درخت تو گر بار دانش بگیرد...
۱۵ اسفند روز درخت کاری بود. و من هیچیادم نبود پستی مناسب با این مناسبت منتشر کنم. اگر یادم بود هم منتشر نمی کردم البته. چون یک عدد رطب خورده بودم که پاهایم را دراز کرده و روی مبل ولو شده بودم و با دهان نیمه باز به سقف خیره بودم و ترک های دیوار را می شمردم و نمی توانستم در چنان شرایطی شما را تشویق به درخت کاری کنم.
الان هم که این پست را می نویسم هچنان یک عدد رطب خورده با تمام توصیفات بعدی اش هستم. من نهایت عکس العملی که به فرارسیدن روز درخت کاری داشتم این بود که بلند شوم بروم کاکتوس هایم را بعد از دو ماه و پانزده روز آب بدهم طفلکی ها از شدت تشنگی چروکیده و مچاله شدهبودند و رنگشان داشت از سبز به بنفش تغییر می کرد. احتمالا همه اشن ترجیح می دادند در کویر لوت کاشته شوند نه در اتاق خواب دختری به نام سین دال.
حالا جملات قبل را که به شوخی گفتم. من فوق فوفش سی چهل پنجاه روز آب دادن به کاکتوس هایم را پشت گوش بیندازم وگرنه خیلی هم حواسم بهشان هست.
مخصوصا آن گلدان سفیدی که اسمش را گذاشته ام اکوسیستم. همانی که شامل سه چهار نوع کاکتوس مختلف و از هر کدام سه چهار نمونه با شکل و اندازه های مختلف است. هر از گاهی دست می کشم به گلبرگ های گوشتی و درشتش. خاکش را پاک می کنم. قربان صدقه اشان می روم. کیلو کیلو محبت از طریق روزنه هایشان به داخل گیاه تزریق میکنم... بله. من همچین دختر مهربان و بامعرفتی هستم. ولی بازهم روز درخت کاری امسال هیچ درختی نکاشتم.
بهانه ی خیلی خوبی هم برای این کار داشتم. خودتان حساب کنید. هر سال یک روز مخصوص کاشتن درخت و دمیدن جانی دوباره به کره ی زمین و خدمت به مادر طبیعت اختصاص داده ایم، یک روز هم روز طبیعت که قشنگ باید در آن روز حداکثر استفاده ی ممکن از طبیعت را ببریم. حالا یک ماه بعد می شود دومین سالی که ما روز طبیعت نداشته ایم.
تا پارک سر کوچه امان هم اجازه ندادند برویم. فقط پایمان را دراز کردیم و روی مبل ولو شدیم و با دهانی نیمه باز به سقف خیره ماندیم و ترک های دیوار را شمردیم. شمردن ترک های روی دیوار یک درجه سخت تر از گل های قالی است. چون هر ترک خودش انشعابی از ترک دیگر است و اندکی جلوتر قرار است دوباره منشعب شود. پیشاپیش بگویم که نپرسید چطور می شود وقتی به سقف خیره ای اصلا دیوار را ببینی که بخواهی ترک هایش را بشماری. خودم هم نمی دانم.
القصه، باقی روزهای سال هم یا شعورمان می رسید که در خانه بمانیم یا هر از گاهی شعورمان ته می کشید و فشار قرنطینه و استوری جوج با نوشابه زدن کنار ساحل خزر و لایوهای مردم در جنگل های شمال حرصمان را در می آورد و می زدیم به دل جاده که از شهر خارج نشده به پلیس راه می خوردیم و برمان می گرداند به خانه ی خودمان. حتی وقتی که دیگر حسابی دلمان می پوسید و به دور دور با ماشین در سطح شهر هم راضی می شدیم قانون منع آمد و شد می گذاشتند و دست و پایمان را می بستند.
خلاصه ما بیش از ۳۶۵ روز است که یک دل سیر کربن دی اکسید و دود و بنزین و انواع اقسام آلودگی اضافی در طبیعت رها نکرده ایم. شما را نمی دانم ولی ما که نکرده ایم. خب منی که در طول این سال گند نزده ام به طبیعت و اسیب مهلک و مرگ آوری را بر آن وارد نکرده ام چرا باید درخت بکارم؟ آدم باید دخل و خرجش یکی باشد دیگر!
تازه، این همه بیرون نرفتن و به طبیعت آسیب نزدن درصد فراوانی اکسیژن جو را زیادی بالا برده. کربن دی اکسید دیگر پیدا نمی شود! مگر نمی دانید گیاه برای فتوسنتز کربن دی اکسید لازم دارد؟ اگر کربن دی اکسید محیط پیرامونش کافی نباشد آنزیم روبیسکو بیخیال قندسازی می شود و می رود فعالیت اکسیژنازی اش را در پیش می گیرد. این کار نه به خیر من است، نه شما، و نه خود درخت! خب درخت قند می خواهد دیگر! به علت ازدیاد اکسیژن که نتواند قند بسازد میوه هم نخواهد داد.
بعد کشاورز نگون بخت ضرر می کند. بعد یک کیلو پرتقال هم در بازار نایاب می شود. مافیای میوه به راه میافتد و سلطان میوه تجت تعقیب قرار می گیرد. بچه هایتان حسرت گذاشتن یک عدد سیب سرخ بر سر سفره ی هفت سین بر دلشان می ماند مجبور می شویم تولید کننده ی داخلی را رها کرده و دست به دامان بستن قرارداد های ننگین خارجکی شویم. هی من می خواهم اسرار سیاسی کشور را فاش نکنم، هی شما نمی گذارید!
بعد می خواهید جمعیت درخت ها را بالا ببرید که چه بشود؟ به هر درخت سهم کربن دی اکسید کمتری برسد؟ همین است دیگر! مدیریت بحران بلد نیستید. این را همان روزی که به حرف مسئولین آگاه و دلسوز مملکتمان گوش نداده و دسته جمعی بلند نشدید برویم بالای کوه تا برای بارش باران دعا کنیم فهمیدم.
چه داشتم می گفتم؟ اگر یک بار دیگر بگویم چه داشتم می گفتم دستم را دراز و خود را خفه خواهم کرد. در تاریخ سابقه نداشته کسی تا این حد از این جمله استفاده کند. شورش را در آورده ام. البته فکر کنم جناب گریفیت هم به همین مرض من دچار بوده. او هم مدام یادش می رفته چه داشته می گفته. فکرش را بکنید. اول اول کارش را با نیت ساختن واکسن آنفولانزا شروع می کند. بعد کلا آنفولانزا را با ذات الریه عوضی می گیرد. بعد نمی دانم از کجا یک عالمه باکتری استروپتوکوکوس نمونیا پیدا می کند و می زند چندتا موش سفید گوگولی بی نوا را می کشد و دست آخر از تمام اینها نتیجه می گیرد که ماده ی وراثتی قابل انتقال است.
فکر کنم خود گریفیت هم نمی تواند هیچ گونه سنخیتی بین افکار، رفتار و دستاوردهایش پیدا کند. بیچاره شاگردانش که مجبور بودند بخاطر دستاوردهای استاد در مباحث ژنتیک کف مرتب بزنند در حالی که هم آنان و هم خود آقای گیریفیت آنقدر از این شاخه به آن شاخه پریده اند که اصلا یادشان نمی آید چه داشتند می گفتند.
حالا جدی چه داشتم می گفتم؟ آهان! روز درخت کاری! از قدیم الایام گفته اند «درخت تو گر بار دانش بگیرد/ به زیر آوری چرخ نیلوفری را» مهم تر از درخت، دانش است. اصلا اگر دانش باشد آدم خودش شعورش می کشد که درخت را بکارد یا نکارد یا چه زمانی و کجا و چطور بکارد یا نکارد. درست نمیگویم؟ چون که صد آمد نود هم پیش ماست و اینها.
تمام این آسمان ریسمان ها را بافتم که به اینجا برسم. که یک پیشنهاد کنم. که یک چالش راه بیندازم. تازه دعوتی هایم را هم انتخاب کرده ام. کارت دعوت هایم همینجا، بغل دستم مانده. منتها چون پست زیادی طولانی شد ادامه ی ماجرا را به پست بعدی موکول می کنم.
تا دیداری دیگر، بدرود.
- ۹۹/۱۲/۱۶

فرست؟
🤣🤣🤣😂😂😂