اگر فکر می کنید هنگام امتحان دادن دست از خیال پردازی بر می دارم سخت در اشتباهید. جواب سوال چهارم که گویا دو بند کامل بوده رو فقط در یک خط نوشتم و بقیه ی جای خالی رو با این مکالمات پر کردم:
- سلام ساغر جان، از این طرف ها؟ یه چند روزی بود رو سرمون آوار نشده بودی، نگرانت بودیم.
- حوصله ندارم گلی. بکش کنار.
- ماشالا هزار ماشالا بی ادب تر هم که شدی! یا نه، سگ تر شدی.
- گلی گفتم بکش کنار!
- چته؟ خماری؟
- آره، داری؟
- چشم دایی ات روشن! از کی اون وقت؟
- گفتم داری؟
- لعنت به این دل نازک من، بیا ببینم میتونم رات بندازم یا نه. فقط به دایی ات چیزی نگی ها.
- نه که از کار های تو خبر نداره!
- نه بابا، اون رو که با هم پخش می کنیم. فقط نمی خواد تو بفهمی که کارش چیه. لابد خیال میکنه اگه تو ذهن خواهرزاده اش یه مرد درستکار باشه چیزی بهش میرسه! هه!
- پس هر دومون یه راز پیش تو داریم. منم نمیخوام دایی بفهمه.
- میشه ماهی پونصد هزار.
- من فقط واسه همین الان میخوام. برای بعدا خودم یه ساقی میشناسم.
- رازت رو گفتم. بیخودی هم چونه نزن. عرضه نداشته باشی از اون بابات تیغ بزنی بهترع بری بمیری.
- اون بابای من نیست.
- حالا هرچی. همه اش رو هم اول ماه میگیرم.
- خیلی عوضی هستی گلی.
- حداقل معتاد نیستم!