در آستانهی درخشش
دیدهاید در انیمیشنها یک نفر شروع میکند از نوک پایش در نور و اکلیل بدرخشد؟ بعد این نور کم کم بالا میرود تا تمام وجودش را در برگیرد و برسد به فرق سرش؟ حس میکنم پنجاه درصد این مسیر برایم انجام شده. من دارم خودم را میپذیرم. بامزه است راستش ، دیگر زیاد برای اشتباهات گذشتههای دور و دراز خود غصه نمیخورم. مثلاً اینکه در سال هفتم در زبانکده فلان آبروریزی را راه انداختم دیگر باعث نمیشود بخواهم خودم را بکشم، هنوز هم سرخ و سفید میشوم از خجالت اما نه مثل قبل. من اشتباه میکردم، چون آدمیزاد بودم. همین :)
نشانهی پذیرش خود چیست؟ برگرداندن آرشیو وبلاگم. تا الان حدود ۵۰۰ پست را مجددا منتشر کردهام. دانه دانه پستهایم را میخوانم و عدم انتشارشان را برمیدارم. فلان جا تند حرف زدم؟ بهمان جا مزخرف گفتم؟ فلان موقع نقطه ضعف از خودم نشان دادم؟ بهمان وقت آبروی خودم را بردم؟ باشد. چه اشکالی دارد! من یک انسان عادیام. خب بچهسال بودم آن موقع! تازه دارم رسیدن به «جوانی» را میپذیرم اما همچنان خودم را کم سن و خام میدانم، چه برسد به سالهای قبل! احتمال دارد کسی برود در آرشیو سالهای قبل حرفی استخراج کند که من را نادان، ضعیف یا... نشان دهد؟ بله. خب که چه؟ شما در عمرتان اشتباه نکردهاید؟ در عمرتان هیچوقت نبوده مسئلهای را ندانید؟ تا به حال نشده از پس کاری برنیایید؟ به خودم بابت مسیر رشدی که طی کردهام افتخار میکنم. من در حد و اندازهی خودم تلاش میکردهام خوب باشم و این تلاش بی نهایت ستودنی است. این وبلاگ به من قدرتی میداد که در سختترین دوران عمرم، روزهای افسردگی و دوران بیهویتی و داغ عزیزترین کسانم و... دوام بیاورم. اینجا را با تمام خاطراتش دوست دارم. حتی اگر هیچکدام از آدمهای قدیمی و دوستان بی معرفتی که ایدئولوژی را به رفاقت ترجیح دادند دیگر کنارم نباشند، من باز هم در اینجا کنار مقبرهی خاطراتی که باهم ساخته بودیم باقی میمانم و به روزهای شیرینی که داشتیم لبخند میزنم.
روزی که تمام آرشیوم برگشت خبرتان میکنم. :)
- ۰۴/۱۱/۱۰

گاه بعضی روزهای زندگی، تبدیل میشن به نقاط عطف. امیدوارم نمودار زندگیتون صعودی باشه معلم گرامی.