غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

سلام آیه جان

 

نمی دونم نامه ی چندمه. فقط یکم دلم گرفته بود. خواستم برات بنویسم. ایرادی که نداره؟ 

 

خب، اینجا داره برف می باره. و این خوشحالم می کنه. تعداد چیزهایی میتونن خوشحالم کنن واقعا کمن. یعنی تنوعشون زیاده ها، ولی خیلی کم اتفاق می افتن. یه نمونه اش همین دفتر قرمزم که دارم توش برات نامه می نویسم. یه نمونه اش نامه نوشتن به تو.

 

کلا نامه نوشتن معمولا تو هر حالتی خوشحالم میکنه. چه با مخاطب باشه چه بی مخاطب. گفتم معمولا چون همیشه این طور نیست. حتی این دفتر قرمزم هم دیروز خوشحالم نمی کرد. الان هم باعث نمیشه احساس خوشبختی کنم! ولی خب، یه لبخند محو برای یک صدم ثانیه میشونه رو لب هام. اینکه بقچه بهم گفت بخاطر تک مصرع من دوباره ذوق شاعری اش گل کرده هم همین طور‌

.

برف اما همیشه خوشحالم می کنه. مخصوصا وقتی بی موقع باشه. مخصوصا وقتی تازه تازه شروع به باریدن کرده باشه. 

 

تماشای برف از پشت پنجره ی اتاقم جز معدود تفریحاتیه که دارم. و همیشه برام لذت بخشه. ۱۷ سال از عمرم رو تو اتاقی سر کردم که پنجره نداشت. دقیق تر بخوام بگم ۴،۳ سال اول زندگی ام رو اجاره نشین بودیم و اصلا یادم نمیاد اتاقم تو اون خونه پنجره داشت یا نه. اصلا اتاقی داشتم یا نه. ۱۴،۱۳ سال بعدی اما پنجره نداشت. یعنی داشت، اما به پاسیو باز میشد. پاسیویی که هیچ گلدونی نداشت.

 

واسه همین هم این خونه ی جدید واسه من بهشته. حالا آپارتمان نشینی هرچقدر هم که دردسر داشته باشه، بهتر از یه خونه ی ویلاییه که پنجره ی اتاقش به محیط بیرونی باز نمیشه. به سمت خورشید، ابرها، خیابون ها، فضای سبز درندشت، دریاچه و اپارتمان هایی که اون دور دور ها قد کشیدن. 

خونه ی ما از شهر جدا نیست ها، اون اپارتمان ها هستن که یه خورده از شهرمون دورن. یه جور شهرک پرت.

 

هروقت از پنجره ی اتاقم به اونطرف رو نگاه می کنم کلی قصه ی عجیب و غریب راجع به مردمش تو ذهنم می بافم. اون طرف برای من یه جورایی مرموز و جذابه. خیلی هم دور نیست ها، اما همین که به شکل خونه های عروسکی تو اسباب بازی های شهر و خونه سازی می بینمشون برام جذابه. اون طرف انگار پر از افسانه است...

 

برف هنوز هم نم نمک داره می باره. عین برف شادی می مونه. حس می کنم تا قطع نشده حق دارم خوشحال باشم. حق دارم به قرمزی جلد این دفتر لبخند بزنم. حالا... حالا دارم چشم می چرخونم ببینم دیگه چی رو توی این دنیا دوست دارم؟

تعدادشون واقعا کمه. تنوعشون هم رفته رفته داره کمتر میشه. دارم از همه چیز و همه کس سیر میشم. نه که همه چیز رو تجربه کرده باشم یا از نعمت هایی که دارم به اندازه ی کافی بهره برده باشم، من فقط تصورشون می کنم. و به طرز مضحکی این تصور برام کافیه.

 

کلاغ ها از جلوی پنجره می گذرن.نمی دونم از کجا میان اما مطمئنا دارن میرن که یه سر پناه پیدا کنن. برف شدت گرفته. باد که می زنه دونه های درشت برف تو هوا معلق میشن. این منظره رو به شدت دوست دارم.

 

یادمه یه شب باد اونقدر محکم می وزید که برف ها رگباری و سریع به سمت بالا کشیده میشدن. انگار جاذبه برعکس عمل می کرد. اون منظره رو هم به شدت دوست داشتم. 

 

بدخط می نویسم اما عین خیالم نیست. قراره دوباره اینها رو دوباره توی وبلاگم تایپ کنم؟ کلمه به کلمه؟ حتی این بخشش رو؟ نمی دونم. زیادی غر زدم اونجا. شاید نیاز باشه فضاش رو یکم عوض کنم.

 

این برف خواننده هام رو هم خوشحال می کنه؟ بعید می دونم. حداقل نه به اندازه ای که من رو. اصلا خوندن خوشحالی های یه نفر دیگه آدم رو خوشحال میکنه؟ اگه نه، پس چرا ناله ها و دردهاشون می تونه ما رو ناراحت کنه؟

 

یا شاید فقط من اینطوری ام. هان؟ استعداد غریبی تو جذب انرژی منفی دارم. باز یه عیب دیگه از خودم گفتم. از منی که ازش متنفرم. من دیگه ای وجود نداره. فکر نکنم وجود داشته باشه. نمی تونم خودم رو تفکیک کنم. نمی تونم اون لحن سرزنش گرانه و نق نق های درونم رو متعلق به کس دیگه ای بدونم. چرا دارم اینها رو به تو میگم اصلا؟

 

دوباره... دوباره برف ها دارن به سمت بالا حرکت می کنن. تعدادشون خیلی کمه. انگار یه نفر چندتا قاصدک آورده و پشت پنجره ی اتاق من فوت کرده. این اسمش معجزه است؟ شاید! معجزه که نباید حتما چیز بزرگی باشه. ما روزی صدتا معجزه می بینیم. ولی هیچ کدوم بیش از چند لحظه تو ذهنمنون نمی مونن.

 

من نوشتن رو هم دوست دارم. این رو قبلا هم گفته بودم؟ مهم نیست. اگه تکراری هم شد، شد. نشونه ی تاکید بدونش. یه جور احساس دوگانگی به نوشتن دارم. اما... اما حالا که داره برف می باره دوستش دارم. 

 

خیلی مسخره است که تمام احوالاتم بسته به باریدن برف باشه؟ حالا حتی پشتی مبل (که کش رفتم و اوردمش تو اتاقم) هم برام نرم تر و بغل کردنی تر از همیشه است. اگه الان برف بند بیاد چی میشه؟ دوباره افسرده میشم؟ دوباره به فکر خودکشی می افتم؟ الان حتی تصور خودکشی هم برام خنده دار و بی معنیه. همین قدر دمدمی مزاجم!

 

تا وقتی برف می باره باید به نوشتن ادامه بدم. کی این باید رو تعیین کرده؟ نمی دونم! بعد اینکه بند اومد می بینم حالش رو دارم که از اول تایپش کنم یا نه. فعلا قرمزی این دفتر رو با هیچی عوض نمی کنم.

 

راستی آیه، تو بهشت هم برف میاد؟ حتما میاد! وگرنه اونجا دیگه بهشت نیست! مگه نه؟ وقتی برف میاد تصور اینکه کنارمی خیلی راحت تره. فقط چشم هات رو ببند و بذار برات ترسیمش کنم. 

 

یه شومینه ی سنگی رو دیوار چپی اتاقمه...اونجا اونطرف تخت... خب نیست که نیست! یکم از قوه ی تخیلت استفاده کن دختر! خب... جلوش یه مبل تک نفره راحتی گذاشتیم. من نشستم رو مبل. تکیه به پشتی گرم و نرمش دادم و سخت مشغول نوشتنم. دارم برای تو یه داستان می نویسم. تو هم کف اتاق نشستی و داری با جوجه رنگی کوچولوت بازی می کنی. 

 

هیزم توی شومینه داره ترق ترق می سوزه. تو محو تماشای آتیش میشی. شعله ها تو‌چشم هات می رقصن. من اما زیر زیرکی به پنجره نگاه می کنم، به برف نازنینم. من و تو خیلی با هم فرق داریم. اما مهم نیست. باهم می سازیم. مگه نه؟

 

کلاغ های بیشتری پرواز می کنن و از بالا سر ساختمونمون رد میشن. تعدادشون واقعا زیاده. صدتا... دویست تا... شایدهم سی صدتایی میشن! انگار دارن فرار می کنن. از چی؟ از کجا؟ یعنی اونطرف ها طوفان اومده؟

 

وقتی مدت زیادی سرم رو می اندازم پایین و مشغول نوشتن میشم، بارش برف هم سبک تر میشه. سرم رو‌که بلند می کنم تا نگاهش کنم دوباره شدت می گیره. جالبه نه؟ می تونم ادعا کنم با قدرت نگاهم اون دونه های برف رو می سازم؟ یا... یا شاید خدا اونها رو فقط برای من می فرسته؟

 

نخیر، این برف رنگ و بوی بارون داره. انگار قرار نیست جایی رو سفیدپوش کنه. تاحالا چند صفحه نوشتم؟۵؟ برای پست کردن زیاده ها! بیخیال. هرچه بادا باد. فوقش نمی خوننش دیگه. هنوز دو یه تا ذره ی سفید فسقلی تو اسمون می بینم. پس باید بنویسم.

 

حالا از خودم کمتر متنفرم. یه نیروی ناشناخته ای من رو وصل می کنه به زندگی. وتدارم می کنه دوستش داشته باشم. کاش بدونم اون نیرو چیه! از کجا میاد؟! 

 

گاهی وقتها می ترسم فقط ترس از مرگ باشه. نه ترس با دلیل ها، از اون ترس های غریضی بیخود. راستی ترس های غریضی بیخودن؟ همه اشون؟ جون دوستی از کجا میاد؟ از وسوسه های شیطان و نفس اماره؟ 

 

دیگه اخراشه. برف رو میگم. کم و کمتر داره میشه. باید تندتند بنویسم. جوهر خودکارم هم داره تموم میشه...

 

 

پ ن: ببخشید بی خداحافظی نامه رو تموم کردم آیه. جوهر خودکارم و باریدن برف با هم تموم شدن. وگرنه خیلی حرف های بیشتری برای گفتن و نوشتن داشتم

​​​​​

 

​​​​

  • میخک

هنوز هم دوست ندارم به جای کس دیگری باشم. چون به هر حال هرکجا، با هر اسمی و در هر شرایطی که باشم به هر حال من هستم. من این من بودن را دوست ندارم. دوست دارم هرکسی باشم، هرکسی جز سین دال.

حالا اگر اسم و خانواده و محیط پیرامون سین دال عوض شود مگر فرقی می کند؟ ایراد از دنیای پیرامونم نیست، از سرنوشت نیست، از زمانه نیست، ایراد فقط و فقط منم. منی که معیوبم.

شاید قابل تعمیر باشم، شاید هم نباشم. به هر حال. در این لحظه از خودم و تک تک لحظات زندگی ام متنفرم. از اینکه جمله ی «از خودم متنفرم» را می گویم متنفرم. با این حال از تک تک سلول هایم متنفرم. از تکرار کلمه ی تنفر متنفرم. از پنهان کردن کم کاری هایم پشت سنگر ضعف و مظلوم نمایی متنفرم. از انتشار این پست متنفرم. از بازگشتم به بیان هم شدیدا پشیمانم.

از تمام نتوانستن ها و نخواستن های عالم متتفرم. از اینکه هیچوقت نتوانستم فرقشان را تشخیص دهم متنفرم. نصیحت شنیدن را دوست دارم اما. دلیلش را نمی دانم. به شرطی که کلیشه ای شعاری نباشد. از بلغور کردن جملات انگیزشی متنفرم. از دو جمله ی قبلی که گفتم شیدا متنفرم. هم از گفتنشان و هم از محتوایشان.

از اینکه همیشه منتظرم یک نفر از بیرون دستش را دراز کند و نجاتم بدهد متنفرم.

و...؟

و خیلی چیزهای دیگر!

از اینکه هنوز امید دارم یک روز از خواب بلند شوم و ببینم سین دال نیستم متنفرم. از اینکه ارزو می کنم روزی عنوان حقیقت پیدا کند متنفرم. تنها همین یک امید و آرزو برایم مانده و از این مسئله هم متنفرم. 

م ت ن ف ر م

​​

  • میخک

اگه بخوام لیست تمام کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ انجام بدم، جاهایی که حداقل یه بار دوست دارم برم، چیزهایی که قبل مردن می خوام تجربه کنم و... بنویسم، کم کم چهار پنج صفحه آچهار رو میتونم سیاه کنم. میتونم ساعت ها از فانتزی های رنگارنگم بگم. اما اگه مواردی که هیچ امیدی به انجام دادنشون یا رسیدن اون روز ندارم، به حدی که حتی براش تلاش هم نمی کنم رو خط بزنم... موارد اضافی که «همین طور الکی نوشتم بابا... نشد هم نشد... مشکلی ندارم اگه این اتفاق هیچوقت نیفته... مطمئنم که نمیشه و عیبی هم نداره...» رو حذف کنم، هیچ هیچ هیچی باقی نمی مونه. حتی یه مورد. و این اصلا خبر خوبی نیست.

 

 

 

پ ن: لطفا نگید شما هم مثل منید!  

 

پ ن۲: بعضی  وقتها یه کپه کثافت و آشغال رو توی وجودت پر می کنی. سعی می کنی قایمشون کنی و بوی حال بهم زنش رو هم نادیده بگیری. اما بعضی ها با یه جمله همه ی اون کثیفی رو به رخت میکشن. و تو فقط نگاه میکنی و میگی«خب که چی؟»

 

پ ن۳: دیشب خواب دیدم پشت یه در بسته وایستادم. یه در خیلی خیلی بزرگ و بسته. هق هق گریه می کردم. اما جلو نرفتم که در بزنم. حتی دستم رو دراز نکردم یکم هلش بدم ببینم در بازه یا بسته. فقط هق هق گریه کردم

 

پ ن۴:کامنت ها رو می خونم اما... اجازه بدین وقتی حالم بهتر شد جواب بدم. می ترسم یه چیزی بگم که بعدا پشیمون شم. 

​​​​​

  • میخک

عاشقم من، به که گویم که تو را می خواهم...

 

 

 

 

 

پ ن: عاشق نشدم ها. این مصرع رو همین جوری سرودم. هرکاری میکنم مصرع بعدی اش سراییده نمیشه :/

 

پ ن۲: میگم کسی نیست از طرف من مصرع دومش رو بنویسه؟ پولی گیرم نمیاد که باهاش تقسیم کنم اما قول میدم تو شعرهای نیمه کاره اش جبران کنم.

 

پ ن۳: خودکاری شدیدا نوک تیز افتاده بود کف اتاق. درش هم باز بود. هیچی دیگه نوکش فرو رفت در حد فاصل بین انگشت شصت و کف پام. یعنی یه نقطه ی آسیب پذیر توی کف پا هست که خودکار جان پیداش کرد. :/

 

پ ن۴: ولی من شدیدا به زاکلی، فرمانده پیکسیس، پیک، آشپزه، اون مرده که نه صورتش رو نشون داده نه اسمی ازش برده شده اگه هم برده شده من یادم نمیاد و هیچ مشکوکم

 

پ ن۵: مشخصه حوصله ام سر رفته و الکی فقط میخوام حرف بزنم؟

 

 

پ ن۶: راستی باید خاطر نشان کنم اولین باره که بدون عنوان پست می ذارم و از اینکه روشش رو یاد گرفتم بسی خرسندم (با تشکر از نارای عزیز). و لطفا به روم نیارین که خیلی ساده بود و همه بلد بودن بجز من :/

 

پ ن۷: واقعا فاز اونایی که لایکم کردن رو درک نمی کنم. 

 

پ ن۸: راستی یکی از سنگین ترین و زننده ترین طعنه های عمرم رو دریافت کردم. و خب احتمالا حالم کاملا مشخصه با این وضع پست گذاشتن!

 

پ ن۹:  دو سه تا پی نوشت دیگه هم تو ذهنم بود که یادم رفته فعلا

 

پ ن۱۰: آهان! مشکل از بیانه یا چی که تعداد آنلاین ها رو امروز کلا صفر نشون میده. تعداد بازدید از مطالبم رو هم همینطور. 

 

پ ن۱۱: این ستاره اونقدر روشن و خاموش میشه که بالاخره مغز نویسنده بسوزه و تموم شه بره پی کارش

 

پ ن۱۲: الان دقیقا چرا دارم بدترین روی خودم رو نشونتون میدم؟

 

پ ن۱۳: ممنونم از دوستی که لایکش رو پس گرفت :)

 

پ ن۱۴: یا شایدهم فقط تاجایی که نوبتی قطع دنبال کنید پیش برم :/

 

 

​​​​​​پ ن۱۵: اون حجم از نفرتی که احساس میکنم به هیچ وجه قابل بیان نیست. و تمام اون نفرت متوجه خودمه

 

پ ن۱۶: خداوکیلی بیایید توضیح بدید چی رو دارید لایک میکنید! چرا؟؟؟!!!!

 

 

پ ن۱۷: اوردوز ما هم این شکلیه دیگه :/ 

 

پ ن۱۸: به درصد قابل توجهی از بلاگرهایی که دنبال میکنم هیچ کامنتی نمیدم. نمی دونم چرا. خیلی حرف ها دارم ها اما نمیگم! خلاصه بدونید الکی دنبالتون نکردم و واقعا میخونمتون حتی اگه هیچوقت هیچ نظری نگذاشته باشم

 

پ ن۱۹: جواب کامنت ریحانه سادات رو‌هم ندادم. صرفا چون نمیدونم چی باید بگم. اگه تو دنیای واقعی بود فقط سر تکون میدادم و میگفتم اوم... ولی الان؟ امیدوارم ناراحت نشه از دستم

 

پ ن۲۰: ایریس هم خیلی وقته که نیست. دلم براش یه ذره شده اما پا نمیشم برم وبش تا ازش بخوام برگرده

 

پ ن۲۱: دیگه؟ دیگه اینکه باور کنین وقتی میگم اونقدر پیش میرن که قطع دنبال کنین به این معنی نیست که از دنبال نشدن و اینها میترسم! جز اهدافمه :/ که کمتر باشه این جمع اما صاف و صمیمی تر... که ایرادی نداشته باشه اگه گاهی همچین پستی بذارم...

​​

​​​​​

  • میخک

 وقتی یه ادم می رسه به یه نقطه ای که با خیال راحت، بدون ذره ای عذاب وجدان مرتکب قتل میشه، یعنی دیگه تو ذهنش هم دنبال بهونه یا دلیل نمی گرده و به فکر توجیه هم نیست، صرفا زندگی مقتول/ مقتولین براش اهمیتی نداره و ککش هم نمی گزه، به نظرم نقطه ایه که اعدام براش جایز نیست، واجبه. 

حالا من قاتل بی خیال و بی وجدان لحظه لحظه ی عمر خودم شدم...

 

 

 

  • میخک

یه نفر لطفا با آقای سیامک انصاری صحبت کنه و ایشون رو متوجه کنه وقتی «هیچی نداریم که» یا وقتی چای ساز دو سه میلیونی امون «سوخت» مشکل بایا نیست، مشکل پولشه :/

 

  • میخک

اگه جوابتون به سوال عنوان مثبته پس بیایید یه مسئله ی خیلی ساده رو از جهات مختلف بررسی کنیم.

 

زهره یه سری علائم کرونا رو تو خودش حس کرده. تست داده. بعد از یه مدت جواب تست میرسه. منفیه. زهره با شنیدن این خبر ناراحت میشه.به نظرتون علت ناراحتی اش چی میتونه باشه؟

 

 

 

پ ن: نظرات بدون نیاز به تایید نمایش داده خواهند شد. لطفا سعی کنید فقط به یه دیدگاه بسنده نکنید.

 

پ ن۲: راستش دوست دارم همه تو این بازی شرکت کنن. مهم نیست اگه نظرتون تکراریه یا قبلا بهش اشاره شده. خوشحال میشم برام بنویسیدش. البته اگه هنوزهم حوصله اش رو دارید 

  • میخک

پیش نوشت: هشدار: داری اندکی اسپویل

 

 

انیمه ی در این گوشه ی دنیا «in this corner of the world» را بخواهم توصیف کنم می گویم شیرین ترین روایت از تلخ ترین قصه ی ممکن. 

 

در این انیمه دختر شخصیت اصلی ساکن دهکده ی کوره است. یکی از مرزی ترین روستاهای ژاپن در زمان جنگ جهانی دوم. و طبعا بیش از هرکسی جنگ را لمس می کند. هر روز ناوهای دریایی و کشتی های جنگی و موشک ها و... چه مال دشمن باشند چه متعلق به نیروی های خودی را از نزدیک می بیند. خانه اش بارها و بارها بمباران می شود. آتش می گیرد. زخمی می شود. مرگ مردم بی گناه، بچه ها و  شهروندان عادی را به چشم می بیند. داغ می بیند. رنج می کشد. تمام تلاشش را می کند تا خم به ابرو نیاورد. که با وجود تمام غم های پیرامونش شاد باشد. 

 

ولی یک جایی خسته می شود. استقامتش ته می کشد. خواهرش پیشنهاد می دهد بیاید کنار او، در هیروشیما زندگی کند. می گوید در هیروشیما اثری از جنگ نیست. می گوید بمباران به هیروشیما نمی رسد. انجا آرامش هست. آسایش هست. دخترک قهرمان قصه یک جا، زیر رگبار گلوله ها و موشک ها، در میان خرابه ها، پرنده ی ازادی را دنبال می کند. آرزو می کند جای او باشد. که بتواند پرواز کند و به نقطه ای امن برود. دستش را می گذارد روی گوشش. تمام شعارها و تشویق به ماندن و جنگیدن را نشنیده می گیرد. چشمش را روی هرچه و هرکس که در شهر و خانه و خانواده اش دارد و دوست می دارد می بندد‌. 

 

از ته دل فریاد می زند :«دیگه بسمه! من دیگه تحمل ندارم! می خوام برم هیروشیما! دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم! نمی تونم! نمیخوام! میرم هیروشیما! من میخوام برم هیروشیما!»

 

و من، نمی دانم چرا، هر بار با یادآوری این دیالوگ از شدت بغض نفسم بند می آید. 

  • میخک

عزیزان، دیو چو بیرون رود فرشته در نمی آید. یعنی بلافاصله و به همین راحتی در نمی آید. شوخی که نیست! ناسلامتی فرشته است! مقام و منزلتی دارد برای خودش. باید برویم آن بالا بالاها، دستش را بگیریم و با عزت و احترام یکی یکی از پله های آسمان پایین بیاوریمش. باید برای آمدنش عرق بریزیم. تلاش کنیم. خون دل بخوریم. نمی شود یک بشکن زد و انتظار داشت فرشته در همان لحظه از غیب ظاهر شود. تنظیمات کارخانه اش طوری نیست که بعد از بیرون رفتن دیو به صورت خودکار وارد شود.

 

دارم حرف سیاسی می زنم؟ به هیچ وجه! من را چه به این کارها! بگذارید از یک جنبه ی دیگر قضیه توضیح دهم. 

 

همه ی ما می دانیم یا حداقل شنیده ایم که جواب دوستت دارم «مرسی» نیست. خب مرسی اینجا دیو است. نه به این خاطر که کلمه ای فرنگی و بیگانه است و ما باید پارسی را پاس بدارم و نه به علت اینکه من شخصی بی ادب و بی فرهنگم و سعی دارم بی نزاکتی را ترویج دهم. نه، مرسی صرفا اینجا و در این شرایط دیو است. عاشق دلخسته ای که کلی با خودش کلنجار رفته و عمری انتظار کشیده تا فرصتی به دست آورد و بتواند علاقه اش را به معشوق ابراز کند، خب معلوم است با شنیدن جواب «مرسی» چه حالی می شود! کم نبوده اند ناظرانی که دیوصفتی «مرسی» را از نزدیک دیده اند و آثار ویرانگر و خرابی های بعدش را مشاهده کرده اند. 

 

پس مرسی گفتن دیو یا بهتر بگویم عادت نادرست و ناپسندی است که باید ترک شود و بجایش فرشته وارد شود. چطور به این نتیجه رسیدیم؟ خب مشخص است! یک بنده خدایی که نمی دانست جواب دوستت دارم چیست از مرسی استفاده کرد. بعد قلب عاشقش را تکه تکه کرد. دور و بری هایشان این ماجرا را دیدند و درس گرفتند. این اتفاق آنقدر برای آدم های مختلف تکرار شد که همگی به یک بینش عمومی رسیدیم. بشر همین است. با آزمون و خطا جلو می رود. ما هنوز هم نمی دانیم جواب دوستت دارم چیست، صرفا مرسی را از لیست گزینه هایمان خارج کرده ایم. دیو را بیرون انداخته ایم. اما از کجا معلوم دیو دیگری جایگزینش نشود؟

 

واقعا نمی شود تک تک گزینه ها را امتحان کرد تا دید کدامشان فرشته از آب در می آید. نه وقت کافی داریم و نه توانش را. برای همین هم خدا نعمتی به نام عقل بهمان داده. که در ذهنمان بتوانیم شبیه سازی و نتایج را پیش بینی کنیم. عقل و دانش اندکی ذاتی و اندکی هم اکتسابی اند. می شود پرورششان داد. فرد به فرد هم مقدارش متفاوت است. مثلا یک نفر جواب «بایدهم دوستم داشته باشی. بس که من دوست داشتنی ام!» را انتخاب می کند و دیگری نخوانده از رویش می گذرد. یکی هم تصمیم می گیرد بگوید «چی؟ یه بار دیگه بگو! لطفا دوباره تلفش کن. چرا تاحالا متوجه نشده بودم؟ موقع تلفظ دال زبونت رو میذاری لای دندون هات. ببین چقدر بامزه میشی! بگو دوست... وای خدا چقدر بانمکی تو! بگو... بگو دندون...»

 

البته انتخاب کردن یا نکردن این گزینه به چیزهای دیگری هم بستگی دارد... بگذریم، زیادی از بحث اصلی منحرف شدم.

 

جواب درست، عملکرد درست، شخص درست، راه درست و... اینها فرشته هایی هستند که به این راحتی گیر نمی آیند. مهم نیست چند بار جواب غلط، عملکرد غلط، شخص غلط، راه غلط و... را دور انداخته باشیم. آوردن فرشته کمتر از خارج کردن دیو دنگ و فنگ و زحمت نداشته باشد، کمتر هم ندارد. عمدا از مثال «دوستت دارم» استفاده کردم تا همان شرایط خاص و هیجانی و پر تب و تاب و فوری را برایتان تداعی کنم. از آن موقعیت همایی که هرچقدر برایشان آمادگی کسب کرده باشی بازهم کم است و مجبوری در لحظه زیر یک عالمه فشار عاطفی و روانی فکر کنی و تصمیم بگیری. از این دوراهی ها، یا بهتر است بگویم چند راهی ها در زندگی کم نیستند. درست است، علاوه بر قدرت عقل، نعمت راهنمایان و پیشوایانمان را هم داریم. اما برای تک تک این پیشامدها که فتوایی صادر نکرده اند! خیلی چیزها بی مقدمه پیش می آید! متوجه اید چه می گویم؟

 

می دانید... من فکر میکنم در این شعر اصل تقدم و تاخر رعایت نشده. یعنی اساسا امکان ندارد قبل از آمدن فرشته دیو بیرون رود! اگر هم برود فقط یک تک پا تا سوپری سر محل رفته تا بستنی قیفی بخرد، کمی دور دور کند و دوباره برگردد. دیو سال هاست در مغز ما، در روان ما، در وجودمان خانه کرده. معلوم است از قصرش دل نمی کند! درخت تنومندی است که درونمان ریشه دوانده، مثل درختی که ریشه هایش سیاره ی شازده کوچولو را آرام آرام تخریب می کردند، منجر به مرگمان می شود. 

 

به نظر من ​​​​​​فرشته مثل ماهی است، یک لحظه غفلت کافی است تا از دستت سر بخورد و فرار کند. در عوض دیو عینهو آدامس می ماند. وقتی یقه ات را بچسبد، مگر ول می کند؟

 

زیادی مثال زدم نه؟ حرف اصلی ام را هم همین لا لو ها بگردید پیدا می کنید. تازه مثال های بیشتری هم در ذهن داشتم. مثلا حال یک پشت کنکوری بدبخت را تصور کنید که رخوت کل وجودش را گرفته و استقامت و پشتکار اولیه اش را به کل از دست داده. حالا او گرفتار دیوی به نام تنبلی است. یا نه، تنبلی زیادی کلی است. گرفتار دیوهای زیادی است؛ سریال های جذاب درحال پخش، چرخ زدن در اینستاگرام، گپ و گفت با دخترخاله ی نازنینش، تفریحات مورد علاقه اش و.... اینها را کنار می گذارد. دیو بیرون می شود. بعدش؟ درس جایگزین می شود؟ اگر جوابتان مثبت است که دیگر نه من و نه شما! ما زبان هم را نمی فهمیم!

 

جدی جدی می گویید آدم بعد از ترک عادت غلط بلافاصله به عادت درست رو می آورد؟ دمتان گرم! والا تاجایی که ما می دانستیم جای خالی دیو دو ثانیه نگذشته با همان دیو یا دیوهای دیگری اشغال می شود. امان نمی دهد که بروی فرشته را کشان کشان بیاوری و التماس کنی بر تخت فرمانروایی ات بنشیند! 

 

حالا همه ی این آسمان ریسمان ها را بافتم که چه بشود؟ درس اخلاقی بدهم؟ نه عزیزان. من از این کارها بلد نیستم. جواب درست را هم نمی دانم. که اگر می دانستم اینجا چه غلطی می کردم! این پست هم مثل تمام پست های دیگر وبلاگ، بیشتر از اینکه برای شما نوشته شده باشد برای خودم است. که هم با نوشتنش کمی به اشفتگی های مغزم سامان دهم، هم بلکن با کمک نظرات پرمهرتان اندکی به جواب نزدیک تر شوم. 

از اینکه وقت باارزشتان را گرفتم معذرت میخواهم

با تشکر

سین. دال

  • میخک

یک بار برای همیشه میگم

لطفا به کسایی که خودشون رو باور ندارن، اعتماد به نفسشون پایینه، نمی تونن خودشون رو دوست داشته باشن، هیچ کدوم از اشتباهات خودشون رو نبخشیدن یا از زندگی اشون متنفرن، نگید «خودت رو باور داشت باش! اعتماد به نفست رو بالا ببر! به خودت عشق بورز! خودت رو بابت اشتباهاتت ببخش! زندگی رو دوست بدار!»

اگه هم گفتین خیال برتون نداره که نجاتشون دادین و اونها تا اید مدیون این نصیحت بزرگوارانه اتونن. 

 

  • میخک