غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۶۰ مطلب توسط «میخک» ثبت شده است

این روز ها همه امان اخبار ناگوار سیل و ویرانی ها را دنبال میکنیم. برای هم وطنان آسیب دیده امان افسوس میخوریم و سعی میکنیم به هر نحوی همدردی امان را نشان دهیم. اما من... دروغ چرا؟ بخشی از وجودم با شنیدن خبر سیلاب خوشحال شد. لطفا به مردم محترمی که خسارت مالی و جانی دیدند بر نخورد، اما این بخش از وجودم دلش میخواهد برسر آنها فریاد بکشد :« حقتونه!» خودم هم میدانم، به نظر می رسد هیچ بویی از انسانیت نبرده ام. آخر... بخشی از وجود من اصلا انسان نیست. کنترلش هم دست من نیست. بلکه متعلق به یوزبلنگ درونم است، همانی که آدم ها دشتش را از او گرفتند، آسفالتش کردند و هر دقیقه یکی از اعضای خانواده اش را زیر چرخ های ماشین هایشان له کردند. . متعلق یه گنجشک درونم است، همانی که انسان ها درختی که بروی شاخه هایش بناه گرفته بود را قطع کردند و برای خانه های خود در و تخته ساختند. متعلق به گوزن درونم است، همانی که بخاظر تزیین کردن خانه اشان با شاخ هایش سرش را قطع کردند. حیوان درون من گاهی وقت ها از ته دل می گوید 

:« حقتونه!‌ آهای آدم هایی که خونه و زندگی امون رو ازمون گرفتید، حقتونه! آواره بشید! درد بکشید! بمیرد که حقتونه! خدا بعد از سال ها جواب کارهاتون رو داده، بس بی خودی گریه و زاری نکنید که خدایا من چه گناهی کردم که به این روز افتادم؟ مگه آقا موشه ای که با کلی سختی، با ناخن های خودش برای بسر تازه دومادش زیر زمین یه خونه ی نقلی کنده بود چه گناهی داشت که جرثقیل هاتون رو فرستادید و اون خونه رو روی سرش آوار کردین؟ اون مورچه ای که برای تفریح آب توی کندوش می ریختید چطور؟ گناه ما ها چی بود که از خونه و زندگی امون رو با زور از دستمون گرفتید و ما رو آواره کردید؟ از بلایی که سر شهر قشنگتون اومده ناراحتید؟ هیچ فکر کردید بعد از اینکه جوجه های کوچولو از مادرشون جدا کردید و توی قوطی رنگ انداختید تا به نظرتون قشنگ بشن، چه بلایی سرشون اومد؟ آهای آدم ها! شماهایی که تا تونستید بیچاره امون کردید، کل طبیعت رو به گند کشیدید! یادتون رفته بود اون بالا سری خدای ما هم هست؟ صدای ما رو هم میشنوه؟ حالا وقت انتقامه، منتظر باشید که حقتونه بیشتر از اینها به سرتون بیاد!»
  • میخک

 

اولین کتابی که بعد از اتمام امتحانات شروع و امروز تمومش کردم دنیای سوفی هستش. هرچند باید دوباره و شاید هم سه باره بخونمش چون خیلی عمیقه و درکش بعضی وقت ها سخت میشه. کتاب شیرین و جذابیه به همه توصیه میکنم که بخوننش. نقدی ندارم فقط یک جمله درموردش میکتونم بگم« بازگویی تاریخ فلسفه است در پیچ و خم طنز رومانتیک» مفهوم طنز رومانتیک خودش خیلی جالب بود. شاید ازش استفاده کنم. مثلا مریم یه دفعه فریاد بزنه:« چرا مردم باید کتابی رو بخونن که شخصیت هاش مدام به شیطان میبازن؟» یا مثلا معصومه بگه:« خوبیش اینه که زندانی بودنم تا صفحه ی 500 طول نکشید!»

 
یه شباهت هایی بین خودم و سقراط پیدا کردم. شدیدا هوس کردم فیلسوف بشم.
 
 
 
Related image
 
عکسی از نسخه ای که خودم خوندم پیدا نکردم. ترجمه ی جواد شاهدی بود. خالی از اشکال که نه اما خوب بود. بهترین نکته اش سبکی عجیب کتاب بود.
  • میخک
امروز صبح در شهرمان برف سنگینی می بارید. ما هم زیر همان برف راهبیمایی امان را شروع کردیم. من فراموش کرده بودم چتر بردارم. خانمی که جلویم بود اما یکی داشت، چتری با نقاشی میکی موس رویش. فاصله ی امان زیاد نبود. خیلی راحت میشد زیر چتر آن خانم پناه گرفت و با خاطری آسوده تر تا آخر مسیر راهبیمایی را طی کرد. اما به نظرم کار درستی نبود. من همان لحظه داشتم فریاد مرگ بر آمریکا سر میدادم، آن وقت میرفتم زیر چتر محصول آمریکایی؟ بیشتر که دقت کردم مسئله برایم جدی و جدی تر شد. به چترهای دیگر هم نگاهی انداختم. لبخندی بر لبم نشست. از روی همین چترها میشد آدم ها را دسته بندی کرد.
 
دسته ی اول همان کسانی که سلیقه اشان میکی موس و باربی بود. همان کسانی که به تجملات غربی علاقه ی زیادی داشتند، اما با این حال میهنشان را هم دوست داشتند. کسی که مجبورشان نکرده بود در روز تعطیل صبح زود بیدار شوند و این مسیر را در این سرما طی کنند! خودشان خواسته بودند بیاییند! شاید آدم های احمق بهترین اسم برای این گروه باشد. کسانی که تکلیفشان با خودشان مشخص نیست. کسانی که هم خدا را می خواهند هم خرما را.
 
 
دسته ی دوم و سوم به این آسانی قابل تفکیک نیستند و البته تعدادشان خیلی بیشتر از بقیه است. چترهای ساده، مشخص نیست که محصول کجا هستند. می توانند آدم هایی باشند که محصول وارداتی اشان را می خرند، بدون اینکه جارش بزنند. تفکرات غرب زده ی خودشان را دارند، اما خیلی خوب مخفی اش می کنند. حتی با بچه های انقلابی قاطی می شوند، یکی دو تا شعار هم می دهند و از این طریق اهداف خودشان را مخفیانه دنبال می کنند. آدم های دورو و متظاهر، آدم های خطرناک. یا شاید جز دسته ی سوم باشند. محصول ایرانی می خرند، هر وقت که لازم شد در میدان حاضر می شوند و از انقلابشان دفاع می کنند اما آرام و بی صدا. باورهایشان را با عملشان نشان میدهند. ادعای خاصی هم ندارند. این عده ایرانی های واقعی هستند. متاسفانه هیچ آماری در دسترس نیست که چند درصد این حداکثر جز دسته ی دوم اند و چند درصد جز دسته ی سوم. حداقل من چنین آماری سراغ ندارم.
 
دسته ی چهارم چترهایشان نقشه ی ایران را نمایش می دهد اما.... چترهایی شکسته و پاره شده! کسانی که یا انقلاب را متوجه نشده اند یا متوجه شده اند و با رندی میخواهند جمهوری اسلامی را ایرانی شکست خورده جلوه دهند. شما باشید با دیدن چنین چترهایی با خودتان نمیگویید: همه ی محصولات ایرانی همین طورین! زود میشکنن، زود خراب میشن. همه ی ایران وضعش همین طوریه! ایران شکست خورده، ایران ضعیفه....  اصلا از کجا معلوم این چترها ساخت ایران باشند؟
 
 
دسته ی پنجم، چتر های نقشه ی ایران، صحیح و سالم، سرزنده و آباد. این دسته هم برای خودش دنیایی دارد. آدم های انقلابی، میهن دوست، مومن و با خدا، کسانی با تمام وجود عاشق رهبرشان هستند و با افتخار پرچمشان را بلندکرده اند. یا شاید هم... دسته ی دوم را یادتان هست؟ آدم های متظاهر را میگیم، کارکشته ترین هایشان وارد این گروه میشوند. و وای از آن روزی که نتوانیم دشمنان وطن را از عاشقانش تشخیص دهیم...
 
 
تا آخر مسیر به چتر ها خیره شده بودم. چترهایی که در روز سختی بلند شده اند، یک جورهایی شبیه ابری است که بالای سر شخصیت های کارتونی شکل میگیرد. شاید تقسیم بندی های من اشتباه باشند، اما در مورد یک چیز مطمئنم. دارد برف میبارد. برف میبارد و ما نیاز به یک چتر داریم. چتری درست.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بی نوشت: ۲۲ بهمنتون مبارک

بی نوشت تر: مطلب از خودمه ، لطفا بدون ذکر منبع کبی نکنید.

 
  • میخک

بالاخره امتحانات تموم شد. الان باید روزهایی باشه که بدون عذاب وجدان به نوشتن آثار گرانمایه ام ادامه بدم. ولی خب، تجربه ثابت کرده وقتی همه چیز خوش و خرمه چشمه ی استعدادت خشک میشه!

و من موندم در بلاتکلیفی! قانون بچه ی ...خون بودن میگه از فرصت چند روزه ای که بعد از امتحانات ترم به دست می آورید و هیچ درسی برای خواندن ندارید برای تمرین مهارت تست زدن استفاده کنید. ولی از اونجا که من هیچ نسبتی با ...خونی ندارم این کار رو نمیکنم
شدیدا برای کنکور استرس دارم. (علیرغم اینکه کنکوری نیستم) من تو کشور که هیچ، توی کلاسمون هم نمیتونم جز بهترین ها باشم! البته تقصیر من نیست خیلی از همکلاسی هام امید های برتر تک رقمی کشور هستن! (14 ساعت تو روز خوندنشون رو دیدم که میگم ها!)
اصلا من دوست ندارم از اون دختر های لوسی باشم که واسه 19/75 مثل ... گریه میکنن! ولی از جمله های :« تو استعدادش رو داری، فقط تلاشت رو بیشتر کن» :«خوبه ولی تو خیلی بهتر از اینا میتونی باشی» :«شاگرد اول شدن بهت میادها» :«هوشت عالیه کافیه ساعت های مطالعه ات رو بیشتر کن.» و... خسته شدم! (این آخریه ادبیاتش صفره! نمیدونه ساعت ها رو برای بیشتر از یه ساعت استفاده میکنن نه برای مطالعه ی من که...)
عقلم میگه خیلی سبز شیمی کار کن ولی دلم نه! دلم شدیدا هوس نوشتن کرده ولی خودکارم نه! موندم تو بلاتکلیفی!
  • میخک

آیا در این دنیا کسی هست که بیشتر از من از درس زمین شناسی متنفر باشد؟؟؟

 
 
 
کلی ایده های داستانی بکر و هیجان انگیز مونده، من باید بشینم مراحل تشکیل ذغال سنگ رو حفظ کنم! آیا این انصافه؟؟؟
  • میخک

به درجه ای از خود درگیری رسیدم...

که یه داستان جادوگری ساختم
بعد برای باور بذیری اش دلایل علمی برای وجود جادوگران بهم بافتم
دلایلم اونقدر منطقی و بی نقص از آب در اومدن که حالا امکان نداره باورشون نکنم!
میگم ها...
نکنه واقعا جادوگری و این چیز ها وجود داشته باشه؟
  • میخک

روشنا - مریم - عسل - نازنین - الهام - سارا - سمیرا - حنا - میونا - سحر - کتایون - ماهرخ - زیبا - جانان - سوسن - لاله - آلیس - ترانه - بهار - نرگس و...

 
 
 
اگه همه ی این شخصیت ها که هر کدوم قیافه، اخلاق و عادت های متفاوتی دارن(این ها اصلی ها هستن بقیه که هیچ...)به صورت هم زمان در مغزتون بیاده روی میکردن، آیا مغزتون سوت نمیکشید؟ آیااین غیر طبیعیه که من خل شدم؟
  • میخک

احساس راسکولنیکوف بودن میکنم 

دلم میخواهد یک قانون شکنی بکنم، از یک خط قرمز رد بشوم، یک کار بزرگ انجام بدهم. 
شدیدا میدانم که چقدر در اشتباهم و شدیدا میدانم آخر قصه چه میشود، ولی دلم منطق سرش نمیشود. فقط میخواهد. 
میخواهم طوفان به پا کنم، میخواهم ناپلوئن را تا کنم و در جیبم بگذارم. ناپلوئن را زیاد نمیشناسم اما یک تصوراتی در ذهنم از او ساخته ام.
حالم بد است. نه آنقدر بد که شب و روز خودم را در اتاق حبس کنم و وقتی به خودم میایم درست جایی باشم که قصه ام را شروع میکند، شاید هم هنوز آنقدر بد نیستم.
کسی چه میداند، شاید من هم یک ایده به ذهنم رسید و وسوسه شدم تا انجامش بدهم. نمیدانم اگر یک نقشه ی درست حسابی و بی نقص داشتم، من هم شب و روز مراحلش را با خودم مرور میکردم یا نه. دلم میخواست انجامش دهم یا نه.
راسکولنیکوف بودن تلخ است، اما یک جورهایی هم حس خوبی به حساب می آید. مثلا اینکه میدانم آدم خوبی بودم و حیف شدم، مثلا اینکه میتوانستم درست بروم اما...
میدانم چرت و برت میگویم. دلم هم چرت و برت میگوید. ولی نمیدانم چرا !
حالا که صحبتش بیش آمد، کسی از شما یک بیرزن بیوه ی نزولخور نمیشناسد که خواهرش را کتک میزند و قرار است ساعت هفت در خانه تنها باشد؟
فقط بیزحمت یک تبر هم برایم آماده کنید. آن وقت میفهمم واقعا راسکولنیکوف هستم یا نه. میتوانم بهتر از او عمل کنم یا نه. جانی هستم یا نه.
  • میخک

امروز یکی از بهترین روز های سال بود

یه صبحانه ی عالی میون خاک و سیمان و صد البته سر بایی چون کلی کار داشتیم
و اینکه تو تابستون از بس سرد بود مجبور شدیم بالتو ببوشیم!
دلم میخواد هر روز صبحانه رو همون جا بخوریم
یه حس شش صبح کوه به آدم میده
و قطعا خیلی بهتر از اون
اونقدر حس خوبی بود که دوست دارم برای همه ی مردم دنیا آرزوش کنم
انشالله همتون یه جمعه صبحونه اتون رو میون خاک و سیمان نوش جان کنیدcafe-webniaz.ir
  • میخک

دلم یکم تنوع میخواد...

یه حس متفاوت...
مثلا یه سفینه ته کوچه امون فرود بیاد و من رو ببره مریخ...
یا مشتری...
یا زحل...
اصلا ببرنم توی یه قلعه توی حلقه های زحل حبسم کنن، من تا آخر عمر جیغ بکشم و کمک بخوام اما هیچکس صدام رو نشونه.
آخه اینجوری هنجره ام باره میشه!
یا هوابیمامون سقوط کنه تو اقیانوس آرام و وقتی هشتباها داشتم من رو میخوردن آتلانتیسی ها بیان نجاتم بدن.
حیف که تا اطلاع ثانوی برنامه ی سفر با هوابیما نداریم. من یه اتفاق خیلی فوری لازم دارم.
شاید یه تک تیر انداز بخواد به یکی از بچه های مدرسه که آقازاده است شلیک کنه و من از دور ببینمش و خودم رو بندازم وسط آخرش هم بمیرم تا اون زنده بمونه،هرچند که ندونم کیه...
حیف که الان مدرسه ها باز نیست.
کاش موقع عروسی خواهرم بفهمم گوشواره هام رو دزدیدن و من دنبال دزد کل شهر رو بگردم و آخرش خودم دستگیرش کنم و اون هم قسم بخوره از زندان فرار کنه تا ازم انتقام بگیره...
حیف که خواهر ندارم.
یا مثلا موجودات افسانه ای رو بیدا کنم که دارن زیر خونه امون رو میکنن تا یه گنج باستانی رو بیدا کنن. بعد یه هیولا بهشون حمله کنه و من از اون موجودات محافظت کنم. هیولا رو با شمشیرم بکشم و از خونه امون بندازمش بیرون. آخرش هم معلوم شه اون موجودات افسانه ای بدجنس بودن و با بیدا کردن گنج قدرتمند شدن و میخوان دنیا رو نابود کنن...
حیف که شمشیر ندارم.
کسی ایده ی دیگه ای نداره؟ چجوری میشه یکم تنوع به زندگی داد؟
  • میخک