سلام آیه جان
نمی دونم نامه ی چندمه. فقط یکم دلم گرفته بود. خواستم برات بنویسم. ایرادی که نداره؟
خب، اینجا داره برف می باره. و این خوشحالم می کنه. تعداد چیزهایی میتونن خوشحالم کنن واقعا کمن. یعنی تنوعشون زیاده ها، ولی خیلی کم اتفاق می افتن. یه نمونه اش همین دفتر قرمزم که دارم توش برات نامه می نویسم. یه نمونه اش نامه نوشتن به تو.
کلا نامه نوشتن معمولا تو هر حالتی خوشحالم میکنه. چه با مخاطب باشه چه بی مخاطب. گفتم معمولا چون همیشه این طور نیست. حتی این دفتر قرمزم هم دیروز خوشحالم نمی کرد. الان هم باعث نمیشه احساس خوشبختی کنم! ولی خب، یه لبخند محو برای یک صدم ثانیه میشونه رو لب هام. اینکه بقچه بهم گفت بخاطر تک مصرع من دوباره ذوق شاعری اش گل کرده هم همین طور
.
برف اما همیشه خوشحالم می کنه. مخصوصا وقتی بی موقع باشه. مخصوصا وقتی تازه تازه شروع به باریدن کرده باشه.
تماشای برف از پشت پنجره ی اتاقم جز معدود تفریحاتیه که دارم. و همیشه برام لذت بخشه. ۱۷ سال از عمرم رو تو اتاقی سر کردم که پنجره نداشت. دقیق تر بخوام بگم ۴،۳ سال اول زندگی ام رو اجاره نشین بودیم و اصلا یادم نمیاد اتاقم تو اون خونه پنجره داشت یا نه. اصلا اتاقی داشتم یا نه. ۱۴،۱۳ سال بعدی اما پنجره نداشت. یعنی داشت، اما به پاسیو باز میشد. پاسیویی که هیچ گلدونی نداشت.
واسه همین هم این خونه ی جدید واسه من بهشته. حالا آپارتمان نشینی هرچقدر هم که دردسر داشته باشه، بهتر از یه خونه ی ویلاییه که پنجره ی اتاقش به محیط بیرونی باز نمیشه. به سمت خورشید، ابرها، خیابون ها، فضای سبز درندشت، دریاچه و اپارتمان هایی که اون دور دور ها قد کشیدن.
خونه ی ما از شهر جدا نیست ها، اون اپارتمان ها هستن که یه خورده از شهرمون دورن. یه جور شهرک پرت.
هروقت از پنجره ی اتاقم به اونطرف رو نگاه می کنم کلی قصه ی عجیب و غریب راجع به مردمش تو ذهنم می بافم. اون طرف برای من یه جورایی مرموز و جذابه. خیلی هم دور نیست ها، اما همین که به شکل خونه های عروسکی تو اسباب بازی های شهر و خونه سازی می بینمشون برام جذابه. اون طرف انگار پر از افسانه است...
برف هنوز هم نم نمک داره می باره. عین برف شادی می مونه. حس می کنم تا قطع نشده حق دارم خوشحال باشم. حق دارم به قرمزی جلد این دفتر لبخند بزنم. حالا... حالا دارم چشم می چرخونم ببینم دیگه چی رو توی این دنیا دوست دارم؟
تعدادشون واقعا کمه. تنوعشون هم رفته رفته داره کمتر میشه. دارم از همه چیز و همه کس سیر میشم. نه که همه چیز رو تجربه کرده باشم یا از نعمت هایی که دارم به اندازه ی کافی بهره برده باشم، من فقط تصورشون می کنم. و به طرز مضحکی این تصور برام کافیه.
کلاغ ها از جلوی پنجره می گذرن.نمی دونم از کجا میان اما مطمئنا دارن میرن که یه سر پناه پیدا کنن. برف شدت گرفته. باد که می زنه دونه های درشت برف تو هوا معلق میشن. این منظره رو به شدت دوست دارم.
یادمه یه شب باد اونقدر محکم می وزید که برف ها رگباری و سریع به سمت بالا کشیده میشدن. انگار جاذبه برعکس عمل می کرد. اون منظره رو هم به شدت دوست داشتم.
بدخط می نویسم اما عین خیالم نیست. قراره دوباره اینها رو دوباره توی وبلاگم تایپ کنم؟ کلمه به کلمه؟ حتی این بخشش رو؟ نمی دونم. زیادی غر زدم اونجا. شاید نیاز باشه فضاش رو یکم عوض کنم.
این برف خواننده هام رو هم خوشحال می کنه؟ بعید می دونم. حداقل نه به اندازه ای که من رو. اصلا خوندن خوشحالی های یه نفر دیگه آدم رو خوشحال میکنه؟ اگه نه، پس چرا ناله ها و دردهاشون می تونه ما رو ناراحت کنه؟
یا شاید فقط من اینطوری ام. هان؟ استعداد غریبی تو جذب انرژی منفی دارم. باز یه عیب دیگه از خودم گفتم. از منی که ازش متنفرم. من دیگه ای وجود نداره. فکر نکنم وجود داشته باشه. نمی تونم خودم رو تفکیک کنم. نمی تونم اون لحن سرزنش گرانه و نق نق های درونم رو متعلق به کس دیگه ای بدونم. چرا دارم اینها رو به تو میگم اصلا؟
دوباره... دوباره برف ها دارن به سمت بالا حرکت می کنن. تعدادشون خیلی کمه. انگار یه نفر چندتا قاصدک آورده و پشت پنجره ی اتاق من فوت کرده. این اسمش معجزه است؟ شاید! معجزه که نباید حتما چیز بزرگی باشه. ما روزی صدتا معجزه می بینیم. ولی هیچ کدوم بیش از چند لحظه تو ذهنمنون نمی مونن.
من نوشتن رو هم دوست دارم. این رو قبلا هم گفته بودم؟ مهم نیست. اگه تکراری هم شد، شد. نشونه ی تاکید بدونش. یه جور احساس دوگانگی به نوشتن دارم. اما... اما حالا که داره برف می باره دوستش دارم.
خیلی مسخره است که تمام احوالاتم بسته به باریدن برف باشه؟ حالا حتی پشتی مبل (که کش رفتم و اوردمش تو اتاقم) هم برام نرم تر و بغل کردنی تر از همیشه است. اگه الان برف بند بیاد چی میشه؟ دوباره افسرده میشم؟ دوباره به فکر خودکشی می افتم؟ الان حتی تصور خودکشی هم برام خنده دار و بی معنیه. همین قدر دمدمی مزاجم!
تا وقتی برف می باره باید به نوشتن ادامه بدم. کی این باید رو تعیین کرده؟ نمی دونم! بعد اینکه بند اومد می بینم حالش رو دارم که از اول تایپش کنم یا نه. فعلا قرمزی این دفتر رو با هیچی عوض نمی کنم.
راستی آیه، تو بهشت هم برف میاد؟ حتما میاد! وگرنه اونجا دیگه بهشت نیست! مگه نه؟ وقتی برف میاد تصور اینکه کنارمی خیلی راحت تره. فقط چشم هات رو ببند و بذار برات ترسیمش کنم.
یه شومینه ی سنگی رو دیوار چپی اتاقمه...اونجا اونطرف تخت... خب نیست که نیست! یکم از قوه ی تخیلت استفاده کن دختر! خب... جلوش یه مبل تک نفره راحتی گذاشتیم. من نشستم رو مبل. تکیه به پشتی گرم و نرمش دادم و سخت مشغول نوشتنم. دارم برای تو یه داستان می نویسم. تو هم کف اتاق نشستی و داری با جوجه رنگی کوچولوت بازی می کنی.
هیزم توی شومینه داره ترق ترق می سوزه. تو محو تماشای آتیش میشی. شعله ها توچشم هات می رقصن. من اما زیر زیرکی به پنجره نگاه می کنم، به برف نازنینم. من و تو خیلی با هم فرق داریم. اما مهم نیست. باهم می سازیم. مگه نه؟
کلاغ های بیشتری پرواز می کنن و از بالا سر ساختمونمون رد میشن. تعدادشون واقعا زیاده. صدتا... دویست تا... شایدهم سی صدتایی میشن! انگار دارن فرار می کنن. از چی؟ از کجا؟ یعنی اونطرف ها طوفان اومده؟
وقتی مدت زیادی سرم رو می اندازم پایین و مشغول نوشتن میشم، بارش برف هم سبک تر میشه. سرم روکه بلند می کنم تا نگاهش کنم دوباره شدت می گیره. جالبه نه؟ می تونم ادعا کنم با قدرت نگاهم اون دونه های برف رو می سازم؟ یا... یا شاید خدا اونها رو فقط برای من می فرسته؟
نخیر، این برف رنگ و بوی بارون داره. انگار قرار نیست جایی رو سفیدپوش کنه. تاحالا چند صفحه نوشتم؟۵؟ برای پست کردن زیاده ها! بیخیال. هرچه بادا باد. فوقش نمی خوننش دیگه. هنوز دو یه تا ذره ی سفید فسقلی تو اسمون می بینم. پس باید بنویسم.
حالا از خودم کمتر متنفرم. یه نیروی ناشناخته ای من رو وصل می کنه به زندگی. وتدارم می کنه دوستش داشته باشم. کاش بدونم اون نیرو چیه! از کجا میاد؟!
گاهی وقتها می ترسم فقط ترس از مرگ باشه. نه ترس با دلیل ها، از اون ترس های غریضی بیخود. راستی ترس های غریضی بیخودن؟ همه اشون؟ جون دوستی از کجا میاد؟ از وسوسه های شیطان و نفس اماره؟
دیگه اخراشه. برف رو میگم. کم و کمتر داره میشه. باید تندتند بنویسم. جوهر خودکارم هم داره تموم میشه...
پ ن: ببخشید بی خداحافظی نامه رو تموم کردم آیه. جوهر خودکارم و باریدن برف با هم تموم شدن. وگرنه خیلی حرف های بیشتری برای گفتن و نوشتن داشتم
- ۹ نظر
- ۱۲ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۳۵