانش بیارن هیچی نگفت. رازش رو فقط با پسر شهردار در میون گذاشت. همه چیز رو بهش گفت. بهش اعتماد کرد.( بازهم زیر چشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن)
پسر شهردار اونقدر با معرفت بود که راز نگه دار باشه. حتی سعی کرد به رفیقش کمک کنه و اجازه نده بیشتر از این تو جادوی سیاه غرق بشه. اما برادر نرگس قلدرتر و کله شق تر از این حرف ها بود. ( اینکه هدف برادر نرگس دقیقا چی بود رو نمی دونم. امیدوار بودم اواخر خواب بهش پرداخته بشه که متاسفانه نشد)
یه مدت بعد، پیرمردی که از زیر آوار نجات پیدا کرده بود به روش نجات پیدا کردنش مشکوک شد. نرگس و خانواده اشون رو زیر نظر گرفت. و رازشون رو فهمید. به همه ی اهالی جزیره لوشون داد. همه رو مجاب کرد که این جادوگرها خطرناکن و اگه زودتر نکشیمشون، ما رو میکشن. ( کاش نجاتت نداده بودن:/ ) هرکدوم از شهروندها یه تفنگی، چاقویی، سلاحی برداشتن و راهی خونه ی نرگس شدن.
اولش همه نرگس رو سرزنش می کردن و می گفتن لابد تو دهن لقی کردی که بقیه فهمیدن. (بدبخت نرگس:/ ) بعد شهردار بدو بدو خودش رو رسوند به خونه ی اینها. گفت همچین شایعاتی رو فلانی پخش کرده و همه هم خر شدن باور کردن! باید یه جوری ثابت کنیم که شما جادوگر نیستین. شهردار هم انصافا مرد باشرفی بودها. حتی وقتی فهمید اونها واقعا جادوگرن گفت :«باشه ولی جادوگر بدی نیستین به کسی که اسیب نرسوندین تاحالا. اجازه نمی دهم خودسرانه مجازاتتون کنن.»
اما خب، کسی به حرف این مرد باشرف گوش نداد. تمام تلاش هاش برای آروم کردن مردم و سر عقل اوردنشون بی فایده بود. پیرمرد نجات یافته هم مدام هیزم می ریخت تو آتیش خشم مردم و مدام راجع به خباثت جادوگرها غلو می کرد. برادر نرگس نتونست تحمل کنه و با یه بشکن پیرمرده رو کشت. مردم هم دیگه مطمئن شدن اینها واقعا خبیثن و باید همین حالا کشته بشن.
پسر شهردار بدو بدو (سوپرمن وار) خودش رسوند به معرکه. و همونجا نیت پلید خودش رو آشکار کرد و گفت که برای نجات (فقط) نرگس اومده. استدلالش این بود که نرگس که جادوگر نیست اون با بقیه ی خونواده اش فرق میکنه نمی تونید بلایی سرش بیارید. که خب استدلالی بسی منطقی به نظر می رسید (اما خر خودشه. من که میدونم اگه نرگس جادوگر هم بود فرقی تو اصل قضیه نمی کرد) به هر حال، کسی برای حرفش تره هم خورد نکرد. اول شهردار رو کشتن و بعد در خونه رو از جا کندن.
همونجا توی همون خونه ی نقلی یه جنگ تمام عیار به پا شد. برادر نرگس که عین یه نظامی کارکشته با خونسردی مهاجمین رو می کشت.یه نفر با چاقو جفت چشم هاش رو برید اما اون تونست با قدرتش زود خودش رو درمان کنه و چشم های یه نفر رو از کاسه در بیاره. معلوم بود قدرتشه که داره کنترلش میکنه نه خودش. پدر و مادر خونواده اما تمام سعی اشون رو می کردن که به کسی آسیب جدی نزنن و فقط جون بچه هاشون رو نجات بدن.
یه کشاورز هم با یه چنگک (از اینها که سه تا نوک تیز دارن) به سمت نرگس حمله کرد. پسر شهردار خودش رو انداخت جلو و سپر بلای نرگس شد. چنگک توی پهلوش فرو رفت و افتاد زمین. نرگس اونقدر ترسیده بود که اصلا نمی دونست باید چی کار کنه. (خوشحالم که ننشست سر پسر شهردار رو بغل کنه:/ )
تعداد مردمی که حمله کرده بودن اونقدر زیاد بود و هرکدومشون اونقدر سلاح های عجیب غریب داشتن که خانواده ی نرگس داشتن کم می آوردن. مردم هم یه سری تکنیک هایی بلد بودن که ازش برای خنثی کردن جادو استفاده می کردن. آخرش بابای نرگس مجبور شد کل جزیره رو آتیش بزنه. یا شاید اتفاقی شد... شاید هم اهریمن مجبورش کرد! فقط نرگس و پسر شهردار رو با استفاده از نیروهاش انتقال داد به یه جای خیلی خیلی دور. اونها وقتی به هوش اومدن کلا توی یه جزیره ی دیگه بودن. توی یه قاره ی دیگه.
جزیره ی خودشون به کل سوخت و خاکسترش تبدیل به طلا شد. تنها کسی که زنده موند برادر نرگس بود که اون هم مفقود الاثر شد. هیچکس هیچ خبری ازش نداشت. راجع به مهارت های اون جادوگر جوان افسانه ها میگفتن. اصلا نمی فهمم اتفاقاتی که تو اون جزیزه افتاده بود چطور دهن به دهن بین مردم گشت و همه خبر دار شدن یه جزیره از جنس طلا وسط اقیانوس هست. در حالی که هیچکس از مکان اون جزیره خبر نداشت. حتی مختصات نسبی اش رو هم نمی دونستن. درمورد اینکه وسط کدوم اقیانوسه هم اختلاف نظر وجود داشت!
به هر حال، هیچکس تو دنیا نبود که دلش نخواد جزیره ی طلایی رو پیدا کنه و تا آخر عمر توی پول غلت بزنه. نرگس و پسر شهردار هم سال ها آموزش دیدن و خودشون رو آماده کردن تا به جستجوی جزیره برن. تا یا پدر مادرشون و یا حداقل مقبره اشون رو پیدا کنن. ممکن بود کس دیگه هم تو اونجا زنده باشه خب!
نرگس اخرش رو دیگه خلاصه کرد و فقط گفت توی یکی از سفرها کشتی اشون شکسته و حالا هیچ جایی نداره و مثل ما آواره ها فرستادنش به این قصر. فکر کنم یه روز کامل رو همین طور باهم حرف زدیم و درد و دل کردیم...
توی اون قصر ریحانه رو هم دیدم. هلن رو هم همین طور. اما چیز زیادی ازشون یادم نیست. اقای تاکی انگار داوطلبانه رفته بودن مناطق خسارت دیده. دقیق نمی دونم برای نجات مردم بازمانده رفته بودن، برای بازسازی خونه هامون یا اینکه برای جنگیدن تو خط مقدم! به هر حال ذکر خیرشون بود. نرگس انگار شهید شده بود. ما دور همی جمع شده بودیم و بسته های کمک های مردمی رو باز می کردیم. پتوها از طرف فائزه فرستاده شده بودن.
فرداش به پنلم سر می زدم که اقای ایکس (که طلبه ی بلاگر هستن و عمرا اگه اسمشون رو بگم) ازم پرسیدن برای بالا رفتن بازدیدهای وبشون باید چی کار کنن. و من تازه فهمیدم جمع بیانی ها اینجا جمعه! نمی دونم چی جوابشون رو دادم. ولی بعدش با نامزد اقای ایکس آشنا شدیم که تازه عروس بود و شدیدا خجالتی. هیچکس رو اینجا نمی شناخت و معذب بود.
عروس خانم رو بردیم یکم تو قصر گردوندیم و باهم گپ زدیم. درواقع روش نمیشد اصلا حرف بزنه. فقط از رو تعارف حال و احوال نرگس رو پرسید و نرگس هم شروع کرد از اول کل زندگی نامه اش رو تعریف کردن. حالا چون نرگس عادت داشت موقع حرف زدن یه جا وایسته همونجایی که بودن توقف کرد (توی یه انباری تنگ و تاریک :/ ) و عروس آقای ایکس هم باوجود فوبیای فضای بسته ای که داشت خجالت می کشید بگه بریم بیرون.
وقتی رسیدم به انباری دیدم نرگس همچنان داره یه ریز حرف میزنه (الان که تایپ کردم فهمیدم چه زندگی نامه ی درازی داشته! ) و عروس خانم هم تنگی نفس گرفته و سر جاش خشک شده و صورتش کبوده اما جیکش در نمیاد. بنده خدا رو از دست نرگس نجات دادم و بردمش بیرون یه هوایی بخوره
یه مدت گذشت. خونه های ما بازسازی نشد اما پسرشهردار (که البته دیگه پسر شهردار نبود و خودش ناخدای کشتی شده بود) تونست به کشتی نو بخره. منم همراه نرگس اینها راهی سفر اکتشافی اشون شدم. و وای که چه تجربه ی لذت لخشی بود لمس کردن اقیانوس! همه ی خاطرات انگار از جلو چشمم می گذاشتن و بهم میگفتن زندگی ام اینجا معنی پیدا میکنه. (این خاطرات تو خواب متعلق به گذشته ام بودن اما نسبت به الان در آینده بودن. حیف که هیچی ازش یادم نیست! :(( )
در طول سفر قشنگ می دیدم که پسر شهردار انواع روش ها رو برای زدن مخ نرگس امتحان میکنه. اما مگه نرگس محلش می ذاشت؟ همه اش مشغول تمرین با شمشیرش بود. ناخدایی کشتی هم در حقیقت وظیفه ی نرگس محسوب میشد چون هرچی میگفت پسر شهردار میگفت چشم. کم مونده بود برسیم. این بار مطمئن بودیم جزیره رو پیدا کردیم.
من داشتم لحظه به لحظه ی این رویداد تاریخی رو می نوشتم و ثبت می کردم (تو خواب هم دست از نوشتن بر نمیدارم من :// ) از دور برق طلایی رنگی رو دیدم. خواستم همین جمله رو بنویسم که از خواب پریدم.
خب به مرحله ی دوم بازی رسیدیم.
یکم پیشرفته ترش کنیم.
این بار دو تا شخصیت داریم: قاتل و جلاد.
تنها اطلاعاتی که راجع بهشون داریم اینه که یکی اشون قاتله اون یکی جلاد. و هردو شخصیت های یه قصه ان. حالا ممکنه قهرمان باشن، شرور باشن، یا حتی یه شخصیت رهگذر و بدون دیالوگ. هرچیزی ممکنه. هرچیزی که شما بخواید.
شما فقط بنویسید که اونها رو چطور تصور می کنید.
شده توی یه کلمه، یه جمله، یه بند.یه صفحه یا... اولین ذهنیتی که نسبت بهشون پیدا میکنید چیه؟ چه نقشی بهشون میدین؟ و چرا؟
پ ن: نظرات بدون نیاز به تایید نمایش داده خواهند شد ولی لطفا از کامنت های هم تقلب نکنید
پ ن۲: اصلا نمیخوام قصه تعریف کنید یا داستان بنویسید. فقط اون شخصیت ها رو... یکم بسط بدید. بگید وقتی به کلمه ی (قاتل) و (جلاد) رسیدید چطور تصورشون کردید.
پ ن۳: کلیشه ای یا تکراری باشه باشه هیییچ ایرادی نداره. واسه همین گفتم به کامنت بقیه نگاه نکنید که فقط ذهنیت خودتون رو بگید و نگران نباشید که وای شبیه فلانی شد حرفم...
پ ن۴: زیادی تند تند پست میذارم امروز. یه سری هم به پست قبلی ام بزنید 😉