- مامان؟
- جانم گنجشکک من؟
-جنگل چه رنگیه؟
- سبز. یه سبز خوش رنگ. مثل همین درخت خودمون.
- همیشه همین رنگیه؟
- نه، اول بهار شکوفه های سفید و صورتی بین سبزی برگ ها رشد میکنن. تابستون سبزش پررنگ تر میشه. پاییز همه ی درخت ها سرخ میشن. یه چیزی بین قرمز و نارنجی. زمستون هم که فقط درخت های کاج سبز می مونن و بقیه با دونه های برف سفیدپوش میشن.
- الان پاییزه؟
- نه، الان... نزدیک های تابستونیم، اواخر بهار.
- پس چرا درخت های اون طرف دارن سرخ میشن؟ انگار باد اونجا خیلی تند میوزه. برگ ها پرواز میکنن انگار. تازه ابرهای سیاه هم بالا سرشون وایستادن. همون هایی که گفتی وقتی میان بارون می باره.
- اون سرخی برگ ها نیست عزیزکم، اسمش آتیشه که داره می رقصه.
- آتیش؟
- آره، یه جور دیو با چنگال های داغه که درخت ها رو می خوره. هرچیزی که سر راهش باشه رو میخوره. اون ابرهای سیاه هم مثل شنل دنبالش کشیده میشن. بعد از گذشتن آتیش، همیشه رد های سیاه ازش به جا می مونه. ردی که هیچ جوره نمیشه پاکش کرد.
- نباید فرار کنیم؟
- نگران نباش. مسیر آتیش به این طرف جنگل نمی افته. تازه کجا فرار کنیم؟ همین جوریش هم لونه امون چسبیده به لونه ی آدم ها. نمی بینی دیوارهای ویلاشون رو؟ بیشتر از این نزدیکشون بشیم خطرناکه.
- مامان... آتیش خطرناک تره یا آدم ها؟
- آدم ها خیلی هم بد نیستن. مثلا همین که مواظبن آتیش نزدیک خونه هاشون نشه برای ما خیلی خوب شده. فقط باید مراقب باشی بچه هاشون نبیننت که با سنگ بالت رو میشکونن. بزرگتر هاشون هم معمولا با تیر گنجشک ها رو میزنن. اگه جلوی چشمشون نباشی، به آشغال هایی که این ور اون ور می ندازن نوک نزنی (مخصوصا آدامس! یه چیز رنگی چسبونکیه که خفه ات می کنه.) توی نایلون های نامرئی اشون گیر نکنی، توی دود بدبوشون نفس نکشی، آب از جوب هایی که از کارخونه بیرون میاد ننوشی... اگه قواعد زندگی با آدم ها رو بلد باشی خیلی هم بد نیستن. اما آتیش هیچ زبونی حالیش نمیشه!
- مامان... آتیش از کجا میاد؟
- وا! چه سوالیه!؟ از خونه اش دیگه؟
- خونه اش کجاست؟
- هیچکس نمی دونه. قبلا می گفتن هم خونه ی آدم هاست. اما اگه اینطور بود تو این مدت یه رد سیاه ازش توی خونه ی آدم ها می دیدیم. نمیشه که فقط ما رو بخوره!
- اون گنجشک هایی که اون طرف جنگل زندگی می کنن حالشون خوبه؟
- اون ها اگه زرنگ باشن به موقع فرار می کنن. میان به همین سمتی که ما زندگی می کنیم. اگه درخت های اینجا پر شد می فرستیمشون توی درخت های کوچه بالایی. بعد می تونن راحت زندگی کنن. البته باید مراقب باشن که بچه آدم ها نبیننشون وگرنه با سنگ میزنن بالشون رو میشکنن. بزرگتر ها با تیر نزننشون. به آشغال هایی که...
- مامان... بچه آهو ها چی؟ اونا هم می تونن پیش ما زندگی کنن؟
- نه، فکر نکنم آدم ها رفتار مناسبی با بچه آهو ها داشته باشن.
- گراز ها چی؟ یا توله شیر ها؟
- می دونی چیه؟ فکر کنم اونا اگه با آتیش زندگی کنن راحت تر باشن. فقط یه خورده می سوزن. نسبت به بلایی که آدم ها سرشون میارن خیلی هم بد نیست.
- پس آدم ها از آتیش خطرناک ترن؟
- شاید... اگه تونستن هم خونه آتیش بشن و زنده بمونن، لابد همین طوریه که تو میگی.
- مامان... آتیش چرا اومده به جنگل ما؟
- چقدر سوال می پرسی! بگیر بخواب. فردا باید بریم دنبال خورده نون. این بار حواست باشه آب کف دار نخوری دوباره مریض میشی. باید زود راه بیفتیم. قبل از اینکه آسمون پر از دود بدبو بشه و نشه جایی رو دید. زندگی با آدم ها قواعد خاص خودش رو داره. باید مراقب باشی بچه هاشون نبیننت ....