غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۸ مطلب با موضوع «آرشیو وب قبلی» ثبت شده است

امروز صبح در شهرمان برف سنگینی می بارید. ما هم زیر همان برف راهبیمایی امان را شروع کردیم. من فراموش کرده بودم چتر بردارم. خانمی که جلویم بود اما یکی داشت، چتری با نقاشی میکی موس رویش. فاصله ی امان زیاد نبود. خیلی راحت میشد زیر چتر آن خانم پناه گرفت و با خاطری آسوده تر تا آخر مسیر راهبیمایی را طی کرد. اما به نظرم کار درستی نبود. من همان لحظه داشتم فریاد مرگ بر آمریکا سر میدادم، آن وقت میرفتم زیر چتر محصول آمریکایی؟ بیشتر که دقت کردم مسئله برایم جدی و جدی تر شد. به چترهای دیگر هم نگاهی انداختم. لبخندی بر لبم نشست. از روی همین چترها میشد آدم ها را دسته بندی کرد.
 
دسته ی اول همان کسانی که سلیقه اشان میکی موس و باربی بود. همان کسانی که به تجملات غربی علاقه ی زیادی داشتند، اما با این حال میهنشان را هم دوست داشتند. کسی که مجبورشان نکرده بود در روز تعطیل صبح زود بیدار شوند و این مسیر را در این سرما طی کنند! خودشان خواسته بودند بیاییند! شاید آدم های احمق بهترین اسم برای این گروه باشد. کسانی که تکلیفشان با خودشان مشخص نیست. کسانی که هم خدا را می خواهند هم خرما را.
 
 
دسته ی دوم و سوم به این آسانی قابل تفکیک نیستند و البته تعدادشان خیلی بیشتر از بقیه است. چترهای ساده، مشخص نیست که محصول کجا هستند. می توانند آدم هایی باشند که محصول وارداتی اشان را می خرند، بدون اینکه جارش بزنند. تفکرات غرب زده ی خودشان را دارند، اما خیلی خوب مخفی اش می کنند. حتی با بچه های انقلابی قاطی می شوند، یکی دو تا شعار هم می دهند و از این طریق اهداف خودشان را مخفیانه دنبال می کنند. آدم های دورو و متظاهر، آدم های خطرناک. یا شاید جز دسته ی سوم باشند. محصول ایرانی می خرند، هر وقت که لازم شد در میدان حاضر می شوند و از انقلابشان دفاع می کنند اما آرام و بی صدا. باورهایشان را با عملشان نشان میدهند. ادعای خاصی هم ندارند. این عده ایرانی های واقعی هستند. متاسفانه هیچ آماری در دسترس نیست که چند درصد این حداکثر جز دسته ی دوم اند و چند درصد جز دسته ی سوم. حداقل من چنین آماری سراغ ندارم.
 
دسته ی چهارم چترهایشان نقشه ی ایران را نمایش می دهد اما.... چترهایی شکسته و پاره شده! کسانی که یا انقلاب را متوجه نشده اند یا متوجه شده اند و با رندی میخواهند جمهوری اسلامی را ایرانی شکست خورده جلوه دهند. شما باشید با دیدن چنین چترهایی با خودتان نمیگویید: همه ی محصولات ایرانی همین طورین! زود میشکنن، زود خراب میشن. همه ی ایران وضعش همین طوریه! ایران شکست خورده، ایران ضعیفه....  اصلا از کجا معلوم این چترها ساخت ایران باشند؟
 
 
دسته ی پنجم، چتر های نقشه ی ایران، صحیح و سالم، سرزنده و آباد. این دسته هم برای خودش دنیایی دارد. آدم های انقلابی، میهن دوست، مومن و با خدا، کسانی با تمام وجود عاشق رهبرشان هستند و با افتخار پرچمشان را بلندکرده اند. یا شاید هم... دسته ی دوم را یادتان هست؟ آدم های متظاهر را میگیم، کارکشته ترین هایشان وارد این گروه میشوند. و وای از آن روزی که نتوانیم دشمنان وطن را از عاشقانش تشخیص دهیم...
 
 
تا آخر مسیر به چتر ها خیره شده بودم. چترهایی که در روز سختی بلند شده اند، یک جورهایی شبیه ابری است که بالای سر شخصیت های کارتونی شکل میگیرد. شاید تقسیم بندی های من اشتباه باشند، اما در مورد یک چیز مطمئنم. دارد برف میبارد. برف میبارد و ما نیاز به یک چتر داریم. چتری درست.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بی نوشت: ۲۲ بهمنتون مبارک

بی نوشت تر: مطلب از خودمه ، لطفا بدون ذکر منبع کبی نکنید.

 
  • میخک

بالاخره امتحانات تموم شد. الان باید روزهایی باشه که بدون عذاب وجدان به نوشتن آثار گرانمایه ام ادامه بدم. ولی خب، تجربه ثابت کرده وقتی همه چیز خوش و خرمه چشمه ی استعدادت خشک میشه!

و من موندم در بلاتکلیفی! قانون بچه ی ...خون بودن میگه از فرصت چند روزه ای که بعد از امتحانات ترم به دست می آورید و هیچ درسی برای خواندن ندارید برای تمرین مهارت تست زدن استفاده کنید. ولی از اونجا که من هیچ نسبتی با ...خونی ندارم این کار رو نمیکنم
شدیدا برای کنکور استرس دارم. (علیرغم اینکه کنکوری نیستم) من تو کشور که هیچ، توی کلاسمون هم نمیتونم جز بهترین ها باشم! البته تقصیر من نیست خیلی از همکلاسی هام امید های برتر تک رقمی کشور هستن! (14 ساعت تو روز خوندنشون رو دیدم که میگم ها!)
اصلا من دوست ندارم از اون دختر های لوسی باشم که واسه 19/75 مثل ... گریه میکنن! ولی از جمله های :« تو استعدادش رو داری، فقط تلاشت رو بیشتر کن» :«خوبه ولی تو خیلی بهتر از اینا میتونی باشی» :«شاگرد اول شدن بهت میادها» :«هوشت عالیه کافیه ساعت های مطالعه ات رو بیشتر کن.» و... خسته شدم! (این آخریه ادبیاتش صفره! نمیدونه ساعت ها رو برای بیشتر از یه ساعت استفاده میکنن نه برای مطالعه ی من که...)
عقلم میگه خیلی سبز شیمی کار کن ولی دلم نه! دلم شدیدا هوس نوشتن کرده ولی خودکارم نه! موندم تو بلاتکلیفی!
  • میخک

آیا در این دنیا کسی هست که بیشتر از من از درس زمین شناسی متنفر باشد؟؟؟

 
 
 
کلی ایده های داستانی بکر و هیجان انگیز مونده، من باید بشینم مراحل تشکیل ذغال سنگ رو حفظ کنم! آیا این انصافه؟؟؟
  • میخک

به درجه ای از خود درگیری رسیدم...

که یه داستان جادوگری ساختم
بعد برای باور بذیری اش دلایل علمی برای وجود جادوگران بهم بافتم
دلایلم اونقدر منطقی و بی نقص از آب در اومدن که حالا امکان نداره باورشون نکنم!
میگم ها...
نکنه واقعا جادوگری و این چیز ها وجود داشته باشه؟
  • میخک

روشنا - مریم - عسل - نازنین - الهام - سارا - سمیرا - حنا - میونا - سحر - کتایون - ماهرخ - زیبا - جانان - سوسن - لاله - آلیس - ترانه - بهار - نرگس و...

 
 
 
اگه همه ی این شخصیت ها که هر کدوم قیافه، اخلاق و عادت های متفاوتی دارن(این ها اصلی ها هستن بقیه که هیچ...)به صورت هم زمان در مغزتون بیاده روی میکردن، آیا مغزتون سوت نمیکشید؟ آیااین غیر طبیعیه که من خل شدم؟
  • میخک

احساس راسکولنیکوف بودن میکنم 

دلم میخواهد یک قانون شکنی بکنم، از یک خط قرمز رد بشوم، یک کار بزرگ انجام بدهم. 
شدیدا میدانم که چقدر در اشتباهم و شدیدا میدانم آخر قصه چه میشود، ولی دلم منطق سرش نمیشود. فقط میخواهد. 
میخواهم طوفان به پا کنم، میخواهم ناپلوئن را تا کنم و در جیبم بگذارم. ناپلوئن را زیاد نمیشناسم اما یک تصوراتی در ذهنم از او ساخته ام.
حالم بد است. نه آنقدر بد که شب و روز خودم را در اتاق حبس کنم و وقتی به خودم میایم درست جایی باشم که قصه ام را شروع میکند، شاید هم هنوز آنقدر بد نیستم.
کسی چه میداند، شاید من هم یک ایده به ذهنم رسید و وسوسه شدم تا انجامش بدهم. نمیدانم اگر یک نقشه ی درست حسابی و بی نقص داشتم، من هم شب و روز مراحلش را با خودم مرور میکردم یا نه. دلم میخواست انجامش دهم یا نه.
راسکولنیکوف بودن تلخ است، اما یک جورهایی هم حس خوبی به حساب می آید. مثلا اینکه میدانم آدم خوبی بودم و حیف شدم، مثلا اینکه میتوانستم درست بروم اما...
میدانم چرت و برت میگویم. دلم هم چرت و برت میگوید. ولی نمیدانم چرا !
حالا که صحبتش بیش آمد، کسی از شما یک بیرزن بیوه ی نزولخور نمیشناسد که خواهرش را کتک میزند و قرار است ساعت هفت در خانه تنها باشد؟
فقط بیزحمت یک تبر هم برایم آماده کنید. آن وقت میفهمم واقعا راسکولنیکوف هستم یا نه. میتوانم بهتر از او عمل کنم یا نه. جانی هستم یا نه.
  • میخک

امروز یکی از بهترین روز های سال بود

یه صبحانه ی عالی میون خاک و سیمان و صد البته سر بایی چون کلی کار داشتیم
و اینکه تو تابستون از بس سرد بود مجبور شدیم بالتو ببوشیم!
دلم میخواد هر روز صبحانه رو همون جا بخوریم
یه حس شش صبح کوه به آدم میده
و قطعا خیلی بهتر از اون
اونقدر حس خوبی بود که دوست دارم برای همه ی مردم دنیا آرزوش کنم
انشالله همتون یه جمعه صبحونه اتون رو میون خاک و سیمان نوش جان کنیدcafe-webniaz.ir
  • میخک

دلم یکم تنوع میخواد...

یه حس متفاوت...
مثلا یه سفینه ته کوچه امون فرود بیاد و من رو ببره مریخ...
یا مشتری...
یا زحل...
اصلا ببرنم توی یه قلعه توی حلقه های زحل حبسم کنن، من تا آخر عمر جیغ بکشم و کمک بخوام اما هیچکس صدام رو نشونه.
آخه اینجوری هنجره ام باره میشه!
یا هوابیمامون سقوط کنه تو اقیانوس آرام و وقتی هشتباها داشتم من رو میخوردن آتلانتیسی ها بیان نجاتم بدن.
حیف که تا اطلاع ثانوی برنامه ی سفر با هوابیما نداریم. من یه اتفاق خیلی فوری لازم دارم.
شاید یه تک تیر انداز بخواد به یکی از بچه های مدرسه که آقازاده است شلیک کنه و من از دور ببینمش و خودم رو بندازم وسط آخرش هم بمیرم تا اون زنده بمونه،هرچند که ندونم کیه...
حیف که الان مدرسه ها باز نیست.
کاش موقع عروسی خواهرم بفهمم گوشواره هام رو دزدیدن و من دنبال دزد کل شهر رو بگردم و آخرش خودم دستگیرش کنم و اون هم قسم بخوره از زندان فرار کنه تا ازم انتقام بگیره...
حیف که خواهر ندارم.
یا مثلا موجودات افسانه ای رو بیدا کنم که دارن زیر خونه امون رو میکنن تا یه گنج باستانی رو بیدا کنن. بعد یه هیولا بهشون حمله کنه و من از اون موجودات محافظت کنم. هیولا رو با شمشیرم بکشم و از خونه امون بندازمش بیرون. آخرش هم معلوم شه اون موجودات افسانه ای بدجنس بودن و با بیدا کردن گنج قدرتمند شدن و میخوان دنیا رو نابود کنن...
حیف که شمشیر ندارم.
کسی ایده ی دیگه ای نداره؟ چجوری میشه یکم تنوع به زندگی داد؟
  • میخک

یه مدت بود به فضای نوشته های فلسفی وارد شده بودم

خیلی حس متفاوتی بود و از عمق مطالب لذت میبردم
تا اینکه یه دوست نازنینی بیشنهاد کرد هری باتر رو کامل بخونم
من هم کنج عزلت گزیدم تا وقتی که تا آخر خوندمش
دستش درد نکنه کتاب خوبی بود
فقط گند زده شد به تمام حس عرفانی و فلسفی ام
دوباره برگشتم سر جایی اول که حوصله ام نمیکشه مطالب عمیق بخونم
اکنون چه کنم؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بی نوشت: دکمه ی ب رو گم کردم بجاش با ب مینویسم؛ غلط املایی نگیرید
  • میخک

 

یکی از بهترین کارهایی که توی عمرم کردم دوباره خوندن این کتاب بود. یادمه بار اول کلافه شده بودم. انگار به زور میخوندمش و فقط میخواستم که تموم بشه. از تک تک جمله هاش بدم میومد و از نوع نوشتن نویسنده خسته شده بودم. اولین بار جنایت و مکافات رو خوندم فقط به این دلیل که کتاب مشحوری بود و زشت بود اگه نمیخوندمش. اما این بار کاملا فرق داشت. بدون اغرق عاشقش شدم! تک تک جملات برام زیبا و دوست داشتنی بودن و شدیدا من رو همراه کردن. من موقع خوندن ماجرای زندگی مارملادف ها گریه ام گرفت و موقع قتل پیرزن به اندازه ی خود راسکولنیکوف هیجان زده بودم. کاملا با نظر نویسنده موافقم. شخصیت های رنج کشیده مقدس ان. واقعا مقدس ان. شخصیت خانم مارملادف که نمونه ی کامل ظلم روزگار بود شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد. حتی وقتی بچه هاش رو کتک میزد و یا با خانم لیپه و خزل دعوا میکرد به نظرم دوست داشتنی تر میشد. اول ماجرا از آقای مارملادف متنفر شدم اما وقتی که کتک میخورد و از این کار لذت میبرد... به جریت میتونم بگم این کتاب بهترین نمونه ی شخصیت پردازی خاکستری بود. اینکه هیچکس بد نیست، فقط پاسخ مردم به بدبختی فرق میکنه. احترامی که به سونیا دارم رو به دونیا قاعل نیستم و اونقدر که آقای سویدرگلف برام جالبه رازومیخین نیست. شک ندارم اگه یه کتاب دیگه بود از شخصیت پردازی رازومیخین تعریف میکردم که یه دوست همراه و یه رفیق فداکاره، اما این کتاب اونقدر نمونه های محشر داشت که این توش گمه! حتی خانم سویدرگلف برام عجیب و جذاب بود. تمام کاراکتر ها حتی اگه نقششون در حد چند ثانیه بود خیلی خوب نوشته شده بودن و تمام لایه های شخصیتی اشون از جنبه ی روانشناسی بررسی شده بود. اینکه سویدرگلف یه رذل به تمام معناست که مشخصه اما... اصلا تا نخونیدش نمیفهمید منظورم چیه. و در مورد محتوای کتاب، کابوس های راسکولونیکوف توی زندان خیلی خوب خلاصه ی ماجرا رو تعریف کردن، یه باکتری که بین تمام مردم پخش شده و باعث شده همه تندخو و یه جورهایی قاضی خودشون بشن. اینکه آدم ها هرکدوم اصول اخلاقی خودشون رو دارن و از برطبق اون دیگران رو متهم میکنن و حتی حکم هم اجرا میکنن. احساس میکنم دنیا پره از این آدم ها. راسکولونیکوف فقط شهامت بیشتری داشت. همین! برای همین کاری رو که فکر میکرد درسته رو انجام داد و اسمش شد جنایت! اما درمورد مکافات... آدم ها این اصول اخلاقی رو بر اساس عقل و منطق خودشون وضع میکنن اما خدا یه چیزی توی دلمون گذاشته که اگه خطا رفتیم بهمون هشدار بده. مکافات راسکولونیکوف زندان نبود، عذاب وجدان بود. حتی عذاب وجدان خالی هم نبود، درگیری منطق و مذهب توی درونش بود. وقتی تصویر درستی از مذهب وجود نداشته باشه فکر کنم همین اتفاق هم بیفته. که آدم ها دنبال عقلشون میرن در حالی که تک تک سلول هاشون میگن که این کار اشتباهه. تا اواخر داستان از همه چیز راضی بودم، آماده بودم بعد تموم شدن یه مطلب شبیه خرمگس بنویسم و بگم اگه اسلام رو میشناخت این طور نمیشد. اما پایانش شگفت زده ام کرد. راسکولونیکوف فهمید که اشتباه کرده. اون کابوس ها بهترین راه نشون دادن کشمکش ذهنی اش بودن. اینکه بعضی آدم ها به اون باکتری دچار نشدن و هنوز سالمن. اینکه با کمک اونها میشه نجات پیدا کرد. آدم هایی مثل پیامبر. اما تعریف جنایت و مکافات از پیامبر فرق داشت. تعریفی که خیلی دوستش داشتم. تعریفش عشق بود، آدم های عاشق. کسایی مثل سونیا. اینکه کسی مثل سونیا توی دنیای واقعی وجود داره یا نه رو نمیدونم. اول فکر میکردم  سونیا هم کسی مثل راسکولونیکوفه که از خط قرمز عبور کرده فقط برای اینکه زنده بمونه . اما سونیا هنوز به اعتقادات و دین پایبند بود. نمیدونم ممکنه کسی غرق گناه بشه اما هنوز مومن بمونه یا نه. شاید سونیا فقط یک استنا بود. روند داستانی هم جالب بود. قسمت اول شروع کرد به توصیف بدی های پترزبوزگ. شهر شلوغ و کثیف و حال بهم زن. شهری پپر از لجن. این شاید بهترین راه برای توصیف حال رودی بود. اینکه هرکجا نگاه میکرد جز بدی نمیدید و با تمام وجودش میخواست وضع رو تغییر بده، به هر روشی که شده. نظریه اش جالب بود. یه جورهایی هم راست بود. آدمی که میخواد موفق بشه باید خون بریزه. درسته، سردار ها و قهرمان های قصه ها همین کار رو کردن که قهرمان بشن. اما شخصیت ذاتی رودی از ناپلوین بزرگ تر بود. خودش نمیدونست اما جدانش میدونست که فقط موفق شدن کافی نیست. و واقعا خوشحالم که در آخر قبول کرد که اشتباه کرده. بگذریم، تو قسمت دوم بعد از قتل کم کم محیط فرق کرد. دوستش رازومیخین رو دید، خانواده اش به دیدنش اومدن. خوبی ها درست وقتی که کار از کار گذشته بود به سراغش اومدن و رودی که نمیخواست باور هاش رو تغییر بده همه اشون رو پس زد. رودی راکولونیکوف باور کرده بود دنیای یه جای وحشیه که اگه نتونی موفق بشی راهی جز مرگ نداری. اگه این طوری باشه طبیعیه که هر کاری برای موفقیت میکنی حتی رد شدن از قانون و آدم کشی! ولی بعد از انجام کار فهمید که دور وبرش پر از عشقه. باورش نکرد. فکر میکرد چون خونواده اش روستایی هستن یا رازومیخین آدم عجیب غریب یا حتی احمقیه احساسات توی وجودشون هست. اما وقتی سونیا رو دید همه چیز فرق کرد. فهمید که عشق توی فقر و بدبختی هم وجود داره. قسمت سوم ماجرا هم توی سیبری اتفاق افتاد که پایان ماجرا بود. دوباره میگم که عاشق جنایت و مکافات هستم و اگه نخونیدش عمرتون بر باد رفته. حتی اگه ازش خوشتنون نیومد به زور بخونیدش. مطمین باشید بار دوم عاشقش میشید. شاید هم بار سوم چیز های بیشتری فهمیدم و دوباره یه متن نوشتم!

 
 
Related image

 

  • میخک