لاله ی گوش راستم زخم شده. هی خونش لخته میبنده، من میکنمش، دوباره خون میاد، دوباره لخته میبنده... تازه احتمالا پرده اش سوراخ شده کیفیت شنوایی سمت راستم اومده پایین. بعضی وقت هم از داخلش خون میاد :/
- ۱ نظر
- ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۱۶:۰۳
لاله ی گوش راستم زخم شده. هی خونش لخته میبنده، من میکنمش، دوباره خون میاد، دوباره لخته میبنده... تازه احتمالا پرده اش سوراخ شده کیفیت شنوایی سمت راستم اومده پایین. بعضی وقت هم از داخلش خون میاد :/
حالا که تمام مدارک اثبات آگاهی ام به دنیاشون رو از گوشی ام پاک کردم احساس می کنم خلع سلاح شدم. ولی هنوز عکس ها رو دارم. امیدوارم کافی باشه.
تست ۱۱۱۳/ ساعت یک بامداد:
کی شیرموز کودتا کرد و مقام رفیع شیر کاکائو رو از آن خودش کرد؟ به اسم اینطور به نظر می رسه که شیرکاکائو هنوز تاج و تخت رو در دست داره، ولی واقعیت اینه که شیرکاکائو فقط یه مترسکه و شیرموز در تمام امورات یخچال دخل و تصرف داره. عجبا!
رسیدم به تست ۱۱۲۶/ یک و بیست دقیقه ی بامداد:
دماغ انیشتین چرا اینقدر بزرگ بوده؟ :/
تست ۱۱۵۴/ دو دو ده دقیقه ی بامداد:
یافتم! همه اش زیر سر عالیسه! عالیس مکار جوهره ی روح شیرکاکائو رو بیرون کشیده و از اون امپراطور مغرور چیزی جز یه بطری خوش رنگ باقی نزاشته. از اون طرف با اضافه کردن قند و یاد دادن شیرین زبونی به ملکه شیرموز اون رو به عرصه ی قدرت رسونده. جوری که دیگه هیچ کس جلودارش نیست! البته صدر اعظم دلستر هم نفوذ خوبی داره و می تونه برای احیای قدرت پادشاه محبوب یخچال دست به اقداماتی بزنه...
باورم نمیشه که دارم اینو میگم. دلم حتی برای روزهایی از بچگی که احساس بدبختی میکردم هم تنگ شده!
خل و چل تر از منی که همیشه چند تا عکس یا تریلر از فیلمی که دیدم توی گوشی ام نگاه می دارم تا اگه به دنیای داخل فیلم سفر کردم به قهرمان هاش نشون بدم و ثابت کنم که آینده اشون رو می دونم سراغ دارید؟
آدمی باشیم که کسی بخاطر بودن ما در زندگی اش برای خودش متاسف نباشد.
به نام خدا
قطعا توی یه بخشی زندگی همه امون یه چیز یا یه کس یا یه اتفاق شدیدا آزاردهنده وجود داره. قطعا شما هم هر وقت اون چیز یا اون کس یا اون اتفاق جلوتون قرار میگیره دلتون میخواید با تبر نصفش کنید و بعد خودتون رو از پنجره ی طبقه ی سیزدهم پرت کنید پایین. قطعا شده وقتایی که از خدا بپرسید :«دارم تاوان کدوم گناه رو میدم؟؟؟» ولی قطعا هیچ کدومتون با دیدن اون کس یا اون چیز یا پیش اومدن اون اتفاق شدیدا آزاردهنده لبخند ننشسته رو لباتون. حداقل نه اون لبخند گنده و صادقانه ای که روی لب های من میشینه. نه اینکه خودآزاری داشته باشم ها، فقط خوشحال میشم چون تا حالا درمورد اون کس یا اون چیز یا اون اتفاق هیچی ننوشتم. نه توی سر رسیدم نه هیچ جای دیگه. شاید چون گفتنی نیست. شاید هم به این خاطر که اگه بنویسمش دیگه با رفتنش ناراحت نمیشم و با خودم نمیگم نکنه دیگه برنگرده؟ نکنه هیچ وقت نتونم این ماجرای شدیدا اعصاب خوردکن رو ثبتش کنم و بعدا به کل از یادم بره؟ نکنه این روزها رو فراموش کنم؟؟؟
به طرزی عجیب و کاملا ناگهانی و بدون هیچ گونه دلیلی این احساس رو پیدا کردم که آینده ام در رشت رقم میخوره. و هر لحظه دارم مصمم تر میشم :/ انگار بهم الهام شده باشه! :/