غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۸ مطلب با موضوع «آرشیو وب قبلی» ثبت شده است

عید هم دارد می آید...

با خانه تکانی هایش...
با گرد و خاک هایش...
با جوانه ی گل هایش...
با گم شدن وسیله هایش...
با خریدهایش...
با ریاضی و تست ها و تکلیف هایش...
با ماهی خریدن هایش...
با سبزه کاشتن هایش...
با آب شدن برف هایش...
با جاری شدن رودخانه هایش...

بهارتان با تمام زیبایی هایش پیشاپیش مبارک باد...

 
 
 
 
پی نوشت:
تست ریاضی هم جز ارکان عید نوروز حساب میشه ها
  • میخک

ویرایش  خواهد شد:

 

 

 

این کتاب مجموع چند داستان تقریبا ترسناک و درمورد اشباح است. به نظر من که اصلا هم ترسناک نیست. نویسنده فقط خودش میدونه که داره راجب چی حرف میزنه و اونو توضیح نمیده. مخصوصا تو قسمت های  « هی آقا»  ،  « بیست دقیقه مانده به درخت»  ، « عروسک گمشده» و « افسون سایه ها» اینا رو من اصلا متوجه نشدم که ماجرا چیه ، شخصیت اصلیش کیه یا حتی اگه اینارو توضیح داده باشه بازهم آدم نمی فهمه اصلا این داستان برای چی نوشته شده. نه سرگرم کننده است نه محتوایی داره. البته فکرهای اولیه اش عالیه و اگه نویسنده یکم زور میزد تا بهتر بنویسه میتونست فوق العاده باشه. مخصوصا داستان های « پیرمردی که تابها را هل میداد» ، « بالاتر از خانه ی عقاب» ، « خانه ی جدید» و «مهاجر» عالی بودن. اگه فکر « بالاتر از خانه ی عقاب » رو بیشتر توضیح و همین طور ادامه میداد، میتونست یه رمان کامل باشه. درکل جالب بود ، هرچند مییتونست خیلی جالبتر باشه.

  • میخک

الان که ساعت 12 نصف شبه، تازه از کافی نت رسیدیم خونه. رفته بودیم تا مقاله ی 

منو بریزیم توی سی دی. مقاله ای که قراره بره تو جشنواره ی خوارزمی نوجوانان. 

تا حالا معلمون ندیدتش ولی هر جوری که می تونستم کاملش کردم. اگه فقط پارتی

 بازی تو کار نباشه، ایشالله به یه جایی می رسه. فقط امیدوارم. واسه این مقاله خیلی 

زحمت کشیدم، چقدر تو این هوای سرد رفتم بیرون و به این درو اون در زدم تا

 اجازه بدن پرسشنامه رو پخش کنم. چقدر زحمت کشیدم واسه تک تک سوالات 

جدول و نمودار بکشم. بابامم خیلی بهم کمک کرد. و حالا هم که ساعت 12 شبه

 ریختیمش توی سی دی و فقط امیدوارم که فردا معلممون تاییدش کنه. لطفا واسم دعا

 کنید. اینقد نگرانم که خوابم نمیبره. اگه بشه چی میشه....

 

  • میخک

تازگی ها دارم یک کتابی می خونم به اسم «آیین دوست یابی». مطالب به درد بخور زیادی داره اما به نظر من دیگه خیلی قدیمی شده، یعنی 79 سال پیش نوشته شده. نکاتی گفته که مال مردم 79 سال پیشه، نه واسه آدم های امروزی که از هر کلمشون منظور و مفهوم های مختلفی در میاد! حالا جدا از این مورد، به نظر من باید اسمشو میزاشتن «آیین روابط اجتماعی» یا «آیین راه آمدن با مردم». واقعیت اینه که دوست به معنی دوستی که ما تو بچگی فکر میکنیم و انتظار داریم پیدا بشه، اصلا وجود نداره. هیچ کتابی هم راجبش ننوشتن چون که گیر نمیاد. خیلی از کتاب هایی که با این اسم هستش، اصلا راجب دوست حرف نمیزنن. سخته، سخته که باور کنی تو دنیایی زندگی میکنه، دوست ای وجود نداره که واقعا دوستت داشته باشه و کمکت باشه و وقتی افتادی زمین بلندت کنه و ... همون چیزهایی که تو کتاب های ابتدایی میخونیم. تازه اگه وقتی با کسی دوست شدی، همون قدر دوست واقعی باشی که تو افسانه ها هست، سخته که انتظار نداشته باشی اون مثل تو باشه. اصلا اگه این طوریه، چرا به ما مفهوم دوستی رو یاد دادن؟ یاد دادن انتظار چیزی رو داشته باشیم که نیست؟ اولین روز های مدرسه، وقتی یکی میاد پیشت میشینه و باهات دست میده و میگه میای باهم دوست بشیم و کلی باهم حرف میزید، چطور میتونید باور کنید که اون از شما متنفره و برای اینکه حوصله ش سر نره اونجا نشسته و بدون اینکه به شما گوش بده منتظره زود تر حرف های شما تموم شه تا خودش حرف بزنه و چیزهایی که به عنوان راز میگه تا از شما حرف بیرون بکشه هیچ چیز مهمی نیستن؟ بهتر نبود بجای این همه حرف های قشنگ قشنگ راجب دوستی، بهمون یاد میدادن ما هم همون طور رفتار کنیم؟ یا کسی که تمام سال پیشت بوده و تو حاضری براش هر کاری بکنی، وقتی کسی ازش پرسید شما دوستین؟ به راحتی و حتی بدون یک لحظه مکث میگه: نه، کی گفته؟ آخه این انصافه؟؟؟

  • میخک

این پست سراسر اسپویل است

ویرایش خواهد شد

 

 

 

 

 

 

پرواز بر فراز رودخانه ی ویودوینا داستان مردی است به نام سردار که در دوران دفاع مقدس به جبهه رفته و از کشور دفاع می کند. در آنجا با مردی بسیار متفاوت و خوش اخلاق به نام زمان دوست می شود. زمان در دوران جنگ زمان نصف دندانهایش، یک دستش، یک پایش، یک چشمش و یک کلیه اش را از دست می دهد و همه به او «فرد» می گویند. سردار هم یک چشم و یک دستش را از دست می دهد. در همین زمان در صربستان جنگی میان مسلمانان و صرب ها رخ می دهد. مسلمانان می خواهند از صربستان جدا شوند و برای خود کشور بوسنی هرز گوین را داشته باشند. زمان با وجود اینکه کاملا فرد است اما به آنجا می رود تا به مسلمانان کمک کند. سردار هم کمی بعد حرکت می کند. وقتی به مقر زمان می رود متوجه می شود که زمان مرده است. در واقع بهترین دوست فرمانده گروهشان جاسوس بوده و نقشه ی زمان را لو داده است. ولی فرمانده که باور نمی کرد دوستش جاسوس باشد زمان را جاسوس می خواند و او را رها می کند تا در جنگ کشته شود. سردار که از این موضوع خیلی ناراحت است می خواهد به آن گروه برود تا نشان بدهد که جاسوس واقعی کیست. اما فرمانده اجازه نمی دهد. گروه های دیگر هم بخاطر نقص عضو سردار او را مسخره می کنند و او را راه نمی دهند. سردار برای خود گروهی از معلولین درست می کند تا به همه لیاقت خود و دیگر معلولین را ثابت کند. سردار و دوستانش موفقیت های زیادی به دست می آورند و به هدفشان می رسند. در طول این مدت سردار بر روی دوستان غیر مسلمانش تاثیر می گذارد و آنها را متحول می کند. در آخر هم سردار نقشه ای می ریزد تا رودخانه ی ویودوینا را از دشمن پس بگیرند. خیلی از دویتان سردار در این ماموریت کشته می شوند ولی دست آخر موفق می شوند. در آخر هم سردار، همراه دختر بچه ای که پدرو مادرش کشته شده اند و سردار جانش را نجات داده به ایران باز می گردد.
 

  • میخک

امروز مراسم شروع دهه ی فجر رو داشتیم
اول که سرود ملی رو خوندیم. بعد یک خانم انقللابی اومد و برامون حرف زد. از امام گفت، از ساواک، از جنگ و ... بعد دو دانش آموز که لباس و تاج فرشته ها رو پوشیده بودن هم زمان باسرود بوی گل سوسن، عکس امام رو آوردن! خیلی جالب بود. بعد هم شیرینی پخش کردن و کلی هم لطیفه گفتن. موقع مسابقه من هم شرکت کردم و جایزه رو بردم. خیلی خوش گذشت. امید وارم همه ی سال ها اینقدر خوب باشد.

  • میخک

این پست ویرایش خواهد شد:

 

 

 

خلاصه ی داستان:
صبا دختری بسیار مهربان و خوبی مطلق است. او در کنار مادر و پدر و مادربزرگ و خواهر بزرگ ترش (صنوبر) و برادر کوچکترش (صفا) زندگی میکند. اوراک سیاره ی نزدیک به زمین است که نامرئی شده. این سیاره در علم و تکنولوژی پیشرفت زیادی کرده و ساکنانش خود را هوشمند میخوانند، آن ها هیچ احساسی ندارند و فقظ برای پیشرفت سیاره تلاش میکنند. رئیس سیاره(پاتسی) قصد دارد به زمین حمله کند و جلوی پاره شدن لایه ی ازون را بگیرد. در تحقیقات هوشمندان آن ها با هاله ی آبی رنگی  روبه رو میشوند که فقط دور انسان ها را فرا گرفته و دور حیوانات و هوشمندان دیده نمیشود. برای ادامه ی  تحقیق هوشمندی به نام آداپا صبا را به اوراک میاورد و صبا 15 سال در اوراک زندانی میشود. در این مدت او موفق میشود بعضی هوشمندان را تغیر میدهد و آنها دارای احساساتی مانند خنده و گریه، ناراحتی، هیجان، لذت و... میشوند. در این مدت پدر و  مادربزرگ صبا فوت میکنند، مادر صبا هیشه ناراحت است و فکر میکند فرشته ها صبا را برده اند. صفا صبا را هنگام صعود دیده و میداند فضایی ها او را با خود برده اند. اما صنوبر خیلی جدی و منطقی است و صبا را فراموش کرده. دختر صنوبر زنبق از دست ناپدری خود فرار میکند و به خانه ی مادربزرگ میرود. کم کم با گذشته ی صبا آشنا میشود. آداپا پیش از مرگ راه بازگشت به زمین را به صبا میگوید. صبا با زنبق دیدار میکند ولی سریع برمیگردد. صبا حق انتخاب دارد که در کدام سیاره زندگی کند، سیاره ی

  • میخک

عطر می پاشد به لب ها کوچه کوچه تا خیابان ابتدا تا انتها

وقتی از آغاز می گوید نسیم باز بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

سلام

 

به وبلاگ درباره ی نوشتن خوش آمدید
وبلاگی که در حوزه های داستان نویسی، فیلم نامه نویسی، رمان، شعر و.... فعالیت میکند. 

 

( دوستان قدیمی خونسردی خودتون را حفظ کنین بعضی از این بخش ها در آینده ای نه چندان دور اضافه خواهند شد)
 

 

نویسنده ای این وبلاگ یعنی سین.دال ( برای دوستان صمیمی سین خالی و برای دوستان صمیمی تر الی) دختری نوجوان(تا چهل و چهار سالگی قصد تغییر کلمه ی نوجوان را نخواهم داشت، اعتراض نکنید) و علاقه مند به ادبیات و هر نوعی از نوشتن است.

 

وی از آن دست آدم هایی است که هیچ گاه او را خارج از این سه حالت مشاهده نمی کنید.
1-خواندن
2-نوشتن
3-فکر کردن به آنچه که خوانده و آنچه که می خواهد بنویسد
 

 

این وبلاگ نیز به سه منظور احداث شده:
1- نقد کتاب های خوانده شده توسط او
2- به اشتراک گذاری و نظرخواهی درمورد قسمت هایی از نوشته های او
3- مکتوب کردن فکرها و دل مشغولی های او
​​​​​​
امید است این وبلاگ بتواند:
1- شما را به کتاب خوانی علاقه مند کند.
2- با داستان ها و رمان ها ( و در آینده ای نه چندان دور شعر ها) ی این نویسنده سرگرمتان کند.
3- حوصله اتان را با دل نوشته ها یا بهتر بگویم چرت و پرت نوشته هایش سر نبرد.

 

با تشکر بابت وقتی که برای خواندن این پست گذاشتی.

 

امضا: سین . دال

  • میخک