وقتهایی که مینویسم فلان فیلم/کتاب/ماجرا اشکم رو در آورد و به شدت گریهدار بود، منظورم اینه که در نقطهی اوجش یه نمه چشمم خیس شده و نهایتا یکی دو قطره اشک هم از چشمم چکیده. اصولا یه خورده آدم سنگدلی هستم در این مورد.
اما کتاب «یادت باشد» کاری با من کرد که فصل آخرش یه رییییییز گریه میکردم و سیل اشکم بند نمیاومد، به حدی که حتی نمیتونستم خطوط کتاب رو دنبال کنم. میرفتم صورتم رو آب میزدم و یکم آروم میشدم و میاومدم دوباره از اول هایهای گریه میکردم.
نظرم تا نیمههای کتاب این بود که چقدر تکراری، چقدر کلیشهای، چقدر شعارزده و... تمام اون فانتزی های همسر شهیدطور رو داشت. یه زن اینقدر صبور؟ یه مرد اینقدر باایمان و به قولی نوربالا؟ یه زندگی عاشقانه اینقدر همینطوری الکی و ساده و فانتزی؟ خوندمش چون کتاب امانت بود و دلم نمیخواست نخونده پسش داده باشم.
خوندمش و بدتر از ابر بهار گریه کردم. وقتی زندگینامهی همسر شهید رو میخونی مشخصه که قراره آخرش همسرش شهید بشه دیگه! از همون اول همین رو میدونی. تازه اونقدر از لحظهی اول مستقیم و غیرمستقیم به آرزوی شهادت و آمادگی برای شهادت اشاره شده که هیییییچ جایی برای غافلگیری نمیمونه. روایتی که از ب بسم الله تا میم الرحمن الرحیمش قابل پیشبینی و مککرا تکرار شده است چطور میتونه اینقدر با احساسات آدم بازی کنه؟ شاید همین لحن صاف و ساده و قابل لمسش. ادعا نکرده چیز تازهای میگه. ماجرای از دست دادن رو خب اکثرا همه به چشم دیدیم و ثانیه به ثانیهاش قابل همذات پنداریه.
بگذریم از بررسی کتاب.
از خود فرزانه خانوم بگم.
از اینکه چقدر نمیفهمم و میفهممش. تقدم زمانی با نفهمیدنه. چطور میتونه راضی باشه؟ چطور میتونه تحمل کنه؟ چطور میتونست پیش پیش به این روزها فکر نکنه و سعی نکنه جلوش رو بگیره؟؟
میگن نصف ثواب شهادت برای همسر شهیده. فقط نصف؟؟؟ بیانصافیه. والله که بیانصافیه! یه نفر رفته ور دل خدای خودش با بهترین نعمتها و بهترین جایگاه بهشت عشق میکنه، اون یکی باید عذاب تنهایی رو تحمل کنه. قابل مقایسه است رنجشون اصلا؟ یه مرد چطور میتونه اینقدر خودخواه باشه که آرزوش شهادت باشه؟ کیف میکنی از درد کشیدن همسرت؟ برات کوچیکترین اهمیتی نداره؟ کسی نمیگه جهاد نکن! در راه خدا تلاش کردن و برای اعتقادات و ایمانت جنگیدن واجبه درست، اگه در این راه شهید هم بشی دمت گرم خدا قبول کنه، ارادهی الهی بوده و تسلیمیم در برابرش. ولی اینکه هی جلز ولز بزنی که من میخوام شهید بشم و خدا کنه به شهادت برسم و... چقدررررر ظالمانه است! هدفی جز عذاب دادن کسانی که دوستت دارند نداری شما؟ فقط خودت برای خودت مهمی؟؟
حرفهام رو پس میگیرم. قبول دارم واکنشم زیادی احساسی بود.
هر آدمی حق داره یه هویت فردی داشته باشد. علاقهمندی های فردی، کار و اولویت فردی، آرزوهای فردی. قرار نیست چون ازدواج کردن «من» رو کلا دور بندازه و هیچچیز جز «ما» وجود نداشته باشه. اصلا منطقی نیست که یه انسان شخصیت انفرادی خودش رو دور بندازه. امکانپذیر نیست، حتی با عشق. وقتی عاشقی بهترینها رو برای معشوقت میخوای، چون خودت عاشقشی و چون قلب خودت با شادی اون شاد میشه. مگه نه؟
یه روز طی یه سفر خانوادگی، یه برادر بسیجی به بابا گفت ایشالا شهید بشی. مامان سریع لبش رو گزید و گفت خدا نکنه!
از دوست داشتن بودها واکنش مامان. از اینکه حتی تصور نبودن بابا بهمش میریزه. ولی من دوست ندارم این طوری باشم. خیلی وقت پیش بود اما یادمه همون لحظه با خودم گفتم دوست ندارم در مقابل «ایشالا شهید شی» که به همسرم میگن، بگم خدا نکنه. دوست ندارم سد راهش باشم.
خیلی سخته! خیلی خیلی خیلی سخته که با حسادت زنانه درونت بجنگی. مهار کردن اون حس مالکیتی که دلت میخواد تمام وجودش فقط و فقط مال خودت باشه کار حضرت فیله. و شاید... شاید هم همینه شهادت زنها. چون قلب و احساسات توی خانومها پررنگتره جهادشون با قلب خودشونه. هوم؟
بیخیال! من حتی اون بخشی که فرزانه خانوم با سفرهای بیخبر و تفریحی که همسرش میرفت هیچ مشکلی که نداشت هیچ، استقبال هم میکرد رو نتونستم کامل هضم کنم. عشق خالی آدم رو نمیرسونه به این مرحله. صبر ماجراش فرق داره. صبر و دل گندگی شاید ذاتی باشه. هوم؟
فرزانه خانوم، زشته آخر پستی بهتون سلام کنم اما خب سلام. بینهایت ممنونم که این خاطرات رو به گوش ما رسوندین. و اینکه.... ایشالا شهید بشید :")