بدترین مادر دنیا
جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۱۰ ب.ظ
برایم دست تکان داد. خودم دیدم! با چشم های خودم. سکوتش را هم دیدم. داشت تمام تلاشش را می کرد تا نظرم را جلب کند. برای همین هم به دور از هیاهو و جست و خیز کردن هایی که جزء جدایی ناپذیر وجودش حساب می شد، یک گوشه با ادب نشسته بود و منتظر بود تا من بنویسمش.
من هم برایش دست تکان دادم. او هم دید. ذوق کردنم را از چشمانم فهمید. هرچند مجبور بودم با کسی درموردش صحبت نکنم. این یک راز بود که فقط من می دانستم و او. مثل تمام زندگی امان.
ولی خب، نشد که به سمتش بروم. یعنی عقل حکم می کرد در شلوغ ترین نقطه ی شهر به سمت رازت نروی. حتی نسبتش را با خودم انکار کردم. او بچه ی خوب بودن را کنار گذاشت. شروع کرد به جیغ کشید،ن، زار زار گریه کردن، پایش را به زمین کوبیدن. ولی من نه توانستم که به سمتش بدوم و با تمام وجود در آغوش بگیرمش، نه توانستم که برای جدایی امان اشک بریزم. آخر می دانید، او یک راز بود. بودنش، سر زدن های گاه و بی گاهش، اصلا فرارش از دنیای ناگفته ها و اتراق کردنش توی ذهن من، همه ی اینها یک راز بود.
او کم کم کمرنگ شد. بی حال و خسته گوشه ی ناخوداگاهم نشست. دیگر لجبازی نکرد، داد و بی داد راه نیانداخت. فقط لب ورچید، بغض کرد و زل زد به دنیایی که من با چشمانم می دیدم. حبس شد در اتاقک تاریکی که من برایش ساخته بودم. و من... منی که دل هر دویمان را شکسته بودم چون عقل اینطور حکم می کرد... هر از گاهی برایش قصه می خواندم. قول می دادم که یک روز او را از آن زندان نمور نجات خواهم داد. بغلش خواهم کرد. سرش را به سینه ام فشار خواهم داد و دوتایی زار زار گریه خواهیم کرد. قول می دادم که یک روز رازمان را در شلوغ ترین نقطه ی شهر فاش کنم. و آن روز خواهد رسید. روزی که من دیگر بدترین مادر دنیا نباشم
- ۹۹/۰۳/۰۹
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.