روز هشتم :«به سوالی مانند چطوری؟ از دید پنج نفر پاسخ دهید»
- من خوبم، تو چی؟ خوبی؟
«االان جواب میدی؟؟؟؟؟؟؟!!!!! می دونی این سوال رو کی پرسیده بودم؟؟؟؟ زمانش رو نگاه کن!»
- میدونم. این پیامت مال یه سال و سه ماه پیشه. تمام فحش هایی که بهم دادی رو از حفظم. بعد هم که برای آخرین بار نوشتی «سلام. هرچی که گذشته دیگه گذشته. می بخشمت. به دل نمی گیرم. تو هم دلایل خودت رو داری به هر حال. الان چطوری؟ حالت خوبه؟» یه سال و سه ماه و چهار روز از اون موقع می گذره.
«و تو تک تک پیام هام رو همون لحظه سین می کردی و جواب نمی دادی!»
- آره
« جواب اس مس و زنگ زدن هام و پیغوم پسغوم هام رو هم نمی دادی! حتی چندباری که اومدم دم خونه اتون، می دونستم که خونه ای اما از عمد در رو باز نمی کردی!»
- آره
« آره و کوفت! آره و مرض! آره و...»
- خب چی باید بگم؟ من یادم نرفته که داری یادآوری می کنی.
« الان واسه چی پیام دادی بهم؟؟!! یه دفعه چی عوض شد که این تصمیم رو گرفتی؟»
- یه دفعه نشد. خیلی وقت بود راجع بهش فکر می کردم. تقریبا یه سال و سه ماه و چهار روزی میشه.
« هنوز هم نمی خوای بگی چه ات شده بود؟ چرا یه دفعه خودت رو گم و گور کردی؟»
- نه، نمی خوام.
...
- یعنی نمی تونم. امیدوار بودم درکم کنی.
« درکت کنم؟! خیال می کردم درکت میکنم. خیال میکردم می شناسمت. خیال می کردم بهترین دوستتم. کم درکت کردم؟ کم هوات رو داشتم؟ کم تو روزهای سختی و ناخوشی پا به پات اومدم و اجازه ندادم یه لحظه هم احساس تنهایی کنی؟ کم دوستت داشتم؟ تو چی؟ بدون خداحافظی، بدون یه توضیح کوچولو، بدون هیچ حرفی! همینطوری بی خبر رفتی! رفتی که رفتی! دیگه نگاهمم نکردی! هرچقدر هم جلوت لز ولز زدم و خواستم باهات حرف بزنم انگار نه انگار. روت رو برای همیشه ازم برگردوندی. از همه برگردوندی. من کی رو باید درک کنم؟ اصلا تو کی هستی؟...»
- متاسفم.
« متاسفی؟؟؟؟؟؟؟ فقط همین؟؟؟؟»
- اگه با زدن این حرف ها آروم میشی ادامه بده. ولی من چیز دیگه ای ندارم که بگم.
« خیلی پستی!»
- می دونم
« نامه ای که از لای در حیاطتون انداختم تو رو خوندی؟»
- آره، اونی که به سولماز داده بودی بهم بده و بهش گفتم بگه گمش کرده و نتونسته به دستم برسونه رو هم خوندم.
« اشکت رو در نیاورد؟»
- چرا.
« هه!»
- قبل اینکه بلاکم کنی یه چیزی بگم؟
« بگو، ولی کاش تو هم قبل اینکه بلاکم کنی اجازه می دادی حداقل دو کلمه باهات حرف بزنم!»
- جواب سوالم رو ندادی.
« گفتم بگو!»
- نه... پرسیدم تو چی؟ خوبی؟
« برات مهمه؟»
- خیلی
« اگه بد باشم چی کار می کنی؟»
...
« اگه برات مهم بود چرا...»
- نهایت کاری که میتونم بکنم عذرخواهیه.
« نمی بخشمت»
- حق داری
« د یه چه دیگه بگو لعنتی! یه حرفی بزن! از اینکه روح و روانم رو بهم میریزی لذت می بری؟ به تو هم میگن رفیق؟ البته تا یه سال و چند ماه پیش میگفتن... الان واسه چی دو ساعته وقتم رو گرفتی؟ که حالم رو بپرسی؟ که چی بشه؟»
- نمی دونم.
« پس برو به جهنم!»
- باشه
...
...
« میگم...»
- بله؟
« الان که گفتی خوبی، یعنی واقعا خوبی؟»
- میشه گفت آره
« اون مشکل کوفتی ات که نمیگی چی بوده حل شده؟»
- آره
« کاملا؟ چیزی... کمکی نمی خوای؟»
- کاملا که نه، تقریبا. اثرات جانبی اش هم داره کم کم حل میشه. فقط یه رد محوی از زخم قدیمی باقی مونده. اون هم به مرور پاک میشه.
« خب به درک! به من چه اصلا!»
- ممنون که پرسیدی.
« از این به بعد هم هر مشکلی داستی حق نداری رو من حساب کنی! برو گم شو همون جایی که تاحالا بودی! دیگه هم مزاحم من نشو! نه میخوام ببینمت نه صدات رو بشنوم نه پیام هات رو بخونم. تو برای من یه آدم مرده ای. نمی خوام از دیار باقی برام پیامک بفرستی!»
- هنوزهم شوخ طبعی
« شوخی نکردم!»
- باشه، پس خدافظ
«خدافظ تا ابد!»
- فعلا...
پ ن: نه به موضوع چالش ربط داره، نه از دید پنج تا شخصیته، نه سر داره و نه ته و نه هیچ چیز دیگه. فقط دلم خواست و نوشتمش. همین.
- ۱۰ نظر
- ۰۶ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۲۲