غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۸ مطلب با موضوع «آرشیو وب قبلی» ثبت شده است

خداجونم بخاطر همین روزهای کرونایی پر استرس شکرت

واسه داده ها و نداده هات شکرت
واسه بودنت اصلا، شکرت
خدا جونم، همین که میتونم حرف هام رو بهت بزنم یه دنیا شکرت
  • میخک

موندم اگه کاراگاه بازی ام به نتیجه برسه و اعتراف بگیرم میخوام چه غلطی بکنم؟ :/

  • میخک

خواننده دویست بار گفت: کااااش دلتم مثل موهات صاف بود...

و من دویست بار شنیدم: کااااش موهاتم مثل دلت صاف بود...

 
و هر بار با فریاد خشم آلود: مگه موهای وز چشه؟ به ادامه ی آهنگ گوش کردم
  • میخک

 

یعنی اینقد برنامه هام خورده بهم و قاطی پاتی شده همه چیز که نگو! وقتی هم حرصم میگیره و کاری از دستم بر نمیاد میام اینجا. وب گردی میکنم و هشتاد تا نظر میدم همه جا آخرشم دلم خوشه که پنج تاشون به مقصد رسید! :/  اصلا اینا مهم نیست. مهم اینه که از وقتم درست استفاده نمیکنم. حتی نمیشینم مثل بچه ی آدم یه داستان جدید بنویسم که دلم باز شه. فقط یه چیز میدونم. هر وقت دوباره دست به قلم بردم و چیزی نوشتم اسم دختره باید آیه باشه. کاملا یهویی عاشق این اسم شدم. اصلا من همین الان باید پاشم برم آیه رو بنویسم....یا نه... هنوز کاربرد مشتق رو تموم نکردم... قواعد عربی هم مونده... تمرین ها رو هم نفرستادم... تست نزدم...
 

  • میخک

قبل از اینکه چشم هایم را ببندم به این فکر می کنم که دفعه ی بعدی که چشم باز کنم شاید اسلحه ی الکتریکی مافوق پیشرفته ای دستم باشد و وسط میدان جنگی در یکی از کویر های مشتری ایستاده ام و به ربات های دشمن شلیک می کنم! کسی چه می داند؟! شاید همه ی اینها را در خواب می دیده ام. این خانه ی جدید و فرش قرمز اتاق و کمد سفید و طلایی و پنجره ای که پنج سانت بیشتر باز نمی شود... همه ی اینها رویایی باشد که در یک لحظه پلک زدن در وسط تیربارانهای جنگ بین کهکشانی می بینم. شاید دارم جواب سوال اینکه خدایا چی میشد اگه من تو دورانی به دنیا می اومدم که بزرگترین مشکل مردم کرونا یا قیمت دلار بود!؟ را زندگی میکنم. شاید اصلا من دستگیره ی همین پنجره ای که پنج سانت بیشتر باز نمیشود باشم که یک شب به آسمان ابری زل زده ام و از خدا پرسیده ام چه میشد اگر من جای دختر خوشبخت این اتاق باشم؟ چه میشد اگر انسان بودم و می توانستم برای دل خودم راه بروم... بخندم... حرف بزنم... شاید اصلا پیرمرد معتادی باشم که آرزو داشت یک زندگی راحت و بدون مسئولیت نان دادن به مادر و خواهرهایش را تجربه می کرده و از بچگی کلی آدم مفنگی دورش را نمی گرفتند و او را به این سرنوشت نمی کشاندند. کسی چه می داند؟ شاید من دارم نهایت آرزوهایم را زندگی می کنم اما خودم خبر ندارم! و هنوز هم دارم ناشکری می کنم!!!

  • میخک

فکر کنم بشر داستان رو اختراع کرد تا یه راهی واسه توجیح بداخلاقی ها و لجبازی ها و غرور و یه دندگی ها و نفهمی ها و حاضر جوابی ها و ... خودش پیدا کنه.

خسته شدم از بس قهرمان داستان مغرور مثلا جذاب بود! خسته شدم از بس اطرافیانش گفتن فلانی حرفش یکیه، وقتی میگه نه یعنی نه. حتی اگه بعدا معلوم شه اشتباه کرده آقا یا خانم فلانی عمرا اگه پشیمون شده باشه! چون قهرمان باید غرور داشته باشه و به حرف هیچکس حتی بزرگتر ها و عاقل تر ها هم گوش نده و خودش سرنوشت خودش رو با یه وردی جادویی چیزی بسازه لابد! خسته شدم از بس این ویژگی ها به عنوان صفت های خوب و قهرمانانه معرفی شده! 
این وضعیت توی فیلم ها چند برابر بدتره! خیلی خیلی بدتر! 
بعد میگین نسل جدید چرا گودزیلان؟ خب این گودزیلای مغرور بودن رو توی تمام فیلم ها و کارتون ها براشون تبلیغ کردین دیگه! 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
#دست از نوشتن داستان های لوس آبکی ضدفرهنگی فلان فلان شده برداریم.
 
#مخاطب این پست خودم هم هستم. هم به عنوان یه نویسنده هم به عنوان دختری که تصمیم گرفته رفتارش رو اصلاح کنه ولی هر از گاهی دلش میخواد حاضر جوابی و شاید بی ادبی هاش رو  که قبلا اصلا هم به نظرش رفتار بدی نبود رو بندازه گردن بقیه
  • میخک

به ارواح اعتقاد دارید یا نه؟

من که دارم! منظورم روح های سرگردانی که دامن سفیدشان روی زمین سر میخورد و چشم های خون آلود و چهره ای مات دارند و دست هایشان را به سمتتان دراز می کنند نیست ها! اصلا با روح آدم ها کاری ندارم. من میگویم اشیا روح دارند. اصلا هیچ چیز هم روح نداشته باشد، ساعت های پیپت روح دارند! آن ساعت قرمز خال خالی قطعا پیرزن شوهر مرده ی آب زیرکاه و دروغگویی است که هفتاد قلم آرایش میکند و با این خیال که خوشگل شده شروع می کند به زدن مخ پسرهای جوان دور و اطرافش! یا آن ساعت چرم خالص گران قیمتی که دارد با آن آویز طلایش حتما پسره ی چشم چرانی است که فکر میکند چون پول دارد میتواند هر غلطی که دلش میخواهد بکند! هر وقت آن ساعت را دستش می بینم فحشش می دهم! دست خودم نیست، از اینجور مردها متنفرم. ساعت قهوه ای ساده اش اما زنی ۳۰ ساله مجرد و کارمند است که دل به یکی از همکارهایش باخته اما صدایش را در نمی آورد. من میبینم که با هر دکمه ای که روی کیبوردش فشار می دهد نیم نگاهی هم به میز آن طرف سالن می اندازد. آن وقت پیپت کنار من می نشیند، دستش را هم به دسته ی صندلی اش تکیه می دهد و عین خیالش نیست که تار و پود ساعتش بوی آن مرد را گرفته! از ساعت های پیپت که بگذریم، کیف سیاه و سفید کهنه ی من هم روح دارد. روح دختر جوانی به نام سارا که چند سال را جهشی خوانده و الان سال اولی دانشکده پزشکی است. آنقدر از سارای خجالتی و مهربان خوشم آمده که همه جا همراه خودم میبرمش. حتی وقتی که از اتاق به آشپزخانه میروم تا یک لیوان آب بخورم! آن هم از پارچی که تاجر برده است و حسابی هم چاق و بی مزه! 
تازه کجایش را دیدید؟ کلمات هم روح دارند! این باور را در کل کلاسمان نهادینه کرده ام. مخصوصا راجب اسم ها. باور ندارید؟ همینطور بی هوا یک دفعه ای از هرکدام از دوستانم که میخواهید بپرسید نادیا چجور آدمیه؟ بدون لحظه ای فکر شانه بالا خواهد انداخت و با بیخیالی خواهد گفت: یه عوضی خودخواه! شال بنفش هم می پوشه.   و اصلا هم اهمیت نخواهند داد که یک نادیای بدبخت متواضع در جمع نشسته یا نه. [این مورد رو دیدم که میگم!]. آنقدر بخاطر حسی که به یک اسم داشته ام شخصیت برایش ساخته ام و آنقدر برای این شخصیت ها داستان سر هم کرده ام که جز برنامه ی روزانه ام به حساب می آید. فقط اسم هم نه، گفتم که کلمات. آن روز که بابا فلش طلایی ریزه میزه ای برایم خرید. آنقدر از نوشته ی کاملا معمولی رویش که چیزی جز 16G نبود خوشم آمد که در یک هفته پرونده ی داستانش را تمام کردم. فقط پایانش زیادی غمگین شد. و امروز... به طرز خیلی مرموزی به سال 2222  می اندیشم و به نظرم سال خیلی جذابی می آید! شاید آخرین سال از عمر زمین باشد. شاید سال انقراض باشد. یا سالی که محبت و عشق که مدتهاست زیر زباله دانی ربات ها دفن شده قیام می کند و کیهان را درست قبل از پایانش دگرگون می کند.  نمیدانم! شاید روح اسم رمزی است که بجای بهانه برای نوشتن به هرچیزی می دهم. فقط می دانم باید بروم قلم و کاغذم را بردارم و قبل از اینکه کاملا عقلم را از دست بدهم بنویسم! من برای زنده ماندن باید بنویسم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: از اینکه همه ی اینها بهانه ای برای فرار از درس و کنکور باشه می ترسم :(
 
 
 
 
 
  • میخک

من همیشه ی خدا، هرچقدر هم که سرم شلوغ باشد، ساعت هایی را در دنیای قصه ها میگذارم. حالا اینکه آنها را بنویسم یا نقاشی کنم یا حتی سعی کنم فراموششان کنم برای مرحله ی بعدی است. زندگی در دنیای قصه ها لذت بخش است. اما لذت بخش ترین قصه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام قصه ی خودم است. نمیخواهم حرف فلسفی بزنم ها. فقط بعضی وقت ها تک تک لحظه های زندگی ام را مانند نوشته های یک کتاب تصور میکنم. مثلا اینجوری:

 
 
 الی پاورچین پاورچین به سمت اتاق رفت... دستگیره را به آرامی پایین آورد، اما در را باز نکرده صدای غیژژژژ از لوله ی زنگ زده ی در بلند شد... نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شود کسی حواسش به او نیست. مادر در آشپزخانه بود و با تنظیمات فر ور میرفت، پدر هم غرق مطالعه. نفس راحتی کشید. با یک قدم سریع خودش را پشت میز کامپیوتر انداخت...
 
 
و بعد ذوق می کنم! میدانم اصلا قصه ی خلاقانه یا هیجان انگیزی نیست. اصلا همه ی قصه ها که نباید خلاقانه و هیجان انگیز باشند. همین داستان مضخرف و بی محتوا و پر از روزمرگی باعث می شود که جور دیگری به اطرافم نگاه کنم. همه چیز را دقیق تر ببینم و برای جذاب تر شدن داستان داشته های کوچک خودم را با برجسته تر کنم و هر اتفاق ساده ای را با آب و تاب برای خودم تعریف کنم. همین عادت بچگانه باعث میشود از زندگی بیشتر لذت ببرم. و تازه... بیشتر به هرکاری که میخواهم انجام  دهم فکر کنم تا ببینم با هدف اصلی داستان مغایرت نداشته باشد.  شوخی های جلف و بی مزه ننویسم و ماجرایی را شروع نکنم که بعدا نشود جمع بندی اش کرد.
 
حالا بعد از همه ی اینها، و هزاران عادت لوس و دخترانه و گهگاهی هم احمقانه ی مخصوص خودم، منی که تازه کودک درون خود را کشف کرده ام و با هنوز مشغول کلنجار رفتن با نوجوان بودن یا نبودنم هستم، رسیده ام به سنی که شروع جوانی است. خنده دار نیست؟ حتی اگر نباشد اینکه من باید تبدیل به یک دختر عاقل بالغ فهمیده باشم قطعا بزرگترین جوک سال است! حالا همه ی اینها اضافه می شود به درد در آمدن دندان های عقلم! بی معرفت ها نیامده لبه ی دندان های کناری اشان را شکسته اند. می دانید؟ عاقل شدن درد دارد. دل کردن از دنیای رنگارنگ کودکی درد دارد. خداحافظی با لبه ی دندان های زرد و کج و کوله ای که هزار جور خاطره با آنها دارم درد دارد. ولی بیشتر از درد... ترس دارد!
  • میخک

اول از همه ارجاعتون میدم به پستی که راجب دوستم ثمین گذاشته بودم: http://darbareieneveshtan.mihanblog.com/post/177

و بعد میگم که حدودا یه سال میشد که به طور کامل گمش کرده بودم. نه زنگی نه پیامکی نه خبری... هیچ هیچ! جای خالی اش هر لحظه احساس میشد ولی نه به اندازه ی الان! الان که دوباره پیداش کردم و پنجاه دیقه تلفنی حرف زدیم و کلی پیام واسه هم فرستادیم. و به محض پیدا شدنش دوباره ذوق پیدا کردم واسه نوشتن. این بار از صمیم قلب تر میگم که هر آدمی باید یه ثمین برای خودش داشته باشه. اصلا بدون ثمین زندگی معنا ندارد! والسلام!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: البته این از اهمیت داشتن یه فاطی و یه صبا و یه آیریس کم نمیکنه ها!
  • میخک

اولا سلام

حتی با وحود اینکه میدونم نهایت کسایی که ممکنه به این وبلاگ سر بزنند و این پست رو بخونند بیشتر از سه نفر نخواهند بود، باز هم به همون دو سه نفر میگم سلام.
میدونم دیگه وب نویسی منقرض شده، با اینحال به فسیل شناسایی که هنوز هم وبلاگ دارند و به وبلاگ بقیه هم سر میزنن میگم سلام.
اکثر وبلاگ هایی که لینکشون کرده بودم یا هشتاد هزار تا کانت برای هم فرستاده بودیم الان دیگه وجود ندارن، باز هم به اون بامعرفت هایی که وجود دارن میگم سلام.
 
 
 
دوما یه سری بی نظمی توی این وب به وجود اومده که مقصرش هم شخص شخیص خودم هستم و بعد از من هم مسابقه ی فرهنگی هنری لعنتی. 
شاید باید به حرف  پیپت گوش میکردم. وقتی که برای مشاوره بهش زنگ زدم تا بفهمم چطور میشه وبلاگ رو به سی دی ریخت (ظاهرا داوران محترم بخش وب نوشت دسترسی به اینترنت ندارند!) گفت تو که رتبه نمیاری، یه سی دی خالی بفرست! و من اول از همه از ضد حالش تشکر کردم و بعد تاریخ تمام نوشته هام رو به روز کردم تا کمبود کارکردم در این مدت دیده نشه. نقد هام رو هم در صفحات اول جا دادم و چرت و پرت نوشت هام رو هم به حالت عدم انتشار موقت در آوردم. حالا هم که پشیمونم نمیدونم تاریخ واقعی هم پست کی بوده! 
از این به بعد به هیچ مسابقه ی مضخرفی اهمیت نمیدم. این وبلاگ حتی اگه نامرئی از چشم ها باشه باز هم بهترین جا برای نوشتن حرف دلمه. و قطعا قورت ندادن بعضی حرف ها و بعضی احساسات مهمتر از مقام آوردن تو جشنواره هایی که هیچکدوم از دفعاتی که شرکت کردم جایزه اش رو بهم ندادن!
 
 
 
سوما عیدتون مبارک! [مخاطب همون دو سه نفر + خودم]
سال 98 یقینا سال خوبی نبود و پر بود از مصیبت. اما به دلایل نامعلومی دوستش داشتم! حتی از خیلی وقت پیش میدونستم این سال را دوست خواهم داشت. به سال 99 هم نگاه خاصی دارم. سال تعیین سرنوشت منه. نه فقط کنکور، با همون دلایل نامعلوم میتونم بگم که من این سال را خواهم ساخت! چه خوب و چه بد! شدیدا کمی تا اندکی احساس بزرگ بودن میکنم. نوجوونی ام با اینکه خیلی دوستش دارم ولی انگار باید پرونده اش بسته بشه. راستی تولدم هم مبارک! پساپس البته:/
  • میخک