غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

سر تیتر خبرها

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۵۹ ب.ظ

۱- درگیر مراسمات ختم بودیم. عجیب است که یک مدت پیک خبر مرگ شنیدن بود برایم. مدام عزاداری و و لباس سیاه و روضه و... الحمدالله دو سه روزی می‌شود خبر مرگ تازه‌ای به دستم نرسیده!

 

۲- مریضی پشت مریضی. انگار که کسی مرا زیر مشت و لگد گرفته باشد و تا حد مرگ زده باشد، همان‌قدر تمام بدنم درد می‌کند...

 

۳- در این اوضاع اقتصادی به جنون نرسیدن توکل عظیمی میخواهد. 

 

۴- نسبت به مدرسه بی‌ذوق و انگیزه شده‌ام. نمی‌دانم چرا، دیگر رمقی ندارم برای تلاش اضافه. فقط وظیفه‌ام را انجام می‌دهم و برمی‌گردم. کمتر چیزی می‌تواند مرا به وجد بیاورد و هرکس مرا میشناسد میداند که این خبر اصلا عادی نیست. 

 

۵- دفتر نمره‌ام را ننوشته بودم تا به حال. از روال اداری و قوانین اداری متنفرم. من آدم کار روتین نیستم اصلا. حالا خاک به سرم شده و باید تمام بازخوردهایی که در دفتر و کتاب‌هایشان نوشته بودم را بیاورم در دفتر نمره پیاده کنم. اینکه کدام روز در کدام زنگ چه درسی را پرسیدم و چطور پاسخ دادند. مسخره است. 

 

۶- بچه‌ها زیاد می‌گویند «نمی‌خواهم بنویسم.» نمی‌خواهم یعنی سر لج افتاده‌ام با تو. زیاد با من لج می‌کنند. می‌دانم معلمی که در بازی اثبات قدرت بیفتد بازنده است. باید با محبت رامشان کنم اما... هی، واقعا به این نتیجه رسیده‌ام که معلم دوست داشتنی‌ای نیستم. 

 

۷- در وضعیت تنش و خستگی روانی چه کار میکنم؟ میروم در فاز فیلم و سریال دیدن. 

 

۸- امروز مدرسه میدان جنگ بود. اولیا با معاون، معاون با سرایدار، معاون با مدیر، معلمان با سرایدار، معلمان با مدیر، معلمان با اداره، دوباره معلمان با مدیر و... کلا همه در حال جیغ و داد کردن و حرص و جوش خوردن بودند. این وسط خانم پ حق می‌گفت اما زیادی تند است، یعنی بی‌ادبی و داد و بیداد نمی‌کند اما زیادی رک صحبت می‌کند و به جان طرف مقابل آتش می‌اندازد. مقصر اصلی هم طبق مشاهدات بنده در دعوای عظیم اولی سرایدار بود و در دومی اداره، و خب مدیر بود که بجای بازخواست مقصر سر افراد مورد ظلم قرار گرفته فریاد می‌کشید و تهدیدشان می‌کرد. جنگ فرساینده‌ای بود خلاصه. 

  • میخک

نظرات  (۵)

بچه‌ها زیاد می‌گویند «نمی‌خواهم بنویسم.» نمی‌خواهم یعنی همیشه ناز و نوازشم می کردی خانم! اما دیگر نه... یعنی منِ بچه هم می فهمم مثل قبل نیستی. یعنی مثل قبلا ها که مثل خورشید نور می دادی و می تابیدی بر گل های کوچکت_که ما هستیم!_ نیستی. 

 

یعنی تو رو خدا باز هم نازمان را بکش. یعنی چرا نمی بینی که من خودم تنهایی دارم می نویسم خانم. یعنی.. "دلم برایت تنگ شده".

 

 

+ جدی می گم... منظور بچه ها اینه  :) لوسشون کردی‌. لجبازی نیست... دلشون تنگ شده برای حوصله داشتن هات :)

پاسخ:
فعلا رو مود تعقیب کردنشون با دسته جارو و دمپایی ابری هستم درحالی که فریاد میکشم «جزجیگر نگیری بچه بنویس دیگه!» 

اولیا هم میگفتن لوسشون کردی :/ 

دانش آموز های مدرسه مامان من هم در می رن از زیر درس

 

طبیعیه بعد از این تعطیلی ها 

درست میشه 🌱🤧

پاسخ:
امیدوارم...

چقدر من تورو معلم خوبی می‌دونم. 

قطعا دوست داشتنی هستی:)

حق داری خسته باشی اما کم نیار باور کن اینا یه روزی قراره چیزی بشن که تو در ساختشون بی تاثیر نبودی. 

در ضمن من هروقت درباره روزهای معلمیت می‌نویسی دعا میکنم یه معلم مثل تو سر راه پسرم قرار بگیره. 

پاسخ:
آواز دهل شنیدن از دور خوش است...

اگه دوستم داشته باشن از پاکی بچگی‌اشونه... و اینکه باوجود پاکی بچگی زیاد دوستم ندارن آزارم میده و متوجهم می‌کنه عیب و ایرادی در رفتارم دارم... 

یعنی اینا بزرگ بشن چی میشن ؟ خیلی کنجکاوم بدونم... 

قلبی قلبی شدم :`) وای خدا کنه اولیای منم همچین تفکری داشته باشن... حس می‌کنم همه ازم ناراضی هستند...
  • خانوم لبخند
  • به نظرت از این بچه ها با این وضع و اوضاع چیزی در میاد واسه آیندگان؟ 

    پاسخ:
    بچه‌ها که مشکلی ندارن! مشکل والدینشونه :/
  • خانوم لبخند
  • نه کلی گفتم

    از این نظر گفتم که بندگان خدا تا مییاند چیزی یاد بگیرند یا تعطیله یا برفه یا مهه یا جنگه یا کرونا و انفولانزا 

    نصف بیشترشونم که امیدشونو از دست دادند با این اوضاع و شرایط 

    پاسخ:
    تعطیلات هست ولی خب به نظرم ضرر تعطیلی ها به اندازه‌ای نیست که فراگیر شدن آموزش مجازی و در دسترس بودن گوشی بدون محدودیت بهشون صدمه زده
    بچه چرا باید ناامید باشه اصلا؟! این دیگه واقعا تقصیر والدینه! 

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.