بی نوشت تر: مطلب از خودمه ، لطفا بدون ذکر منبع کبی نکنید.
- ۰ نظر
- ۰۵ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۹
بی نوشت تر: مطلب از خودمه ، لطفا بدون ذکر منبع کبی نکنید.
بالاخره امتحانات تموم شد. الان باید روزهایی باشه که بدون عذاب وجدان به نوشتن آثار گرانمایه ام ادامه بدم. ولی خب، تجربه ثابت کرده وقتی همه چیز خوش و خرمه چشمه ی استعدادت خشک میشه!
.
)آیا در این دنیا کسی هست که بیشتر از من از درس زمین شناسی متنفر باشد؟؟؟

به درجه ای از خود درگیری رسیدم...
روشنا - مریم - عسل - نازنین - الهام - سارا - سمیرا - حنا - میونا - سحر - کتایون - ماهرخ - زیبا - جانان - سوسن - لاله - آلیس - ترانه - بهار - نرگس و...
احساس راسکولنیکوف بودن میکنم
امروز یکی از بهترین روز های سال بود
.gif)
دلم یکم تنوع میخواد...
یه مدت بود به فضای نوشته های فلسفی وارد شده بودم
یکی از بهترین کارهایی که توی عمرم کردم دوباره خوندن این کتاب بود. یادمه بار اول کلافه شده بودم. انگار به زور میخوندمش و فقط میخواستم که تموم بشه. از تک تک جمله هاش بدم میومد و از نوع نوشتن نویسنده خسته شده بودم. اولین بار جنایت و مکافات رو خوندم فقط به این دلیل که کتاب مشحوری بود و زشت بود اگه نمیخوندمش. اما این بار کاملا فرق داشت. بدون اغرق عاشقش شدم! تک تک جملات برام زیبا و دوست داشتنی بودن و شدیدا من رو همراه کردن. من موقع خوندن ماجرای زندگی مارملادف ها گریه ام گرفت و موقع قتل پیرزن به اندازه ی خود راسکولنیکوف هیجان زده بودم. کاملا با نظر نویسنده موافقم. شخصیت های رنج کشیده مقدس ان. واقعا مقدس ان. شخصیت خانم مارملادف که نمونه ی کامل ظلم روزگار بود شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد. حتی وقتی بچه هاش رو کتک میزد و یا با خانم لیپه و خزل دعوا میکرد به نظرم دوست داشتنی تر میشد. اول ماجرا از آقای مارملادف متنفر شدم اما وقتی که کتک میخورد و از این کار لذت میبرد... به جریت میتونم بگم این کتاب بهترین نمونه ی شخصیت پردازی خاکستری بود. اینکه هیچکس بد نیست، فقط پاسخ مردم به بدبختی فرق میکنه. احترامی که به سونیا دارم رو به دونیا قاعل نیستم و اونقدر که آقای سویدرگلف برام جالبه رازومیخین نیست. شک ندارم اگه یه کتاب دیگه بود از شخصیت پردازی رازومیخین تعریف میکردم که یه دوست همراه و یه رفیق فداکاره، اما این کتاب اونقدر نمونه های محشر داشت که این توش گمه! حتی خانم سویدرگلف برام عجیب و جذاب بود. تمام کاراکتر ها حتی اگه نقششون در حد چند ثانیه بود خیلی خوب نوشته شده بودن و تمام لایه های شخصیتی اشون از جنبه ی روانشناسی بررسی شده بود. اینکه سویدرگلف یه رذل به تمام معناست که مشخصه اما... اصلا تا نخونیدش نمیفهمید منظورم چیه. و در مورد محتوای کتاب، کابوس های راسکولونیکوف توی زندان خیلی خوب خلاصه ی ماجرا رو تعریف کردن، یه باکتری که بین تمام مردم پخش شده و باعث شده همه تندخو و یه جورهایی قاضی خودشون بشن. اینکه آدم ها هرکدوم اصول اخلاقی خودشون رو دارن و از برطبق اون دیگران رو متهم میکنن و حتی حکم هم اجرا میکنن. احساس میکنم دنیا پره از این آدم ها. راسکولونیکوف فقط شهامت بیشتری داشت. همین! برای همین کاری رو که فکر میکرد درسته رو انجام داد و اسمش شد جنایت! اما درمورد مکافات... آدم ها این اصول اخلاقی رو بر اساس عقل و منطق خودشون وضع میکنن اما خدا یه چیزی توی دلمون گذاشته که اگه خطا رفتیم بهمون هشدار بده. مکافات راسکولونیکوف زندان نبود، عذاب وجدان بود. حتی عذاب وجدان خالی هم نبود، درگیری منطق و مذهب توی درونش بود. وقتی تصویر درستی از مذهب وجود نداشته باشه فکر کنم همین اتفاق هم بیفته. که آدم ها دنبال عقلشون میرن در حالی که تک تک سلول هاشون میگن که این کار اشتباهه. تا اواخر داستان از همه چیز راضی بودم، آماده بودم بعد تموم شدن یه مطلب شبیه خرمگس بنویسم و بگم اگه اسلام رو میشناخت این طور نمیشد. اما پایانش شگفت زده ام کرد. راسکولونیکوف فهمید که اشتباه کرده. اون کابوس ها بهترین راه نشون دادن کشمکش ذهنی اش بودن. اینکه بعضی آدم ها به اون باکتری دچار نشدن و هنوز سالمن. اینکه با کمک اونها میشه نجات پیدا کرد. آدم هایی مثل پیامبر. اما تعریف جنایت و مکافات از پیامبر فرق داشت. تعریفی که خیلی دوستش داشتم. تعریفش عشق بود، آدم های عاشق. کسایی مثل سونیا. اینکه کسی مثل سونیا توی دنیای واقعی وجود داره یا نه رو نمیدونم. اول فکر میکردم سونیا هم کسی مثل راسکولونیکوفه که از خط قرمز عبور کرده فقط برای اینکه زنده بمونه . اما سونیا هنوز به اعتقادات و دین پایبند بود. نمیدونم ممکنه کسی غرق گناه بشه اما هنوز مومن بمونه یا نه. شاید سونیا فقط یک استنا بود. روند داستانی هم جالب بود. قسمت اول شروع کرد به توصیف بدی های پترزبوزگ. شهر شلوغ و کثیف و حال بهم زن. شهری پپر از لجن. این شاید بهترین راه برای توصیف حال رودی بود. اینکه هرکجا نگاه میکرد جز بدی نمیدید و با تمام وجودش میخواست وضع رو تغییر بده، به هر روشی که شده. نظریه اش جالب بود. یه جورهایی هم راست بود. آدمی که میخواد موفق بشه باید خون بریزه. درسته، سردار ها و قهرمان های قصه ها همین کار رو کردن که قهرمان بشن. اما شخصیت ذاتی رودی از ناپلوین بزرگ تر بود. خودش نمیدونست اما جدانش میدونست که فقط موفق شدن کافی نیست. و واقعا خوشحالم که در آخر قبول کرد که اشتباه کرده. بگذریم، تو قسمت دوم بعد از قتل کم کم محیط فرق کرد. دوستش رازومیخین رو دید، خانواده اش به دیدنش اومدن. خوبی ها درست وقتی که کار از کار گذشته بود به سراغش اومدن و رودی که نمیخواست باور هاش رو تغییر بده همه اشون رو پس زد. رودی راکولونیکوف باور کرده بود دنیای یه جای وحشیه که اگه نتونی موفق بشی راهی جز مرگ نداری. اگه این طوری باشه طبیعیه که هر کاری برای موفقیت میکنی حتی رد شدن از قانون و آدم کشی! ولی بعد از انجام کار فهمید که دور وبرش پر از عشقه. باورش نکرد. فکر میکرد چون خونواده اش روستایی هستن یا رازومیخین آدم عجیب غریب یا حتی احمقیه احساسات توی وجودشون هست. اما وقتی سونیا رو دید همه چیز فرق کرد. فهمید که عشق توی فقر و بدبختی هم وجود داره. قسمت سوم ماجرا هم توی سیبری اتفاق افتاد که پایان ماجرا بود. دوباره میگم که عاشق جنایت و مکافات هستم و اگه نخونیدش عمرتون بر باد رفته. حتی اگه ازش خوشتنون نیومد به زور بخونیدش. مطمین باشید بار دوم عاشقش میشید. شاید هم بار سوم چیز های بیشتری فهمیدم و دوباره یه متن نوشتم!
