غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

نوشتم :

خدا نکند عزیزی را از دست داده باشید.

خدا نکند یک جای خالی در زندگی اتان باشد، از آن هایی که دیگر هیچوقت پر نمی شوند.

خدا نکند تکیه گاهتان پر کشیده و رفته باشد.

خدا نکند ایام شادی و مناسبت های فرخنده برایتان روز عزا شود.

خدا نکند با یادآوری شیرین ترین خاطرات غرق در ماتم شوید.

خدا نکند روز عید را در قبرستان بگذرانید.

خدا نکند روز عید را به عکسی که روی سنگ قبر حکاکی شده تبریک بگوید.

خدا نکند زجه های زن جوانی را بر سر قبر نامزدش شنیده باشید.

خدا نکند ذره ذره آب شدن مادری را ،که افتخار می کرد پسرش مردی شده برای خودش، از نزدیک دیده باشید.

خدا نکند شاهد گریه و زاری دختر بچه ها بر مزار پدر باشید.

خدا نکند شوری اشک هایشان، خونی که بعد از خراشیدن صورتشان بر گونه هایشان جاری شده و دردی که روی سینه اشان تلمبار شده را لمس کرده باشید.

خدا نکند شانه هایشان را گرفته باشید و سعی کرده باشید آرامشان کنید.

خدا نکند...

 

 

دست از نوشتن برداشتم. کاغذ را مچاله کردم و دور انداختم. چه متن احمقانه ای بود! من کلا معنی امروز را عوضی فهمیده بودم. چطور توانسته بودم فراموش کنم؟! امروز تولد امیرالمومنین علی(ع) است! برای همین هم می گوییم روز پدر است! نه پدری که توی شناس نامه امان نوشته، امروز روز یتیمان است. روز بچه هایی که خیال می کنند دیگر تکیه گاه ندارند. روز آدم هایی که عزیزی از دست داده اند. امروز معلوم می شود که آنها تنها نیستند. بی پدر نیستند. امروز تولد همان مردی است که نگذاشت سفره ی کودکان شهرش بدون نان بماند. مردی که برای همه پدری کرد. روز مرد است. روز کسی که در مردانگی همتا نداشت. کسی که بعد از هزار و سیصد و خورده ای سال هنوز هم سایه اش را بالای سرمان حس می کنیم و به برکت نام او زندگی امان را رونق می دهیم. چه سید باشیم چه نباشیم، امروز تولد پدرمان است. 

 

روز مرد مبارک. 🌹

  • میخک

قبل از شروع نوشتن به خودم اجازه می دهم چند لحظه ای به افتخار عنوان خفن و باکلاسی که برای پستم انتخاب کرده ام کف مرتب بزنم و به هوش و استعداد سرشار خودم ببالم. 

 

راستش خیلی قبل تر مشغول نوشتن پستی با عنوان « واقعیت؟! » بودم که به نوعی تحلیل محتوای ماتریکس از دیدگاه اسلامی بود و حقیقتا پست خفنی بود. مبالغه نمی کنم، واقعا خفن بود! اگر کاملش کرده بودم احتمالا با همین عنوان «بر لبه ی واقعیت» منتشرش می کردم که در و تخته با هم جور شوند. هرچند لحن تحقیر آمیز و توهین مستتر و حالت ریشخندی که در « واقعیت؟! » وجود داشت هم می توانست خفن و جذاب باشد.

 

بگذریم، حالا که نوشتن آن پست مقارن شد با انواع مشکلات و معضلات شخصی و غیرشخصی ام و پست نازنینم به زور فلک نیمه کاره ماند. حالا هم که دیگر سرد شده و از دهان افتاده. یاد کردن از یک جنازه ی هرگز متولد نشده چه ارزشی دارد؟ برویم سر اصل مطلب!

 

خب... راستش یادم رفت چه می خواستم بگویم. چند لحظه ای صبر کنید خواهشا...  جدی جدی هیچی یادم نمی آید! عاقبت غرور خودپسندی همین است ها! پیام اخلاقی اتان را گرفتید؟ خب من رسالتم را انجام دادم. اما نمی شود چنین عنوان خفنی را همین طوری به امان خدا رها کرد! دلم نمی آید! نه می توانم این پست را حذف کنم و نه همین طور خالی خالی منتشرش کنم!

 

خب بیایید سعی کنیم که من به یاد بیاورم. حالا لازم نیست شماهم بیایبد ولی من کلمات را همراه خودم قطار می کنم تاجایی که حافطه ام به کار بیفتد و میل خودتان است که این کلمات را بخوانید یا دور بیندازید.

 

خب... لبه یک جور هشدار از سقوط به نظر می رسد. اما مطمئنم در ذهنم آن طرف لبه خطر مهلکی در انتظار کسی نبوده است. شاید می خواستم بگویم « در مرز واقعیت » اما لبه خیلی شیک تر از مرز بوده و رایم را زده. اما مرز هم انگار این طرفش واقعیت است و آن طرف نیست! لبه اینطور نیست. جنس واقعیت با رد شدن از لبه ی پرتگاه عوض می شود. قدم زدن به پرواز بدل می شود. نمی شود گفت کدام یک بدترند یا بهتر. فقط... فقط فرق می کند. 

 

فکر ماتریکس کل تمرکزم را بهم ریخته. راستی کسی نمی داند قسمت بعدی اش کی اکران می شود؟

 

أه! کل پست خفنم به قهقرا رفت! هرچند بار هم به مغزم استراحت دادم و سعی کردم تمام کارهایی که باعث شدند جرقه ی نوشتن این متن در ذهنم روشن شود را تکرار کنم تا آن حالت تداعی و بازسازی شود اثر نکرد که نکرد. نمی خواهم بیش از این از نوشتن دست بکشم. صدایی که بعد از فشار دادن هر دکمه ی کیبورد بلند می شود و لرزش خفیف صفحه ی گوشی ام برایم حکم مخدر را دارد. به طرز عجیبی روانم را آرام می کند. 

 

هرچند اثرش مثل هر مخدر دیگری موقتی است و کمی بعد دوباره خمار می شوم. تند تند می نویسم و امان نمی دهم قبل از گذاشتن دکمه ی آخر جمله و سر خوردن سر خط کلمه های بی نوا شکل و شمایلی به خود بگیرند. مثلا الان که من دارم فعل دارم را برایتان یعنی برای خودم می نویسم کیبورد تازه رسیده است به دارم اول که بعد از الان نوشته بودم.

 

خب دیگر بهانه بس است. این پست قرار نیست بر لبه ی واقعیت باشد. بیایبد تا بر لبه ی واقعیت حقیقی همگی در این باب تأمل کنیم که لبه ی واقعیت دقیقا کجا می تواند باشد. در چه نقطه ای جنس حقیقت تغییر می یابد و رنگ عوض می کند. بی آنکه واقعیت بودنش زیر سوال برود یا هیچ لطمه ای ببیند.

 

عجب سوال بکری پرسیدم! جدی جدی وقتی شروع کردم به نوشتن این پست جواب را می دانستم؟ بعد گذاشتم یک عنوان مثلا خفن چشمم را کور کند و لحظات ناب و طلایی کشف اسراری چنین ارزشمند را با کف زدن به افتخارش هدر کند؟ خجالت هم خوب چیزی است! بشر چقدر احمق می تواند باشد! این هم از پیام اخلاقی دوم این پست. نگذارید هدف های فرعی و دنیوی شما را از یاد خدا که همان هدف اصلی و نیاز واقعی انسان هاست باز دارد. جواب سوال را هم یادتان نرود. 

با تشکر.

سین. دال 

 

 

  • میخک

روز هشتم :«به سوالی مانند چطوری؟ از دید پنج نفر پاسخ دهید»

 

 

 

 

 

- من خوبم، تو چی؟ خوبی؟

«االان جواب میدی؟؟؟؟؟؟؟!!!!! می دونی این سوال رو کی پرسیده بودم؟؟؟؟ زمانش رو نگاه کن!»

- میدونم. این پیامت مال یه سال و سه ماه پیشه. تمام فحش هایی که بهم دادی رو از حفظم. بعد هم که برای آخرین بار نوشتی «سلام. هرچی که گذشته دیگه گذشته. می بخشمت. به دل نمی گیرم. تو هم دلایل خودت رو داری به هر حال. الان چطوری؟ حالت خوبه؟» یه سال و سه ماه و چهار روز از اون موقع می گذره.

«و تو تک تک پیام هام رو همون لحظه سین می کردی و جواب نمی دادی!»

- آره

« جواب اس مس و زنگ زدن هام و پیغوم پسغوم هام رو هم نمی دادی! حتی چندباری که اومدم دم خونه اتون، می دونستم که خونه ای اما از عمد در رو باز نمی کردی!»

- آره

« آره و کوفت! آره و مرض! آره و...»

- خب چی باید بگم؟ من یادم نرفته که داری یادآوری می کنی.

« الان واسه چی پیام دادی بهم؟؟!! یه دفعه چی عوض شد که این تصمیم رو گرفتی؟»

- یه دفعه نشد. خیلی وقت بود راجع بهش فکر می کردم. تقریبا یه سال و سه ماه و چهار روزی میشه.

« هنوز هم نمی خوای بگی چه ات شده بود؟ چرا یه دفعه خودت رو گم و گور کردی؟»

- نه، نمی خوام.

...

- یعنی نمی تونم. امیدوار بودم درکم کنی‌.

« درکت کنم؟! خیال می کردم درکت میکنم. خیال میکردم می شناسمت. خیال می کردم بهترین دوستتم. کم درکت کردم؟ کم هوات رو داشتم؟ کم تو روزهای سختی و ناخوشی پا به پات اومدم و اجازه ندادم یه لحظه هم احساس تنهایی کنی؟ کم دوستت داشتم؟ تو چی؟ بدون خداحافظی، بدون یه توضیح کوچولو، بدون هیچ حرفی! همینطوری بی خبر رفتی! رفتی که رفتی! دیگه نگاهمم نکردی! هرچقدر هم جلوت لز ولز زدم و خواستم باهات حرف بزنم انگار نه انگار. روت رو برای همیشه ازم برگردوندی. از همه برگردوندی. من کی رو باید درک کنم؟ اصلا تو کی هستی؟...»

- متاسفم.

« متاسفی؟؟؟؟؟؟؟ فقط همین؟؟؟؟»

- اگه‌ با زدن این حرف ها آروم میشی ادامه بده. ولی من چیز دیگه ای ندارم که بگم. 

« خیلی پستی!»

- می دونم

« نامه ای که از لای در حیاطتون انداختم تو رو خوندی؟» 

- آره، اونی که به سولماز داده بودی بهم بده و بهش گفتم بگه گمش کرده و نتونسته به دستم برسونه رو هم خوندم. 

« اشکت رو در نیاورد؟»

- چرا.

« هه!»

- قبل اینکه بلاکم کنی یه چیزی بگم؟

« بگو، ولی کاش تو هم قبل اینکه بلاکم کنی اجازه می دادی حداقل دو کلمه باهات حرف بزنم!» 

- جواب سوالم رو ندادی.

« گفتم بگو!»

- نه... پرسیدم تو چی؟ خوبی؟

« برات مهمه؟»

- خیلی

« اگه بد باشم چی کار می کنی؟»

...

« اگه برات مهم بود چرا...»

- نهایت کاری که میتونم بکنم عذرخواهیه.

« نمی بخشمت»

- حق داری

« د یه چه دیگه بگو‌ لعنتی! یه حرفی بزن! از اینکه روح و روانم رو بهم میریزی لذت می بری؟ به تو هم میگن رفیق؟ البته تا یه سال و چند ماه پیش میگفتن... الان واسه چی دو ساعته وقتم رو گرفتی؟ که حالم رو بپرسی؟ که چی بشه؟»

- نمی دونم.

« پس برو به جهنم!»

- باشه

...

...

« میگم...»

- بله؟

« الان که گفتی خوبی، یعنی واقعا خوبی؟»

- میشه گفت آره

« اون مشکل کوفتی ات که نمیگی چی بوده حل شده؟»

- آره

«  کاملا؟ چیزی... کمکی نمی خوای؟»

- کاملا که نه، تقریبا. اثرات جانبی اش هم داره کم کم حل میشه. فقط یه رد محوی از زخم قدیمی باقی مونده. اون هم به مرور پاک میشه.

« خب به درک! به من چه اصلا!»

- ممنون که پرسیدی.

« از این به بعد هم هر مشکلی داستی حق نداری رو من حساب کنی! برو گم شو همون جایی که تاحالا بودی! دیگه هم مزاحم من نشو! نه میخوام ببینمت نه صدات رو بشنوم نه پیام هات رو بخونم. تو برای من یه آدم مرده ای. نمی خوام از دیار باقی برام پیامک بفرستی!»

- هنوزهم شوخ طبعی

« شوخی نکردم!»

- باشه، پس خدافظ

«خدافظ تا ابد!»

- فعلا...

 

 

 

 

 

پ ن: نه به موضوع چالش ربط داره، نه از دید پنج تا شخصیته، نه سر داره و نه ته و نه هیچ چیز دیگه. فقط دلم خواست و نوشتمش. همین.

  • میخک

این بار من حرف می زنم، شما گوش کنید. البته که در وبلاگم همیشه من حرف می زنم و اینکه شما گوش می دهید یا نمی دهیدش هم به خودتان مربوط است. به هر حال، در قیاس با (میایید یکم حرف بزنیم؟-1) گفتم، این بار می خواهم من حرف بزنم و شما گوش کنید. 

 

حالا این حرفی که می خواهم بزنم چندان حرف حساب نیست. به هیچ درد زندگی اتان هم قرار نیست بخورد. کلا پست های من قبلا کمی و الان به شدت ناحسابی و به درد نخور و مسخره شده اند. این یکی قرار نیست حسابش از بقیه جدا باشد. پیشاپیش بگویم وقت ارزشمندتان را پای خزعبلات این جانب هدر نکنید و فورا دکمه ی خروج و بعد از آن قطع دنبال را فشار دهید و خیال خودتان را تا ابد آسوده کنید. راستی، در عجبم چرا تا الان قطع دنبال نکرده اید؟ از جفنگیات و روده درازی هایم خوشتان آمده یا توییت مانند های کوتاه و شعاری و حال بهم زنم؟ احتماش هم هست هنوز در مرحله ی تصمیم گیری گیر کرده باشید و منتظر باشید ببینید این سین دال قرار هست سر عقل بیاید و یک پست درست منتشر کند یا نه؟! خب تصمیمش بر عهده ی خودتان است. من در امور شخصی اتان دخالت نمی کنم فقط دوستانه می گویم که بعید است چنین اتفاقی بیفتد.

​​​​

بدی اش اینجاست که خودم هم نمی دانم در چه مورد می خواهم حرف بزنم. هیچ مسلمانی پیدا نمی شود که بگوید دقیفا من چه می خواهم بنویسم؟ به هر حال یک چیزی می خواهم دیگر! این سوال که بدون جواب نیست! اگر یک لحظه دست از نوشتن بردارم قطعا هرچه تاحالا نوشته ام را حذف می کنم و بعد خودم را نفرین خواهم کرد که چرا نمی توانم بنویسم. چرا نمی توانم حرف بزنم. خشکی قلم و زبان و مغز را با هم گرفته ام. 

 

از داستان پردازی زده شده ام. از این که کاری جز تکرار مکررات نمی کنم و محض رضای خدا سر سوزنی خلاقیت ندارم حالم بهم می خورد. تازه الان چه وقت داستان است؟ آمده بودم دو کلام حرف بزنم.

 

مدت هاست گفتگوهایی که با اطرافیانم دارم در پاسخ به سوال چطوری؟ گیر می کند و جلوتر نمی رود. جواب معمولا «ای...» «بدک نیستم...» « الحمدالله، می گذره دیگه...» «خیلی خوب نیستم....» «راستش... بیخیال، خودت چطوری؟» است. مدیونید فکر کنید خود من هم از این دست جواب ها می دهم. در معدود دفعاتی که می گویم «خوبم.» خودم هم یک لحظه شوکه می شوم و می پرسم واقعا خوبم؟؟!! مگه میشه؟ مگه داریم؟ و یک قدم عقب تر برگشته و تمام احوالاتم را اسکن می کنم. نتیجه به طرز غافل گیر کننده ای خوشحالم می کند. من الکی نمی گویم خوبم. یعنی وقت هایی که باید الکی بگویم خوبم می گویم «ممنون.» ولی وقتی گفتم خوبم یعنی واقعا خوبم و این اتفاق هم به ندرت می افتد.

 

خب، بند قبلی را واقعا باید حذف کنم چون چیزی جز مسخره بازی نیست. به شما چه که من در جواب چطوری؟ چه جوابی می دهم؟ البته اگر بند قبل حذف شود این جملاتی که درمورد حذف شدن بند قبل است هم باید حذف شوند و آن وقت دستم راه می افتد و کلا پست جدید را حذف می کند و خیال هم من و هم شما را راحت می کند که البته خیال من ناراحت باقی می ماند چون یک عالمه حرف هست که نزده ام و اینطوری نزده باقی می مانند.

 

راستی، چرا حرف زدن؟ مگر حرف چوب و چماق است که فعلش زدن باشد؟ یعنی هر حرف تلخ و گزنده ای را می زنند و سخنان نرم و محبت آمیز را می گویند؟ یعنی لازم است بروم عنوان پست را بگذارم «میایید یکم سخن بگوییم؟» ؟ هرچند خودم هم نمی دانم در این پست قرار است حرف بزنم، خودم را بزنم، شما را بزنم یا سخن بگویم! 

 

 

از خودزنی و خودخوری و خودانهدامی هایم گفته بودم برایتان؟ خب پس نیازی به دوباره گویی نیست. از اول هم نباید می گفتم. کاش مبتلا به مرض فریاد زدن عیب های خود نبودم. که البته این مرض هم خودش بک عیب است که دارم فریادش می زنم. بیخیال، راستی یک وقت نترسید! کسی قرار نیست شما را بزند. همین طوری گفتم. خواستم فضا عوض شود. من به این ساکتی و بی آزاری! من حتی نمی توانم حرفم را بزنم!

 

ببینید! این همه حرف زدم ولی در واقع هیچ حرفی نزدم. که اگر کلا حرف نمی زدم سنگین تر بودم. کتاب شیمی جلوی رویم باز است و هیچ رغبتی به خواندنش ندارم. انبوه حرف هایی که روی دلم مانده و خودم هم نمی دانم که چیست یا چطور باید بزنمش عصبانی ام. خسته ام.

 

خب دروغ چرا، الان که یک خورده شر و ور بافتم و تحویلتان دادم اندکی احساسی سبک تر شده ام. حالا درست است که شما نه تنها شر و ور هایم را نخواندید بلکه یک درجه درمورد قطع دنبال کردنم مصمم تر شدید، ولی من بازهم احساس سبکی میکنم. کلا دنبال کننده کمتر زندگی بهتر. والا! آدم را مجبور می کنند پست های کوتاه و بی سر و ته کلیشه ای مزخرف بی معنی و دروغکی و.... بگذارد!

 

اگر هم تا اینجای شر و پرهایم را خواندید جا دارد بگویم عجب آدم های بیکاری هستید! که خب درست است که جا دارد بگویم اما من نمی گویم تا همین دو سه مخاطبی که برایم باقی مانده هم از دستم نرود و مجبور نباشم با تبلیغات گوشه ی صفحه در و دل کنم! 

 

باید یک کلاس آداب مخاطب داری ثبت نام کنم. معلوم است بجز حرف زدن نحوه ی گول زدن بلاگرهای شریف و به زور چپاندن خودم در لیست دنبال شونده هایشان را هم بلد نیستم. بدتر همه را از دور و بر خودم می پراکنم. البته از بلاگرهای شریف می خواهم یا دیگر این دور و بر پیدایشان نشود یا با پست های طولانی و به درد نخورم کنار بیاییند و درخواست پست کوتاه به ظاهر به در بخور و در باطن .... را نداشته باشند! آن جای خالی را هم با دانش خودتان پز کنید لطفا. مرسی أه.

 

این مرسی أه پایان بندی خیلی خوبی حساب میشد منتها حیف که حرفم نیمه کاره مانده و با اینکه این اصلا حرف اصلیم ام نیست یا شایدهم هست چون نمی دانم حرف اصلی ام چیست، نمی شود که باقی اش را نگویم! بلاگرهای شریف و محترمی که ماندن را انتخاب کرده اند ترجیحا با پست های دراز و کش آمده ام کنار بیایند چون اگر یک روز همای اوج‌ سعادت به دامم افتاد و فهمیدم دقیقا در چه مورد می خواهم چه حرفی را چگونه بزنم قطعا حرف هایم را در پستی خیلی خیلی بلند تر یا شاید کوتاه تر از این خواهم نوشت و تک تک دنبال کننده ها هم بدانند و آگاه باشند که نسبت به «میایید یکم حرف بزنیم-3» نمی توانند بی تفاوت باشند و نخوانند و حرفی نزنند. چرا که مدت هاست نمک خورده اند و حالا که ما بعد عمری یاد گرفته ایم حرف بزنیم نامردی است نمکدان بشکنند و برای ما کلاس بگذارند و بگویند پستش طولانی است و نمی خواهیم نمی خوانیم و این حرف ها! گفته باشم! 

 

 

 

 

 

پ ن: در طول نوشتن این پست به سرم زدم عنوان را به «بازگشت میایید یکم حرف بزنیم» تغییر دهم که بازگشت زیادی بزرگ نمایی داشت و بعد به سرم زد بنویسم «میایید یکم حرف بزنیم بر می خیزد» که یک دانه زدم توی گوش خودم که دخترجان لازم نیست همه بدانند که تازگی ها زیاد فیلم دیده ای، حالا که تازگی ها زیاد هم فیلم ندیده ای و برای خودت بی خودی حرف درست می کنی! تازه باید داخل پست هم می گشتم و ارجاعاتی که به عنوان شده بود را هم اصلاح می کردم که این واقعا در حوصله ام نبود! حالا شما همین را داشته باشید تا وقتی دکمه ی سبز ذخیره و انتشار همینطوری دارد برای خودش می چرخد من فکرهایم را بکنم و یک عنوان درست حسابی پیدا کنم. بله، من همیشه ویرایش هایم را بعد از انتشار پست انجام می دهم و احتمالا تا الان فهمیده باشید که قبل از انتشار اصولا متنم را بازخوانی هم نمی کنم. علت این کار اولا بخاطر گشادی بنده و دوما بخاطر سندروم تکرارستیزی ام است که تحمل هیچ تکراری را ندارم. نمی دانم می دانید یا نه که با وجود این سندروم پشت کنکوری بودن برای من سم خالص است و... انگار وای فلی مشکل جدی دارد. بگذارید قطع و وصل کنم... خب تا وقتی پست ارسال نشده خدمتتان بگویم که....

 

 

  • میخک

تو اولین شب مسابقات جام حذفی، تیم A و B با هم رو در رو میشن. رقابت تنگاتنگی شکل می گیره. تیم A برنده میشه و تیم دیگه بازنده. تیم A تمام مرحله های بعدی رو هم می بره. با اختلاف زیادی هم می بره. برنده ی مدال طلا میشه. و هیچوقت هیچکس نمی فهمه که تیم B از تیمی که مدال نقره رو برد به مراتب قوی تر بود. حتی اگه یه بار دیگه مسابقه می دادن می تونست تیم A رو هم شکست بده. اما فرصت دومی وجود نداره. همینه که هست. هیچکس تیم B رو تشویق نمی کنه. هیچکس یه بازنده رو نمی بینه....

  • میخک

روز هفتم :«بدون هیچ پس و پیشی آخر فیلم مورد علاقتان را لو بدهید»

 

 

 

امکانش هست که روزی بخوام دست به دزدی بزنم، مرتکب قتل بشم، آدم ربایی یا گروگان گیری کنم، بمبی رو منفجر کنم و خونه های مردم رو روی سرشون خراب کنم. اما به هیچ وجه من الوجوه چنین جنایتی رو در حق فیلم مورد علاقه ام مرتکب نمیشم! والسلام!

  • میخک

نوشتم

«فکر کنم ایراد کارم رو فهمیدم. من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، ولی اشتباهی از واقعیت فرار کردم.»

 

و خب شما نمی دونید چه مدت روی واژه ی سرنوشت قفل شده بودم و سعی می کردم معادل بهتری برای اونچه که تو ذهنمه پیدا کنم. جبر؟ غم؟ زخم؟ شکست؟ بدبختی؟ نامردی های دنیا؟مشکلات؟ بیچارگی؟ باتلاقی که توش گیر کردم؟ 

 

آخریه شاید بهترین گزینه است اما به اون موقع به ذهنم نرسید. اسمش رو گذاشتم سرنوشت. با اینکه می دونستم اسمش سرنوشت نیست. دقیق تر نگاه کنیم اسمش باتلاقی که توش گیر کردم هم نیست. جهنمی که توش به دنیا اومدم هم بیش از حد ظالمانه به نظر می رسه. من جبر رو ذاتا بد نمی دونم. اما این جبر بد رو چی باید صدا می کردم؟ گفتم می خواستم از سرنوشت فرار کنم، سرنوشت رو هم این مسیر لعنتی که من رو مستقیم می برد (یا می بره) به سمت چاه فلاکت معنی کردم.

 

دیدید توی فیلم های ترسناک، بازیگر صدای ناله و مویه می شنوه... سایه های موهومی رو حس می کنه... خون و دست و پای قطع شده ی دوست هاش رو می بینه... رد پنجول های جونور درنده رو می گیره و می رسه به هیولا و همونجا خورده میشه؟ هیچ دلیل قابل قبولی هم برای دنبال کردن نشونه هایی که داد می زنن قراره به مرگش ختم بشن نداره. صرفا جلو میره، چون توی فیلم نامه این طوری نوشته. 

 

البته شخصیت توی فیلم گیر جبر مطلق افتاده و نمیتونه هیچ‌کاری برخلاف دستورات نویسنده انجام بده. اما من که یه نیمچه اختیاری دارم برای خودم! برای همین هم می خواستم فرار کنم. از مسیر جن زده ای که اسمش رو گذاشتم سرنوشت، هرچند می دونستم اسمش سرنوشت نیست.

 

می دونین...فرار کردن اونقدرها هم کار ساده ای نیست. اینکه بتونی توی این دنیای وحشی درندشت یه راه تازه باز کنی و سرنوشت بهاری رو برای خودت رقم بزنی که به هیچ وجه ساده نیست! ولی فعلا باید فرار کرد. برای از نو ساختن باید چیزی که می دونی غلطه رو شکوند. باید زنجیرها رو پاره کرد.

 

به نظر آسون میاد، نه؟ تخریب کردن که مثل آب خوردن باید باشه! پس چرا تو فیلم های ترسناک شخصیت ها قبل از اینکه کار از کار بگذره روشون رو بر نمی گردونن و از جنگل تاریک دور نمیشن و به سمت شهر فرار نمی کنن؟

 

منظور من از شخصیت ها پلیس و کاراگاه هایی که دنبال کشف حقیقت میرن نیست. اون فلک زده هایی رو میگم که در بهترین حالت دلیلشون واسه این خودکشی ثابت کردن اینه که نترسیدن! راستی چرا نویسنده های ژانر ترسناک یکم بیشتر برای کاراکترها ارزش قائل نمیشن؟ چرا همه رو عین مسخ شده ها می فرستن سمت کشتارگاه؟ نکنه این حرکت اونقدر طبیعی و عادیه که دلیل نمی خواد؟ پس منم واسه اینکه گیر کنم تو مسیری که دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه برام تعیین کرده دلیل لازم ندارم؟ 

 

حالا که فکرش رو می کنم... می بینم اتفاقا خوب تونستم فرار کنم. من اون چیزی که دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه برام تعیین کرده رو قبول نکردم. معلوم بود که قبول نمی کنم! لجبازتر و کله شق تر از اون حرف هام که تسلیم بشم. 

 

فقط راه تازه رو باز نکردم. به سمت هیچ مقصد جدیدی نرفتم، نه بهتر و نه بدترش. به هیچ جا نرسیدم. من هیچ ..ی نشدم. چون دیگه منی وجود نداشت، نه توی دنیای واقعی. من اشتباهی از واقعیت فرار کردم. شاید هم عمدا این کار رو کردم. چون واقعیت سخت بود. تلخ نه ها، سخت! تلخی رو میشه با بغض و آه قورت داد. سختی قورت دادنی نیست. برای از پا انداختنش سرسختی لازمه. جنگیدن لازمه. من از میدون جنگ فرار کردم. سرزنشم می کنید؟ صدام می کنید بزدل بی عرضه؟ واقعیت اینه که حق با شماست. اما خب، من از این واقعیت هم فرار کردم.

 

 

تازگی ها سخنرانی کنترل ذهن استاد پناهیان رو گوش میدم. کلمه به کلمه اش رو انگار برای من گفتن. مهم ترین فایده اش شاید این باشه که موقع نوشتن این متن دیگه حس نمی کنم دیوونه ام. فکر نمی کنم یه موجود ناشناخته هستم با درد و مرض های ناشناخته و لاعلاج! از خودم بیزار نمیشم. چون می دونم وقتی کلمه به کلمه ی حرف های شخصی گه من رو نمی شناسه، خطاب به منه، پس یعنی سین دال های دیگه ای هم وجود دارن. یعنی من اونقدرها هم عجیب و غریب نیستم. یعنی این ضعفی که دارم صرفا یه مشکله که ممکنه برای هرکسی پیش بیاد.

 

بی انصافی نکنم، فایده های خیلی بیشتر و بهتری هم داره. مثلا فهمیدم بیشترین ضربه رو از طایر خیالم خوردم. قوه ی تخیلی که بهش افتخار می کردم و هی قربون صدقه اش می رفتم، تمام مدت بزرگترین دشمنم بوده. 

 

هرچند، تاحالا فقط دو جلسه اش رو گوش کردم. خیلی کند پیش میرم. اون من بزدل و بی عرضه ای که علیهش قیام کردم، حسابی توی وجودم ریشه دونده. به این سادگی ها ول کن معامله نیست. هزار و یک دوز و کلک سوار می کنه تا حواسم رو پرت کنه و زمینم بزنه. منم هر دفعه گولش رو می خورم و زخم های بیشتر و بیشتری بر می دارم. ولی دوباره بلند میشم و جلوش وایمیستم.

 

بالاخره یه جایی سلسله ی شکست خوردن هام تموم میشه. اگه بتونم اختیار خودم رو پس بگیرم، تازه بر می گردم به سرزمین واقعیت. تازه اون‌موقع می تونم انتخاب کنم که با این باتلاق، با این جهنم، با دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه بجنگم یا فرار کنم.

  • میخک

فکر کنم ایرادم کارم رو فهمیدم.

من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، اما اشتباهی از واقعیت فرار کردم. 

  • میخک