دیوار یادگاری۲
چهار سال و چهار ماه پیش، به مناسبت پانصد و چهاردهمین پست وبلاگ یک دیوار یادگاری ساختم که لینکش آن بالا هست.
امروز نگاه انداختم و دیدم هزار و پانصد و چهارمین پست وبلاگم را هم منتشر کردهام. هزار و پانصد و چهار پست یک عمر است که پای بلاگستان ریخته شده، نیست؟ اولین وبلاگم را دانش آموز کلاس سوم ابتدایی بودم که پدرم برایم ساخت. این سومین وبلاگ من است. الان دیگر محصل نیستم. نه دانش آموز و نه دیگر دانشجو. الان تار موی سفید جسته و گریخته روی سرم دیده میشود. عینک به چشم میزنم. حوصلهی خیلی چیزها را دیگر ندارم. حس میکنم پیر شدهام اینجا.
خیلی از پستهایم را عدم انتشار زدهام. راستش نمیدانم چرا این کار را کردهام. آدمی زاد یک روز کارهایی را انجام میدهد که چهار سال بعد درکش نمیکند. مثل اینکه در دیوار یادگاری۱ به همه گفته بودم ناشناس کامنت بگذارند. خب چرا؟ که چه بشود؟ متوجه منظور خودم نمیشوم. ولی خب من هم آدمیزادم دیگر. شاید تمام هم و غمم این روزها رساندن همین یک پیام به دوستان بلاگستانیام بوده باشد که....
دیگر جانی در بدن ندارم برای توضیح. رها میکنم. هرکس میخواست بفهمد از پستهایم فهمیده بود. هرکس هم پیام را دریافت نکرده، انشاءالله چهار سال و چهار ماه بعد میفهمد. نشد؟ چهار سال و چهار ماه بعدش. بالاخره ماه که تا ابد پشت ابر نمیماند. من چرا خودم را رنجه کنم؟ حرفم را زدم. هرکس گوش شنوا داشته باشد مطالبم در آرشیو اینجا هستند برای مطالعه...
اینترنت کشور انگار دارد به روال سابق برمیگردد. هرچند که برای من یکی بجز پلتفرمهای داخلی هیچ چیز باز نشده و همچنان با ذرهبین جستجو میکنم اما، دوستان یکی یکی به کانالهای خودشان برمیگردند. امیدوارم که هنوز خیلی دیر نشده باشد برای نوشتن این پست. من که میدانم شما رفتنی هستید، آنها که نرفته بودند هم با غم خالی از سکنه شدن ناگهانی اینجا و تنهایی مفرط بعدش به فکر رفتن خواهند افتاد. من که میدانم آخر سر میخک میماند و غار تنهاییاش. اما قبل از رفتن، محبتی کنید و یک یادگاری روی دیوار اینجا بنویسید. این صفحه شاید تنها دیواری است که هیچکس بابت یادگاری نوشتن رویش سرزنشتان نمیکند. البته الان، چهار سال و چهار ماه بعد را جز خدا کسی نمیداند...
بنویسید. شعری، شعاری، آرزویی، درود و بدرودی، قصه و حکایتی، حرف دلی، هرچه میخواهد دل تنگتان بنویسید. و لطفاً شناس هم بنویسید. که چهار سال و چهار ماه بعد با هم مرورش کنیم و بگوییم عجب! چه روزگاری بود که گذشت...
- ۰۴/۱۰/۳۰
یه روز تراپیستم بهم گفت بس کن سوگواری برای احتمالات رو
این درست ترین جمله ای بود که گفت.