غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۶۲ مطلب توسط «میخک» ثبت شده است

 

کتاب خوبی بود. با حجم کم، یک داستان شبه ترسناک (نه در حد و اندازه ی اسمش!) و بیشتر هیجان انگیز و نوجوانانه. مختصر و مفید. حس اضطراب رو در طول داستان به خوبی به تصویر کشیده بود و چالش های جالبی هم برای قهرمان ها طراحی کرده بود که بیشتر نوستالژیک بودن. با وجود اینکه اول کتاب به نظر میاد با یکی از اون قهرمان های نابغه ی با استعداد در تمامی امور و یه جورایی همه چی تموم طرفیم (در واقعیت هم هستیم البته) ولی داستان جوری نوشته شده که این مسئله اصلا توی ذوق نمیزنه. اتفاقا خیلی بهتر از یه سری رمان های نوجوانانه که اولش با ماجرای چند تا بچه ی معمولی شروع میشه و بعدا آتشفشان توانایی های فرا زمینی ازشون فوران میکنه! خلاصه بگم، کتاب خوبی بود. کاراکتر ها قابل لمس بودن. خط داستانی محدوده ی مرگ با وجود کمی قابل پیش بینی بودن (البته نه به اندازه داستان های ترس و لرز!) درگیر کننده و جذابه. برای نوجوون ها به شدت توصیه میشه. برای بقیه اگه وقت اضافه داشتید و خواستید چند ساعت رو در دنیایی خارج از روزمرگی هاتون سپری کنید این کتاب میتونه یکی از گزینه های خوب باشه. 

 

  • میخک

- مامان؟

- جانم گنجشکک من؟

-جنگل چه رنگیه؟

- سبز. یه سبز خوش رنگ. مثل همین درخت خودمون.

- همیشه همین رنگیه؟

- نه، اول بهار شکوفه های سفید و صورتی بین سبزی برگ ها رشد میکنن. تابستون سبزش پررنگ تر میشه. پاییز همه ی درخت ها سرخ میشن. یه چیزی بین قرمز و نارنجی. زمستون هم که فقط درخت های کاج سبز می مونن و بقیه با دونه های برف سفیدپوش میشن.

- الان پاییزه؟ 

- نه، الان... نزدیک های تابستونیم، اواخر بهار. 

- پس چرا درخت های اون طرف دارن سرخ میشن؟ انگار باد اونجا خیلی تند میوزه. برگ ها پرواز میکنن انگار. تازه ابرهای سیاه هم بالا سرشون وایستادن. همون هایی که گفتی وقتی میان بارون می باره.

- اون سرخی برگ ها نیست عزیزکم، اسمش آتیشه که داره می رقصه.

- آتیش؟

- آره، یه جور دیو با چنگال های داغه که درخت ها رو می خوره. هرچیزی که سر راهش باشه رو میخوره. اون ابرهای سیاه هم مثل شنل دنبالش کشیده میشن‌. بعد از گذشتن آتیش، همیشه رد های سیاه ازش به جا می مونه. ردی که هیچ جوره نمیشه پاکش کرد.

- نباید فرار کنیم؟

- نگران نباش. مسیر آتیش به این طرف جنگل نمی افته. تازه کجا فرار کنیم؟ همین جوریش هم لونه امون چسبیده به لونه ی آدم ها. نمی بینی دیوارهای ویلاشون رو؟ بیشتر از این نزدیکشون بشیم خطرناکه.

- مامان... آتیش خطرناک تره یا آدم ها؟

- آدم ها خیلی هم بد نیستن. مثلا همین که مواظبن آتیش نزدیک خونه هاشون نشه برای ما خیلی خوب شده. فقط باید مراقب باشی بچه هاشون نبیننت که با سنگ بالت رو میشکونن. بزرگتر هاشون هم معمولا با تیر گنجشک ها رو میزنن. اگه جلوی چشمشون نباشی، به آشغال هایی که این ور اون ور می ندازن نوک نزنی (مخصوصا آدامس! یه چیز رنگی چسبونکیه که خفه ات می کنه.)  توی نایلون های نامرئی اشون گیر نکنی، توی دود بدبوشون نفس نکشی، آب از جوب هایی که از کارخونه بیرون میاد ننوشی... اگه قواعد زندگی با آدم ها رو بلد باشی خیلی هم بد نیستن. اما آتیش هیچ زبونی حالیش نمیشه! 

- مامان... آتیش از کجا میاد؟

- وا! چه سوالیه!؟ از خونه اش دیگه؟

- خونه اش کجاست؟

- هیچکس نمی دونه. قبلا می گفتن هم خونه ی آدم هاست. اما اگه اینطور بود تو این مدت یه رد سیاه ازش توی خونه ی آدم ها می دیدیم. نمیشه که فقط ما رو بخوره!

- اون گنجشک هایی که اون طرف جنگل زندگی می کنن حالشون خوبه؟

- اون ها اگه زرنگ باشن به موقع فرار می کنن. میان به همین سمتی که ما زندگی می کنیم. اگه درخت های اینجا پر شد می فرستیمشون توی درخت های کوچه بالایی. بعد می تونن راحت زندگی کنن. البته باید مراقب باشن که بچه آدم ها نبیننشون وگرنه با سنگ میزنن بالشون رو میشکنن. بزرگتر ها با تیر نزننشون. به آشغال هایی که...

- مامان... بچه آهو ها چی؟ اونا هم می تونن پیش ما زندگی کنن؟

- نه، فکر نکنم آدم ها رفتار مناسبی با بچه آهو ها داشته باشن. 

- گراز ها چی؟ یا توله شیر ها؟

- می دونی چیه؟ فکر کنم اونا اگه با آتیش زندگی کنن راحت تر باشن. فقط یه خورده می سوزن. نسبت به بلایی که آدم ها سرشون میارن خیلی هم بد نیست.

- پس آدم ها از آتیش خطرناک ترن؟

- شاید... اگه تونستن هم خونه آتیش بشن و زنده بمونن، لابد همین طوریه که تو میگی‌.

- مامان... آتیش چرا اومده به جنگل ما؟

- چقدر سوال می پرسی! بگیر بخواب. فردا باید بریم دنبال خورده نون. این بار حواست باشه آب کف دار نخوری دوباره مریض میشی. باید زود راه بیفتیم. قبل از اینکه آسمون پر از دود بدبو بشه و نشه جایی رو دید. زندگی با آدم ها قواعد خاص خودش رو داره. باید مراقب باشی بچه هاشون نبیننت ....

  • میخک

سلام سلام سلام...

تا امروز هر چه دیدید و خواندید آرشیو وب قبلی ام بود که از سال ۱۲ تیر ۹۴ فعالیتش آغاز شد و تا همین چند وقت قبل ادامه داشت و برای اطمینان از اینکه مثل وبلاگ اولم در بلاگفا نابود نشود و مطالبش کن فیکون نشود اکثرشان (بعضی را با قید تاریخ و بعضی را نه) به اینجا منتقل کردم.

هنوز مطمئن نیستم می خواهم چه نوع مطالبی در این وبلاگ بگذارم (این جمله رو نباید ادبی میگفتم خیلی ضایع از آب در اومد:/ . به هر حال) ولی هرچه باشد یقینا درباره ی نوشتن خواهد بود. 

باشد که مفید واقع گردد. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: فعلا با همین سلام نوشت کنار بیایید تا من ببینم چه مرگم شده امروز اینقدر مضخرف می نویسم :/ . 

  • میخک

هم زمان با کشمکش درونی سر اینکه لیاقت واسطه قراردادن معصومین واسه خواسته های مسخره ام رو زدن دوباره به خدا رو دارم یا نه...

دقت کردم واسطه قرار دادن حضرت فاطمه برام راحت بود
حس خوبی پیدا کردم :)
احساس راحتی و یه جور آرامش...
انگار یه دوست خیلی خوب قدیمی رو بعد از مدت ها پیدا کرده باشم
چقدر این مدت حواسم از این دوست قدیمی پرت شده بود
چقدر فراموش کرده بودم داشتنش رو...
چقدر بی معرفت شده بودم...
  • میخک

استغفر الله ربی و اتوب الیه...

استغفر الله ربی و اتوب الیه‌‌...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دیدین یه خواهشی رو اونقدر تکرار می کنید، اونقدر التماس می کنید تا دل طرف مقابل نرم شه؟ من می خوام دل خودم نرم شه. اونقدر که این خواسته بخشی از وجودم بشه. مسخره است نه؟ انگار دست خودت رو قطع کرده باشی و انداخته باشی اش دور... بعد به دکتر التماس کنی پیوند بزنتش. باعث میشه که واقعا اون دست رو بخوای؟ حالا که به زندگی مضخرفه تک دستی عادت کردی؟ می دونی که قطعا زندگی با دو تا دست بهتره. التماس می کنی با دلی که خالی از هر نوع خواهشیه. تا بلکن وقتی دستت برگشت قدرش رو بدونی و زندگی خوب و خوشت رو بسازی و دیگهاشتباه گذشته ات رو تکرار نکنی. اصلا! میشه دست قطع شده رو پیوند زد؟ دستی که خودت قطع کردی و انداختی دور؟
  • میخک

این پست صرفا درد دلی است با خدا:

 

 

  • میخک

سرویس برنز شده آینه ی دق مامان. قبلا عاشق وسایل برنز بود. هر مناسبتی که پیش می آمد یکی اشان را می خرید و به خانه امان هدیه می کرد. یک عید قندان ها. یک جشن میوه خوری ها. یک روز آجیل خوری و قاشق چنگالش. یک شب لوستر و جا شمعی هایی که روی میز تلوزیون بگذارد. خانه امان پر از برنز شده بود. قبلا هم به سرویس نقره علاقه داشت و یک دور تمام وسایلش را خریده بود. یک نیمچه علاقه ای هم به قابلمه های مسی داشت. فلانی هم عاشق برنز بود. دانه به دانه وسایلش را خریده بود. ولی حالا؟ فلانی مرده. در اوج جوانی مرده. چند هفته ای از خریدن خانه ی جدید و پر کردنش با وسایل برنز نگذشته که مرده. امشب که رفته بودیم خانه اشان بیشتر از عکس بزرگ و خوش سیمای فلانی که یک نوار مشکی کنارش است وسایل برنز خانه اشان به چشم می خورد. وسایلی که مامان به تک تکشان نگاه می کرد و اشک می خرید. ذوق خریدن آن وسایل را به یاد می آورد و اشک می ریخت. حالا بعد از مرگ فلانی، مامان وسایل برنز خانه امان را که می بیند اشک می ریزد. حالا سرویس برنز شده آینه ی دق مامان.

  • میخک

کاملا طبیعیه که اگه بچه های خوبی باشیم و جربزه ی خودمون رو نشون بدیم تو دل نویسنده جا باز کنیم اجازه پیدا می کنیم تا نقش های مهمتر رو بازی کنیم. تازه نویسنده ی ما بهترین مادر دنیاست :)

  • میخک

دوست دارم بنویسم

بغض کنم
الکی بخندم
گریه کنم
بخونم
و بعد دوباره بنویسم
همه ی این کارها رو برای خودم ممنوع اعلام کردم
ولی دلیل نمیشه که انجامشون ندم. فقط دلیل میشه که با عذاب وجدان بنویسم، بغض کنم، الکی بخندم، گریه کنم، بخونم و دوباره بنویسم.
حتی وقتی این کارها رو نمیکنم، دراز می کشم و زل می زنم به سقف.
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.
درس و کتاب که پیشکش.
من نمی خوام پشت بمونم. نمی خوام یه سال دیگه هم این طوری بگذره. ٬من فقط می خوام امسال بگذره. زودتر تموم شه. یه جوری که حسرتش رو نخورم. یه جوری که بعدا نکوبم به سرم که اگه درس خونده بودم و یه رشته ی درست حسابی قبول شده بودم الان وضعم بهتر بود! موفق بودم. زندگی ام قشنگ بود. 
عزمم رو جزم می کنم که دیگه ننویسم، بغض نکنم، الکی نخندم، گریه نکنم، نخونم... در نتیجه تمام مدت زل می زنم به سقف. بی حال و سست‌. منی که نمی نویسه، بغض نمی کنه، الکی نمی خنده، گریه نمی کنه، نمی خونه، قطعا زنده نیست. ولی مشکل اینه که برای نوشتن، بغض کردن، الکی خندیدن، گریه کردن، خوندن و دوباره نوشتن باید زنده بود! بدون پول و شغل درست حسابی و جایگاه اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم نمیشه زنده بود که بخوای بنویسی...
  • میخک

فلانی از آدم هایی که به راحتی از زندگی اش حذف کرده بود حرف میزد. پیش خود فکر می کردم، چطور ممکن است؟ حتی اگر آدمی که وارد زندگی ات شده پلیدترین جاندار کهکشان باشد،  حتی اگر به عالی ترین درجه ی نفرت  از او برسیم، باز هم نمی شود کسی را از زندگی حذف کرد! چطور می توان خاطراتش را، دوست داشتنش را، حتی بودنش را فراموش کرد؟! اما حالا... دارم به آدم هایی فکر می کنم که از زندگی ام حذف کرده ام. آنهایی که نه پلید بودند و نه حتی تنفر برانگیز! اما من... از آدمی که در مواجه با آنها به آن تبدیل می شدم، از شخصیتی از خودم که درمقابل آنها به خودم نشان داده بودم، از آن من ضعیف متنفر بودم! و با کمال میل خاطراتشان را... دوست داشتنشان را... حتی بودنشان را فراموش کردم. مطمئن بودم که این کار را کرده ام. شاید امید داشتم اگر آنها من این دوران را فراموش کنند خودم هم خواهم توانست. تا وقتی که به خودم آمدم و دیدم نیم ساعت است راجب مطلبی که می خواهم راجب حذف شده های زندگی ام بگذارم فکر می کنند. با این شرایط، می شود اسمشان را حذف شده گذاشت؟

  • میخک