غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۸ مطلب با موضوع «آرشیو وب قبلی» ثبت شده است

اگر فکر می کنید هنگام امتحان دادن دست از خیال پردازی بر می دارم سخت در اشتباهید. جواب سوال چهارم که گویا دو بند کامل بوده رو فقط در یک خط نوشتم و بقیه ی جای خالی رو با این مکالمات پر کردم:

 

 

 

 

 

 

- سلام ساغر جان، از این طرف ها؟ یه چند روزی بود رو سرمون آوار نشده بودی، نگرانت بودیم.

 
- حوصله ندارم گلی. بکش کنار.
 
- ماشالا هزار ماشالا بی ادب تر هم که شدی! یا نه، سگ تر شدی.
 
- گلی گفتم بکش کنار!
 
- چته؟ خماری؟
 
- آره، داری؟
 
- چشم دایی ات روشن! از کی اون وقت؟
 
- گفتم داری؟
 
- لعنت به این دل نازک من، بیا ببینم میتونم رات بندازم یا نه. فقط به دایی ات چیزی نگی ها.
 
- نه که از کار های تو خبر نداره!
 
- نه بابا، اون رو که با هم پخش می کنیم. فقط نمی خواد تو بفهمی که کارش چیه. لابد خیال میکنه اگه تو ذهن خواهرزاده اش یه مرد درستکار باشه چیزی بهش میرسه! هه!
 
- پس هر دومون یه راز پیش تو داریم. منم نمیخوام دایی بفهمه.
 
- میشه ماهی پونصد هزار.
 
- من فقط واسه همین الان میخوام. برای بعدا خودم یه ساقی میشناسم.
 
- رازت رو گفتم. بیخودی هم چونه نزن. عرضه نداشته باشی از اون بابات تیغ بزنی بهترع بری بمیری.
 
- اون بابای من نیست.
 
- حالا هرچی. همه اش رو هم اول ماه میگیرم.
 
- خیلی عوضی هستی گلی.
 
- حداقل معتاد نیستم!
  • میخک

در طول هفته ی گذشته برای اولین بار در عمرم با قطار سفر کردیم

اون هم به مشهد
جای همه اتون خالی بهترین سفر عمرم بود 
یعنی قطار یه چیز دیگه است
 
زیارت این بار یه جور خاصی بود 
من از اون آدم هاییم که معتقدن برای زیارت لازم نیست با کلی زور و فشار و هل دادن بقیه خودت رو برسونی به ضریح. یا اینکه حاجت خواستن از امام کار درستی نیست. این خداست که دعاهای ما رو مستجاب میکنه. باید از خدا بخوایم و امام فقط واسطه است و این حرفها. ولی این بار بیخیال این روشنفکر بازی ها شدم. خودم رو سپردم به جریان جمعیت و گزاشتم اونها منو هل بدن به سمت ضریح. وقتی که رسیدم تو دلم گفتم :یا امام رضا، این بار میخوام از خودت خواهش کنم. من آدمی نیستم که اشتباه نکرده باشم . گناه نکرده باشم.  حق الله رو زیر پا نگزاشته باشم به امید اینکه میبخشه. شاید واسه همینه که خدا جوابم رو نمیده. اصلا اگه هم بده من روم نمیشه که ازش بخوام. ولی به تو که بدی نکردم، کردم؟ یا امام رضا، اگه خدا خداست، تو هم امامشی. تو هم میتونی حاجت من رو برآورده کنی، نمیتونی؟ یا امام رضا، ازت خواهش میکنم....
نمیدونم حرف های درستی زدم یا نه. اصلا اسلامی هست حرف هام یا نه. فقط میدونم حس بهتری دارم. :)
 
برای همه اتون هم دعا کردم
دو رکعت نماز زیارت هم از طرفتون خوندم ( چون اگه برای تک تکتون جدا جدا میخوندم طولانی میشد فقط دو رکعت خوندم به نیت همه ی دوستان وبلاگی حتی اونهایی که مدت هاست خبری ازشون نیست مثل صالحه و آرتیمس و فاطمه و ریکاته و...
یاس و ایریس و زینب و ریحانه شما رو خییییییلییییی ویژه دعا کردم )
 
 
یه تسبیح سنگی فوق العاده قشنگ آبی هم خریدم ( با وجود مخالفت های خوانواده سلیقه هامون اصلا شبیه نیست به وجه قبول ندارن که قشنگترین تسبیح دنیاست و شبیه یاقوته)
که حالا گم شده :/
مامانم بفهمه می کشتم :/.
  • میخک

برای امتحان زیست کتابم رو باز کردم که خیر سرم درس بخونم

بعد نشستم نوشته های گوشه ی صفحه هاش رو می خونم
فصل سوم یه طرف عکس غضروف نوشتم:
 
 
 
نگار :«ببین، تو این دنیا کلی دختر هست که برای یه پسر لفظ قلم خوشتیپ باکلاس غش و ضعف میکنن. ولی من از اوناش نیستم. برو دنبال یکی که بخوادت. اوکی؟»
امید :«ببین، تو این دنیا کلی پسر لفظ قلم خوشتیپ باکلاس هست که یه پاپاسی هم نمی ارزن. ولی من از اوناش نیستم.اومدم دنبال یکی که می خوامش، خیلی هم می خوام. اوکی؟»
 
 
 
و طرف دیگه ی غضروف ها نوشتم:
 
 
 
 
 
امید :«نگار؟»
نگار :«هان؟»
امید سکوت
نگار :«چیه؟»
امید سکوت
نگار :«اگه منتظری من بگم جانم بعد تو بگی جانم که میگی حرفم یادم میره و کلی شر و ور رومانتیک بهم ببافی و منم تحملت کنم کور خوندی»
امید سکوت
نگار :«بگو چه مرگته!»
امید سکوت
نگار :«هوی!»
امید :«ببخش. حرفم یادم رفت.»
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انصافا کتاب زیست کدومتون صفحه ی چهل و سومش از این آپشن ها داره؟
  • میخک

خب، اولین نکته ای که بعد از خوندن کتاب به ذهنم رسید این بود که اگه خدمتکار و پرفسور رو قبل از من بیش از تو میخوندم قطعا برام جالبتر بود. با وجود تمام تفاوت ها یه سری شباهت ها در روند داستان آزارم میداد. با این حال، کتاب بدی نبود. شخصیت های کمی داشت و خیلی خوب به همه اشون برداخته شده بود. آدم کاملا حال و هوای آروم ژاپنی داستان رو حس میکرد. گره ها و گره گشایی ها به خوبی رعایت شده بود. روند تغییر شخصیت اصلی هم خوب و ملموس بود. (فقط حیف که درست مثل لوییزا کلارک بود!)  نکات ریاضی رو هم کاملا عامه پسندانه و راحت نوشته بود. و در آخر خیلی خوشحال تر میشدم اگه میدیدم از روی زندگی یک انسان واقعی نوشته شده

 
Image result for ‫پروفسور و خدمتکار‬‎
  • میخک

این کتاب مثل یک بمب شروع شد! با یه انفجار! صادقانه بگم جمله ی اول به داستان علاقه مندم کرد و جمله های دوم و سوم دیوانه! همچین شروع رک و صریحی با یه داستان عجیب و هنجارشکن هرکسی رو مشتاق خوندن میکنه. بخش اول با وجود تمام ایرادهاش کاملا جذاب و خوندنی بود. هرچند از بخش های بعدی کم کم فوق العاده بودن خودش رو زیر سوال برد اما تا لحظه ی آخر عنصر تعلیق (که مهمترین رکن یه داستانه) رو به خوبی حفظ کرد. وقتی میگم نقص منظورم کمبود توصیف ظاهر شخصیت هاست،شخصا اصلا انتظار نداشتم در همچین داستانی تو تصور کردن شخصیت ها به مشکل بخورم. از طرفی بی انصافی نکنم، شخصیت بردازی ها فوق العاده بودن و هر کدوم آدم رو درگیر زندگی خودشون میکردند. ایده ی نویسنده درمورد خداحافظی در اوج هم برام جالب بود. در کل بگم، با وجود اینکه گاهی از خنگی مارال، برعکس توصیفاتی که از زرنگی اش در شغل خبرنگاری شده بود و از به کار بردن جملات زیادی فلسفی در گفتگوهای روزمره اشون حرص میخوردم اما در کل تا قسمت آخر همچنان با اشتیاق فراوان به خوندن ادامه دادم.

و اما قسمت آخر... شاید مشکل از اونجایی شروع شد که دوستان مدام میگفتند وای آخرش خیلی عالیه! پایانش فوق العاده است! اصلا یه چیز دیگه است و... و من منتظر دیدن یه شاهکار مثل شروعش بودم. اما خب... با اینکه پایان نسبتا خوبی به حساب می اومد اما من رو راضی نکرد. به هر حال، مطمئن باشید از خوندنش ضرر نمیکنید.
 
Image result for ‫قهوه ی سرد آقای نویسنده‬‎
  • میخک

 

هر آدمی توی زندگی اش باید یه ثمین داشته باشه. 

یه ثمین که مهربون باشه، صبور باشه، همیشه در هر شرایطی به حرف هات گوش کنه و همیشه هم جواب تمام سوالات عجیب غریبت رو داشته باشه. مثلا اگه یه بار از دور دیدیش و بدو بدو رفتی سمتش و برسیدی:«ثمین! به نظرت مهران آخرش این کار رو قبول میکنه یا نه؟» و اون بدون اینکه ببرسه مهران کیه یا کدوم کار، شروع کنه به توضیح دادن که «بستگی به شخصیتش داره، اگه فلان اخلاق رو داشته باشه آره ولی اگه بهمان طور باشه نه». یه ثمین که هر روز همین که اومد کلاس قبل از اینکه کتابش رو باز کنه ازت ببرسه:«رمانت رو نوشتی؟» و وقتی بگی آره ذوق کنه. با خوشحالی برگه هایی که خودت هم نمیتونی نوشته های خرچنگ قورباغه اش رو بخونی از دستت بکشه بیرون و بدون اینکه به درس و استاد توجهی کنه همه اش رو بخونه. یه ثمین که همیشه باشه تا بهت روحیه بده، تشویقت کنه، کمکت کنه. وقتی تو چند دقیقه وقت استراحتی که میشد توش کتاب زیست شناسی رو مرور کرد و برای امتحان زنگ بعد آماده شد، یه دفعه دلت بخواد بیت بعدی شعر حیدربابا رو بدونی، دستت رو بگیره و کل مدرسه رو همراهت زیر و رو کنه تا بلکن توی یه گوشه ای بشه دیوان شهریار رو بیدا کرد. یه ثمین که بخاطر داشتنش اشک شوق ریخته باشی. اصلا میدونید چیه؟ هر آدمی توی زندگی اش باید یه رفیق داشته باشه. 
  • میخک

 

میدونم چه اهدافی برای آینده ام دارم

میدونم راه رسیدن به این اهداف چیه 
ریز به ریز کارهایی که باید انجام بدم رو میدونم
مشکلاتی که سر راهمه، روش از میون برداشتن این مشکلات، همه چیز رو میدونم
اما بدبختی اینه که فقط میدونم!
حتی میدونم اسم این حالتی که بهش دچارم تنبلیه، نه هیچ چیز دیگه
و میدونم برای مبارزه با تنبلی باید چه کارهایی انجام داد
خودم همه ی اینها رو میدونم
و این خیلی بده!
 
Related image
 
 

 

  • میخک

اول از همه باید بگم که شدیدا ناامیدم کرد! انتظارم از این دو کتاب که تا این حد مشهور هستن به مراتب بیشتر بود. 

در کتاب اول که هرچند توصیفات به جا و کامل، فضاسازی خوب و لحن روایت قابل فهم و دوست داشتنی بود اما درون مایه و محتوا پوچ محض! اصل داستان شدیدا تکراری بود! فقط پایانش متفاوت بود که اون هم به معنی خوب بودنش نیست. اگر منظور نویسنده حمایت از این دست خودکشی ها بود که باید در آخر شخصیت اول هم با این نظر موافق میشد و به ویل ترینور حق میداد که چنین تصمیمی بگیره، نه اینکه فقط تماشا میکرد و زجر میکشید! اگر هم نه که فقط یه داستان رومانتیک آبکی تعریف کرد و تمام! شخصیت های داستان قابلیت خیلی زیادی داشتن که خرده داستان های هیجان انگیزی رو شکل بدن ولی حیف... قصه ی معشوقه داشتن آقای ترینور و اینکه آرزوی مرگ پسرش رو میکرد، در دوراهی موندن جورجینا بین شغلش و برادرش، حتی ناتان میتونست برای خودش کلی ماجرا داشته باشه، لیاقتش رو داشت که به شخصیتش عمق داده باشه ولی بازهم حیف... حیف که در حد یه شخصیت گذرا باقی موند. در آخر فقط از خودم برسیدم این بود رمانی که اینقدر تعریفش رو میکردن؟؟؟؟؟؟؟
اما کتاب دوم، یه سر و گردن بالاتر از قبلی، با داستانی مفهومی و آموزش غیرمستقیم بود. خرده داستان هاش چالش برانگیز و به اندازه بودن. حداقلش این بود که بلافاصله بعد از باز کردن کتاب آخرش رو حدس نمیزدی! از همه ی شخصیت ها به اندازه استفاده شده بود و راهکار های مقابله با افسردگی رو خوب نشون داده بود. با اینکه پایانش از نظر من خوب نبود اما در طول خوندن رمان راضی نگه ام داشت. تنها مشکل اساسی تایپ افتضاحش بود! غلط های املایی زیاد! کلمات جا افتاده! ضمیر های اشتباه! وقتی که یه دفعه ماجرایی که داشتم میخوندم قطع شد و بعد از پنجاه صفحه تازه به همون نقطه برگشت! حسابی اعصابم خورد شده بود! بعضی جمله ها رو هم که انگار مستقیما با گوگل ترنسلیت ترجمه کرده بودن! ترتیب فعل و فاعل و مفعول همگی بهم ریخته بود. خلاصه از من به شما نصیحت اگه میخواید این داستان تقریبا قشنگ زهرمارتون نشه از جایی به غیر از انتشارات الینا تهیه اش کنید!
و درضمن، اگه تصمیم دارید من پیش از تو/ بس از تو رو بخونید انتظار اثر فاخر و ناب رو نداشته باشین. یه رمان معمولیه برای پر کردن اوقات فراغتتون.
Image result for ‫رمان من پیش از تو‬‎
 
  • میخک

این روز ها همه امان اخبار ناگوار سیل و ویرانی ها را دنبال میکنیم. برای هم وطنان آسیب دیده امان افسوس میخوریم و سعی میکنیم به هر نحوی همدردی امان را نشان دهیم. اما من... دروغ چرا؟ بخشی از وجودم با شنیدن خبر سیلاب خوشحال شد. لطفا به مردم محترمی که خسارت مالی و جانی دیدند بر نخورد، اما این بخش از وجودم دلش میخواهد برسر آنها فریاد بکشد :« حقتونه!» خودم هم میدانم، به نظر می رسد هیچ بویی از انسانیت نبرده ام. آخر... بخشی از وجود من اصلا انسان نیست. کنترلش هم دست من نیست. بلکه متعلق به یوزبلنگ درونم است، همانی که آدم ها دشتش را از او گرفتند، آسفالتش کردند و هر دقیقه یکی از اعضای خانواده اش را زیر چرخ های ماشین هایشان له کردند. . متعلق یه گنجشک درونم است، همانی که انسان ها درختی که بروی شاخه هایش بناه گرفته بود را قطع کردند و برای خانه های خود در و تخته ساختند. متعلق به گوزن درونم است، همانی که بخاظر تزیین کردن خانه اشان با شاخ هایش سرش را قطع کردند. حیوان درون من گاهی وقت ها از ته دل می گوید 

:« حقتونه!‌ آهای آدم هایی که خونه و زندگی امون رو ازمون گرفتید، حقتونه! آواره بشید! درد بکشید! بمیرد که حقتونه! خدا بعد از سال ها جواب کارهاتون رو داده، بس بی خودی گریه و زاری نکنید که خدایا من چه گناهی کردم که به این روز افتادم؟ مگه آقا موشه ای که با کلی سختی، با ناخن های خودش برای بسر تازه دومادش زیر زمین یه خونه ی نقلی کنده بود چه گناهی داشت که جرثقیل هاتون رو فرستادید و اون خونه رو روی سرش آوار کردین؟ اون مورچه ای که برای تفریح آب توی کندوش می ریختید چطور؟ گناه ما ها چی بود که از خونه و زندگی امون رو با زور از دستمون گرفتید و ما رو آواره کردید؟ از بلایی که سر شهر قشنگتون اومده ناراحتید؟ هیچ فکر کردید بعد از اینکه جوجه های کوچولو از مادرشون جدا کردید و توی قوطی رنگ انداختید تا به نظرتون قشنگ بشن، چه بلایی سرشون اومد؟ آهای آدم ها! شماهایی که تا تونستید بیچاره امون کردید، کل طبیعت رو به گند کشیدید! یادتون رفته بود اون بالا سری خدای ما هم هست؟ صدای ما رو هم میشنوه؟ حالا وقت انتقامه، منتظر باشید که حقتونه بیشتر از اینها به سرتون بیاد!»
  • میخک

 

اولین کتابی که بعد از اتمام امتحانات شروع و امروز تمومش کردم دنیای سوفی هستش. هرچند باید دوباره و شاید هم سه باره بخونمش چون خیلی عمیقه و درکش بعضی وقت ها سخت میشه. کتاب شیرین و جذابیه به همه توصیه میکنم که بخوننش. نقدی ندارم فقط یک جمله درموردش میکتونم بگم« بازگویی تاریخ فلسفه است در پیچ و خم طنز رومانتیک» مفهوم طنز رومانتیک خودش خیلی جالب بود. شاید ازش استفاده کنم. مثلا مریم یه دفعه فریاد بزنه:« چرا مردم باید کتابی رو بخونن که شخصیت هاش مدام به شیطان میبازن؟» یا مثلا معصومه بگه:« خوبیش اینه که زندانی بودنم تا صفحه ی 500 طول نکشید!»

 
یه شباهت هایی بین خودم و سقراط پیدا کردم. شدیدا هوس کردم فیلسوف بشم.
 
 
 
Related image
 
عکسی از نسخه ای که خودم خوندم پیدا نکردم. ترجمه ی جواد شاهدی بود. خالی از اشکال که نه اما خوب بود. بهترین نکته اش سبکی عجیب کتاب بود.
  • میخک