غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۸ مطلب با موضوع «آرشیو وب قبلی» ثبت شده است

باورم نمیشه که دارم اینو میگم. دلم حتی برای روزهایی از بچگی که احساس بدبختی میکردم هم تنگ شده!

  • میخک

خل و چل تر از منی که همیشه چند تا عکس یا تریلر از فیلمی که دیدم توی گوشی ام نگاه می دارم تا اگه به دنیای داخل فیلم سفر کردم به قهرمان هاش نشون بدم و ثابت کنم که آینده اشون رو می دونم سراغ دارید؟

  • میخک

آدمی باشیم که کسی بخاطر بودن ما در زندگی اش برای خودش متاسف نباشد.

  • میخک

به نام خدا

با سلام و عرض ادب خدمت شما پستچی عزیز
راستش این نامه را به درخواست دبیر محترم درس نگارش برای شما نوشته ام. برای شما که نه، برای  مسئول غیر محترمی که بانی کنکور است، کسی نوشته ام که هیچ اسم و آدرسی از او ندارم. کسی که امیدوارم در یافتنش کمکم کنید. 
خب، از کجا شروع کنم؟ از اینکه چند هزار دانش آموز در پشت صد کنکور شادابی و نشاطشان را قربانی کرده اند؟ یا بچه های سرزنده ای که از ته دل آرزو داشتند تا با عشق و امید دنیا را متحول کنند تبدیل شده اند به ماشین های بی روح حفظ اعداد و فرمول هایی که هیچ فایده ای در زندگی اشان ندارد؟ از کجا بگویم؟ از کدام یک از غم هایی که این کلمه ی پنج حرفی بر دل جوانان مملکت نشانده؟
ببخشید، حواسم نبود که این نامه به دست شما می رسد آقای پستچی. شما هم حتما دختر ۱۸ ساله ای دارید که با حسرت به طراحی های گوشه ی کتابش نگاه می کند، بغض می کند و بعد سعی می کند ثابت تعادل را در دمای ۱۶۷ درجه کلوین به دست بیاورد. شما حتما مرا درک می کتید. پس بگویید این نامه را به چه کسی باید بفرستم؟ وزیر آموزش پرورش که می گوید برگزار شدن یا نشدن  کنکور ربطی به او ندارد و همه اش زیر سر وزارت علوم است. وزارت علوم با توپ و تشر از من می پرسد :«چه راه دیگری برای شناسایی دانش آموزان با استعداد و لایق ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل وجود دارد؟ نمرات امتحاناتی که هر دبیر در هر سطحی که عشقش بکشد از شاگردانش می گیرد؟ امتحاناتی که در فلان مدرسه از نصف کتاب است و در بهمان مدرسه چند منابع متنوع غیر از کتاب های وزارتی هم دارد؟ تازه این در شرایطی است که یک دانش آموز با قد و بالای رعنا نور چشمی دبیرش نشود! امتحانات نهایی و هماهنگ هم اگر ملاک شود، فقط اسم کنکور حذف شده. وگرنه همان استرس هایی که خودتان گفتید در روزهای مختلف و برای درس های مختلف تکرار می شود. اصلا اینجوری بهتر است! بیایید مسئولیت کنکور را از ما بگیرید و بندازید گردن آموزش و پروش! اینجوری ها هم کمتر فحش می خوریم! خسته شدیم به قرآن!»
می بینید آقای پستچی؟ برای هیچ کس اعصاب نمانده. ولی من که دست بردار نیستم. اتفاقا در این مورد با چند جامعه شناس صحبت کردم. از نبودن کنکور در کشورهای پیشرفته برایشان گفتم. همگی خاطرنشان کردند که دانشگاه های برتر در هر کشوری قوانین سفت و سختی برای ثبت نام دارند منتحا بیشتر روی فعالیت های عملی و پروژه های تحقیقاتی و رزومه و اینجور چیزها تاکید دارند. این نکته را یادداشت کردم و مدتی بعد با وزیر آموزش پرورش در میان گذاشتم. با یک نگاه عاقل ان ر سفیهانه گفت:«لابد میخواهی بگویی تدریس عملی وظیفه ی ماست که درست انجامش نداده ایم! چه کار باید می کردیم که نکردیم؟ قلب و شش و مغز را گفتیم خودتان بخرید و در مدرسه تشریح کنید. نکند آن را هم ما باید برای تک تک مدرسه ها پست می کردیم؟ برای درس هایتان آزمایش گذاشتیم. تا بودجه امان اجازه می داد امکاناتش را برای مدرسه هایتان خریدیم. حالا اینکه بودجه کافی نیست ربطی به من ندارد! (راستی این وسط به وزیر خزانه داری هم زنگ زدم اما مرا در لیست سیاه گذاشته بود) کلی هم جشنواره خوارزمی و ابن سینا و ابوریحان بیرونی و داخلی برگزار کردیم. حالا مدیر شما چقدر به آن توجه می کند و چقدر برای شرکت در جشنواره حمایتتان می کند، به ما ربطی ندارد. اینکه همیشه ی خدا کتاب های ما را نادیده می گیرید و می چسبید به کتاب های  کمک درسی مضخرف گران قیمت، به ما ربطی ندارد! لطفا دست از سر کچل ما بردارید!»
بعد او هم مرا در لیست سیاه گذاشت. به دفتر مدیرمان رفتم. خواستم بگویم چرا مدرسه ی ما یک آزمایشگاه درست و حسابی ندارد، چرا تشریح کردم جز فعالیت های فوق برنامه و غیرضروری درس زیست محسوب می شود؟ چرا... ولی نگفتم. فهمیدم این ها ربطی به برگزار شدن یا نشدن کنکور ندارد‌ فهمیدم یاد گیری عملی و عمیق مطالب تاثیری در آینده امان ندارد. تازه مدیرمان خسته تر از آنی بود که بشود با او بحث کرد. بنده خدا زل زده بود به فیش حقوقی که کمتر از نصف قسط های بانکی اش میشد. شاید او هم چند روز بعد شروع می کرد به مسافرکشی در شب ها، مثل معلم فارسی امان. چه کار داشت به جشنواره ها و فعالیت های فوق برنامه ای که تاثیری در حقوقش نمی گذاشت؟ 
سرتان را در آوردم آقای پستچی. بعد از تحقیقات مفصلی که دیگر کاغذی برای توضیح دادنشان ندارم، به نتیجه ی جالبی رسیدم. به اینکه ما خودمان نمی خواهیم کنکور حذف شود. حتی اگر حذف شود آنقدر دلمان برایش تنگ می شود که خودمان یک راهی برای پر کردن جای خالی اش پیدا می کنیم. آزمون ورودی دانشگاه یا امتحانات هماهنگ کشوری چه فرقی با هم دارند؟ برای همه اشان کلی کتاب کمک درسی و آزمون های شبیه سازی شده و کلاس خصوصی و غیره به وجود خواهد آمد. همانطور که برای جشنواره های خوارزمی و ابن سینا و ابوریحان بیرونی و داخلی کلی هزینه می کنیم و کلاسش را می رویم و مشاور متخصص می گیریم و کلی مقاله را حفظ می کنیم و... 
از سر سرخوشی و فراغ بال هم این کار را نمی کنیم ها‌. دیده ایم بچه های صغرا خانم را که از وقتی پزشکی قبول شده اند ماشین شاستی بلند می رانند و دماغشان را عمل کرده اند و با فیس و افاده نگاهمان می کنند. از آن طرف هم بچه های باهوشی که عشق هنر بودند و به هیچ جایی نرسیدند و در اوج بی پولی و گم نامی مرده اند. راستی! باید جلسه ای هم با وزیر کار و رفاه اجتماعی بگذارم.
 
حالا شما بگویید آقای پستچی، این نامه را برای چه کسی باید بفرستم؟ چه کار کنم تا دخترتان بفهمد که اگر می خواهد یک نقاش بزرگ شود لازم نیست که ثابت تعادل چیزی را به دست بیاورد؟ لازم نیست که همه ی دنیا دکتر و مهندس شوند؟ از چه کسی بخواهم که کنکور را حذف کند؟  
 
  • میخک
برایم دست تکان داد. خودم دیدم! با چشم های خودم. سکوتش را هم دیدم. داشت تمام تلاشش را می کرد تا نظرم را جلب کند. برای همین هم به دور از هیاهو و جست و خیز کردن هایی که جزء جدایی ناپذیر وجودش حساب می شد، یک گوشه با ادب نشسته بود و منتظر بود تا من بنویسمش. 
 
من هم برایش دست تکان دادم. او هم دید. ذوق کردنم را از چشمانم فهمید. هرچند مجبور بودم با کسی درموردش صحبت نکنم. این یک راز بود که فقط من می دانستم و او. مثل تمام زندگی امان. 
 
ولی خب، نشد که به سمتش بروم. یعنی عقل حکم می کرد در شلوغ ترین نقطه ی شهر به سمت رازت نروی. حتی نسبتش را با خودم انکار کردم. او بچه ی خوب بودن را کنار گذاشت. شروع کرد به جیغ کشید،ن، زار زار گریه کردن، پایش را به زمین کوبیدن. ولی من نه توانستم که به سمتش بدوم و با تمام وجود در آغوش بگیرمش، نه توانستم که برای جدایی امان اشک بریزم. آخر می دانید، او یک راز بود. بودنش، سر زدن های گاه و بی گاهش، اصلا فرارش از دنیای ناگفته ها و اتراق کردنش توی ذهن من، همه ی اینها یک راز بود.
 
 او کم کم کمرنگ شد. بی حال و خسته گوشه ی ناخوداگاهم نشست. دیگر لجبازی نکرد، داد و بی داد راه نیانداخت. فقط لب ورچید،  بغض کرد و زل زد به دنیایی که من با چشمانم می دیدم. حبس شد در اتاقک تاریکی که من برایش ساخته بودم. و من... منی که دل هر دویمان را شکسته بودم چون عقل اینطور حکم می کرد... هر از گاهی برایش قصه می خواندم. قول می دادم که یک روز او را از آن زندان نمور نجات خواهم داد. بغلش خواهم کرد. سرش را به سینه ام فشار خواهم داد و دوتایی زار زار گریه خواهیم کرد. قول می دادم که یک روز رازمان را در شلوغ ترین نقطه ی شهر فاش کنم. و آن روز خواهد رسید. روزی که من دیگر بدترین مادر دنیا نباشم‌ 
  • میخک

قطعا توی یه بخشی زندگی همه امون یه چیز یا یه کس یا یه اتفاق شدیدا آزاردهنده وجود داره. قطعا شما هم هر وقت اون چیز یا اون کس یا اون اتفاق جلوتون قرار میگیره دلتون میخواید با تبر نصفش کنید و بعد خودتون رو از پنجره ی طبقه ی سیزدهم پرت کنید پایین. قطعا شده وقتایی که از خدا بپرسید :«دارم تاوان کدوم گناه رو میدم؟؟؟» ولی قطعا هیچ کدومتون با دیدن اون کس یا اون چیز یا پیش اومدن اون اتفاق شدیدا آزاردهنده لبخند ننشسته رو لباتون. حداقل نه اون لبخند گنده و صادقانه ای که روی لب های من میشینه. نه اینکه خودآزاری داشته باشم ها، فقط خوشحال میشم چون تا حالا درمورد اون کس یا اون چیز یا اون اتفاق هیچی ننوشتم. نه توی سر رسیدم نه هیچ جای دیگه. شاید چون گفتنی نیست. شاید هم به این خاطر که اگه بنویسمش دیگه با رفتنش ناراحت نمیشم و با خودم نمیگم نکنه دیگه برنگرده؟ نکنه هیچ وقت نتونم این ماجرای شدیدا اعصاب خوردکن رو ثبتش کنم و بعدا به کل از یادم بره؟ نکنه این روزها رو فراموش کنم؟؟؟

 

  • میخک

به طرزی عجیب و کاملا ناگهانی و بدون هیچ گونه دلیلی این احساس رو پیدا کردم که آینده ام در رشت رقم میخوره. و هر لحظه دارم مصمم تر میشم :/ انگار بهم الهام شده باشه! :/

 
حالا جالبه اونقدر برای این آینده ی احتمالی ذوق دارم که نمیتونم درس بخونم :/
 
  • میخک

راهنمایی که بودیم یکی از دوستانم که قبلا فامیلی اش عشقی بود همیشه ادعا می کرد می تواند در آینده یک خلافکار بزرگ بشود. انگار در اینجور مسائل استعداد داشت. شکستن قفل چند گاوصندوق که الان یادم نمی آید مال چه کسی بودند هم جز کارنامه ی درخشانش بود. چند باری ازمان پرسید که اگر در اخبار اسمش را که دیگر عشقی نبود به عنوان رئیس باند مافیایی چیزی بشنویم چه عکس العملی خواهیم داشت. نمی دانم بقیه چه احساسی نسبت به او داشتند ولی من خیلی دلم میخواست بهش بگویم :«زر نزن لطفا!» حرف هایش برایم چرت و پرت بود! بی منطق و احمقانه بود! رفتار لوتی وار و کوچه بازاری اش برایم نمایشی و اعصاب خوردکن بود! می دانستم یا شاید فکر می کردم می دانم که اصلا دل و جرئت این حرف ها را ندارد و فقط بلوف می زند. اینها را گفتم که بگویم خودم هم از اینجور رفتار های نمایشی و بلوف زدن ها بیزارم. هدفم از عنوان این پست چیز دیگری است...

اولا اینکه اگر در دور و اطرافم قتلی رخ دهد من را فورا از لیست مظنونین خارج می کنند. چون هیچ قاتلی آنقدر احمق نیست که بیاید در وبلاگش بنویسد توانایی آدم کشتن را دارد! توانایی که میگویم هنر رزمی یا کار با چاقو یا تیر اندازی نیست ها، منظورم بی رحمی گرفتن جان یک انسان است.
دوما... هر جا و هر زمان دیگر که این را بگویم اگر باورم کنند که مستقیما با اداره ی پلیس تماس می گیرند. که البته باور نمی کنند و با دارالمجانینی چیزی تماس می گیرند. ولی خب در وبلاگ کسی اسم و آدرس واقعی ام را ندارد که بخواهد به کارکنان تیمارستان بدهد! 
سوما... این حقیقتی است که مدت هاست درموردش با خودم کلنجار می روم. و حالا که به یک اطمیان نسبی رسیده ام انگار مجبورم که فریادش بزنم. شاید می خواهم به دنیا هشدار بدهم! 
 
نمی دانم! یک مدتی آرزو داشتم بزرگ که شدم در پزشکی قانونی روی جسد هایی که به طرز مرموزی به قتل رسیده اند کار کنم و رازپرونده اشان را کشف کنم. خیلی هم در این مورد جدی بودم. آنقدر که خانواده ام به زور قانعم کردند این شغل با روحیه ی لطیف من سازگاری ندارد. اصلا هدفم از این متن همین است. که بگویم آنها اشتباه می کردند. من اگر لازم باشد می توانم مرتکب هر جنایتی بشوم، حتی قتل! آنهم خیلی راحت. فقط باید چاقو را درست روی نای گذاشت و آنقدر فشازش داد که صداهای حال بهم زن از گلویش خارج نشود. آخر می دانید قتل های کثیف و پر سر و صدا با روحیه ی لطیف من سازگاری ندارد... 
  • میخک

حس آدمکشی رو دارم که بالا سر جنازه ی مقتول نشسته و در حالی که از دست هاش خون می چکه داره فکر میکنه: بخاطر چی کشتمش؟ واسه اینکه پولی بهم نداده بودن! فقط چون کرواتاش راه راه زرد و سرمه ای بود و لبخند موقرانه اش روی مخم اسکی می رفت؟ با کشتنش حالم جا اومد اما واقعا لازم بود بکشمش؟ نه پولی بهم میدن نه جایزه ای، نه افتخاری توی کارنامه ام ثبت میشه‌ ، از اون آدم هاییه که پلیس دیر یا زود قاتلش رو پیدا می کنه. واسه چی کشتمش؟ چرا خودم رو انداختم تو دردسر؟چون ازش خوشم نمیوم؟ همین؟ 

و بعد صدای آژیر پلیس از پنجره ی پشت سرش شنیده میشه. با همون دست های خونی پرده رو می کشه و به این فکر می کنه که امروز چند نفر دیگه رو میتونه بکشه تا دستگیر شدنش ارزش داشته باشه. که پشت سرش نگن فقط بخاطر کروات راه راه زرد و سرمه ای سرش رو به چوبه ی دار سپرد
 
  • میخک

کاراگاه بازی ام به نتیجه رسید. میشه گفت خوشحالم. بخاطر موفق شدنم نه ها، اون که حتمی بود. بخاطر جواب. ولی خب خیلی چیزها رو تحت تاثیر قرار میده. ممکنه عالی باشه، ممکنه افتضاح. به هیچکس نمی تونم بگم که ترسیدم. فقط دعا میکنم خدا کمکم کنه. که گند نزنه به آینده ام. که گند نزنم به آینده. آینده... قراره جوری باشه که تاحالا تصورش رو هم نمی کردم. با این وجود، میشه گفت خوشحالم :)

  • میخک