خواب بلاگری
نمی دونم سیل اومده بود، طوفان، زلزله یا جنگ. به هر حال، خونه هامون خراب شده بود. همه امون پناه آورده بودیم به تهران. هیچ امیدی هم به برگشت به شهرهامون نداشتیم و فقط نگران این بودیم که از این به بعد چطور میخوایم زندگی کنیم.
دولت به طور موقت سی صد چهارصدتا خانواده (یا بهتره بگم بازمنده هایی از هر سی صد چهارصدتا خانواده) رو فرستاده بود به یه قصر باشکوه درندشت. میگم قصر چون واقعا قصر بود نه خونه. گفته بود فعلا با هم اینجا زندگی کنید تا ببینیم چی میشه. منم بازمانده ی خانواده ی خودم بودم. نمی دونم بقیه کجا بودن ولی تو خواب می دونستم و نگرانشون نبودم.
تکیه داده بودم به اوپن یکی از آشپزخونه های قصر. داشتم شیر و کلوچه می خوردم. غذامون جیره بندی بود و همه اش هم از این مدل چیزها بود. غذای گرم خیلی کم می خوردیم. شاید چون گاز نبود. دیدم اونطرف تر یه دختر جوون و چشم ابرومشکی زل زده بهم. چشم هاش عین چشم های گربه می درخشید. معلوم بود رو پاهاش بند نیست و منتظره یه فرصت گیر بیاره تا بدوه سمتم و یه چیزی بگه.
خودم جلو رفتم و سر صحبت رو باز کردم. فهمیدم چون خواننده ی وبلاگم بوده و منو شناخته این جوری ذوق کرده. و بعدش فهمیدم خودش هم بلاگره. و بعدش فهمیدم نرگسه! هم دیگه رو بغل کردیم و یه عالمه ذوق کردیم. ازش خواستم داستان زندگی اش رو واسم تعریف کنه. خیلی جالبه هرچی که تعریف میکرد رو من با چشم های خودم می دیدم انگار. از این اپشن خواب واقعا خوشم اومد.
پدر و مادر نرگس جادوگر بودن. جادوگر نه از اون مدل هری پاتری و گوگول مگولی. جادوگری یه چیز پلید و شیطانی بود. اونها هم وقتی جوون بودن سراغش رفته بودن و حالا هرچی تلاش می کردن نمی تونستن از شرش خلاص شن. جادوی سیاه بهشون وصل شده بود. برای زنده موندن باید هر از گاهی قربانی می کردن و خون می ریختن (نرگس آیم سو ساری! خوابه دیگه :/ )
تو شهر فرقه های جادوگری روز به روز داشتن قدرتمندتر میشدن و جرم و جنایت هم بیشتر میشد. جادوگرها بعد یه مدت رسما دیوونه میشدن و تحت کنترل شیطان قرار می گرفتن. ولی پدر و مادر نرگس نمی خواستن اینطوری شه. باهاش می جنگیدن. تا اینکه نیروی ویژه ی ضدجادو تو شهر تاسیس شد. و بی رحمانه تمام جادوگرها رو کشتن. حتی اونهایی که بدجنس نبودن. و همینطور بچه ها و نوه هاشون رو چون ممکن بود مستعد جادوگر شدن باشن. برای این کار هم خودشون از جادو استفاده می کردن.
پدر و مادر نرگس نمی خواستن بمیرن. نرگس اون موقع هنوز به دنیا نیومده بود. برادرش هم دو سه ساله بود. نمیشد که اجازه بدن پسر کوچولوشون بی گناه کشته بشه. سه تایی سوار یه قایق شدن و از اون شهر فرار کردن. گرفتار طوفان شدن. اجازه دادن جریان آب هرکجا که میخواد ببرتشون. بعد از چند هفته سرگردونی به یه جزیره رسیدن.
تو اون جزیره، خانواده ی نرگس از صفر شروع کردن. هویت های جعلی برای خودشون درست کردن. جادو رو کاملا کنار گذاشتن. یه زندگی شاد و خرم رو ساختن. اونجا عمیقا خوشبخت بودن. نرگس هم همونجا به دنیا اومد. بابای نرگس هم با شهردار جزیره دوست شده بود. کلا اونجا تمام روابط با تمام شهروندان دوستانه بود.
برادر نرگس حدودا ده سالش میشد. از اون پسرهای دعوایی و قوی هیکل. که شدیدا احساسی ان انا هیچوقت احساساتشون رو به زبون نمیارن. بهترین دوستش هم پسر شهردار بود. یه پسر بلوند و چشم آبی. شدیدا با نزاکت و خوش پوش و جنتلمن مدل. پسر شهردار از همون بچگی عاشق نرگس بود. نرگس هم انصافا خوشگل بودها. حالا چون اینجا نامحرم نشسته زیاد با جزئیات تعریفش نمی کنم. فقط بدونید شبیه پری ها بود. از اون هایی که به هیچ وجه به خودشون نمی رسن و زیبایی شلخته طوری دارن. موهاش رو هیچ وقت شونه نمی کرد مثلا. ولیکن همین فرفری و بهم ریخته بودن موهاش دل هرکسی رو می برد. (نرگس بدو برا خودت اسفند دود کن چشم نخوری. شخصا خیلی با حسرت نگاهت کردم :/ )
پدر و مادر نرگس جادو رو کنار گذاشته بودن. ولی هنوز هم هر از گاهی برای زنده موندن و اینکه قلبشون توسط تاریکی بلعیده نشه باید قربانی می کردن. یه خرگوشی، روباهی، سگی، سنجابی رو می کشتن و خونش رو فدای اهریمن می کردن. این مراسمات رو خیلی مخفیانه انجام می دادن اما برادر نرگس یه شب اونها رو دیده بود. همه چیز رو فهمیده بود. حتی کاغذها و یادداشت های قدیمی اشون رو خونده بود و یه سری فنون جادوگری رو یاد گرفته بود. تنهایی تمرین می کرد. چون شدیدا با استعداد بود فورا یاد می گرفت و روز به روز پیشرفت می کرد.
برادر نرگس قدرتش رو فقط به خواهر کوچولوش نشون داده بود. بهش گفته بود :«این نیرویی که من دارم یه چیز بده. مثل یه جور بیماری. مسری نیست ولی خطرناکه. اگه به کسی راجع بهش بگی من رو از شما جدا میکنن. می اندازنم زندان. و چون نمیتونن بیماری ام رو خوب کنن اخرش می کشنم. فهمیدی؟ به هیچکس نباید در این مورد حرفی بزنی. هیچکس! حتی مامان بابا. یادت نره ها!» به نظر نرگس که نیروی خیلی باحالی بود. چطور میتونست به این نیرو بگه بد؟ و اگه بد بود چرا برادرش اینقدر ازش خوشش میومد؟ نرگس هفت هشت ساله نمیتونست این چیزها رو بفهمه.
یه روز توی جزیره یه حادثه ای رخ داد. چه حادثه ای بود رو نمی دونم. یعنی نرگس یادش نمی اومد. فقط صحنه ای رو نشون داد که خانه ی یه پیرمرد رو سرش خراب شده بود و بیچاره زیر آوار گیر کرده بود. فقط خانواده ی نرگس اون اطراف بودن. تا کمک می رسید خیلی دیر میشد. به صورت عادی هم زورشون نمی رسید آوار رو بلند کنن. پدر و مادرش تصمیم گرفتن بعد از مدت ها از قدرت جادوگری اشون استفاده کنن. نجاتش دادن. پیرمرده اصلا نفهمید چی شده. با خوشحالی ازشون خداحافظی کرد و رفت. نرگس فقط ماتش برده بود.
تمام رازهای درون خانواده ای اونجا برملا شد. و خب یه درگیری هایی هم بینشون پیش اومد. نرگس گریه کنان فرار کرد. مغزش تحمل اون حجم از اطلاعات شوکه کننده رو نداشت. رفت خونه ی شهردار. شاید چون شهردار مثل عموش بود. چون خونواده ی اونها رو دوست داشت. ( زیرچشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن) ولی از ترس اینکه بلایی سر عزیزترین کسانش بیارن هیچی نگفت. رازش رو فقط با پسر شهردار در میون گذاشت. همه چیز رو بهش گفت. بهش اعتماد کرد.( بازهم زیر چشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن)
پسر شهردار اونقدر با معرفت بود که راز نگه دار باشه. حتی سعی کرد به رفیقش کمک کنه و اجازه نده بیشتر از این تو جادوی سیاه غرق بشه. اما برادر نرگس قلدرتر و کله شق تر از این حرف ها بود. ( اینکه هدف برادر نرگس دقیقا چی بود رو نمی دونم. امیدوار بودم اواخر خواب بهش پرداخته بشه که متاسفانه نشد)
یه مدت بعد، پیرمردی که از زیر آوار نجات پیدا کرده بود به روش نجات پیدا کردنش مشکوک شد. نرگس و خانواده اشون رو زیر نظر گرفت. و رازشون رو فهمید. به همه ی اهالی جزیره لوشون داد. همه رو مجاب کرد که این جادوگرها خطرناکن و اگه زودتر نکشیمشون، ما رو میکشن. ( کاش نجاتت نداده بودن:/ ) هرکدوم از شهروندها یه تفنگی، چاقویی، سلاحی برداشتن و راهی خونه ی نرگس شدن.
اولش همه نرگس رو سرزنش می کردن و می گفتن لابد تو دهن لقی کردی که بقیه فهمیدن. (بدبخت نرگس:/ ) بعد شهردار بدو بدو خودش رو رسوند به خونه ی اینها. گفت همچین شایعاتی رو فلانی پخش کرده و همه هم خر شدن باور کردن! باید یه جوری ثابت کنیم که شما جادوگر نیستین. شهردار هم انصافا مرد باشرفی بودها. حتی وقتی فهمید اونها واقعا جادوگرن گفت :«باشه ولی جادوگر بدی نیستین به کسی که اسیب نرسوندین تاحالا. اجازه نمی دهم خودسرانه مجازاتتون کنن.»
اما خب، کسی به حرف این مرد باشرف گوش نداد. تمام تلاش هاش برای آروم کردن مردم و سر عقل اوردنشون بی فایده بود. پیرمرد نجات یافته هم مدام هیزم می ریخت تو آتیش خشم مردم و مدام راجع به خباثت جادوگرها غلو می کرد. برادر نرگس نتونست تحمل کنه و با یه بشکن پیرمرده رو کشت. مردم هم دیگه مطمئن شدن اینها واقعا خبیثن و باید همین حالا کشته بشن.
پسر شهردار بدو بدو (سوپرمن وار) خودش رسوند به معرکه. و همونجا نیت پلید خودش رو آشکار کرد و گفت که برای نجات (فقط) نرگس اومده. استدلالش این بود که نرگس که جادوگر نیست اون با بقیه ی خونواده اش فرق میکنه نمی تونید بلایی سرش بیارید. که خب استدلالی بسی منطقی به نظر می رسید (اما خر خودشه. من که میدونم اگه نرگس جادوگر هم بود فرقی تو اصل قضیه نمی کرد) به هر حال، کسی برای حرفش تره هم خورد نکرد. اول شهردار رو کشتن و بعد در خونه رو از جا کندن.
همونجا توی همون خونه ی نقلی یه جنگ تمام عیار به پا شد. برادر نرگس که عین یه نظامی کارکشته با خونسردی مهاجمین رو می کشت.یه نفر با چاقو جفت چشم هاش رو برید اما اون تونست با قدرتش زود خودش رو درمان کنه و چشم های یه نفر رو از کاسه در بیاره. معلوم بود قدرتشه که داره کنترلش میکنه نه خودش. پدر و مادر خونواده اما تمام سعی اشون رو می کردن که به کسی آسیب جدی نزنن و فقط جون بچه هاشون رو نجات بدن.
یه کشاورز هم با یه چنگک (از اینها که سه تا نوک تیز دارن) به سمت نرگس حمله کرد. پسر شهردار خودش رو انداخت جلو و سپر بلای نرگس شد. چنگک توی پهلوش فرو رفت و افتاد زمین. نرگس اونقدر ترسیده بود که اصلا نمی دونست باید چی کار کنه. (خوشحالم که ننشست سر پسر شهردار رو بغل کنه:/ )
تعداد مردمی که حمله کرده بودن اونقدر زیاد بود و هرکدومشون اونقدر سلاح های عجیب غریب داشتن که خانواده ی نرگس داشتن کم می آوردن. مردم هم یه سری تکنیک هایی بلد بودن که ازش برای خنثی کردن جادو استفاده می کردن. آخرش بابای نرگس مجبور شد کل جزیره رو آتیش بزنه. یا شاید اتفاقی شد... شاید هم اهریمن مجبورش کرد! فقط نرگس و پسر شهردار رو با استفاده از نیروهاش انتقال داد به یه جای خیلی خیلی دور. اونها وقتی به هوش اومدن کلا توی یه جزیره ی دیگه بودن. توی یه قاره ی دیگه.
جزیره ی خودشون به کل سوخت و خاکسترش تبدیل به طلا شد. تنها کسی که زنده موند برادر نرگس بود که اون هم مفقود الاثر شد. هیچکس هیچ خبری ازش نداشت. راجع به مهارت های اون جادوگر جوان افسانه ها میگفتن. اصلا نمی فهمم اتفاقاتی که تو اون جزیزه افتاده بود چطور دهن به دهن بین مردم گشت و همه خبر دار شدن یه جزیره از جنس طلا وسط اقیانوس هست. در حالی که هیچکس از مکان اون جزیره خبر نداشت. حتی مختصات نسبی اش رو هم نمی دونستن. درمورد اینکه وسط کدوم اقیانوسه هم اختلاف نظر وجود داشت!
به هر حال، هیچکس تو دنیا نبود که دلش نخواد جزیره ی طلایی رو پیدا کنه و تا آخر عمر توی پول غلت بزنه. نرگس و پسر شهردار هم سال ها آموزش دیدن و خودشون رو آماده کردن تا به جستجوی جزیره برن. تا یا پدر مادرشون و یا حداقل مقبره اشون رو پیدا کنن. ممکن بود کس دیگه هم تو اونجا زنده باشه خب!
نرگس اخرش رو دیگه خلاصه کرد و فقط گفت توی یکی از سفرها کشتی اشون شکسته و حالا هیچ جایی نداره و مثل ما آواره ها فرستادنش به این قصر. فکر کنم یه روز کامل رو همین طور باهم حرف زدیم و درد و دل کردیم...
توی اون قصر ریحانه رو هم دیدم. هلن رو هم همین طور. اما چیز زیادی ازشون یادم نیست. اقای تاکی انگار داوطلبانه رفته بودن مناطق خسارت دیده. دقیق نمی دونم برای نجات مردم بازمانده رفته بودن، برای بازسازی خونه هامون یا اینکه برای جنگیدن تو خط مقدم! به هر حال ذکر خیرشون بود. نرگس انگار شهید شده بود. ما دور همی جمع شده بودیم و بسته های کمک های مردمی رو باز می کردیم. پتوها از طرف فائزه فرستاده شده بودن.
فرداش به پنلم سر می زدم که اقای ایکس (که طلبه ی بلاگر هستن و عمرا اگه اسمشون رو بگم) ازم پرسیدن برای بالا رفتن بازدیدهای وبشون باید چی کار کنن. و من تازه فهمیدم جمع بیانی ها اینجا جمعه! نمی دونم چی جوابشون رو دادم. ولی بعدش با نامزد اقای ایکس آشنا شدیم که تازه عروس بود و شدیدا خجالتی. هیچکس رو اینجا نمی شناخت و معذب بود.
عروس خانم رو بردیم یکم تو قصر گردوندیم و باهم گپ زدیم. درواقع روش نمیشد اصلا حرف بزنه. فقط از رو تعارف حال و احوال نرگس رو پرسید و نرگس هم شروع کرد از اول کل زندگی نامه اش رو تعریف کردن. حالا چون نرگس عادت داشت موقع حرف زدن یه جا وایسته همونجایی که بودن توقف کرد (توی یه انباری تنگ و تاریک :/ ) و عروس آقای ایکس هم باوجود فوبیای فضای بسته ای که داشت خجالت می کشید بگه بریم بیرون.
وقتی رسیدم به انباری دیدم نرگس همچنان داره یه ریز حرف میزنه (الان که تایپ کردم فهمیدم چه زندگی نامه ی درازی داشته! ) و عروس خانم هم تنگی نفس گرفته و سر جاش خشک شده و صورتش کبوده اما جیکش در نمیاد. بنده خدا رو از دست نرگس نجات دادم و بردمش بیرون یه هوایی بخوره
یه مدت گذشت. خونه های ما بازسازی نشد اما پسرشهردار (که البته دیگه پسر شهردار نبود و خودش ناخدای کشتی شده بود) تونست به کشتی نو بخره. منم همراه نرگس اینها راهی سفر اکتشافی اشون شدم. و وای که چه تجربه ی لذت لخشی بود لمس کردن اقیانوس! همه ی خاطرات انگار از جلو چشمم می گذاشتن و بهم میگفتن زندگی ام اینجا معنی پیدا میکنه. (این خاطرات تو خواب متعلق به گذشته ام بودن اما نسبت به الان در آینده بودن. حیف که هیچی ازش یادم نیست! :(( )
در طول سفر قشنگ می دیدم که پسر شهردار انواع روش ها رو برای زدن مخ نرگس امتحان میکنه. اما مگه نرگس محلش می ذاشت؟ همه اش مشغول تمرین با شمشیرش بود. ناخدایی کشتی هم در حقیقت وظیفه ی نرگس محسوب میشد چون هرچی میگفت پسر شهردار میگفت چشم. کم مونده بود برسیم. این بار مطمئن بودیم جزیره رو پیدا کردیم.
من داشتم لحظه به لحظه ی این رویداد تاریخی رو می نوشتم و ثبت می کردم (تو خواب هم دست از نوشتن بر نمیدارم من :// ) از دور برق طلایی رنگی رو دیدم. خواستم همین جمله رو بنویسم که از خواب پریدم.
- ۹۹/۱۲/۱۳

مدتها بود متن به این بلندی رو نخونده بودم:))
ولی این خیلی کشش داشت خدایی:)))
خیلی خوب بود! فقط حیف آخر خواب به انگیزهی برادر نرگس پرداخته نشد:)))