خداجونم بخاطر همین روزهای کرونایی پر استرس شکرت
- ۱۲ نظر
- ۰۸ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۳۲
خداجونم بخاطر همین روزهای کرونایی پر استرس شکرت
موندم اگه کاراگاه بازی ام به نتیجه برسه و اعتراف بگیرم میخوام چه غلطی بکنم؟ :/
یعنی اینقد برنامه هام خورده بهم و قاطی پاتی شده همه چیز که نگو! وقتی هم حرصم میگیره و کاری از دستم بر نمیاد میام اینجا. وب گردی میکنم و هشتاد تا نظر میدم همه جا آخرشم دلم خوشه که پنج تاشون به مقصد رسید! :/ اصلا اینا مهم نیست. مهم اینه که از وقتم درست استفاده نمیکنم. حتی نمیشینم مثل بچه ی آدم یه داستان جدید بنویسم که دلم باز شه. فقط یه چیز میدونم. هر وقت دوباره دست به قلم بردم و چیزی نوشتم اسم دختره باید آیه باشه. کاملا یهویی عاشق این اسم شدم. اصلا من همین الان باید پاشم برم آیه رو بنویسم....یا نه... هنوز کاربرد مشتق رو تموم نکردم... قواعد عربی هم مونده... تمرین ها رو هم نفرستادم... تست نزدم...
قبل از اینکه چشم هایم را ببندم به این فکر می کنم که دفعه ی بعدی که چشم باز کنم شاید اسلحه ی الکتریکی مافوق پیشرفته ای دستم باشد و وسط میدان جنگی در یکی از کویر های مشتری ایستاده ام و به ربات های دشمن شلیک می کنم! کسی چه می داند؟! شاید همه ی اینها را در خواب می دیده ام. این خانه ی جدید و فرش قرمز اتاق و کمد سفید و طلایی و پنجره ای که پنج سانت بیشتر باز نمی شود... همه ی اینها رویایی باشد که در یک لحظه پلک زدن در وسط تیربارانهای جنگ بین کهکشانی می بینم. شاید دارم جواب سوال اینکه خدایا چی میشد اگه من تو دورانی به دنیا می اومدم که بزرگترین مشکل مردم کرونا یا قیمت دلار بود!؟ را زندگی میکنم. شاید اصلا من دستگیره ی همین پنجره ای که پنج سانت بیشتر باز نمیشود باشم که یک شب به آسمان ابری زل زده ام و از خدا پرسیده ام چه میشد اگر من جای دختر خوشبخت این اتاق باشم؟ چه میشد اگر انسان بودم و می توانستم برای دل خودم راه بروم... بخندم... حرف بزنم... شاید اصلا پیرمرد معتادی باشم که آرزو داشت یک زندگی راحت و بدون مسئولیت نان دادن به مادر و خواهرهایش را تجربه می کرده و از بچگی کلی آدم مفنگی دورش را نمی گرفتند و او را به این سرنوشت نمی کشاندند. کسی چه می داند؟ شاید من دارم نهایت آرزوهایم را زندگی می کنم اما خودم خبر ندارم! و هنوز هم دارم ناشکری می کنم!!!
فکر کنم بشر داستان رو اختراع کرد تا یه راهی واسه توجیح بداخلاقی ها و لجبازی ها و غرور و یه دندگی ها و نفهمی ها و حاضر جوابی ها و ... خودش پیدا کنه.
به ارواح اعتقاد دارید یا نه؟
من همیشه ی خدا، هرچقدر هم که سرم شلوغ باشد، ساعت هایی را در دنیای قصه ها میگذارم. حالا اینکه آنها را بنویسم یا نقاشی کنم یا حتی سعی کنم فراموششان کنم برای مرحله ی بعدی است. زندگی در دنیای قصه ها لذت بخش است. اما لذت بخش ترین قصه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام قصه ی خودم است. نمیخواهم حرف فلسفی بزنم ها. فقط بعضی وقت ها تک تک لحظه های زندگی ام را مانند نوشته های یک کتاب تصور میکنم. مثلا اینجوری:
اول از همه ارجاعتون میدم به پستی که راجب دوستم ثمین گذاشته بودم: http://darbareieneveshtan.mihanblog.com/post/177
اولا سلام