بازنشر دوبارهی: فقط دلم میخواست که بنویسم
بعضی وقتها مهم نیست از چی می نویسی. صرفا برات فعل نوشتن مهمه. نه اینکه شغلت این باشه و در حال تمرین برای تقویت قلمت باشی ها. نه. حتی نه به این دلیل که کلمات برات جادویی هستن و تو با لمس کردن حس مالکیت و قدرت خلق کلمات خرکیف میشی و این شور و شأف تو روح و روانت رسوخ می کنه. بازهم نه.
بعضی وقتها فقط میخوای یه کاری انجام بدی. مهم نیست چه کاری. فقط برای اینکه از سکون و رکود در بیای. فقط برای اینکه بیشتر از این شبیه مرداب گندیده ای که پره از ماهی های مرده نشی. هرچقدر فکر می کنی می بینی هیچ کاری رو بلد نیستی، جز نوشتن. البته اون رو هم بلد نیستی ولی نسبت به باقی کارها کمتر نابلدی توش و این میشه که به خودت اجازه میدی دست به قلم یا گاهی دست به کیبورد بشی.
ولی خب... تازه وقتی دست به قلم/ کیبورد میشی تازه می فهمی موضوع مهمه. نمیشه از هیچی نوشت! البته میشه... فقط باید بخوای که از هیچی بنویسی، بدون فکر کردن و تلاش برای نوشتن از هیچی هیچی راجع به هیچی یا هیچ چیز دیگه ای نوشته نمیشه. اگه معنی جمله ی قبل رو متوجه شدین بهتون تبریک میگم. شما جز نوابغ این کشور هستین. ولی اگه نشدین هم مهم نیست. هنوز هم ممکنه جز نوابغ کشور باشین و صرفا تو معنی کردن جملات بی معنی استعداد نداشته باشین.
منظورم این بود که هیچی هم یه موضوعه. مثل باقی موضوع ها. و نوشتن بدون موضوع اساسا امکان نداره. حالا گاهی ممکنه خود نویسنده هم موضوع رو ندونه.... البته فکرش رو که می کنم می کنم می بینم اون هم امکان نداره. حداقل حداقلش اینه که ضمیر ناخوداگاه نویسنده می دونه که چی داره می نویسه و صرفا به خودش زحمت نداده ضمیر خوداگاه رو در جریان بذاره.
الان مثلا خود من دارم یه سری چیزها راجع به نوشتن می نویسم. و خب... جملات بعدی که به ذهنم میرسن صرفا یه جور تکرار جملات قبلی ان با یه زبون دیگه. دوست ندارم اونها رو بنویسم. با توضیح لحظه به لحظه ی افکارم دارم برای مغزم یا شاید ضمیر ناخوداگاهم وقت می خرم که بفهمه چی می خواد بنویسم. شاید هم الان خوداگاه و ناخوداگاه من دعواشون شده و نوبتی دارن به هم مشت و لگد می زنن و واسه همینه که من هیچ ایده ای ندارم که چی باید بنویسم. بلاخره ضمیر ناخوداگاه هم ممکنه از توی سایه بودن و نادیده گرفته شدن خسته شده باشه. درسته فرمانروای اصلی ایشونه اما تا وقتی رسما پا به میدون نذاشته و چند نفر جلوش تعظیم و کرنش نکردن تکیه دادن به این تخت سلطنتی مزه ای نداره.
برای جمله ی بعدی میتونم از حسی که به کلمه ی کرنش دارم بگم و تعریف کنم که وقتی اولین بار تو کتاب قمارباز داستایوفسکی خوندمش یه جورایی قلقلکم داد. حالا که اسم قمارباز رو آوردم میتونم خیلی غیرمستقیم داستانش رو تعریف کنم یا صرفا به خوندنش تشویقتون کنم یا حتی می تونم اعلام کنم مدت هاست دلم می خواد برادران کارامازوف رو بخونم و بگم که چقدر از قلم داستایوفسکی خوشم میاد. یه گزینه ی دیگه هم هست. کرنش رو بندازم دور و به جای این کلمه ی مسخره به مفهوم جملات بند قبل نقاب بزنم که البته چون یه مدت از نوشتنشون گذشته اصلا یادم نمیاد تو بند قبل چی گفتم و لازمه که برگردم و دوباره بخونمش که حوصله اش رو ندارم پس هر دو گزینه متنفیه.
خب! دعوای ضمیرین (؟) تموم نشد؟ نه انگار. میگم ها. بیا فرضیه ی هلن رو محقق کنیم. مثلا اینکه هردو ضمیر در واقع یه نفر باشن و... راستی من جواب باقی کامنت های اون پست رو دادم؟ هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. بدون نیاز به تایید گذاشتن نظرات هم مصیبتیه ها!
حالا که فکرش رو می کنم می بینم فرضیه ی مسخره ایه. همچین نوآوری ای هم توش نیست. منظورم حرف هلن نیست، بلکه تکرار دوباره ی اون شرایطه. پس بیخیال. اصلا از کلمه ی ضمیر خوشم نمیاد. نمیخوام زیاد روش مانور بدم. منو یاد عربی نهم می اندازه. واقعیتش یاد عربی نهم نمی اندازتم اما پسوند کلمه ی عربی فقط نهم میتونه باشه. درسته که ما عربی هفتم تا دوازدهم و حتی دانشگاه هم داریم منتها اونها هیچ کدوم برای هم خلق نشدن. نهم برای عربی خلق شده. مثل ظرف عسل که برای عروس خلق شده. مثل فرهاد که برای شیرین خلق شده.
از لیلی و مجنون اسمی نبردم چون هم در جریان جزئیات قصه اشون نیستم (و فکر نمی کنم قصه اشون جزئیات خاصی داشته باشه. یه کلیشه ی افسانه ایه دیگه!) و هم اینکه درسته اون دو بزگوار متعلق به همن اما هیچکدوم برای دیگری خلق نشدن. فرهاد بدبخت فقط برای شیرین خلق شد. صرفا برای اینکه انتقام خیانت خسرو رو بگیره یا شاید لجش رو در بیاره. و من چقدر حرص می خورم از دست کسایی که بین عشاق افسانه ای فرهاد و شیرین رو مثال میزنن و خبر ندارن که عشق فرهاد یک طرفه بود. حالا شاید اون اواخر شیرین دلش برای فرهاد سوخته بود و یه خورده ازش خوشش اومده بود اما هیچوقت عاشقش نبود. آخرش هم پای بیستون ولش کرد تا بمیره و خودش رفت با خسرو جونش ازدواج کرد.
دلم می خواست یکم دیگه شیرین رو فحش بارون کنم و بگم از اولم هم چشمش دنبال مال و منال خسرو بوده لیکن حقیقت نداره چون بعد مرگ خسروپرویز جانشینش که نمی دونم پسرش بود، برادرش بود یا کدوم کس و کارش بود می خواست شیرین رو به عقد خودش در بیاره و اجازه بده ملکه ی ایران بمونه که شیرین زیر بار نرفت و بالا سر قبر خسرو خودش رو کشت. تازه همین شیرین خانم بود که خسروی عیاش هوس باز عوضی رو تاحدودی آدم کرد.
راستی این رو هم بگم، اگه بندقبلی از لحاظ تاریخی محتوایی غلط بود لطفا من رو هم در جریان بذارید. چون من صرفا بخشی از اشعار مربوط به شیرین و فرهاد/خسرو رو خوندم و مابقی اطلاعاتم هیچ منبعی بجز حرف های نیلوفر نداره. نیلوفر عاشق اشعار سانسور نشده است. یا حداقل اون موقع ها که مدرسه ها باز بودن این طوری بود. با هرکی از راه می رسید راجع به... استغفرالله. حالا من میگم راجع به چی حرف میزد، شما میرید اینترنت سرچ می کنید و به فساد کشیده میشید و آه و نفرین پدر و مادرتون یقه ی من رو می گیره. اصلا من چی داشتم میگفتم؟
آهان. هیچی داشتم نمی گفتم. یعنی اصلا موضوع خاصی نداشتم. وگرنه هیچی هم که یه موضوعه خودش. اینو قبلا گفته بودم؟ چرا می پرسم! وقتی خودم جوابش رو می دونم؟ آهان بله، استفهام انکاری و این چیزهاست. می خوام سطح ادبی پستم رو ببرم بالا. دیگه ما اینیم دیگه. تمام حرکاتمون حساب شده است. بالاخره الگوی جوانان مملکت هستیم! جان؟ نیستیم؟ خودم میدونم نیستیم. فقط نمی دونم چی شد که شروع کردم به استفاده از اول شخص جمع برای اشاره کردن به خودم. هوا چقدر گرمه. کروکودیل ها چقدر خوب آواز میخونن...
راستی هوا تو شهر شما الان گرم شده؟ نشونه های اومدن بهار رو می بینید؟ درخت ها شکوفه زدن؟ بوی عیدی و کاغذرنگی رو می شنوین؟ سبزه گذاشتین واسه امسال؟ جواب خود من به تمام سوالات قبلی منفیه. پس چرا گفتم هوا چقدر گرمه؟ خب چون خودم رو چسبوندم به شوفاژ. حالا چرا خودم رو چسبوندم به شوفاژ؟ چون دو قدم اونورتر خیلی سرده!
همیشه همین بوده. رفتن بر صراة اعتدال و عدالت همیشه سخت بوده. تا یه لحظه غافل میشی لیز میخوری و از یه ور بوم میفتی. شهر ما دقیقا اینجوریه. زیر نور آفتاب بایستی تک تک اشعه های خورشید (از فروسرخ بگیر تا فرابنفش) مستقیم تو پوستت نفوذ میکنن و در عرض چند ثانیه می پزی، اگه بری تو سایه هم درجا منجمد میشی. معلومه که منم یاد نمی گیرم تو فاصله ای از شوفاژ قرار بگیرم که نه زیادی گرمم باشه و نه سردم. یا مثلا وقتی شروع می کنم به نوشتن، صرفا برای اینکه از بیکاری در بیام. به خودم میام و می بینم حدود یک ساعته که چرت پشت پرت می نویسم و اصلا هم خجالت نمی کشم. حتی ممکنه پستش هم بکنم! از کجا معلوم؟ هان؟
پ ن: اگر شما هم مثل من فکر می کنید پست هایم به تقلید مسخره ای از فلانی بدل شده، باید بکویم بیخود می کنید! چه کسی به شما اجازه داده چنین فکرهایی به سرتان بزند؟ من از اول هم سبکم همین مدلی بود. فلانی فقط شجاعت بیشتری در نوشتنش به من داد.
پ ن۲: حالا پیدا کنید فلانی را.
پ ن ۳: اگر این پست در زمان واقعی نوشته شدنش (نیمه های شب) منتشر میشد احتمالا راحت تر با بی محتوایی اش کنار می آمدید. اما در حالت انتشار در آینده گذاشتمش شاید تا صبح سر عقل آمدم و نظرم عوض شد! همین.
- ۹۹/۱۲/۱۶

سلام،
خیلی جالب بود.
اگر نیمه شب این را نوشتید مثل اولین مطلب وبلاگ بنده است.
البته اولین مطلب که چه عرض کنم (چندین بار حذف کردم و چیز دیگری منتشر کردم)