غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

دیوار یادگاری۲

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۳۲ ب.ظ

چهار سال و چهار ماه پیش، به مناسبت پانصد و چهاردهمین پست وبلاگ یک دیوار یادگاری ساختم که لینکش آن بالا هست. 

امروز نگاه انداختم و دیدم هزار و پانصد و چهارمین پست وبلاگم را هم منتشر کرده‌ام. هزار و پانصد و چهار پست یک عمر است که پای بلاگستان ریخته شده، نیست؟ اولین وبلاگم را دانش آموز کلاس سوم ابتدایی بودم که پدرم برایم ساخت. این سومین وبلاگ من است. الان دیگر محصل نیستم. نه دانش آموز و نه دیگر دانشجو. الان تار موی سفید جسته و گریخته روی سرم دیده می‌شود. عینک به چشم می‌زنم. حوصله‌ی خیلی چیزها را دیگر ندارم. حس می‌کنم پیر شده‌ام اینجا. 

خیلی از پست‌هایم را عدم انتشار زده‌ام. راستش نمی‌دانم چرا این کار را کرده‌ام. آدمی زاد یک روز کارهایی را انجام می‌دهد که چهار سال بعد درکش نمی‌کند. مثل اینکه در دیوار یادگاری۱ به همه گفته بودم ناشناس کامنت بگذارند. خب چرا؟ که چه بشود؟ متوجه منظور خودم نمی‌شوم. ولی خب من هم آدمی‌زادم دیگر. شاید تمام هم و غمم این روزها رساندن همین یک پیام به دوستان بلاگستانی‌ام بوده باشد که.... 

دیگر جانی در بدن ندارم برای توضیح. رها می‌کنم. هرکس میخواست بفهمد از پست‌هایم فهمیده بود. هرکس هم پیام را دریافت نکرده، ان‌شاءالله چهار سال و چهار ماه بعد می‌فهمد. نشد؟ چهار سال و چهار ماه بعدش. بالاخره ماه که تا ابد پشت ابر نمی‌ماند. من چرا خودم را رنجه کنم؟ حرفم را زدم. هرکس گوش شنوا داشته باشد مطالبم در آرشیو اینجا هستند برای مطالعه...

اینترنت کشور انگار دارد به روال سابق برمی‌گردد. هرچند که برای من یکی بجز پلتفرم‌های داخلی هیچ چیز باز نشده و همچنان با ذره‌بین جستجو می‌کنم اما، دوستان یکی یکی به کانال‌های خودشان برمی‌گردند. امیدوارم که هنوز خیلی دیر نشده باشد برای نوشتن این پست. من که می‌دانم شما رفتنی هستید، آنها که نرفته بودند هم با غم خالی از سکنه شدن ناگهانی اینجا و تنهایی مفرط بعدش به فکر رفتن خواهند افتاد. من که می‌دانم آخر سر میخک می‌ماند و غار تنهایی‌اش. اما قبل از رفتن، محبتی کنید و یک یادگاری روی دیوار اینجا بنویسید. این صفحه شاید تنها دیواری است که هیچکس بابت یادگاری نوشتن رویش سرزنشتان نمی‌کند. البته الان، چهار سال و چهار ماه بعد را جز خدا کسی نمی‌داند...

بنویسید. شعری، شعاری، آرزویی، درود و بدرودی، قصه‌ و حکایتی، حرف دلی، هرچه می‌خواهد دل تنگتان بنویسید. و لطفاً شناس هم بنویسید. که چهار سال و چهار ماه بعد با هم مرورش کنیم و بگوییم عجب! چه روزگاری بود که گذشت...

  • میخک

نظرات  (۲۳)

‏یه روز تراپیستم بهم گفت بس کن سوگواری برای احتمالات رو

این درست ترین جمله ای بود که گفت.

پاسخ:
موافقم :)
  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • من بیش از ۲۰ سال است که در دنیای وبلاگ نویسی هستم.

    چه دوستان نابی داشتم در اینجا و جاهای دیگر.

    دوستانی که اگر هم مطلب نقدی داشتند ، به دلت می نشست در عین اینکه مخالفش بودی.

    من که به شما و بقیه دوستانه که اینجا هستند انرژی میگیرم.

    پاسخ:
    برای من یکم کمتر از سیزده سال

    هی! عمر تایتان‌ها بعد از شروع زندگی تایتانی‌اشون سیزده سال بود نه؟ :دی

    دوران کرونا حال دل همه بد بود اما حال بیانستان اون موقع خیلی خوب بود به نظرم...  عجیبه که فقط تو شرایط ناراحت کننده و لحظات تلخ دورهم جمع میشیم، نه؟ عین فامیل‌هایی که فقط برای مراسم ترحیم و ختم همدیگه میتونن همدیگه رو ببینن... ازدواج کردن و بچه‌دار شدن و شاغل شدن و دانشگاه قبول شدن خیلی‌ها رو ندیدم، چون روزهای خوششون اینجا نبودن. ولی روزهای در از غم همه برمی‌گردن اینجا... 

    قبلا همه مودب‌تر بودن... صبورتر بودن... محترم‌تر بودن...

    لطف دارید :`)
  • سهو روشنیان
  • در اینجا می‌مانم...
    هرچند تازه برگشتم ولی می‌مانم...
    تنها دلیل رفتن هم این بود که بیان هم انگار دست از پشتیبانی کشیده...

    پاسخ:
    امیدوارم :`)

    کشیده که کشیده
    خب که چی؟ 
    من تنها پشتیبانی که از سرورهای وبلاگ دیدم قطع شدن کامل و پریدن آرشیو تو بلاگفا و میهن بلاگ بوده
    همینکه آرشیو من رو ازم نگیره و به روز برای همیشه ترکم نکنه برام کافیه...
  • زری シ‌‌‌
  • چون حس می‌کنم قراره اینجا فسیل شم ، باید برم فکر کنم برات یادگاری بذارمم حیحیح

    پاسخ:
    زری تو فسیل هم سی من به چشم دانش آموز ۱۵ ساله نگاهت میکنم :`)
  • زری シ‌‌‌
  • دیوار قبلیه رو بیار ببینم چی گفته بود بهت 😂

    پاسخ:
    لینکش هست دیگه اون بالا
    یه صفحه جداست نگهش دارم

    ما انزلنا علیک القرآن لتشقیٰ

    الا تذکرة لمن یخشیٰ

     

    سوره ۲۰ | آیه ۲ و ۳

    :)

    پاسخ:
    :)

    آدم از آینده‌ش خبر نداره. ولی اگر عمری بود، سعی می‌کنم بیانات بنده ادامه دار باشه.‌😁

    محض احتیاط، اینم یادگاری:
    غرض نقشی است کز ما باز ماند
    که هستی را نمی‌بینم بقایی
    مگر صاحبدلی روزی ز رحمت
    کند در کار درویشان دعایی

    پاسخ:
    آن شاءلله که عمرتون دراز و پر عزت باشه...
    سپاس

    :`)

    این‌جانب قصد دارم بمونم :)

     

    اما چون عاشق یادگاری دادن و گرفتنم، آخرین تکه کتابی که یادداشت کردم رو می‌‌نویسم:

    «هیچ‌چیز مانند برگشتن، قطعی و نهایی نیست.»

    از کتاب "کبوترهای وحشی"

    پاسخ:
    پس عمیقأ سلام :)

    ممنونم :)

    چون گفتید عاشق یادگاری گرفتن هم هستید، اخرین کتابی که دارم میخونم شرح بوستان سعدیه. همینطوری اتفاقی بازش کردم این بیت اومد «تواناست آخر خداوند روز/ که روزی رساند تو چندان مسوز»

    ان شاءالله ۴ سال و چهار ماه بعد، توی زمان حکومت امام زمان باشیم. 

     

    پاسخ:
    وای یعنی میشه؟
  • °•ســــائِلُ الزَّهـرا•°
  • من تقریبا سیزده ساله که وبلاگ دارم فقط این وسط بعداز شهادت سردار از وبلاگ نویسی دلسرد شدم یه چندسالی، بعد دوباره برگشتم. 

     

    مطالب گذشته ونظراتش رو که گاهی مرور میکنم بعضی وقتا به جوابی که به نظرات دوستان دادم میخندم وبعضی وقتا به خودم شک میکنم که این جواب رو من دادم؟؟؟ چقدر با کمالات و پر اطلاعات بود😅

    یعنی اون لحظه چی تو مغزم بود که اینو نوشتم! 

    منکه قول میدم باشم اینجا تا اخرش

    شاید بعضی وقتا رمقی نداشته باشم ولی درکل هستم در خدمتتون:) ♡

    پاسخ:
    ولی تو هم حس می‌کنی قبلا فرهیخته‌تر بودی؟؟؟ پس فقط من نیستم :))) قبلا خیلی فضای اینجا نخبگانی بود :)
    چه قول شیرینی :) ممنونم :) 


    دقیقا منم... ان‌شاءالله البته... 
  • رویای نیمه شب
  • واقعا چهار سال گذشت!؟ 

    باورم نمی شه من دانش آموز بودن و کنکوری بودن عده ای رو دیدم که الان در این حد بزرگ شدن! 

    دغدغه مند بودنت واقعا قابل احترامه. بعید می دونم بتونی ازش دست بکشی حالا اینجا نه جاهای دیگه :))

     

    پاسخ:
    تازه فهمیدم شما از اون موقع و فیلترش بودید! 
    میشه گفت پنج ساله مهمون خونه‌ی مایید... چه جالب... چه عجیب...
    تو این ۵ سال فقط ۶۹ کامنت؟ کم حرفیدها:)

    بزرگ شدیم... عوض شدیم... زمان چیز جالبیه...

    چه تعریف شیرینی :) ممنون :دی

    آرزوی ته دلی بود! 

    ان شاءالله که بشه 🥹

    پاسخ:
    امیدوارم... امیدوارم برگردیم پای همین پست و بنویسیم «هی! دیدی واقعا شد؟ :))) »
  • °•ســــائِلُ الزَّهـرا•°
  • عه پس تنها نیستم:) 

    آره دقیقا همین حس رو دارم... همین چند وقت پیش بود که نظرات رو میخوندم،  خود قبلیمو کوبیدم تو سر خود الانم:)) 

    گفتم خجالت بکش ببین چقدر میفهمید(๑¯◡¯๑)

    الان خیلی تنبل شدم... 

     

    ان شالله... فرهیخته تر ازقبل✌🏻

    پاسخ:
    من خود چهار سال پیشم رو میخوام :))) البته واقعا الان مغزم پخته تر شده الحمدالله اما قلمم جوهرش رو یاخته انگار
    :)))))
    باحال بود :)))
    درک میکنم :)))
    کلا جو بیان اونطور صحبت کردن رو اقتضا می‌کرد اون موقع...


    آن شاءلله :) 
    ولی خب خودمون باشیم مهمتره به نظرم :) 
    زیاد هم واجب نیست نخبگانی نوشتن حالا 

    سلام بر شما :)

     

    من شیفته‌ی اشعار سعدی‌ام، بسیار بسیار خوشحال شدم و ممنونم از این یادگاری قشنگ 🌱

     

    پاسخ:
    :)

    کامنت قبلیم بابت اذیتی بود که تو این چند وقت واسه نوشتن خیلی چیزا واسه خودت خریدی و خودتو آب کردی دختر.

    ولی واسه یادگاری، با وجود اینکه اگه خدا بخواد تا وقتی بیان بیانه و ماهم عمری داریم قصد دارم باشم، یه جمله هست از شهید میثمی که خیلی دوسش دارم و به خودم یادآوریش می‌کنم:

    توانِ ما به اندازهٔ امکاناتِ ما نیست، 

    توانِ ما به اندازهٔ اتصال ما با خداست.

     

    + من ده دوازده‌سالی هست که تو دنیای وبلاگم. این شاید پنجمین وبلاگم باشه که عمرش تقریبا هفت ساله. ولی انقدری که از خوندن پست‌ها و حرفای پنج‌شش سال پیش خودم خجل میشم و میگم وا! این بچه‌بازیا چیه؟:/ که همه رو پیش‌نویس کردم -ــ- خیلی ناپخته بودم. چند سال بعدم باید به الانم اینو بگم احتمالا. ولی عاشق دیدن همین سیرِ بزرگ شدن تو وبلاگم.

    پاسخ:
    وی بعضی شده و اشک در چشمانم حلقه میزند :`)
    خدایا شما چقدر خوبید که به این دید نگاه کردید بهم... حتی با اینکه لایق این زاویه دید نبودم اما دوستش داشتم... ممنونم...

    یادگاری برای دورهم دیدن و به گذشته لبخند زدن هم جالبه :)

    چه زیبا گفتن...

    وای منم بچه بازی زیاد داشتم... یعنی ادبیاتم خیلی فاز بزرگونه داشت اما از مغز خالی بود انگار... قبلا زیاد پیش نویس میکردم که خب الان شما ارشیوم رو نمیبینید، اما دیگه خجالت نمی‌کشم. منم عاشق سیر بزرگ شدن خودم و دیگران شدم :) به جهنم که یه عده سوءاستفاده میکنن! من قبلاً یه چیزی رو نمی‌فهمیدم و الان میفهمم. این بخاطر انسان بودنمه ، همین :) طبیعیه و اشکالی هم نداره 
    :) مهم اینه فردا بالغتر از دیروز باشیم همین...

    من شناس رو ننوشتم...

    به طور کلی دوازده ساله وبلاگ‌نویسی می‌کنم و این وبلاگ رو قبل از پرپر شدن میهن بلاگ ساخته بودم. طفلی دوبار هم حذفش کردم تا شد "دالونی" که الان هست :) وبلاگ برای من یک خونه‌ست...

    قبلا (دوران نوجوونی) بیشتر و بهتر می‌نوشتم، الان انگار واژه‌ها تو چنگ آدم آروم نمی‌‌گیرن. ان‌شالله که رفته‌رفته رام بشن D:

    پاسخ:
    هم سنمون نزدیکه هم عمر وبلاگ نویسی‌امون:) جالب بود :)
    منم از میهن بلاگ اومدم اینجا. ولی خودم هیچوقت وبی رو حذف نکردم، خود سرورش پرید...

    وای چقدر درک میکنم!!!!! ان‌شاءالله....
  • Mahdi ‎‎‎‎‎
  • عمر وبلاگ نویسی من 15 ساله البته فکرش رو هم نمیکردم این قدر باشه و بعد از دیدن پست شما رفتم سراغ حساب کردنش
    خیلیه
    خیلی
    احساس پیری بهم دست داد

    پاسخ:
    منم

    من شاید در حدود ۴ سالی میشه که یکی از ذهنیت هام موقع نوشتن مطلب اینه: 

    احتمالا این آخرین مطلبی هست که می‌نویسم.

     

    بعضی تکرارها آزار دهنده هست، اما این هشدار ذهن من بابت هر مطلب، تکرار نیست، تذکر هست... لذا برام سازنده هست...

     

    و اما این مطلب چون حالت یادگاری داره بذارید چیزی رو اینجا بنویسم که هیچ جا نگفتم:

    1_از اینکه توی بعضی وبلاگها کمتر نظر گذاشتم و کمتر تعامل برقرار کردم، حس خسران دارم

    اون وبلاگها احتمالا برای من بابت تعامل داشتن، حوصله و انگیزه ی عمیق تری میطلبیده... اما مایه نذاشتم...

     

    2_ از اینکه نتونستم به بعضی نظرات مخاطبانم توجه بیشتری به خرج بدم یا به موقع جواب بدم، یا حتی نظم پاسخ دهی رو رعایت نکردم هم حس خسران دارم...

     

    توی مطالب اخیر، تلاشم بر این بوده که عدالت رو در پاسخ دادن به نظرات رعایت کنم... 

     

    و کلام آخر:

    تمام دنیا، معبر هست

    پدر و مادرم...

    همسر و فرزندانم...

    همکاران...

    شغلم....

    همسایه های مجازی.‌‌..

    دوستانم...

    همه معبر هستن...

    خسارت دیده کسی هست که از این معبرها، دست خالی عبور کنه...

     

    شما رو حدود سه یا چهار سالی هست که میشناسم...

    دو چیز از شما خیلی خوشحالم کرد:

    یکی ورود به دنیای معلمی تون...

    دومی: خرید ماشین

    پاسخ:
    امیدوارم تا ۴۰ سال بعد این ذهنیت به واقعیت نپیونده 


    شما بهترین خودتون بودید و هستید 
    در هر زمان 
    قرار نیست برای تمام فضاها و تمام موقعیت ها در تمام زمان‌ها صدمون رو بذاریم که 
    مگه آدمی چقدر توان داره 
    تاهل و سه فرزند ، شغل سخت، درگیری‌های شخصی، توسعه فردی و مطالعه ، مگه چقدر وقت باقی میمونه که تازه حسخسران هم داشته باشید؟


    کاش هیچوقت هیچوقت آرشیوتون رو پاک نکنید 
    مطالب این رو هاتون دقیقا در راستای کلام آخر بود ، دوست دارم چند سال بعد که برگشتم بیام دوباره مطالبتون رو هم بخونم...



    عین پدر مادرها :)))
    ممنونم :)

    سلام خوبی؟

    واقعا زحمت کشیدی 

    خصوصا این چندوقته که جنگ جدید رخ داد

    عرق روحت و خون دلت اینجا توی کلماتت موج می زد

    ازت یاد گرفتم با اینکه احتمالا سنت رو باید ضربدر دو کنی تا بشه سن من

     

     

    گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

    بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

     

     

    پاسخ:
    سلام بانو :) 
    شما ماشاالله تو تغییر نام خیلی فعالید :`)


    واقعا؟ چه شیرین بود شنیدن این حرف‌ها... می‌دونم که نتیجه زیادی نداد ولی همینکه یه نفر خون دلت رو ببینه ارزشمنده... حس میکنم تلاشم هدر نرفته... متشکرم از این توجه....
    نگید این حرفا رو آخه
    کاری نکردم که
    زیاد تعریف کنید جدی بگیرم شاید خودم رو ها


    اوهوم....

    با توجه به سنتون موی سفید باید از ژنتیک باشد نه پیری:))

    + من هم به این رسیدم که اگرچه همه آنچه گفتنی بود را نشد نگذاشت مصلحت که بیان کنم اما همان مقدار هم کفایت مذاکرات!

    باید رها کرد و رفت... 

    پاسخ:
    هم ژنتیک هم اعصاب ضعیف :`) 

    کفایت مذاکرات با صدای امیر آقایی :)

    اگر دل بگذارد...

    سلام عزیزم

    دلتنگت بودم🌻💚

     

    یادگاری که بخوام از دنیای خودم این روزا بدم اینه:« ان مع العسر یسرا... هرچقدر هم سخت باشه ،صبح میشه دوباره...»

    پاسخ:
    سلام صالحه بانو 
    اتفاقا ذکر خیرت بود چند روز قبل 
    داشتم از خوبی‌هات میگفتم...

    متشکر :)

    چها سال و چهار ماه عمر کمی نیست...

    پاسخ:
    هم کمه و هم نیست
    عجیبه کلا...

    لطف داری عزیزم❤️

    اوضاع و احوالت چطوره ؟

    روونتر شده شرایط برات؟

    پاسخ:
    سلام مجدد
    روال افتاده بودم ولی نمی‌دونم چرا باز دوباره کم آوردم 
    خسته شدم انگار...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.