غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن» ثبت شده است

روز هشتم :«به سوالی مانند چطوری؟ از دید پنج نفر پاسخ دهید»

 

 

 

 

 

- من خوبم، تو چی؟ خوبی؟

«االان جواب میدی؟؟؟؟؟؟؟!!!!! می دونی این سوال رو کی پرسیده بودم؟؟؟؟ زمانش رو نگاه کن!»

- میدونم. این پیامت مال یه سال و سه ماه پیشه. تمام فحش هایی که بهم دادی رو از حفظم. بعد هم که برای آخرین بار نوشتی «سلام. هرچی که گذشته دیگه گذشته. می بخشمت. به دل نمی گیرم. تو هم دلایل خودت رو داری به هر حال. الان چطوری؟ حالت خوبه؟» یه سال و سه ماه و چهار روز از اون موقع می گذره.

«و تو تک تک پیام هام رو همون لحظه سین می کردی و جواب نمی دادی!»

- آره

« جواب اس مس و زنگ زدن هام و پیغوم پسغوم هام رو هم نمی دادی! حتی چندباری که اومدم دم خونه اتون، می دونستم که خونه ای اما از عمد در رو باز نمی کردی!»

- آره

« آره و کوفت! آره و مرض! آره و...»

- خب چی باید بگم؟ من یادم نرفته که داری یادآوری می کنی.

« الان واسه چی پیام دادی بهم؟؟!! یه دفعه چی عوض شد که این تصمیم رو گرفتی؟»

- یه دفعه نشد. خیلی وقت بود راجع بهش فکر می کردم. تقریبا یه سال و سه ماه و چهار روزی میشه.

« هنوز هم نمی خوای بگی چه ات شده بود؟ چرا یه دفعه خودت رو گم و گور کردی؟»

- نه، نمی خوام.

...

- یعنی نمی تونم. امیدوار بودم درکم کنی‌.

« درکت کنم؟! خیال می کردم درکت میکنم. خیال میکردم می شناسمت. خیال می کردم بهترین دوستتم. کم درکت کردم؟ کم هوات رو داشتم؟ کم تو روزهای سختی و ناخوشی پا به پات اومدم و اجازه ندادم یه لحظه هم احساس تنهایی کنی؟ کم دوستت داشتم؟ تو چی؟ بدون خداحافظی، بدون یه توضیح کوچولو، بدون هیچ حرفی! همینطوری بی خبر رفتی! رفتی که رفتی! دیگه نگاهمم نکردی! هرچقدر هم جلوت لز ولز زدم و خواستم باهات حرف بزنم انگار نه انگار. روت رو برای همیشه ازم برگردوندی. از همه برگردوندی. من کی رو باید درک کنم؟ اصلا تو کی هستی؟...»

- متاسفم.

« متاسفی؟؟؟؟؟؟؟ فقط همین؟؟؟؟»

- اگه‌ با زدن این حرف ها آروم میشی ادامه بده. ولی من چیز دیگه ای ندارم که بگم. 

« خیلی پستی!»

- می دونم

« نامه ای که از لای در حیاطتون انداختم تو رو خوندی؟» 

- آره، اونی که به سولماز داده بودی بهم بده و بهش گفتم بگه گمش کرده و نتونسته به دستم برسونه رو هم خوندم. 

« اشکت رو در نیاورد؟»

- چرا.

« هه!»

- قبل اینکه بلاکم کنی یه چیزی بگم؟

« بگو، ولی کاش تو هم قبل اینکه بلاکم کنی اجازه می دادی حداقل دو کلمه باهات حرف بزنم!» 

- جواب سوالم رو ندادی.

« گفتم بگو!»

- نه... پرسیدم تو چی؟ خوبی؟

« برات مهمه؟»

- خیلی

« اگه بد باشم چی کار می کنی؟»

...

« اگه برات مهم بود چرا...»

- نهایت کاری که میتونم بکنم عذرخواهیه.

« نمی بخشمت»

- حق داری

« د یه چه دیگه بگو‌ لعنتی! یه حرفی بزن! از اینکه روح و روانم رو بهم میریزی لذت می بری؟ به تو هم میگن رفیق؟ البته تا یه سال و چند ماه پیش میگفتن... الان واسه چی دو ساعته وقتم رو گرفتی؟ که حالم رو بپرسی؟ که چی بشه؟»

- نمی دونم.

« پس برو به جهنم!»

- باشه

...

...

« میگم...»

- بله؟

« الان که گفتی خوبی، یعنی واقعا خوبی؟»

- میشه گفت آره

« اون مشکل کوفتی ات که نمیگی چی بوده حل شده؟»

- آره

«  کاملا؟ چیزی... کمکی نمی خوای؟»

- کاملا که نه، تقریبا. اثرات جانبی اش هم داره کم کم حل میشه. فقط یه رد محوی از زخم قدیمی باقی مونده. اون هم به مرور پاک میشه.

« خب به درک! به من چه اصلا!»

- ممنون که پرسیدی.

« از این به بعد هم هر مشکلی داستی حق نداری رو من حساب کنی! برو گم شو همون جایی که تاحالا بودی! دیگه هم مزاحم من نشو! نه میخوام ببینمت نه صدات رو بشنوم نه پیام هات رو بخونم. تو برای من یه آدم مرده ای. نمی خوام از دیار باقی برام پیامک بفرستی!»

- هنوزهم شوخ طبعی

« شوخی نکردم!»

- باشه، پس خدافظ

«خدافظ تا ابد!»

- فعلا...

 

 

 

 

 

پ ن: نه به موضوع چالش ربط داره، نه از دید پنج تا شخصیته، نه سر داره و نه ته و نه هیچ چیز دیگه. فقط دلم خواست و نوشتمش. همین.

  • میخک

روز هفتم :«بدون هیچ پس و پیشی آخر فیلم مورد علاقتان را لو بدهید»

 

 

 

امکانش هست که روزی بخوام دست به دزدی بزنم، مرتکب قتل بشم، آدم ربایی یا گروگان گیری کنم، بمبی رو منفجر کنم و خونه های مردم رو روی سرشون خراب کنم. اما به هیچ وجه من الوجوه چنین جنایتی رو در حق فیلم مورد علاقه ام مرتکب نمیشم! والسلام!

  • میخک

روز ششم :«به غذای مورد علاقه تان فکر کنید ، کاری کنید تا جایی که می شود حال بهم زن بنظر برسد» 

 

 

 

 

آنقدر خندیده بودیم که اشک از چشم هایمان سرریز شده بود. هرچقدر بیشتر سعی می کردیم جلوی قهقهه زدنمان را بگیریم و سنگین و باوقار به نظر برسیم کمتر موفق می شدیم. خون در رگ هایمان دویده بود و کیفمان حسابی کوک‌بود.

  ولو شدیم روی نیمکت های پارک. پیشنهاد کردم برویم سراغ تنقلاتی که خریده بودیم. همه موافقت کردند. بسته ی چیپس سرکه ای نازنینم را با ارج و قرب روی دامانم گذاشتم و بازش کردم. برخلاف همیشه نصفش را باد نکرده بودند و بسته لبالب پر از چیپس بود. لبخند زدم.

اولین چیپس را برداشتم. کمی نمدار به نظر می رسید. دانه های ریز سبزمانندی رویش بود.‌ احساس خطر کردم. با خودم گفتم نکند اشتباهی داخل بسته چیپس پیاز و جعفری گذاشته باشند و طعم به یاد ماندنی سرکه را از من بگیرند؟ اما احساسم را خیلی جدی نگرفتم.

گذاشتمش در دهانم. اولش تند بود. لحظه ای بعد تلخی عجیبی کل دهانم را پر کرد. بلافاصله کف پیاده روی پارک استفراغ کردم. هرچه از شام دیشب در معده ام مانده بود خالی شد. چیز خاصی نبود. فقط کمی مرغ جویده شده که برگ های سبزی خوردنی با یک عالمه بزاق رویش چسبیده بودند.

بچه ها نگرانم شدند. بسته را زیر و رو کردند و همه ی چیپس ها را بیرون ریختند. کمی که دقت کردیم یک عالمه کرم ریز و پشمتلو دیدیم که لا به لای چیپس ها می خزند. یک عالمه هم.  تخم رویشان گذاشته بودند. حالا آن چیز چسبناک تخم بود یا پیله اشان را نمی دانم. به هر حال، این موجودات ریزه میزه چیپس سرکه ای مرا خورده بودند. 

 

 

 

 

 

 پ ن: انتخاب غذای مورد علاقه خیلی سخت بود. اما خوراکی مورد علاقه ام مشخصه! 

پ ن۲: اگه خواستید از کسی شکایت کنید، برید اسم طراح چالش رو پیدا کنید. من که نمی خواستم حال بهم زن بنویسم! 

پ ن۳: راستی، تو این شب عزیز، از تک تکتون التماس دعا دارم. یادتون نره ها ؛)

​​​

  • میخک

روز پنجم «آخرین نوشیدنی که شخصیت اصلی تان نوشیده او را به ابر قهرمان تبدیل کرده است . این شخصیت حالا چه قدرت هایی دارد؟» 

 

 

 

 

کامران بطری زرد رنگ کج و ماوجش را با حالتی نمایشی دور کلاس می چرخاند. بچه ها هم ترسیده بودند و هم از شدت شوق و هیجان سر از پا نمی شناختند. نمی فهمیدم چطور ادعای مسخره ی آن پسر الدنگ را باور کرده بودند

:« یه پیرمرد خارجی این بطری رو بهم فروخت. عوضش هیچ پولی هم نگرفت. فقط چندتا تار مو ازم خواست که واسه طلسمش استفاده کنه. باحاله نه؟ پیرمرده گفت توش معجون سحرآمیزی هست که سرنوشتت رو تغییر میده. بعد از نوشیدنش، اگه لیاقت داشته باشی قدرت ماورایی پیدا می کنی، میشی یه ابرقهرمان! عین فیلم ها! ولی اگه بی لیاقت باشی درجا می کشتت. کسی هست که بخواد از این معجون بچشه؟»

همه در بهت و سکوت فرو رفته بودند. رضا با بیخیالی پرسید :« پس چرا تاحالا نخوردیش؟ چرا خودت امتحانش نکردی؟»

رنگ از صورت کامران پرید. با تته پته گفت:« خب... نه اینکه نخوام! فقط دیدم خیلی نامردیه که اول به رفقام تعارفش نکنم! تازه اگه هم سر بکشمش میخوام همه اتون شاهد این لحظه ی تاریخی باشین!»

سینا روی میز نشسته بود و داشت پاهایش را تاب می داد :«واسه خودت اسم ابرقهرمانی هم انتخاب کردی؟»

تکاپوی تازه ای شروع شد. هرکسی از یک گوشه نظرش را فریاد میزد

«حروف اسمت رو بهم بریز یه اسم جدید بساز.»

«راستی چه قدرت هایی به دست میاری؟»

«از فردا پرواز میکنی میای مدرسه؟»

«میتونی سوپرمن رو شکست بدی؟»

« سوپر من هم اسم خیلی خفنیه. تو دنیای واقعی که سوپرمن نداریم. نمیتونن بگن تکراریه، نه؟»

«آخه توی بچه ننه رو چه به سوپرمن شدن! فوق فوقش بشی سوپر بوی!»

«خفه شید دیگه!»

حمید جمله ی آخر را فریاد کشید و محکم به تخته کوبید. سکوت برقرار شد. نفس راحتی کشیدم. دستم را از روی گوشم برداشتم و کتاب علوم را ورق زدم. به نظر می آمد یک نفر در این کلاس عقل توی کله اش هست! «شماها واقعا فکر میکنید جادوگری و طلسم و این چیزها وجود داره؟؟؟ مسخره تر از اون، یه جور مایع توی یه ظرف عجیب قراره تشخیص بده کی لیاقت داره و کی نداره؟؟!! بیخیال! یارو کلاه بردار بوده! توی ظرف هم قطعا سم ریخته. هرکی بخوره درجا می میره. همه هم فکر میکنن بخاطر بی لیاقتی اش بوده! کامران یه وقت خر نشی سر بکشیش ها؟»

کامران برافروخته می شود. دست هایش را مشت می کند و فریاد می زند:« میگم ازم پولی نگرفت! این دیگه چه جور کلاه بردارییه؟ از قیافه اش هم تابلو بود واقعا جادوگره! چرا میگی جادوگری وجود نداره؟!! فقط چون تاحالا نتونستی یکی اشون رو ببینی؟!!»

حمید کتاب را از زیر دستم بیرون می کشد :«علی تو یه چیزی بهشون بگو! نکنه یه وقت جدی جدی سم رو بخورن؟!»

با کلافگی نگاهش می کنم. :«سم کجا بود نابغه؟! منو بگو فکر کردم تو عاقل تر از اینهایی!!»

کامران برای اولین بار در تاریخ به رویم لبخند می زند:«دیدین؟ دیدین؟ علی که بیشتر از همه کتاب میخونه، اون حتما میدونه که جادوگرها وجود دارن. همه اش هم دلایل چرت و پرت علمی داره! می دونستم تو باورم می کنی. رفیق خودمی دیگه.»

من و کامران به هیچ وجه من الوجوه رفیق محسوب نمی شویم. این را هرکس که کلکل و دعواهای هر روزه امان را دیده باشد می داند. من که با او کاری ندارم، ولی او خوشش می آید زور بازویش را به رخ همه بکشد و معرکه درست کند. حریفی نحیف تر و ضعیف تر از من هم پیدا نمی کند! در شرایط عادی بدم نمی آید کمی سر به سرش بگذارم  اما این بازی مسخره باید زودتر تمام شود

:«یارو نه جادوگر بوده نه کلاه بردار. یه آدم بیکار بوده که خواسته مسخره ات کنه و هرهر بهت بخنده. همین! وگرنه چرا باید با سم یه بچه رو بکشه و پلیس رو بندازه دنبال خودش. کشتن کامران چه سودی براش داره؟ مگه دیوانه است؟ هیچ پولی هم که نگرفته! تو فقط سوژه ی خنده اش شدی. مخصوصا وقتی بین ترس از مرگ و وسوسه ی ابرقهرمانی گیر کرده بودی. توی این بطری هم یا اب خالیه یا یه نوشیدنی خیلی معمولی بی خطر. والسلام.»

کتابم را ازحمید پس میگیرم و دنبال صفحه ی ۵۷ می گردم. کامران دوباره دست هایش را مشت می کند :« اگه راست میگی، اگه مطمئنی فقط آبه پس خودت ازش بخور!»

بیست و چند دانش آموز دیگر هم تاییدش می کنند. همه بجز حمید تشویقم می کنند که آن معجون را بنوشم. بعد سعی می کنند برایم اسم ابرقهرمانی انتخاب کنند. برای اینکه رویشان کم شود بطری را می گیرم و یک نفس سر می کشم.

احساس عجیبی پیدا می کنم. سر تا پایم مورمور می شود. معجون تلخ بود، خیلی تلخ! اما همین که دهانم را باز می کنم تا به بچه ها بگویم چه مزه ای داشت، روی زمین می افتم. نفسم قطع می شود. من می میرم.

 

 

 

​​​​​​پ ن: حالا در نظر داشتم علی وسط مراسم خاک سپاری دوباره زنده بشه و ببینه قدرت های ابرقهرمانی پیدا کرده... اما دیگه زیادی طولانی میشد و حوصله ام نمی کشید. به بزرگی خودتون ببخشید😅

  • میخک

روز چهارم :«تصور کنید که شخصیت اصلی تان به تندیس تبدیل شده است.افکارش را توصیف کنید.»

 

 

سیندرلا بدو بدو از کنارم گذشت و به سمت جنگل رفت. سر و وضعش بهم ریخته تر از همیشه بود و گرد خاکستر بیشتری رو لباسش نسسته بود. مرغ و اردک هایی که قبلا در دامانش پناه می گرفتند با وحشت از سر راهش کنار رفتند. کنجکاو شدم دارد با این عجله کجا می رود. تعقیبش کردم. پشت درخت ها قایم شدم و دیدم که پیش زن عجیب غریبی با لباس جادوگرها ایستاد. بعد زد زیر گریه :«پری آرزو ها! دستم به دامنت! نجاتم بده! پری آرزوها بدبخت شدم...»

زن گیس سفید با دستپاچگی گفت :«چی شده عزیز دلم؟ چه اتفاقی افتاده؟»

هق هق سیندرلا شدیدتر شد. بریده بریده گفت :«مگه نشنیدی؟ شاهزاده... شاهزاده داره خونه به خونه دنبال صاحب کفش بلوری می گرده. الانم نزدیکی های محله ی ماست... چیزی نمونده پیدام کنه... من چقدر بدبختم...» 

:« من نمی فهمم. اینکه خبر خوبیه! الان نباید خوشحال باشی؟»

سیندرلا مکث کرد و اخم هایش را در هم کشید :« خوشحال؟؟!! یه نگاه به سر و وضعم بنداز! من جز این لباس های پاره پوره هیچی ندارم! باید همین ها رو بپوشم؟ ببین پوستم خشک شده! می تونم کرم پودر خواهر ناتنی هام رو کش برم ولی مال اونها هم بنجله و به درد نمی خوره. شبی که شاهزاده من رو دید و عاشقشم شد عین پرنسس ها بودم. الان چی؟ همین که ببینتم فرار می کنه...» بعد دوباره آبغوره گرفت.

پری تمام تلاشش را می کرد جلوی سرریز شدن سیل اشک های دخترک را بگیرد :« خب الان میگی چی کار کنیم؟ چه کمکی از دست من بر میاد؟»

گریه ی سیندرلا فورا بند آمد.:« قربون دستت پری جون، یه قصر برام بساز.»

:«قصر؟؟!!!!!»

سیندرلا دست هایش را روی کمرش گذاشت و قیافه ی حق به جانبی گرفت :« پس چی؟ تو دنیای ما فقط دو حالت برای خوشبخت شدن هست، یا باید شاهزاده باشی یا با یه شاهزاده ازدواج کنی. که مورد دوم معمولا تا وقتی مورد اول مهیا نباشه اتفاق نمی افته! حالا تقصیر من چیه بابام شاه نشد؟ من یتیم بی کس و کار... دلم به تو خوش بود پری جون! فکر می کردم دوستم داری... میخوای کمکم کنی... تازه! خودت اون دفعه من رو شکل پرنسس ها کردی و فرستادی به مهمونی! من که ازت نخواسته بودم. نمی دونی مردم چه افسانه هایی درموردم میگن! زشت نیست جلو در و همسایه؟ معلوم شه اون بانوی مرموز که در زیبایی همتایی نداشت یه دونه قصر هم نداره؟ حالا خزانه ی پر از پول پیشکش! باید بتونم نظرشون رو جلب کنم یا نه؟ شاهزاده که نمیاد همین جوری یه دختر کشاورز رو بگیره! ولی اگه قصر داشته باشم... فکرش رو بکن! چشم نامادری ام از کاسه در میاد! چه کیفی بکنم وقتی حرص و جوش بخوره...» 

پری شروع کرد به خاراندن موهایش :« اما سیندرلا جون، اینهایی که تو میگی اصلا تو فیلم نامه نیست! شاهزاده باید عاشق اخلاق و شخصیتت بشه!»

سیندرلا زد زیر خنده:« اوووووه! کجای کاری پری جون؟ اخلاق دیگه چه صیغه ایه! نمی دونم دقیفا چند سالته ولی تو این دوره و زمونه مردم عقلشون به چشمشونه. مثلا همین نازلی دختر همسایه ی سر کوچه امون. قیافه اش شبیه ته دیگ ماکارونی بود. دختر خوبی بودها اما هیچکس قد سوسک هم براش ارزش قائل نمیشد. از وقتی لوازم آرایشی ایکس با تخفیف هشتاد درصد رو مصرف میکنه عین فرشته ها شده! اووونقدر قشنگ شده که نگو! از همون موقع روزی ده تا خواستگار دکتر و مهندس دم در خونه اشون صف میکشن! حالا من خداروشکر، چشم حسود کور، ژنتیکی خوشگل و تو دل برو هستم. اما قصر ندارم. یه قصر با تمام مخلفات. خودت دیگه بهتر از من می دونی. کف مرمری و فرش تمام ابریشم و چلچلراغ بلوری و قاشق چنگال نقره و کلی زلم زیمبو و خدم حشم و کمد پر از لباس و این چیزها. اگه قصر بسازی دیگه ازت لوازم آرایشی ایکس رو هم نمی خوام. جاش همین جا باشه خوبه. ویوش عالیه! فقط باید یه جوری مامورهای جنگل بانی رو دک کنیم... الهی دورت بگردم پری جون، لطفا زودتر دست به کار شو. هر لحظه ممکنه شاهزاده سر برسه ها!» 

پری آرزوها دست به کار شد. با دهان باز ایستاده بودم و جادویش را تماشا می کردم. با چشم خودم دیدم که درخت یکی یکی تبدیل به ستون های قصر شدند و ساختمان بی مانندی شکل گرفت. چوب پری آرزوها یک لحظه از جلوی من گذشت. تبدیل شدم به یک تندیس.

مسخره بود. همیشه می دانستم فضولی هایم قرار است کار دستم بدهد، اما نه در این حد! نوک دماغم شروع کرد به گزگز کردن. خواستم بخارانمش، نتوانستم. خواستم سرم را کج کنم و برگردم، نتوانستم. خواستم نفس بکشم، نتوانستم. کلا قادر به هیچ کاری نبودم. شده بودم یک مجسمه ی سنگی تراش خورده وسط سرسرای قصر! عجیب بود که با این وجود چشم های سنگی بی حرکتم هنوز هم می دیدند و گوش هایم می شنیدند. مثلا می فهمیدم الان بانو‌سیندرلا کفش های پاشنه بلندش را پوشیده و سرخاب سفیدآب کرده و دارد ترق ترق در سرسرا قدم می زند. منتظر است شاهزاده ی رویاهایش از راه برسد. من هم منتظر بودم. اگر او زودتر می رسید نقش من هم زودتر تمام می شد و پری مرا به حالت اولیه ام بر می گردادند. بعد از آن بدو بدو به خانه بر می گشتم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر در زندگی مردم فضولی نکنم. فقط بدم نمی آمد قبل از رفتن ببینم سرنوشت این دو جوان چه می شود...

 

 

 

پ ن: حالا درسته که افکارش رو زیاد توصیف نکردم. ولی خب به نظرم اینکه چرا و چگونه تبدیل به تندیس شد خیلی مهم تر بود. با احترام به طراح چالش :)

  • میخک

روز سوم : «شخصیت را به ملاقات مادربزرگ غرغرویش بفرستید.صحنه رسیدن شخصیت را بنویسید.» 

 

 

 

 

 

کالاسکه متوفف شد. نفس عمیقی کشیدم. خواهر و برادرهای کوچکترم از مادربزرگ فقط چند قصه شنیده بودند و حالا همه ذوق زده بودند که برای اولین بار با او ملاقات کنند. اما من؟ قیافه ام داد میزد که ترجیح می دادم هرجایی باشم بجز دم در خانه ی او!

 

در کالاسکه باز شد و‌سرباز هایی که جلویمان صف کشیده بودند تا کمر خم شدند و تعظیم کردند. دست راست امیلی را گرفتم. پاپیون روی سر ماریا را مرتب کردم، یقه ی پیراهن ابریشم اولیور را صاف کردم. بخاطر خستگی راه طولانی و سختی که پیموده بودیم و هول و هراس های پایان ناپذیر این روزها زیر چشمم گود افتاده و صورتم بی روح بود. با این حال سعی کردم به پیتر چشمک بزنم و جواب لبخندش را بدهم.

 

با همدیگر پیاده شدیم. قدم گذاشتیم روی سنگ فرش خیابان.  آسمان صاف و آفتابی بود. مردم پشت سر سد محافظین جمع شده بودند، روی پاشنه های پایشان بلند شده بودند تا صورت ما را بهتر ببینند. سعی کردم پچ پچ هایشان را نادیده بگیرم. دست امیلی را محکم تر گرفتم. پدر موقع خداحافظی دست راستم را را فشرده بود و دم گوشم گفته بود :«کوهی از طلا و سکه و جواهر توی خزانه هست. کلیدش هم دست منه. مردم من بهم اعتماد کردن و ثروتشون رو بهم سپردن. منم گنجینه ام رو میسپارم به تو. نازنین پدر، مراقب خواهر و برادرهات باش.» 

 

جلوی دروازه ی آهنی هیأت پیشواز دوسه نفره ای متشکل از خدمتکاران و کارکنان خانه ی مادربزرگ جمع شده اند. وسطشان هم پیرزنی چاق و اخمو، با لباس های نخ نما و رنگ و رو رفته، صورتی چروک، کلاه کهنه که موهای سفیدش را پوشانده و عصیای چوبی شدیپا بدقواره ایستاده است. اگر او را نمی شناختم محال بود باور کنم صاحب این عمارت اعیانی همچین سر و وضعی داشته باشد. ندیمه ها تعظیم می کنند و زیرلب خوشامد می گویند. مادربزرگ هنوز با اخم تک تکمان را برانداز می کند. بچه ها برای ادای احترام تردید دارند. بدجوری خورده است توی ذوقشان.

 

لبخندی زورکی می زنم و می گویم:« سلام مادربزرگ عزیز. حالتون چطوره؟ روز دلپذیری نیست؟» با بیخیالی سر تکان می دهد :« سلام بچه جون، تو همون دختر فسقلی زشت و دماغو نیستی؟ همچین خوب نیستم. امروز روز گندیه ولی خب... راستی شنیدم باباتون شاه شده. تبریک میگم.» چشم های پیتر چهارتا می شوند. با تعجب می گوید :« اما بانوی من! پدر دوازده سال پیش تاج گذاری کرد. شما تازه شنیدین؟!» مادربزرگ با عصایش روی موهای روغن زده و مرتب پیتر می کوبد :« اول بگو سلام! ادب که نداری! انگار تو کله ات مغز هم نداری! معلومه که شنیدم! هرچند از باباتون که به من خیری نرسید... ولی خب نمیشد که جلوی این همه آدم بگم سلام بچه جون، شنیدم باباتون داره با کله سقوط میکنه و همه ی دار و ندارش رو از دست میده. سربازهایی که اینقدر پزشون رو میداد هم یه مشت لاشی ترسو به درد نخور از آب در اومدن که یا درجا می میرن یا فرار می کنن و برای مرگش لحظه شماری میکنن! نمیشد که بگم برای شکست مفتضحانه و وضع کشورداری خفت باورش متاسفم! یا دعا کنم وقتی که قصرش رو سرش خراب کردن بدون درد بکشنش و سر قطع شدش رو از دروازه ی شهر آویزون نکنن یه جوری که خون دلمه بسته از گردنش بریزه رو سر مسافرهای بخت برگشته و حال همه خراب بشه! اگه تو اون کله ات بجای یونجه مغز داشتی این چیزها رو می فهمیدی!» 

 

بعد هم راهش را کشید و به داخل عمارت رفت. همه ی خدمتکارها از شرم و ترس به خود می لرزیدند. به غرور نوجوانانه ی پیتر برخورده بود و صورتش برافروخته بود. مباشری که همراهی امان می کرد هاج و واج مانده بود که باید چه کار کند! حس کردم که امیلی بغضش را فرو خورد. به زور قانعش کرده بودم که اوضاع آنقدرها هم بد نیست و جنگ خیلی زود تمام می شود و ما هم به پایتخت برخواهیم گشت. تنها کاری که از دستم بر می آمد یک خنده ی مسخره ی کشدار بود :« جدی نگیرید بچه ها، مادربزرگ خیلی شوخ طبعه. این مدت قراره حسابی بهمون خوش بگذره. مثل یه تعطیلات بهش نگاه کنید. بیایید بریم تو.» 

 

نمی دانستم کدام یک آزار دهنده تر است. صدای کوبنده ی برخورد عصایش با زمین سنگی خانه و پژواکش در راهرویی طولانی و تاریک، صدای ملچ ملوچی که بدون وقفه از دهانش بلند میشد بدون اینکه مشغول خوردن چیزی باشد، یا غرولند ها و فحش هایی که نثار زمین و زمان می کرد. 

 

به بزرگ ترین اتاق خواب عمارت رسیدیم. با شش تخت زوار در رفته و خاک گرفته، پنجره ای شکسته، بدون هیچ پرده یا کمدی، بیشتر شبیه یتیم خانه بود. البته از مادربزرگ انتظار هم نداشتم پولش را صرف خرید این چیزها کند. هیچ چیز اتاق هیچ جور سنخیتی با لباس های فاخر و رنگین ما نداشت. شنیدن لفظ شاهدخت و شاهزاده که به آن عادت کرده بودیم  اینجا تمسخر آمیز به نظر می رسید‌ خدمتکارها هم نمی دانستند چمدان های ما را باید کجا بگذارند. اولیور به دیوار خیس و ترک برداشته دست کشید و وقتی یک عالمه کپک به انگشتانش چسبید عقب پرید و گفت :«خواهر جون قراره اینجا بمونیم؟!!» 

 

خوشبختانه مادربزرگ صدایش را نشنید. چشم هایش را تیز کرده و مشغول وراندازی پیتر بود. در همین حین بلند بلند با خودش حرف میزد :« ۱۲ سال پیش، هان؟ اگه واقعا خبر نداشتم هم جای تعجب نداشت. روز شادی اشون که من رو دعوت نمی کنن! تو اون جشن مثلا تاج گذاری! فقط هر وقت یه گندی بالا آوردن یاد من می افتن. با این سنم باید پرستاری این از دماغ فیل افتاده ها رو هم بکنم! باید تا روزی که خبر مرگ باباشون میرسه تر و خشکشون کنم. چندش آوره! ولی بعدش چی؟ قراره چه خاکی به سرشون بریزن؟ توله های بدبخت...» برای اینکه بیش از آن احساس فلاکت نکنیم باید بحث را عوض می کردم. دوباره با لبخند شروع کردم. :« ولی تاجایی که من به خاطر دارم پدر رسما ازتون دعوت کردن. باعث افتخار بود اگه مراسم تاج گذاری رو با حضور گرمتون دلپذیرتر می کردین. وقتی فرمودین به دلایلی قادر به تشریف فرمایی نیستین پدر خیلی ناراحت شد...»

 

مادربررگ عصایش را بالا اورد و به صورت تهدیدآمیزی جلوی چشمم تکان داد. بعد فریاد زد :« یه چیزی رو یادت نره! تو خونه ی من حق نداری اینقدر لفظ قلم صحبت کنی. مثل این داداش اتوکشیده ات هم بی ادب نباش اما حالم رو با کلمات مزخرفت بهم نزن! بعدش هم! معلومه که خودم نیومدم! مگه مغز خر خورده بودم که پام رو تو اون قصر نفرین شده بذارم؟ فکر کردید چرا تو این کشور هر روز یه شورش جدید راه میفته و یه گله گاو یه گله ی گاوتر از خودشون رو میکشن تا رییس خودشون رو به تخت بنشونن؟! همه اش طلسمه احمق جون! سرنوشت تمام کسایی که به اون سرسرای جن زده بذارن تاریک و سیاه میشه. برای تو هم از مال همه بدتر! واسه همینه که بختت کپک زده!»

 

امیلی تاحالا با بیخیالی روی تخت جدید بدون ملافه اش دراز کشیده بود و با پاپیونش بازی می کرد، سرش را خم کرد و با لحن بامزه ای گفت :« الیزابت کلییییی خواستگار داره. از همه ی کشورهای دوووور، همه ی شاهزاده ها و ولیعهد ها دوست دارن باهاش ازدواج کنن.» مادربررگ پوزخند زد:« معلومه! چون که کشور اونها زیادی دوره نمی تونن بیان و ریختت رو ببینن! بیچاره ها خبر ندارن تا چه حد زشت و بدهیکل و نچسبی! تو هم اگه مثل این داداش اتوکشیده ات ینجه تو کله ات نبود فوری خودت رو به یکی اشون قالب می کردی! البته الان که دم و داستگاه بابات هم داره نفس های آخرش رو میکشه و نمی تونه کسی رو گول بزنه. باعث تاسفه اما گاهی وقتها آرزو می کنم کاش شیطان صفتی و طمع رو از مادر مرحومت به ارث برده بودی. ولی حیف، حیف که عین پسر خودم خنگی!» بعد هم راهش را کشید و از اتاق بیرون رفت...

  • میخک

 روز دوم «3 نفر را در زندگی‌تان در نظر بیاورید. به شخصیت داستان‌تان موها و خنده‌ی فرد ۱، چهره و اتاق‌خواب فرد ۲ و کمد و اخلاقیات فرد ۳ را بدهید. این فرد جدید شخصیت اصلی داستان شماست. هر ویژگی‌ای که دوست دارید به او اضافه کنید. با توصیف تنها ۶۰ ثانیه از روز او، سعی کنید او را بیشتر به ما بشناسانید» 

 

 

فیلم تمام شد، تیتراژش هم همین طور. «او» اما هنوز داشت اشک می ریخت. سقلمه ای به دستش زدم و گفتم :«بیخیال! فقط فیلمه! الکیه! تو واقعیت پسره اصلا سرطان نداره که بخواد بمیره که دختره خودکشی کنه!» دستش را عقب کشید. فورا اشک هایش را پاک کرد و اخم هایش را در هم کشید :« خودم می دونم!»

بعد با عصبانیت از روی مبل بلند شد. کش موهای فرفری اش را باز کرد و محکم تر بست. قدم های محکمش را به سمت اتاق خواب بر داشت و سر راهش تابلوی کج شده ی دیوار را هم درست کرد. دنبالش رفتم. دیدم در کمد را باز کرده و رو به روی آینه ی قدی روی درش ایستاده. بین تلی از لباس های بهم ریخته و روی هم چپانده شده یک مانتو برداشت و شروع کرد به پوشیدن. پرسیدم :«جایی میخوای بری؟»

با همان جدیت و اخم رفت به سمت کمد من که طرف دیگر تخت بود. پیراهن سبزم را از رخت آویز برداشت و به سمتم پرتاب کرد و گفت :« باید بریم آزمایشگاه. باید چکاپ کامل بدی. از اولش هم از سابقه ی خانوادگی اتون می ترسیدم. این چیزها که خبر نمیکنه! هرچی زودتر بفهمیم بهتره...»

از اولش هم تقصیر خودم بود که یک فیلم کمدی نگرفتم.

 

 

 

 

 

پ ن: راستش بین خوندن موضوع امروز و نوشتنش فاصله افتاد و یه چیزهااییش رو یادم رفت :/ مثلا اینکه کمد و اخلاقیات هیچ‌نسبتی با هم ندارن. یا بجای خنده گریه نوشته شد.

​​​​​​بیایید ایرادات جزئی را نادیده بگیریم :))

 

  • میخک

روز اول « از طریق نوشتن و از چشم شخص دیگری در خیابان تان قدم بزنید و به مکان مورد علاقه تان بروید»

 

 

لباس هایم را فوری تنم کردم و از محوطه ی استخر بیرون زدم. موهایم هنوز کامل خشک نشده بودند. باد سردی داشت می وزید و شاخه ی درخت ها را تکان می داد. باد که نه، طوفان بود. گرد و خاک زیادی به پا کرده بود. گوش هایم از سرما یخ زده بودند و تک تک تارهای مویم روی سرم منجمد شده بود. مغزم دذد گرفته بود. مطمئن بودم قرار است سرما بخورم. اما مهم نبود. ساک ورزشی ام را پشتم انداختم. باید تاکسی می گرفتم. باید بلافاصله خودم را به خانه می رساندم. باید عجله می کردم. اما سراشیبی ملایم جاده وسوسه ام کرد. شروع کردم به قدم زدن. آرام آرام جلو می رفتم. خودم هم دلیل رفتارهای خودم را نمی فهمیدم. پر از ترس و دلهره بودم اما داشتم انکارش می کردم. اصلا مگر مهم بود؟ مگر دویدن من می توانست چیزی را تغییر دهد؟ با عجله به چه باید می رسیدم؟ قدم هایم کوتاه و بیخیال بود. اپارتمان های یک شکل و یک رنگ زیر پایم بودند. شهر در سکوت محض بود. باد هوهو می کرد و لباس هایم را به بدنم می چسباند. نه ماشین های زیادی دیده میشد نه آدمی زادی. هیچ جنبنده ای پیدا نبود. خورشید بدون سر و صدایی داشت پشت کوه ها دفن میشد. تن آسمان خونی شده بود. همه چیز و همه کس در خواب فرو رفته بودند. باید زودتر به خانه بر می گشتم...

 

 

 

 

 

پ ن: مکان مورد علاقه ندارم ولی همین خیابونمون رو دوست دارم :)

  • میخک

از شهر که خارج می شویم با خیال راحت بر می گردم و رو به پشت در صندلی عقب ماشین می نشینم. این طوری دنیا را جور دیگری می بینم. جدا از  نمای بزرگ تر و دلچسب ترش، حرکت را احساس می کنم. دیگر به نظر نمی رسد که درخت های کنار جاده با سرعت از کنارمان رد می شوند. این من هستم که دارم دور می شوم.

 

دور و دورتر. طبیعت پشت سرم را ترک می کنم. گله ی گوسفندها، مزارعی که تازه شخم زده شده اند، کوه های پوشیده از برف، خانه های کاه گلی، تیرهای چراغ برق، دکه های وسط جاده، همه و همه در گذشته جا می مانند.

 

من به تنهایی جلو می روم. یا شاید هم عقب می روم. هیچ نمی دانم مقصدم کجاست! نیرویی ناشناخته از پشت یقه ام می گیرد و من را می کشاند به سمت دنیایی که آن را نمی بینم. آن را نمی شناسم. من هنوز هم چشم به گذشته دوخته ام. حتی تکه سنگ گوشه ی خیابان، یا علف هرزی که کف آسفالت را شکافته، نشانه هایی می شوند که فاصله گرفتن را لمس کنم. تنهایی را بچشم. مجبور باشم هر لحظه در حال وداع گفتن باشم. 

 

 

عادت عجیبی است، نه؟ راستش در در زندگی روزمره ام هم همین طورم. یک روز با خودم گفتم «این بار دیگر می روی، جدی جدی می روی، باید رفتن را یاد بگیری. مهم نیست زمینی که رویش ایستاده ای نوک کوه است یا ته دره، برای تو مثل باتلاق است. تو گیر کرده ای. همیشه ی خدا گیر می کنی. باید حرکت را یاد بگیری.»

 

حرکت باعث تغییر می شود‌. تغییر باعث پویایی و شکفتن می شود. پویایی از ما آدم های بهتری می سازد. تصمیم گرفتم همه چیز و همه کس را ترک کنم. تصمیم گرفتم از باتلاق فرار کنم. به خودم قول دادم وقتی برگردم که آدم بهتری شده بودم. کم و بیش سر قولم مانده بودم. تا همین امروز که رفته بودیم بیرون شهر.

 

 

همان طور که قسمت عقبی خیابان لاغر و لاغر تر می شد و مثل مار به خود می پیچید و قسمت جلویی اش چاق و چله با لباس های گشاد از زیر لاستیک ها بیرون می آمد، خاطراتم در ذهنم جان گرفتند. تازه آن موقع به حماقت خودم پی بردم. گفته بودم «می روم تا رفتن را یاد بگیرم.» غافل از اینکه من رفتن را بلد بودم‌. خیلی خوب هم بلد بودم. بارها و بارها بی مقدمه گذاشته و رفته بودم. رفتن هایی که شاید به چشم هیچکس نیامده اند.

 

 

مشکل بخش دوم‌ماجراست. من خودم می روم اما دلم جا می ماند. چیزی که بلد نیستم دل کندن است. دل کندن را هم نمی شود یاد گرفت!  حالا که فکرش را می کنم می بینم من تمام عمرم با احساساتم درگیر بودم.  من تمام عمرم در حال رفتن بودم تا شاید دل کندن را یاد بگیرم. رفتن هایی که عمرشان گاه چند ثانیه و گاه چند سال به درازا می کشد.

 

 

امروز خاطره ی یکی از تلخ ترین رفتن هایم را یادم آمد. خود رفتن و دوری کردن و تنها ماندن و دل تنگی را نمی گویم. قسمت عذاب آورتر ماجرا برگشتن بود. جزئیاتش را کنار می گذارم. مدتی جدا بودیم و بعد که برگشتم دیدم فلانی دیگر آن آدمی که من می شناختم نیست. فراموش کرده بود یا کنار آمده بود را نمی دانم. فقط می دانم عوض شده بود. جلو رفته بود. این من بودم که همچنان در باتلاق گیر کرده بودم.

 

 

خیلی درس ها هستند که باید یاد بگیرم. زندگی کردن هزار و یک دنگ و فنگ دارد. هزارجور قلق دارد. نمی شود از روی یک جزوه روخوانی کنی و یک شبه متخصص شوی. نمی شود چوب جادویی ات را تکان بدهی و خوشبختی را احساس کنی. فرمول حل کردن معادلات هشتاد مجهولی این دنیا را نمی دانم. اما فهمیده ام که رفتن راه حل نیست. حداقل اینطور رفتن نه! 

 

 

روراست باشیم. ترسیدم. به آینده نگاه کردم و ترسیدم. معلوم نیست چند نفر از دوستان خوبی که اینجا پیدا کرده ام تا چند سال دیگر زنده باشند. یا چند نفرشان هنوز دست به قلم باشند. چند درصد به دانشگاه و محیط های آکادمیک جدید وارد شوند و شخصیتشان از این رو به آن رو شود. چند نفر از مجردها ازدواج کنند و چند تن از متاهل ها مادر یا پدر شوند. پخته تر یا بی حوصله تر شوند. چند نفرشان دغدغه های جدیدی پیدا کنند که من نه آن را می فهمم و نه می خواهم که بفهمم. زمان همه چیز را عوض می کند، نه؟ بعد من بر می گردم و آدم هایی را می بینم (یا نمی بینم) که آنها را نمی شناسم. تصورش هم برایم ترسناک است. برای به دست آوردن بعضی چیزها باید بعضی از داشته هایت را فدا کنی. اما در این معامله من جز تنهایی به دست نمی آورم. 

 

 

نمی دانم حرف هایم برایتان هیچ معنایی دارند یا نه. شاید از بس تنها مانده ام زده است به سرم. دو سال کم زمانی نیست. قبول کنید دیوانه کننده است. از حالا به بعد فقط دو راه دارم. یا ادامه ی متنم را پر از شعار و سخنان نغز دلپذیر کنم و وعده ی تحول و دگرگونی قریب الوقوعم را بدهم. یا دست بگذارم روی دکمه ی حذف. یا شاید هم هیچ کدام. شاید بهتر است اسم جدید اینجا را قبول کنم. انتشارات دل. دل که قرار نیست حرف حسابی بزند. هوم؟ آن هم دلی که صاحبش گذاشته و رفته و خودش اینجا تنها مانده....

  • میخک

من آدم خوش قلمی نیستم. وقتی می گویم نیستم یعنی نیستم. نگذارید پای تواضع و فروتنی و اینجور چیزها. بیخودی هم تعارف تکه پاره نکنید که در این مورد هم افتضاحم. "لطف دارید"  و "چشم هاتون خوش قلم می بینه" و "نفرمایید، این حرف ها چیه" را تازه یاد گرفته ام و مدام هم تکرارشان می کنم. حالا بعضی وقت ها این پاسخ برای نظراتی که دریافت کرده ام مناسب است و گاهی نیست. خودم را میزنم به نفهمی. آخر جایگزینی برایشان پیدا نمی کنم که بنویسم. گفتم که خوش قلم نیستم. دنیای کلمات مثل آسمان کویر برایم شگفت انگیز و رعب آور است. هم نزدیک است و هم دور. من مسحور کلماتم اما چه کنم که از جنس کلمات زاده نشده ام. این پست را هم برای آدم های مثل خودم می نویسم. 

 

خیلی سال پیش بود که فهمیدم تار و پودم را با ریاضیات سرشته اند. البته خودم که نفهمیدم، خانم معلم فهمید‌. در یکی از زنگ تفریح ها که نمی دانم به چه دلیلی تمام بچه های قد و نیم قد دبستانی به صورت گله ای دنبالش راه افتاده بودیم، میان سخنانش جمله ای خطاب به من گفت که دقیق یادم نیست. مضمونش این بود که من در درس ریاضی قوی تر از دانش آموزان عادی هستم. بعد از اینکه این حرف توسط معلم های راهنمایی هم تایید شد باورش کردم. شروع کردم به درخشیدن. بله، من از آن بچه های عشق ریاضی اعصاب خوردکن و حال بهم زنی بودم که قبل از خواندن روی مسئله جواب را فریاد می زدم. همکلاسی ها در عنوان فصل مانده بودند و من تمرین آخر را حل می کردم. بماند که همه اشان نمره ی بیشتری از من می گرفتند. آخر آنها ساعت ها درسی که تدریس شده را با خود مرور می کردند و تمام مسئله های کتاب را حفظ می کردند. بنده خداها کلی زحمت می کشیدند. و من؟ عاشق این بودم که در جلسه ی امتحان سوالات برایم تازگی داشته باشند و سعی کنم با ساختن فرمول و روش های نوین با اشکال هندسی دست و پنجه نرم کنم. به هیچ عنوان عاشق ریاضی نبودم، اما از این حجم توجهی که به سمتم جلب کرده بود لذت می بردم. به حسادت های دوستانم هم ریز ریز می خندیدم. وقتی از افعال ماضی استفاده می کنم یعنی متوجه زشتی رفتارم شدم و خودم را اصلاح کردم. البته نه تاوقتی که یکی مثل خودم به تورم بخورد. بگذریم...

 

از کلمات بگویم برایتان. داستان این یکی را اصلا یادم نمی آید از کجا شروع شد و از کی شدت گرفت؟ چه شد که تشنه ی کتاب شدم و شیفته ی نوشتن؟ هر جوابی که بدهم اشتباه است‌. انگار این عشق قبل از روحم بر من دمیده شد. 

 

خشک، قاطع، کمی گرا، پیرو منطق، بی رحم، سرد، منظم، اینها ویژگی های علم ریاضی است. ویژگی های من هم هستند. این موضوع در هنگام یادگیری زبان انگلیسی رخ نمود بیشتری پیدا کرد. آدم یکسری کلمات را از روی عادت به کار می برد و هیچوقت به عمقشان دقت نمی کند. اما وقتی دنبال مترادفی در زبان دیگر می گردی تازه می فهمی کلمات را در ذهنت دسته بندی کرده ای. مثلا یک بخش برای کلمات مثبت است و انسان دوستانه، که مهربانی و وفاداری و فداکاری و خوش صحبتی و لبخند ملیح زدن و استکان چای را شامل می شود و همیشه ی خدا معنی هایشان را با هم قاطی می کنی. بخش های دیگر هم یا شغلی اند، یا درمورد دعوا و دستور و درجه های نظامی و اینجور چیزها هستند،  و یا به لوازم منزل و گلدان و انواع گل و کلا هرچه شیء هست مربوط اند.

 

هنگام یادگیری زبان انگلیسی من فهمیدم که هیچوقت احساس پشت کلمات را درک نکرده ام، هیچ وقت نزدیکش هم نشده ام. بر همگان واضح و مبرهن است که آب یک ذهن بیش از حد ریاضی هیچ جوره با شعر و شاعری در یک جوب نمی رود. اما مگر عشق این حرف ها حالی اش می شود؟ حل کردن سوالات المپیاد ریاضی برایم یک تفریح روزمره بود اما هیچوقت پی اش را نگرفتم. در عوض در تمام مسابقات خوارزمی انشا نویسی و پرسش مهر و از این قبیل شرکت می کردم. برعکس ریاضیات، نوشتن خیلی وقت ها تحسین چندانی برایم به ارمغان نمی آورد. البته که غصه می خوردم. بعد این غصه ها و دلتنگی ها و درد نامرئی بودن را می نوشتم. می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم. می خواندم و می خواندم و می خواندم. ذره ذره از آسمان کویر را می نوشیدم و در خیالاتم به رنگ ستاره ها می شدم...

 

گفتم خیال؟ درستش همین است. من خوش خیالم. اتفاقا این کلمه ایهام هم دارد و هر دو مورد درمورد من صدق می کنند. کسی که خوش خوشانه به خیال می پردازد یا خیال پردازی که نغز می نوازد. نویسنده ها و شعرای باکلاس اجازه می دهند مرغ خیالشان به پرواز درآید. در ذهن من اما جوجه اردک زشتی زندگی می کند که امیدوار است او هم مثل آن جوجه اردک زشت معروف غاز از آب در بیاید‌‌‌‌. به همین خیال باطل راه افتاده دنبال دسته ی غازها و هر حرفی هم برای سر عقل آوردنش بزنی از خر شیطان پایین نمی آید. هوش و حواس من در همه جای زمین و زمان هست الا سر جایش. و آنقدر این توهمات ابتکاری ذهنم قشنگ از آب در می آیند که دستم را مسخ می کنند. بی اراده راه می افتد و می آید روی کاغذ و قلم. در دلم آرزو می کنم این جادوی بی مانند ذهن با معجزه ی قلم یکی شوند. و وای که چه آرزویی! چه وصالی! دستم را آزاد می گذارم تا برقصد. اجازه بدهید نگویم که چه فاجعه ای پدید می آید. اینجا کیسه ی استفراغ به اندازه ی کافی نداریم. گفتم که خوش قلم نیستم.

 

می پرسید پس پست های اینجا را دختر خاله ام نوشته؟ بعد از نظر لطفتان است و چشم هایتان پست هایم را خوش قلمانه دیده و اصلا نفرمایید، این حرف ها دیگر چیست، بگویم که علاوه بر خوش قلم، دست بردار هم نیستم. نمی دانید برای نوشتن یک متن ساده چه فسفری می سوزانم. هر وقت هم از سخت گیری ام کاستم نتیجه اش فورا و عینا گند از آب در آمد. مدتی است که کمتر می خوانم. آنهم تقصیر شرایط و عوامل است. سعی می کنم با نوشتن و نوشتن و بیش از حد نوشتن جبرانش کنم. و واقعا هم سعی می کنم. این پست را برای ناخوش قلم هایی مثل خودم نوشته ام. برای آنهایی که با شخصیت داستان ها بزرگ شدند و همیشه حسرت خوردند که چرا مثل قهرمان ها همه چیز تمام به دنیا نیامده اند.

 

شاید باید صبر می کردم و وقتی که واقعا نویسنده شدم و بیشتر از یک نفر خوش قلم صدایم کرد این متن را منتشر می کردم. اما از کجا معلوم که آن روز برسد؟ از کجا معلوم آخر این قصه خوش باشد؟ مگر نه اینکه باید از مسیر لذت برد؟ در حال حاضر زل زده ام به آسمان کویر، که هم از من دور است و هم نزدیک. مست تماشایش شده ام. زمزمه ی سیاره ها را می شنوم و شهاب ها را بو می کشم. من خیره شده ام به صفحه ی کیبورد و کلماتی که قرض گرفته ام از معشوق. هدهدی ندیده ام اما راه افتاده ام به دنبال سیمرغ. یادتان هست یک روز می بوسمت را؟ خطاب به او گفته بودم. به جنون پشت شعر، به عشق حوالی سخن، به شوریدگی کلمه. مسخره به نظر می رسد نه؟ اما من یک روز غرق می شوم در وادی هفتم. آن روز می توانید خوش قلم صدایم کنید. 

 

 

 

 

پ ن: راستی عیدتان مبارک! :)

نتوانستم پست شایانی برای این عید مبارک و ارزشمند بگذارم‌. بنابرین ارجاعتان می دهم به چند دوست عزیز. باشد که کم کاری ام با تبلیغ از آنان جبران گردد :) 

اینجا عیدی بگیرید

اینجا در مسابقه ی غدیر شرکت کنید 

اینجا هم حکایتی حول موضوع غدیر بخوانید 

  • میخک