غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

خواب بلاگری

چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۱۵ ب.ظ

نمی دونم سیل اومده بود، طوفان، زلزله یا جنگ. به هر حال، خونه هامون خراب شده بود. همه امون پناه آورده بودیم به تهران. هیچ امیدی هم به برگشت به شهرهامون نداشتیم و فقط نگران این بودیم که از این به بعد چطور میخوایم زندگی کنیم. 

 

دولت به طور موقت سی صد چهارصدتا خانواده (یا بهتره بگم بازمنده هایی از هر سی صد چهارصدتا خانواده) رو فرستاده بود به یه قصر باشکوه درندشت. میگم قصر چون واقعا قصر بود نه خونه. گفته بود فعلا با هم اینجا زندگی کنید تا ببینیم چی میشه. منم بازمانده ی خانواده ی خودم بودم. نمی دونم بقیه کجا بودن ولی تو خواب می دونستم و نگرانشون نبودم.

 

تکیه داده بودم به اوپن یکی از آشپزخونه های قصر. داشتم شیر و کلوچه می خوردم. غذامون جیره بندی بود و همه اش هم از این مدل چیزها بود. غذای گرم خیلی کم می خوردیم. شاید چون گاز نبود. دیدم اونطرف تر یه دختر جوون و چشم ابرومشکی زل زده بهم. چشم هاش عین چشم های گربه می درخشید. معلوم بود رو پاهاش بند نیست و منتظره یه فرصت گیر بیاره تا بدوه سمتم و یه چیزی بگه. 

 

خودم جلو رفتم و سر صحبت رو باز کردم. فهمیدم چون خواننده ی وبلاگم بوده و منو شناخته این جوری ذوق کرده. و بعدش فهمیدم خودش هم بلاگره. و بعدش فهمیدم نرگسه! هم دیگه رو بغل کردیم و یه عالمه ذوق کردیم. ازش خواستم داستان زندگی اش رو واسم تعریف کنه. خیلی جالبه هرچی که تعریف میکرد رو من با چشم های خودم می دیدم انگار. از این اپشن خواب واقعا خوشم اومد.

 

پدر و مادر نرگس جادوگر بودن. جادوگر نه از اون مدل هری پاتری و گوگول مگولی. جادوگری یه چیز پلید و شیطانی بود. اونها هم وقتی جوون بودن سراغش رفته بودن و حالا هرچی تلاش می کردن نمی تونستن از شرش خلاص شن. جادوی سیاه بهشون وصل شده بود. برای زنده موندن باید هر از گاهی قربانی می کردن و خون می ریختن (نرگس آیم سو ساری! خوابه دیگه :/ ) 

 

تو شهر فرقه های جادوگری روز به روز داشتن قدرتمندتر میشدن و جرم و جنایت هم بیشتر میشد. جادوگرها بعد یه مدت رسما دیوونه میشدن و تحت کنترل شیطان قرار می گرفتن. ولی پدر و مادر نرگس نمی خواستن اینطوری شه. باهاش می جنگیدن. تا اینکه نیروی ویژه ی ضدجادو تو شهر تاسیس شد. و بی رحمانه تمام جادوگرها رو کشتن. حتی اونهایی که بدجنس نبودن. و همینطور بچه ها و نوه هاشون رو چون ممکن بود مستعد جادوگر شدن باشن. برای این کار هم خودشون از جادو استفاده می کردن. 

 

پدر و مادر نرگس نمی خواستن بمیرن. نرگس اون موقع هنوز به دنیا نیومده بود. برادرش هم دو سه ساله بود. نمیشد که اجازه بدن پسر کوچولوشون بی گناه کشته بشه. سه تایی سوار یه قایق شدن و از اون شهر فرار کردن. گرفتار طوفان شدن. اجازه دادن جریان آب هرکجا که میخواد ببرتشون. بعد از چند هفته سرگردونی به یه جزیره رسیدن. 

 

تو اون جزیره، خانواده ی نرگس از صفر شروع کردن. هویت های جعلی برای خودشون درست کردن. جادو رو کاملا کنار گذاشتن. یه زندگی شاد و خرم رو ساختن. اونجا عمیقا خوشبخت بودن. نرگس هم همونجا به دنیا اومد. بابای نرگس هم با شهردار جزیره دوست شده بود. کلا اونجا تمام روابط با تمام شهروندان دوستانه بود.

 

 

برادر نرگس حدودا ده سالش میشد. از اون پسرهای دعوایی و قوی هیکل. که شدیدا احساسی ان انا هیچوقت احساساتشون رو به زبون نمیارن. بهترین دوستش هم پسر شهردار بود. یه پسر بلوند و چشم آبی. شدیدا با نزاکت و خوش پوش و جنتلمن مدل. پسر شهردار از همون بچگی عاشق نرگس بود. نرگس هم انصافا خوشگل بودها. حالا چون اینجا نامحرم نشسته زیاد با جزئیات تعریفش نمی کنم. فقط بدونید شبیه پری ها بود. از اون هایی که به هیچ وجه به خودشون نمی رسن و زیبایی شلخته طوری دارن. موهاش رو هیچ وقت شونه نمی کرد مثلا. ولیکن همین فرفری و بهم ریخته بودن موهاش دل هرکسی رو می برد. (نرگس بدو برا خودت اسفند دود کن چشم نخوری. شخصا خیلی با حسرت نگاهت کردم :/ )

 

 

پدر و مادر نرگس جادو رو کنار گذاشته بودن. ولی هنوز هم هر از گاهی برای زنده موندن و اینکه قلبشون توسط تاریکی بلعیده نشه باید قربانی می کردن. یه خرگوشی، روباهی، سگی، سنجابی رو می کشتن و خونش رو فدای اهریمن می کردن. این مراسمات رو خیلی مخفیانه انجام می دادن اما برادر نرگس یه شب اونها رو دیده بود. همه چیز رو فهمیده بود. حتی کاغذها و یادداشت های قدیمی اشون رو خونده بود و یه سری فنون جادوگری رو یاد گرفته بود. تنهایی تمرین می کرد. چون شدیدا با استعداد بود فورا یاد می گرفت و روز به روز پیشرفت می کرد. 

 

برادر نرگس قدرتش رو فقط به خواهر کوچولوش نشون داده بود. بهش گفته بود :«این نیرویی که من دارم یه چیز بده. مثل یه جور بیماری. مسری نیست ولی خطرناکه. اگه به کسی راجع بهش بگی من رو از شما جدا میکنن. می اندازنم زندان. و چون نمیتونن بیماری ام رو خوب کنن اخرش می کشنم. فهمیدی؟ به هیچکس نباید در این مورد حرفی بزنی. هیچکس! حتی مامان بابا. یادت نره ها!» به نظر نرگس که نیروی خیلی باحالی بود. چطور میتونست به این نیرو بگه بد؟ و اگه بد بود چرا برادرش اینقدر ازش خوشش میومد؟ نرگس هفت هشت ساله نمیتونست این چیزها رو بفهمه.

 

یه روز توی جزیره یه حادثه ای رخ داد. چه حادثه ای بود رو نمی دونم. یعنی نرگس یادش نمی اومد. فقط صحنه ای رو نشون داد که خانه ی یه پیرمرد رو سرش خراب شده بود و بیچاره زیر آوار گیر کرده بود. فقط خانواده ی نرگس اون اطراف بودن. تا کمک می رسید خیلی دیر میشد. به صورت عادی هم زورشون نمی رسید آوار رو بلند کنن. پدر و مادرش تصمیم گرفتن بعد از مدت ها از قدرت جادوگری اشون استفاده کنن. نجاتش دادن. پیرمرده اصلا نفهمید چی شده. با خوشحالی ازشون خداحافظی کرد و رفت. نرگس فقط ماتش برده بود. 

 

تمام رازهای درون خانواده ای اونجا برملا شد. و خب یه درگیری هایی هم بینشون پیش اومد. نرگس گریه کنان فرار کرد. مغزش تحمل اون حجم از اطلاعات شوکه کننده رو نداشت. رفت خونه ی شهردار. شاید چون شهردار مثل عموش بود. چون خونواده ی اونها رو دوست داشت. ( زیرچشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن) ولی از ترس اینکه بلایی سر عزیزترین کسانش بیارن هیچی نگفت. رازش رو فقط با پسر شهردار در میون گذاشت. همه چیز رو بهش گفت. بهش اعتماد کرد.( بازهم زیر چشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن) 

 

پسر شهردار اونقدر با معرفت بود که راز نگه دار باشه. حتی سعی کرد به رفیقش کمک کنه و اجازه نده بیشتر از این تو جادوی سیاه غرق بشه. اما برادر نرگس قلدرتر و کله شق تر از این حرف ها بود. ( اینکه هدف برادر نرگس دقیقا چی بود رو نمی دونم. امیدوار بودم اواخر خواب بهش پرداخته بشه که متاسفانه نشد) 

 

یه مدت بعد، پیرمردی که از زیر آوار نجات پیدا کرده بود به روش نجات پیدا کردنش مشکوک شد. نرگس و خانواده اشون رو زیر نظر گرفت. و رازشون رو فهمید. به همه ی اهالی جزیره لوشون داد. همه رو مجاب کرد که این جادوگرها خطرناکن و اگه زودتر نکشیمشون،  ما رو میکشن. ( کاش نجاتت نداده بودن:/ ) هرکدوم از شهروندها یه تفنگی، چاقویی، سلاحی برداشتن و راهی خونه ی نرگس شدن.

 

اولش همه نرگس رو سرزنش می کردن و می گفتن لابد تو دهن لقی کردی که بقیه فهمیدن. (بدبخت نرگس:/ ) بعد شهردار بدو بدو خودش رو رسوند به خونه ی اینها. گفت همچین شایعاتی رو فلانی پخش کرده و همه هم خر شدن باور کردن! باید یه جوری ثابت کنیم که شما جادوگر نیستین. شهردار هم انصافا مرد باشرفی بودها. حتی وقتی فهمید اونها واقعا جادوگرن گفت :«باشه ولی جادوگر بدی نیستین به کسی که اسیب نرسوندین تاحالا. اجازه نمی دهم خودسرانه مجازاتتون کنن.»

 

اما خب، کسی به حرف این مرد باشرف گوش نداد. تمام تلاش هاش برای آروم کردن مردم و سر عقل اوردنشون بی فایده بود. پیرمرد نجات یافته هم مدام هیزم می ریخت تو آتیش خشم مردم و مدام راجع به خباثت جادوگرها غلو می کرد. برادر نرگس نتونست تحمل کنه و با یه بشکن پیرمرده رو‌ کشت. مردم هم دیگه مطمئن شدن اینها واقعا خبیثن و باید همین حالا کشته بشن. 

 

پسر شهردار بدو بدو (سوپرمن وار) خودش رسوند به معرکه. و همونجا نیت پلید خودش رو آشکار کرد و گفت که برای نجات (فقط) نرگس اومده. استدلالش این بود که نرگس که جادوگر نیست اون با بقیه ی خونواده اش فرق میکنه نمی تونید بلایی سرش بیارید. که خب استدلالی بسی منطقی به نظر می رسید (اما خر خودشه. من که میدونم اگه نرگس جادوگر هم بود فرقی تو اصل قضیه نمی کرد) به هر حال، کسی برای حرفش تره هم خورد نکرد. اول شهردار رو کشتن و بعد در خونه رو از جا کندن. 

 

همونجا توی همون خونه ی نقلی یه جنگ تمام عیار به پا شد. برادر نرگس که عین یه نظامی کارکشته با خونسردی مهاجمین رو می کشت.یه نفر با چاقو جفت چشم هاش رو برید اما اون تونست با قدرتش زود خودش رو درمان کنه و چشم های یه نفر رو از کاسه در بیاره. معلوم بود قدرتشه که داره کنترلش میکنه نه خودش.  پدر و مادر خونواده اما تمام سعی اشون رو می کردن که به کسی آسیب جدی نزنن و فقط جون بچه هاشون رو نجات بدن. 

 

یه کشاورز هم با یه چنگک (از اینها که سه تا نوک تیز دارن)  به سمت نرگس حمله کرد. پسر شهردار خودش رو انداخت جلو و سپر بلای نرگس شد. چنگک توی پهلوش فرو رفت و افتاد زمین. نرگس اونقدر ترسیده بود که اصلا نمی دونست باید چی کار کنه. (خوشحالم که ننشست سر پسر شهردار رو بغل کنه:/ ) 

 

تعداد مردمی که حمله کرده بودن اونقدر زیاد بود و هرکدومشون اونقدر سلاح های عجیب غریب داشتن که خانواده ی نرگس داشتن کم می آوردن. مردم هم یه سری تکنیک هایی بلد بودن که ازش برای خنثی کردن جادو استفاده می کردن. آخرش بابای نرگس مجبور شد کل جزیره رو آتیش بزنه. یا شاید اتفاقی شد... شاید هم اهریمن مجبورش کرد! فقط نرگس و پسر شهردار رو با استفاده از نیروهاش انتقال داد به یه جای خیلی خیلی دور. اونها وقتی به هوش اومدن کلا توی یه جزیره ی دیگه بودن. توی یه قاره ی دیگه.

 

جزیره ی خودشون به کل سوخت و خاکسترش تبدیل به طلا شد. تنها کسی که زنده موند برادر نرگس بود که اون هم مفقود الاثر شد. هیچکس هیچ خبری ازش نداشت. راجع به مهارت های اون جادوگر جوان افسانه ها میگفتن. اصلا نمی فهمم اتفاقاتی که تو اون جزیزه افتاده بود چطور دهن به دهن بین مردم گشت و همه خبر دار شدن یه جزیره از جنس طلا وسط اقیانوس هست. در حالی که هیچکس از مکان اون جزیره خبر نداشت. حتی مختصات نسبی اش رو هم نمی دونستن. درمورد اینکه وسط کدوم اقیانوسه هم اختلاف نظر وجود داشت! 

 

به هر حال، هیچکس تو دنیا نبود که دلش نخواد جزیره ی طلایی رو پیدا کنه و تا آخر عمر توی پول غلت بزنه. نرگس و پسر شهردار هم سال ها آموزش دیدن و خودشون رو آماده کردن تا به جستجوی جزیره برن. تا یا پدر مادرشون و یا حداقل مقبره اشون رو پیدا کنن. ممکن بود کس دیگه هم تو اونجا زنده باشه خب! 

 

نرگس اخرش رو دیگه خلاصه کرد و فقط گفت توی یکی از سفرها کشتی اشون شکسته و حالا هیچ جایی نداره و مثل ما آواره ها فرستادنش به این قصر. فکر کنم یه روز کامل رو همین طور باهم حرف زدیم و درد و دل کردیم...

 

توی اون قصر ریحانه رو هم دیدم. هلن رو هم همین طور. اما چیز زیادی ازشون یادم نیست. اقای تاکی انگار داوطلبانه رفته بودن مناطق خسارت دیده. دقیق نمی دونم برای نجات مردم بازمانده رفته بودن، برای بازسازی خونه هامون یا اینکه برای جنگیدن تو خط مقدم! به هر حال ذکر خیرشون بود. نرگس انگار شهید شده بود. ما دور همی جمع شده بودیم و بسته های کمک های مردمی رو باز می کردیم. پتوها از طرف فائزه فرستاده شده بودن. 

 

فرداش به پنلم سر می زدم که اقای ایکس (که طلبه ی بلاگر هستن و عمرا اگه اسمشون رو بگم) ازم پرسیدن برای بالا رفتن بازدیدهای وبشون باید چی کار کنن. و من تازه فهمیدم جمع بیانی ها اینجا جمعه! نمی دونم چی جوابشون رو دادم. ‌ولی بعدش با نامزد اقای ایکس آشنا شدیم که تازه عروس بود و شدیدا خجالتی. هیچکس رو اینجا نمی شناخت و معذب بود.

 

عروس خانم رو بردیم یکم تو قصر گردوندیم و باهم گپ زدیم. درواقع روش نمیشد اصلا حرف بزنه. فقط از رو تعارف حال و احوال نرگس رو پرسید و نرگس هم شروع کرد از اول کل زندگی نامه اش رو تعریف کردن. حالا چون نرگس عادت داشت موقع حرف زدن یه جا وایسته همونجایی که بودن توقف کرد (توی یه انباری تنگ و تاریک :/ ) و عروس آقای ایکس هم باوجود فوبیای فضای بسته ای که داشت خجالت می کشید بگه بریم بیرون. 

 

وقتی رسیدم به انباری دیدم نرگس همچنان داره یه ریز حرف میزنه (الان که تایپ کردم فهمیدم چه زندگی نامه ی درازی داشته! ) و عروس خانم هم تنگی نفس گرفته و سر جاش خشک شده و صورتش کبوده اما جیکش در نمیاد. بنده خدا رو از دست نرگس نجات دادم و بردمش بیرون یه هوایی بخوره‌

 

یه مدت گذشت. خونه های ما بازسازی نشد اما پسرشهردار (که البته دیگه پسر شهردار نبود و خودش ناخدای کشتی شده بود) تونست به کشتی نو بخره. منم همراه نرگس اینها راهی سفر اکتشافی اشون شدم. و وای که چه تجربه ی لذت لخشی بود لمس کردن اقیانوس! همه ی خاطرات انگار از جلو چشمم می گذاشتن و بهم میگفتن زندگی ام اینجا معنی پیدا میکنه. (این خاطرات تو خواب متعلق به گذشته ام بودن اما نسبت به الان در آینده بودن. حیف که هیچی ازش یادم نیست! :(( ) 

 

در طول سفر قشنگ می دیدم که پسر شهردار انواع روش ها رو برای زدن مخ نرگس امتحان میکنه. اما مگه نرگس محلش می ذاشت؟ همه اش مشغول تمرین با شمشیرش بود. ناخدایی کشتی هم در حقیقت وظیفه ی نرگس محسوب میشد چون هرچی میگفت پسر شهردار میگفت چشم. کم مونده بود برسیم. این بار مطمئن بودیم جزیره رو پیدا کردیم.

 

من داشتم لحظه به لحظه ی این رویداد تاریخی رو می نوشتم و ثبت می کردم (تو خواب هم دست از نوشتن بر نمیدارم من :// ) از دور برق طلایی رنگی رو دیدم. خواستم همین جمله رو بنویسم که از خواب پریدم. 

  • میخک

نظرات  (۲۹)

مدت‌ها بود متن به این بلندی رو نخونده بودم:))

ولی این خیلی کشش داشت خدایی:)))

خیلی خوب بود! فقط حیف آخر خواب به انگیزه‌ی برادر نرگس پرداخته نشد:)))

پاسخ:
اولش فکر میکردم باید خیلی کوتاه باشه موقع نوشتن تازه متوجه شدم طولانیه ://

دیگه به احترام نرگس نوشتمش :))

ممنونم که خوندین و خوشحالم که خوشتون اومد :)

واقعا حیف... :(
معلوم بود یه شخصیت خاکستری پیچیده و به شدت جذابه...

وای خداXD

چه خواب طولانی ایییی:"))))

اصن چجوری یادت مونده این همه رو؟ قابلیت کتاب شدن دارهXD

پاسخ:
تو دنیای خواب همه چیز متفاوته
مثلا تمام خاطرات نرگس کلهم دو ثانیه طول نکشید اما بقیه اش خیلی خیلی طولانی بود :/
البته از اون بخش طولانی اش هیچی یادم نمونده :/



صبر کن از دل درد و اینکه باید برم زورکی بیرون داغونم ولی وبترو بازگردم یه نگاه اجمالی به پست انداختم. نرگس منم؟😍😃😀

اگه بدانی چقدر داغانم 😭😭😭

نرگس😍😍♥️

پاسخ:
اون نرگسی که‌شهید شد تو بودی😅


پ ن: ایشالا زودتر خوب میشی...
  • هلن پراسپرو
  • وای خدا!!! چقدر خوببب بود!!! اون حرفای توی پرانتز و نظرات خودت...

    وای خدا خیلی قشنگ بود! دوستش داشتم. هنوز دارم میخندم D: 

    (می رود تا خواب های قبلی را دوباره خوانی کند!)

    (یادش می آید که آرشیو دیگر نیست، و لب و لوچه اش آویزان می شود)

     

    این وسطا یه سری اشاره به ناروتو! شده بود!!! نمیدونم چطوری... ولی پسر گنده و عصبانی که احساساتشو تو خودش می ریزه، پسر موبلوند چشم آبی که عاشق دختر قویه... دقیقا شخصیت اصلیای ناروتوان! تازه، به اون قسمت چشم درآوردن و شفا دادن چشم دیگه اشاره نکنم :دی

    این ها همه نشانه است! ناخودآگاهت داره یه چیزایی زمزمه می کنه... :دی

    پاسخ:
    خوب خوندی :)

    تنها حرفی که ناخوداگاهم میزنه: ببین هلن. وقتی یه انیمه ۶۰۰ قسمت داره یعنی قطعا کلیییییی شخصیت هم داره که طبیعیه چندتایی اش با شخصیت های دیگه مشابهت داشته باشن :/
    مخصوصا این دونفر که شخصیت پردازیشون شدیدا دم دستیه ( تو انیمه رو نمیدونم. تو خوابم رو میگم) کلیشه ای نمیگم ولی شدیدا رایجن اینا! تو هر داستانی یکی دوتایی ازشون هست. چه برسه به انیمه ای که۶۰۰ قسمتیه!!!

    من رو بکشی هم طرف ناروتو نمیرم😅

    چه باحال بووود =)))) اتفاقا اولش می خواستم بیام کامنت بذارم بگم عاقا خواب ما رو هم ببینین که دیده شد انگار :دی 

     

     

     

    پاسخ:
    باحالی از خودتونه :))

    اگه نرگس هم راضی باشه به دیدن این خواب ها ادامه میدم ایشالا 😅

    چندساعت خوابیدی؟:| 

    # نرگس ذلیل نباشیم...

    # منم ازین خوابا می خوام:|

    # خفن بود:)

    پاسخ:
    هشت ساعت 😁😁

    ولی اون نرگسی که من تو خواب دیدم اجازه نمیداد نرگس ذلیل نباشیم! عاشق کش زیبارو و اینا...

    منم بیشتر میخوام :|

    مرسی... :)
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • تا یه جاییشو خوندم، دیدم حرفام یادم می‌ره، برگشتم از اول هم‌زمان خوندم و کامنتو نوشتم.

     

    آخ برادر قشنگم :(( می‌دونی سین دال؟ چند سال پیش، با یکی از دوستای بلاگرم به این نتیجه رسیدیم که یه برادر بزرگ‌تر داریم که قراره یه روز تلپی از آسمون بیفته و پیداش شه و ما بین هم نصفش کنیم :دی. الان می‌بینم که از اون موقع پیش‌بینی خواب تو رو کرده بودیم ^_^

     

    از تمام ویژگی‌های ظاهری که گفتی فقط شلخته بودن و شونه نکردن مو رو دارم =))))))

     

    خانواده‌ی شهردار :(( می‌دونی؟ خیلی آدم حسابین. حالا منظورم فقط پسرشون نیستااا! کلا عرض می‌کنم. مثلا همین پسر شهردا... چیز. یعنی خانواده‌ی شهردار، خیلی آدمای خوبین. *سوت‌زنان از کادر خارج می‌شود*

     

    بشکنه این دست که نمک نداره :(( از اولشم به این پیرمرده مشکوک بودم :((

     

    فک کنم اون قسمت که همه منو سرزنش می‌کردن اشاره به این داشت که مامانم می‌گه همیشه سرت تو گوشی و لپ‌تاپه :دی.

     

    از اولم با این احساسی برخورد کردن پسر شهردار مشکل داشتم. هی بهش می‌گفتم تو باید من رو به همراه خانواده‌م بخوای، هی می‌پیچوند -___-

     

    وای چشمای داداشم :||||||

     

    (خوشحالم که ننشست سر پسر شهردار رو بغل کنه:/ )

    مررردممممم 😂😂😂😂😂

     

    ببین یه چیزی مشکوکه -_- چرا آخرای داستانو خلاصه کردم؟ -____-

     

    از همین تریبون از فائزه خانم بابت حمایت‌های انسان‌دوستانه‌شون تشکر می‌کنم.

     

    چون نرگس عادت داشت موقع حرف زدن یه جا وایسته

    ممنون که خوابت اینقد به واقعیت نزدیکه =))))))))))))

     

     

    یعنی من عاشق خواباتم =))))))) اینم خیلی زیبا بود =))))))) با اجازه کلهم کپیش کردم که داشته باشمش =))))

    برادرمم درک کنین خب. جوون بود و جاهل و جویای نام. یه ذره فقط زیادی کله‌شق بود وگرنه تو دلش هیچی نبوده :(((

    لطفا تو خواب بعدیت یه ذره بیشتر با پسر شهردار آشنام کن ببینم چجور آدمیه. هر چند خیلی ازش خوشم نیومد :/ ولی خب بالاخره حرف یه عمر زندگـ.... امم یعنی منظورم اینه که تو خواب بعدیت لطفا چیز کن. چیز. ببین بالاخره تو اون جزیره‌ی طلا چه اتفاقی می‌افته. *مجددا سوت‌زنان از کادر خارج می‌شود*

    پاسخ:
    خوب کاری کردی :)
    خب منم بخش بخش جواب میدم

    خوشحالم که تو رو به آرزوت رسوندم. :)
    فقط لطفا برادرت رو با اون دوستت نصف نکن گناه داره بنده خدا...

    شلخته بودن و شونه نمردن مو اساسی ترین رکن شخصیتت تو خواب منه اینها رو ازت بگیرم چی میمونه؟؟ چی؟ زیبایی افسانه ای؟ اوکی حله :) به داداشت رفتی دیگه...

    نرگس نمیری الهی! 😂😂😂
    من همه اش میگفتم الان این پست رو میخونی سرخ و سفید میشی چادرت رو میگیری جلوی صورتت میگی «وا... این حرفها چیه سین دال جون! من قصد ادامه تحصیل دارم...» 
    نگو پررو تر از اینا تشریف داری😁


    اره واقعا پیرمرده خیلی رو اعصاب بود😑

    احتمال داره :دی


    نرگس... 😒😒😒


    وای نگو! منم اون صحنه رو دیدم دلم ریش شد. کم مونده بود تو خواب گریه ام بگیره... 


    همچنان خوشحالم که این کارو نکردی حتی اگه به قیمت مرگت تموم بشه 😒😒😒😁😁😁


    خودت خودت رو لو دادی ها 😂😂😂
    من میخواستم به روت نیارم. دیگه این همه سفر دو نفره گفتن نداره که 😁😁😁

    جدی واقعی بود؟؟؟ 
    چه جالب :))))
    ببین فقط یه چیزی،اگه یه وقت یه تازه عروس دیدی تو انباری زندگی نامه ات رو براش تعریف نکن. خب؟ :/


    هرطور راحتی :)

    برادرت رو به شدت درک میکنم! از اون شخصیت های پرکشش و جذابه. هر کاری هم کرده... خب دلایل خودش رو داشته! مثلا کشتن اون پیرمرد خیلی هم کار خوبی بود😇 بقیه اش هم خب بچه بود... مجبور شده بود خیلی زود بزرگ شه و مسئولیت های سنگینی رو به دوش بکشه... میدونی... از اون مردهاییه که میشه بهش تکیه کرد... 
    کله شق صداش نکن! شجاعتش ستودنیه...
    میگم نرگس خبری از برادرت شد میشه به منم بگی؟ نگرانشم خب...


    دیگه چه جوری اشنات کنم؟؟؟ :// این همه ساله عین پروانه داره دورت می چرخه جواب سلامش رو هم نمیدی :// 
    از تو به یک اشاره/ از او به سر دویدن
    تو جزیره یه ذره روی خوش نشون بدی همونجا خواستگاری کنه فکر کنم😁
    و مدیونی جواب مثبت ندی😑
    پسر به این ماهی از کجا میخوای گیر بیاری؟!
  • تاکی تاچیبانا
  • آه، از همون اول هم نمی‌تونستم یه جا بند بیام! 😅

    خیلی عالی و قشنگ بود. خیلی...

    پاسخ:
    :)))
    خیلی هوشحالم که اومدین
     تو فکر بودم شما که پست به این بلندی رو نمی خونید چطوره اون بخش مرتبط با شما رو کپی کنم براتون بفرستم؟ 
    که اومدین!
    :)

    راستی خط مقدم که می جنگین خدا پشت و پناهتون :) 

    نمی‌شه پسر شهردار رو کپی کنی و بعد یه خواب در مورد من ببینی و پسره رو پیست کنی اونجا ؟! :(((((

    پاسخ:
    شما تا ویل رو داری پسر شهردار رو میخوای چی کار دخترجان؟؟
    ببین هیچ کدوم قدر داشته هاتون رو نمی دونید
    نرگس هم اگه چشم هاش رو باز می کرد و می فهمید پسر شهردار چقدر عاشقشه الان تو خونه ی بخت بود
    چشم ها را باید شست و اینا...

    ویلم‌ کجا بود آخه :((((

    حقشه بهت فحش مودبانه بدم نرگس ! ببین کیو از دست دادی :(((

    پاسخ:
    من که نمیدونم کجاست خودت بهتر میدونی :/

    هنوز از دست نداده...
    بیا امیدوار باشیم سر عقل میاد :)

    😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    خیلی خوب بود دختر خیلی😂😂😂😂😂😂😂😂

    منم یبار خواب عجیب غریبی دیدم اونموقع لی مین هو تو خوابم بود منو نجات داد😂😂😂😂😂

    میگم چرا شهید شدم من؟

    پاسخ:
    😅😅😅😅
    خوب خوندی :)

    حالت چطوره الان؟
    بهتری؟

    عجب خوابی!!! :)))


    تو داستانی که درموردت ساخته بودم انفجارها رو مویرگی رد کرده و زنده مونده بودی. اینجا دیگه قسمتت شد و به مقام شهادت نائل (؟) آمدی :)

    والا منم نمیدونم :/ احتمالا در کشور آلمان به سر میبره :/

    امیدوارم امشب سر عقل بیاد :|

    پاسخ:
    نچ نچ نچ غرب پرست نباش :/
    یه ویل ایرانی انتخاب کن برای خودت :/



    تا امشب؟😁😁😁😁

    ایرانیه دیگه :/

     

    آره ... مگه امشب بقیه خواب رو نمی بینی :(((

    پاسخ:
    خب میگی تو آلمان :/
    اخرش هم جریانش رو بهم نگفتی 😒


    نمی دونم دست من نیست برو با مسئول پخش خواب هام صحبت کن
    شاید برای امشب ویژه برنامه داشته باشن...
    شایدهم مرخصی باشن کلا!
    کسی چه میدونه :/

     

    لیاقت شهادتم ندارم همین که خواب دیدی خوشد خوبه:)

    آره یکم بهترم. بزور رفتم خونه مامانبزرگم واسه خونه تکونی اونم که خداروشکر نه شروع کرده بودن نه تمام! امروز از کت وکول افتادم از بس راه رفتم و بار کشیدم:(

     

    پاسخ:
    انشالله بتونیم جوری زندگی کنیم که بتونیم لیاقتش رو پیدا کنیم...

    :)


    اخ بمیرم برات :(
    استراحت کن الان فقط...

    @استلا ویل کیه؟🤔🤔🤔

    پاسخ:
    منم نمیدونم :/
    ولی گویا همه میدونن  جز من :/

    بابا یه پست رمز دار هست تو وبم ... نصف جریان توش هست :/

     

    هعی ....

    پاسخ:
    دیگه چاره ای ندارم جز اینکه بگم.... 
    رمز رو بده!
    هوف! گفتنش خیلی سخت بود :/ نگفتنش سخت تر!
    ببین منو تو چه دوراهی هایی میذارین 😑

    و من :/

    پاسخ:
    هی...

    خدانکنه:)

    دیگه بدو بدو اومدم پستتو بخونم پست بزارم داغِ داغ عکسایی که گرفتم بعد برم مسکن بخورم:)

    پاسخ:
    صندلی داغ کجاست؟؟؟ :/

    چای گل محمدی هم ارام بخش خوبیه :)

    کامنت‌م توی پست قبلی رو دیدید؟ کامنت جدید منظورمه.

    پاسخ:
    وای خوب شد گفتین!
    به کل فراموش کرده بودم! 
    امان از حواس پرتی :// 








    پ ن: جواب بالا رو نوشتم اما نت قطع شد یهو :/
    الان میرم میخونم
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • نه آقا حرفمو برعکس متوجه شدی =))) می‌گم فقط شلخته‌م و موهامو شونه نمی‌کنم =)))) و هیچ‌کدوم از ویژگی‌های دیگه‌ای که گفتی رو ندارم =))))

     

    عه باید خجالت می‌کشیدم؟ =))))))) خب پسر شهرداره دیگه :((

    بعدشم چرا حرف تو دهنم می‌ذارین؟ :(( کی گفته از دستش دادم؟ :(( اصلنم کپی‌پیستی نیست :(( من فقط یه ذره بخاطر اینکه اون روز مامان بابامو نادیده گرفت ازش دلخورم :(( که اونم به هر حال نمک زندگیه :(( اصن پسر شهردارمو بدین برم :(( 

     

    فک نکن حواسم بهت نیستا؛ اتفاقا تو کامنت قبلیم خواستم به این نکته اشاره کنم ولی گفتم شاید من بد برداشت کردم. چه خبره این همه از داداشم تعریف می‌کنی؟ -_- منظورت چیه؟ -_- هدفت چیه؟ -_-

    پاسخ:
    پس نرگس خودمی :))
    بیا بغلم😆😆😆


    پسر شهردار باشه که باشه :/ شما اون شراره های آتش رو ببر زیر روسری :/ جلوی چادرت رو هم بگیر :/ دیگه نبینم تنهایی با پسر نامحرم میرید کشتی سواری ها! برادرت تو رو به من سپرده😑

    داری کم کم از دستش میدی عزیز دل. دیگه وقتشه کمتر ناز و کرشمه بریزی :)
    البته که پسر شهردار این کامنت هات رو بخونه تا اسمون ها پرواز میکنه... :)))))


    نه بابا چیز خاصی نیست که. فقط حس انسان دوستی و اینا..‌ 😄



  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • وای تو هم مث من خیلی برات سخته بخوای رمز پستی رو بگیری؟ =))) من قشنگ آب می‌شم و خیلی وقتا علی‌رغم فضولی بیش از حدم، هر کاری می‌کنم نمی‌تونم برم رمز بگیرم =))))

    پاسخ:
    دقیقا!
  • فاطمه ‌‌‌‌
  • چه جذاب بود آقا :))) اون پسر شهردار این همه مدت با نرگس بود نتونست مخشو بزنه؟ XD

    پاسخ:
    مرسی :)

    نرگسی که من تو خواب دیدم مصداق بارز «دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر/ گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست» بود
    منتها واقعیت اندکی متفاوته انگار...
    نرگس واقعی با همین پست من مخش زده گویا... 😁
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • نه سین دال می‌دونی چیه؟ توی خوابت اولویت من چیز دیگه‌ای بود. من هنوزم قصد ور رفتن با شمشیرامو دارم. الان چون یکم از فاز جزیره و جادو و اون داستانا بیرون اومدم و فکرم آزادتره، بیشتر می‌تونم رو این مسئله تمرکز کنم. تو کشتیم اصن من این‌ور کشتی نشسته بودم، پسر شهردار اون‌ور کشتی :( بیا اصن خوب شد الان خجالت کشیدم؟ :((( 

     

    ببین اگه حس انسان‌دوستیت یکم خاصه بهم بگوها؛ راحت باش با من.

    پاسخ:
    خب باشه
    عیبی نداره. با من راحت باش (إ اینو تو هم گفتی!) 
    توهم راست میگی دیگه حرف یه عمر زندگیه...
    حالا بیا یکم از معیارهات بهم بگو... ببینم اصلا به درد هم میخورین یا نه... نگران هیچی هم نباش. داداشت که نیست خودم مراقب همه چی هستم. تنهات نمیذارم عزیزدل :) 

    نه بابا چه چیز خاصی. شما فقط وقتی برگشتن به من خبر بده... خودمون میشینیم حرف هامون رو با هم میزنیم😄
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • معیارام؟ خب سوال سختی پرسیدی. یکم باید فکر کنم. اممم پدرش شهردار باشه، ترجیحا از بچگی عاشقم باشه، با خانواده‌ش احساس نزدیکی کنم، راز خانوده‌مو بتونم بهش بگم، اگه صمیمی‌ترین دوست برادرم هم باشه که دیگه خیلی خوبه، سعی کنه به برادرم کمک کنه که کمتر درگیر این سیاهیا و اینا بشه، اگه یهو یه کشاورز خواست با چنگک بهم حمله کنه (از اینا که سه تا نوک تیز دارن) تلاش کنه که نجاتم بده، بتونه کشتی بخره، و آره تقریبا همینا دیگه.

    به نظرت پسر شهردار با معیارام همخونی داره که یکم باهاش نرم‌تر برخورد کنم؟ یا به همین روند خودم ادامه بدم؟

     

    هیــــع پس قضیه خیلی جدی‌تر از این حرفاست؟ هر چی خیره ایشالله، باشه خبرت می‌کنم :دی.

    پاسخ:
    عاشق معیارهات شدم :))

    سفره ی عقد رو کی بچینیم حالا؟



    هی خواهر...
    فعلا که منو گذاشته و رفته... نشسته ام به انتظار... می سوزم از فراق... اثری از معشوق نیست که نیست...
    همه شانس تو رو ندارن که ://

    منم می خواستم بگم که زیاد حرف از داداش نرگس شده🤨

     

    *با شرمندگی پایش را از کفش بزرگترها بیرون می کشد*

    پاسخ:
    آفرین که قبل از اینکه بهت بگم خودت پات رو کشیدی بیرون :)

    وای وای وای وای XDDDDDDDDDDDD

    دی تا بینهایت...

    یعنی جدای این که خوابت خیلی خفن بود ، متن های تو پرانتز خفن تر بودXDDDDDD

     

    ++ حاجی چرا منو خواب نمیبینی ؟ :'(

     

    اون طلبه رو هم فهمیدم کیه XDD

    الهی...

     

    نامحرم نشسته راجب ویژگی های  نرگس صحبت نمیکنی XDDDD

     

    از این به بعد منم نقش میخوام...

    یعنی که چه ؟! تبعیض تا چه حد ؟

     

    وای سین دال عالیییی عالیییییییXDDDDDD

    هنو دارم میخندم...

    اصلا انقدر یاد موندن خواب محشرهO-o

     

    پاسخ:
    :)

    خفنی از خودتونه :دی


    خواب سفارشی نیست که :/
    دست من نیست اصلا :/


    از کجا فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟
    اگه واقعا فهمیدی بیا تو گوشم بگو کیه :))
    هرچند حدست رو میتونم حدس بزنم و پیشاپیش بگم غلطه :)



    بله دیگه! :))


    باشه با ضمیر ناخوداگاهم حرف میزنم ببینم میتونه برات نقش جدید دست و پا کنه یا نه...
    فقط قول نمیدم ها :)


    :)))

    بهم برخورد اصن. من فقط سه سال از تو و دو سال از نرگس کوچیکترم :((((🚶‍♀️ :دی

     

     

    پاسخ:
    سه سال کمه مگه؟ :/

    من همش یه ماه بزرگتر بودنم رو به رخ آقای تاکی میکشم :///

    عه زیاده؟ پس منم جمع می بندمتون خانم سین =)))))))))))

     

     

     

    پاسخ:
    وای دوباره نه :/
    صرفا تو مسائل عاشقانه ی من دخالت نکن دیگه احترام بیشتری لازم نیس :دی

    عه...

    اوشون نیستن ؟؟؟

    پس یه طلبه هست که من نمیشناسم /:

    دو تا میشناسم

    یکی جناب بیات...

    یکی ام وبش و حذف کرد فکر کنم...اسم وبش سکوت بود ؟؟؟

     

    هعی روزگار...

    پاسخ:
    خب گزینه ات رو بگو دیگه!
    از بین این دونفر بودن؟ :/


    :))

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.