سر تیتر خبرها
۱- درگیر مراسمات ختم بودیم. عجیب است که یک مدت پیک خبر مرگ شنیدن بود برایم. مدام عزاداری و و لباس سیاه و روضه و... الحمدالله دو سه روزی میشود خبر مرگ تازهای به دستم نرسیده!
۲- مریضی پشت مریضی. انگار که کسی مرا زیر مشت و لگد گرفته باشد و تا حد مرگ زده باشد، همانقدر تمام بدنم درد میکند...
۳- در این اوضاع اقتصادی به جنون نرسیدن توکل عظیمی میخواهد.
۴- نسبت به مدرسه بیذوق و انگیزه شدهام. نمیدانم چرا، دیگر رمقی ندارم برای تلاش اضافه. فقط وظیفهام را انجام میدهم و برمیگردم. کمتر چیزی میتواند مرا به وجد بیاورد و هرکس مرا میشناسد میداند که این خبر اصلا عادی نیست.
۵- دفتر نمرهام را ننوشته بودم تا به حال. از روال اداری و قوانین اداری متنفرم. من آدم کار روتین نیستم اصلا. حالا خاک به سرم شده و باید تمام بازخوردهایی که در دفتر و کتابهایشان نوشته بودم را بیاورم در دفتر نمره پیاده کنم. اینکه کدام روز در کدام زنگ چه درسی را پرسیدم و چطور پاسخ دادند. مسخره است.
۶- بچهها زیاد میگویند «نمیخواهم بنویسم.» نمیخواهم یعنی سر لج افتادهام با تو. زیاد با من لج میکنند. میدانم معلمی که در بازی اثبات قدرت بیفتد بازنده است. باید با محبت رامشان کنم اما... هی، واقعا به این نتیجه رسیدهام که معلم دوست داشتنیای نیستم.
۷- در وضعیت تنش و خستگی روانی چه کار میکنم؟ میروم در فاز فیلم و سریال دیدن.
۸- امروز مدرسه میدان جنگ بود. اولیا با معاون، معاون با سرایدار، معاون با مدیر، معلمان با سرایدار، معلمان با مدیر، معلمان با اداره، دوباره معلمان با مدیر و... کلا همه در حال جیغ و داد کردن و حرص و جوش خوردن بودند. این وسط خانم پ حق میگفت اما زیادی تند است، یعنی بیادبی و داد و بیداد نمیکند اما زیادی رک صحبت میکند و به جان طرف مقابل آتش میاندازد. مقصر اصلی هم طبق مشاهدات بنده در دعوای عظیم اولی سرایدار بود و در دومی اداره، و خب مدیر بود که بجای بازخواست مقصر سر افراد مورد ظلم قرار گرفته فریاد میکشید و تهدیدشان میکرد. جنگ فرسایندهای بود خلاصه.
- ۰۴/۱۱/۰۶
بچهها زیاد میگویند «نمیخواهم بنویسم.» نمیخواهم یعنی همیشه ناز و نوازشم می کردی خانم! اما دیگر نه... یعنی منِ بچه هم می فهمم مثل قبل نیستی. یعنی مثل قبلا ها که مثل خورشید نور می دادی و می تابیدی بر گل های کوچکت_که ما هستیم!_ نیستی.
یعنی تو رو خدا باز هم نازمان را بکش. یعنی چرا نمی بینی که من خودم تنهایی دارم می نویسم خانم. یعنی.. "دلم برایت تنگ شده".
+ جدی می گم... منظور بچه ها اینه :) لوسشون کردی. لجبازی نیست... دلشون تنگ شده برای حوصله داشتن هات :)