غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

بازنشر دوباره‌ی: فقط دلم میخواست که بنویسم

شنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۰۰ ق.ظ

بعضی وقتها مهم نیست از چی می نویسی. صرفا برات فعل نوشتن مهمه. نه اینکه شغلت این باشه و در حال تمرین برای تقویت قلمت باشی ها. نه. حتی نه به این دلیل که کلمات برات جادویی هستن و تو با لمس کردن حس مالکیت و قدرت خلق کلمات خرکیف میشی و این شور و شأف تو روح و روانت رسوخ می کنه. بازهم نه.

 

بعضی وقتها فقط میخوای یه کاری انجام بدی. مهم نیست چه کاری. فقط برای اینکه از سکون و رکود در بیای. فقط برای اینکه بیشتر از این شبیه مرداب گندیده ای که پره از ماهی های مرده نشی. هرچقدر فکر می کنی می بینی هیچ کاری رو بلد نیستی، جز نوشتن. البته اون رو هم بلد نیستی ولی نسبت به باقی کارها کمتر نابلدی توش و این میشه که به خودت اجازه میدی دست به قلم یا گاهی دست به کیبورد بشی.

 

​​​​​​ولی خب... تازه وقتی دست به قلم/ کیبورد میشی تازه می فهمی موضوع مهمه. نمیشه از هیچی نوشت! البته میشه... فقط باید بخوای که از هیچی بنویسی، بدون فکر کردن و تلاش برای نوشتن از هیچی هیچی راجع به هیچی یا هیچ چیز دیگه ای نوشته نمیشه. اگه معنی جمله ی قبل رو متوجه شدین بهتون تبریک میگم. شما جز نوابغ این کشور هستین. ولی اگه نشدین هم مهم نیست. هنوز هم ممکنه جز نوابغ کشور باشین و صرفا تو معنی کردن جملات بی معنی استعداد نداشته باشین.

 

منظورم این بود که هیچی هم یه موضوعه. مثل باقی موضوع ها. و نوشتن بدون موضوع اساسا امکان نداره. حالا گاهی ممکنه خود نویسنده هم موضوع رو ندونه.... البته فکرش رو که می کنم می کنم می بینم اون هم امکان نداره. حداقل حداقلش اینه که ضمیر ناخوداگاه نویسنده می دونه که چی داره می نویسه و صرفا به خودش زحمت نداده ضمیر خوداگاه رو در جریان بذاره. 

 

الان مثلا خود من دارم یه سری چیزها راجع به نوشتن می نویسم. و خب... جملات بعدی که به ذهنم میرسن صرفا یه جور تکرار جملات قبلی ان با یه زبون دیگه. دوست ندارم اونها رو بنویسم. با توضیح لحظه به لحظه ی افکارم دارم برای مغزم یا شاید ضمیر ناخوداگاهم وقت می خرم که بفهمه چی می خواد بنویسم. شاید هم الان خوداگاه و ناخوداگاه من دعواشون شده و نوبتی دارن به هم مشت و لگد می زنن و واسه همینه که من هیچ ایده ای ندارم که چی باید بنویسم. بلاخره ضمیر ناخوداگاه هم ممکنه از توی سایه بودن و نادیده گرفته شدن خسته شده باشه. درسته فرمانروای اصلی ایشونه اما تا وقتی رسما پا به میدون نذاشته و چند نفر جلوش تعظیم و کرنش نکردن تکیه دادن به این تخت سلطنتی مزه ای نداره. 

 

برای جمله ی بعدی میتونم از حسی که به کلمه ی کرنش دارم بگم و تعریف کنم که وقتی اولین بار تو کتاب قمارباز داستایوفسکی خوندمش یه جورایی قلقلکم داد. حالا که اسم قمارباز رو آوردم میتونم خیلی غیرمستقیم داستانش رو تعریف کنم یا صرفا به خوندنش تشویقتون کنم یا حتی می تونم اعلام کنم مدت هاست دلم می خواد برادران کارامازوف رو بخونم و بگم که چقدر از قلم داستایوفسکی خوشم میاد. یه گزینه ی دیگه هم هست. کرنش رو بندازم دور و به جای این کلمه ی مسخره به مفهوم جملات بند قبل نقاب بزنم که البته چون یه مدت از نوشتنشون گذشته اصلا یادم نمیاد تو بند قبل چی گفتم و لازمه که برگردم و دوباره بخونمش که حوصله اش رو ندارم پس هر دو گزینه متنفیه.

 

خب! دعوای ضمیرین (؟) تموم نشد؟ نه انگار. میگم ها. بیا فرضیه ی هلن رو محقق کنیم. مثلا اینکه هردو ضمیر در واقع یه نفر باشن و... راستی من جواب باقی کامنت های اون پست رو دادم؟ هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. بدون نیاز به تایید گذاشتن نظرات هم مصیبتیه ها!

 

حالا که فکرش رو می کنم می بینم فرضیه ی مسخره ایه. همچین نوآوری ای هم توش نیست. منظورم حرف هلن نیست، بلکه تکرار دوباره ی اون شرایطه. پس بیخیال. اصلا از کلمه ی ضمیر خوشم نمیاد. نمیخوام زیاد روش مانور بدم. منو یاد عربی نهم می اندازه. واقعیتش یاد عربی نهم نمی اندازتم اما پسوند کلمه ی عربی فقط نهم میتونه باشه. درسته که ما عربی هفتم تا دوازدهم و حتی دانشگاه هم داریم منتها اونها هیچ کدوم برای هم خلق نشدن. نهم برای عربی خلق شده. مثل ظرف عسل که برای عروس خلق شده. مثل فرهاد که برای شیرین خلق شده.

 

از لیلی و مجنون اسمی نبردم چون هم در جریان جزئیات قصه اشون نیستم (و فکر نمی کنم قصه اشون جزئیات خاصی داشته باشه. یه کلیشه ی افسانه ایه دیگه!) و هم اینکه درسته اون‌ دو‌ بزگوار  متعلق به همن اما هیچ‌کدوم برای دیگری خلق نشدن. فرهاد بدبخت فقط برای شیرین خلق شد. صرفا برای اینکه انتقام خیانت خسرو رو بگیره یا شاید لجش رو در بیاره. و من چقدر حرص می خورم از دست کسایی که بین عشاق افسانه ای فرهاد و شیرین رو مثال میزنن و خبر ندارن که عشق فرهاد یک طرفه بود. حالا شاید اون اواخر شیرین دلش برای فرهاد سوخته بود و یه خورده ازش خوشش اومده بود اما هیچوقت عاشقش نبود. آخرش هم پای بیستون ولش کرد تا بمیره و خودش رفت با خسرو جونش ازدواج کرد.

 

دلم می خواست یکم دیگه شیرین رو فحش بارون کنم و بگم از اولم هم چشمش دنبال مال و منال  خسرو بوده لیکن حقیقت نداره چون بعد مرگ خسروپرویز جانشینش که نمی دونم پسرش بود، برادرش بود یا کدوم کس و کارش بود می خواست شیرین رو به عقد خودش در بیاره‌ و اجازه بده ملکه ی ایران بمونه که شیرین زیر بار نرفت و بالا سر قبر خسرو خودش رو کشت. تازه همین شیرین خانم بود که خسروی عیاش هوس باز عوضی رو تاحدودی آدم کرد.

 

راستی این رو هم بگم، اگه بندقبلی از لحاظ تاریخی محتوایی غلط بود لطفا من رو‌ هم در جریان بذارید. چون من صرفا بخشی از اشعار مربوط به شیرین و فرهاد/خسرو رو خوندم و مابقی اطلاعاتم هیچ منبعی بجز حرف های نیلوفر نداره. نیلوفر عاشق اشعار سانسور نشده است. یا حداقل اون موقع ها که مدرسه ها باز بودن این طوری بود. با هرکی از راه می رسید راجع به... استغفرالله. حالا من میگم راجع به چی حرف میزد، شما میرید اینترنت سرچ می کنید و به فساد کشیده میشید و آه و نفرین پدر و مادرتون یقه ی من رو می گیره. اصلا من چی داشتم میگفتم؟

 

آهان. هیچی داشتم نمی گفتم. یعنی اصلا موضوع خاصی نداشتم. وگرنه هیچی هم که یه موضوعه خودش. اینو قبلا گفته بودم؟ چرا می پرسم! وقتی خودم جوابش رو می دونم؟ آهان بله، استفهام انکاری و این چیزهاست. می خوام سطح ادبی پستم رو ببرم بالا. دیگه ما اینیم دیگه. تمام حرکاتمون حساب شده است. بالاخره الگوی جوانان مملکت هستیم! جان؟ نیستیم؟ خودم میدونم نیستیم. فقط نمی دونم‌ چی شد که شروع کردم به استفاده از اول شخص جمع برای اشاره کردن به خودم. هوا چقدر گرمه. کروکودیل ها چقدر خوب آواز میخونن...

 

راستی هوا تو شهر شما الان گرم شده؟ نشونه های اومدن بهار رو می بینید؟ درخت ها شکوفه زدن؟ بوی عیدی و کاغذرنگی رو می شنوین؟ سبزه گذاشتین واسه امسال؟ جواب خود من به تمام سوالات قبلی منفیه. پس چرا گفتم هوا چقدر گرمه؟ خب چون خودم رو چسبوندم به شوفاژ. حالا چرا خودم رو چسبوندم به شوفاژ؟ چون دو قدم اونورتر خیلی سرده!

 

همیشه همین بوده. رفتن بر صراة اعتدال و عدالت همیشه سخت بوده. تا یه لحظه غافل میشی لیز میخوری و از یه ور بوم میفتی. شهر ما دقیقا اینجوریه. زیر نور آفتاب بایستی تک تک اشعه های خورشید (از فروسرخ بگیر تا فرابنفش) مستقیم تو پوستت نفوذ میکنن و در عرض چند ثانیه می پزی، اگه بری تو سایه هم درجا منجمد میشی. معلومه که منم یاد نمی گیرم تو فاصله ای از شوفاژ قرار بگیرم که نه زیادی گرمم باشه و نه سردم. یا مثلا وقتی شروع می کنم به نوشتن، صرفا برای اینکه از بیکاری در بیام. به خودم میام و می بینم حدود یک ساعته که چرت پشت پرت می نویسم و اصلا هم خجالت نمی کشم. حتی ممکنه پستش هم بکنم! از کجا معلوم؟ هان؟ 

 

 

 پ ن: اگر شما هم مثل من فکر می کنید پست هایم به تقلید مسخره ای از فلانی بدل شده، باید بکویم بیخود می کنید! چه کسی به شما اجازه داده چنین فکرهایی به سرتان بزند؟ من از اول هم سبکم همین مدلی بود. فلانی فقط شجاعت بیشتری در نوشتنش به من داد.

پ ن۲: حالا پیدا کنید فلانی را.

​​​​​پ ن ۳: اگر این پست در زمان واقعی نوشته شدنش (نیمه های شب) منتشر میشد احتمالا راحت تر با بی محتوایی اش کنار می آمدید. اما در حالت انتشار در آینده گذاشتمش شاید تا صبح  سر عقل آمدم و نظرم عوض شد! همین.

​​​​​

​​

  • میخک

نظرات  (۱۳)

  • میرزا نوشته
  • سلام،
    خیلی جالب بود.

    اگر نیمه شب این را نوشتید مثل اولین مطلب وبلاگ بنده است.

    البته اولین مطلب که چه عرض کنم (چندین بار حذف کردم و چیز دیگری منتشر کردم)

    پاسخ:
    علیک سلام :)
    ممنون لطف دارین...
    :)

    میگما این داستان خسرو وشیرین حقیقت داره واقعا پس؟!! من فکر کردم عاشق هم بودن البته چیزی نخونده بودم.

    خسرو همون خسرو پرویز بوده؟! ای نفرین عامون براو باد:/

     

    اینجا گرمه و دیروز بارون اومد:/

    پس شعر های بدون سانسور بگو ببینم چه شعری مثلا؟

    نه بابا نوشتن که تقلید نیست:(

    پاسخ:
    ببین خسرو و شیربن عاشق هم بودن و ماجراشون هم خیلی مفصله
    فقط خسرو باوجود اینکه عاشق بوده منتها دست از هوس بازی هاش نمی کشیده و با چندین نفر دیگه هم بوده. چون شاه هم بوده کسی بهش گیر نمیداده :/
    باقی زن ها و معشوقه های خسرو مشکلی با این قضیه نداشتن اما شیرین تحمل نمیکنه و یه روز میذاره میره 
    از اینجا به بعد تو کتابهای مختلف متفاوته. مثلا مال نظامی گنجوی با وحشی بافقی فرق میکنه و...
    یکی از روایات اینه که شیرین میخواد برای خودش یه قصر بسازه. اولش واسه اینکه بتونه تخفیف بگیره و پول فرهاد (که یه معمار بوده) رو نده واسش عشوه میاد و دلش رو به دست میاره. بعد یه مدت هم برای اینکه لج خسرو رو در بیاره... و موفق هم میشه البته :/
    تو قصه های دیگه دلایل یکم فرق میکنن ولی به هر حال عشق خسرو و شیرین ثابته

    آری خودشه
    حتی تو کتاب نظامی گنجوی به نامه ای که پیامبر براش نوشته اشاره شده

    اینجا پوشیده از برفه دوباره ^_^

    هرچی شعر عاشقانه است بدون سانسوره دیگه منتها درجه ی بدون سانسور بودنشون فرق میکنه :/

    ...
  • زهرا بیت سیاح
  • برای بار هزرام سین دال عزیز. آزاد نویسی کن. آژآد نویسی یعنی بدون دلیل و موضوع و هدف. هدف از آزاد نویسی صرفا تخلیه است. مهم نیست توش چی مینویسی تکراریه یا مسخره است. فقط مینویسی. آزاد نویسی کن.

    پاسخ:
    خب این هم آزاد نویسیه دیگه!
    نیست؟

    آها ! ممنون که گفتی پس که قضیه این طوری بوده.

    توهمه کتاب هاشو خوندی؟

     

     

     

    برف :(

    آره بدون سانسوره میدونم ولی فکر کردم چیز دیگه ای هم داره خو :)

    پاسخ:
    من شعرهای وحشی بافقی رو تا یه قسمتی خوندم
    تا اونجایی که شیرین میاد از دایه اش مشورت بگیره و می پرسه چه خاکی به سرم بریزم دلم پیش خسرو جا مونده ولی این فرهاد هم پسر بدی نیست...
    جالبه دایه اش هم به شدت پایه ی تمام این برنامه های بوده :/



    خیلی چیزهای دیگه هم داره :/
    اگه بخونی دیگه به حافظ بیچاره گیر نمیدی و میفهمی واقعا شعرهاش رو برای عشق الهی و عرفان و اینها گفته :/

    درجه بدون سانسور بودنXDDD

     

    عه...

    پس برم خسرو و شیرین و بخونمXDD

     

    خداییش فرهاد طفلکی بود...

     

    لیلی و مجنونم گشنگه... عاشق هم بودن ولی تهش همه مردن ///:

    پاسخ:
    پس تو هم یه نیلوفر درون داری!


    میگم زری اگه شعر بدون سانسور میخوای خب شاهنامه بخون!
    هم از این چیزها زیاد داره هم کنارش راجع به افسانه ها و اساطیر کشورمون اطلاعات مفیدی کسب میکنی :/



    گشنگه؟ :///
    گشنگ؟؟؟ :///

    شیرین  ://////

     

    اینجا شکوفه و بهار درختا رو سفید پوش کرده و هوا گرم شده.

    والا من اصلا نمیدونم فلانی کیه اصلا هم فکر نمیکنم از کسی تقلید میکنی   :(

    بوی عید هم نمیاد و سبزه هم نذاشتیم!

    پاسخ:
    والا :/



    آخی...
    چه قشنگ...
    منم دلم شکوفه میخواد :(

    مچکرم به همین طرز فکر ادامه بده :دی

    ما نیز :/

    من که معنی شاهنامه رو نمیفهمم سنگینه /:

    یه دهخدا باید بزارم بغل دستم...

    حسش ام نیس /:

     

    هامممم

    من ناظر و منظور و خوندم فهمیدم

     

    ولی شاهنامه نههههه

    پاسخ:
    گوگل هم کارت رو راه می اندازه ها 
    تازه همه اش که سنگین نیست... 
    بخونی می بینی شیرینیش بیشتره


    ناظر و منظور چطوریه؟

    بفرمایید تشریف بیارید   :))

    منم دلم برف میخواد! 

    پاسخ:
    آدرس بده اومدم :دی

    نه دیگه تا تو برسی اینجا برف ها آب میشن :/

    با این حجم از مهمون نوازیت چیکار کنم؟ 

    :|

     

    شکوفه ها رو باهاشون صحبت میکنم 

    تر و تازه بمونن تا بیای   :)

    پاسخ:
    نه آخه زحمتت میشه باین همه راه رو یای و ببینی دیگه برفی نیست :دی
    شوخی کردم
    قدمت روی چشم
    :)


    اوه اوه من دیگه خجالت کشیدم... :(

    ولی واقعا برف ها زبون آدمیزاد حالیشون نیست مثل شکوفه نیستن که :/

    برفا رو فریز کن!

    خدا چشاتو نگه داره   :)

    نه باااو خجالت چیه راحت باش   :))

     

    (((:

    پاسخ:
    باشه بذار ببینم فریزرمون چقدر جا داره... :)

    :)


  • زهرا بیت سیاح
  • آخه هی تو متن گفتین همچین چیزی نمیشه! یرای همین باز تاکید کردم.

    یک چیزی میگم امیدوارم ناراحت نشید. همه ما لبه اون چاه نکبت افسردگی لغزیدیم. اگه مقاومت کنی و بهش تن ندی میگذره. سخته ولی میشه و میگذره. غرغره کردن نشخوارهای عذاب آور چیزی رو حل نمیکنه. بنویسشون تا راحت شی ولی منتشر نکن. آره همه میان میگن منم همین طور ولی در دراز مدت میشین یه عده آدم که هی دور هم یه سری ناله رو تکرار میکنن.

    حتی شده به زور سعی کن یه چیزی پیدا کنی که کمی حال خوب بریزه تو وجودت. آدم وقتی حالش خرابه و میفته تو دور خودن و نوشتن همون احساس چشبناکِ مایوس کننده، خواه ناخواه توش گیر میکنه.

    آزاد نویسی ها و یادداشت های روزانه من هم خیلی هاش پر از ناله است. اون جا ناله می کنم تا دیگه ناله هام نه کسی رو اذیت کنه نه باعث عود یا تشدید حال خراب کس دیگه ای بشه.

    مولا میگه مومن غمشو تو قلبش میذاره.

    وقتی که ناله ها تو مدام و مدام جار میزنی دور و برت فقط حال خراب مبمونه...

    شاید هم من دارم اشتباه میکنم...

    پاسخ:
    گفتن نوشتن بدون موضوع نمیشه!
    آزاد نویسی یه موضوع داره درسته غالبا مشخص نیست و متغیره اما بالاخره موضوع داره :/

    چشم...

      خب چون خودم رو چسبوندم به شوفاژ. حالا چرا خودم رو چسبوندم به شوفاژ؟ چون دو قدم اونورتر خیلی سرده!

    😛😛😛

     

     

     

    و دففففففففففففف

     

    اونجا سرده ؟؟؟؟؟؟

     

    باور کن میام اونجا ////: اه ////////////: 

    پاسخ:
    زری بازنشره عزیزم بازنشر :/
    ندیدی درمورد حال و هوای عید و شکوفه زدن گل‌ها هم نوشتم؟
    صرفا چون حالم کاملا مشابه اون موقع بود :/

    عه به کامنتا که مال اسفنده توجه نکرده بودم XDDD

    هی میگم بوی عید کجا بود XDDD

    پاسخ:
    😂😂😂😂

    بازم برمیگردونمش عقب...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.