باورم نمیشه که دارم اینو میگم. دلم حتی برای روزهایی از بچگی که احساس بدبختی میکردم هم تنگ شده!
- ۰ نظر
- ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۴۱
باورم نمیشه که دارم اینو میگم. دلم حتی برای روزهایی از بچگی که احساس بدبختی میکردم هم تنگ شده!
خل و چل تر از منی که همیشه چند تا عکس یا تریلر از فیلمی که دیدم توی گوشی ام نگاه می دارم تا اگه به دنیای داخل فیلم سفر کردم به قهرمان هاش نشون بدم و ثابت کنم که آینده اشون رو می دونم سراغ دارید؟
آدمی باشیم که کسی بخاطر بودن ما در زندگی اش برای خودش متاسف نباشد.
به نام خدا
قطعا توی یه بخشی زندگی همه امون یه چیز یا یه کس یا یه اتفاق شدیدا آزاردهنده وجود داره. قطعا شما هم هر وقت اون چیز یا اون کس یا اون اتفاق جلوتون قرار میگیره دلتون میخواید با تبر نصفش کنید و بعد خودتون رو از پنجره ی طبقه ی سیزدهم پرت کنید پایین. قطعا شده وقتایی که از خدا بپرسید :«دارم تاوان کدوم گناه رو میدم؟؟؟» ولی قطعا هیچ کدومتون با دیدن اون کس یا اون چیز یا پیش اومدن اون اتفاق شدیدا آزاردهنده لبخند ننشسته رو لباتون. حداقل نه اون لبخند گنده و صادقانه ای که روی لب های من میشینه. نه اینکه خودآزاری داشته باشم ها، فقط خوشحال میشم چون تا حالا درمورد اون کس یا اون چیز یا اون اتفاق هیچی ننوشتم. نه توی سر رسیدم نه هیچ جای دیگه. شاید چون گفتنی نیست. شاید هم به این خاطر که اگه بنویسمش دیگه با رفتنش ناراحت نمیشم و با خودم نمیگم نکنه دیگه برنگرده؟ نکنه هیچ وقت نتونم این ماجرای شدیدا اعصاب خوردکن رو ثبتش کنم و بعدا به کل از یادم بره؟ نکنه این روزها رو فراموش کنم؟؟؟
به طرزی عجیب و کاملا ناگهانی و بدون هیچ گونه دلیلی این احساس رو پیدا کردم که آینده ام در رشت رقم میخوره. و هر لحظه دارم مصمم تر میشم :/ انگار بهم الهام شده باشه! :/
راهنمایی که بودیم یکی از دوستانم که قبلا فامیلی اش عشقی بود همیشه ادعا می کرد می تواند در آینده یک خلافکار بزرگ بشود. انگار در اینجور مسائل استعداد داشت. شکستن قفل چند گاوصندوق که الان یادم نمی آید مال چه کسی بودند هم جز کارنامه ی درخشانش بود. چند باری ازمان پرسید که اگر در اخبار اسمش را که دیگر عشقی نبود به عنوان رئیس باند مافیایی چیزی بشنویم چه عکس العملی خواهیم داشت. نمی دانم بقیه چه احساسی نسبت به او داشتند ولی من خیلی دلم میخواست بهش بگویم :«زر نزن لطفا!» حرف هایش برایم چرت و پرت بود! بی منطق و احمقانه بود! رفتار لوتی وار و کوچه بازاری اش برایم نمایشی و اعصاب خوردکن بود! می دانستم یا شاید فکر می کردم می دانم که اصلا دل و جرئت این حرف ها را ندارد و فقط بلوف می زند. اینها را گفتم که بگویم خودم هم از اینجور رفتار های نمایشی و بلوف زدن ها بیزارم. هدفم از عنوان این پست چیز دیگری است...
حس آدمکشی رو دارم که بالا سر جنازه ی مقتول نشسته و در حالی که از دست هاش خون می چکه داره فکر میکنه: بخاطر چی کشتمش؟ واسه اینکه پولی بهم نداده بودن! فقط چون کرواتاش راه راه زرد و سرمه ای بود و لبخند موقرانه اش روی مخم اسکی می رفت؟ با کشتنش حالم جا اومد اما واقعا لازم بود بکشمش؟ نه پولی بهم میدن نه جایزه ای، نه افتخاری توی کارنامه ام ثبت میشه ، از اون آدم هاییه که پلیس دیر یا زود قاتلش رو پیدا می کنه. واسه چی کشتمش؟ چرا خودم رو انداختم تو دردسر؟چون ازش خوشم نمیوم؟ همین؟
کاراگاه بازی ام به نتیجه رسید. میشه گفت خوشحالم. بخاطر موفق شدنم نه ها، اون که حتمی بود. بخاطر جواب. ولی خب خیلی چیزها رو تحت تاثیر قرار میده. ممکنه عالی باشه، ممکنه افتضاح. به هیچکس نمی تونم بگم که ترسیدم. فقط دعا میکنم خدا کمکم کنه. که گند نزنه به آینده ام. که گند نزنم به آینده. آینده... قراره جوری باشه که تاحالا تصورش رو هم نمی کردم. با این وجود، میشه گفت خوشحالم :)