غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۰ ثبت شده است

ما معمولا با آدم‌های ضعیف هم‌دردی می‌کنیم. براشون دل‌ می‌سوزونیم. سعی می‌کنیم دستشون رو بگیریم و بهشون عشق و محبت بورزیم تا زخم‌هاشون التیام پیدا کنه. هرچی ضعیف‌تر و بیچاره‌تر، ترحم ما هم بیشتر. اما...

اما یه جایی می‌رسه که حالمون از  این همه ضعف بهم می‌خوره. چرا؟ شاید چون شباهت‌ها رو می‌بینیم. می‌فهمیم خودمون هم فاصله‌ی چندانی با اینکه تا این حد ترحم برانگیز بشیم نداریم. از تصویر آدم شکسته و داغون جلوی رومون چندشمون میشه. 

شاید هم نه، شاید هم دلیل دیگه‌ای داره. به هر حال، بعضی ضعیف‌ها هستن که حال بهم زنن. آدم‌های بی‌اراده. آدم‌های بزدل. آدم‌های سست و بی‌غیرت. آدم‌های احمق و کوته‌بین. اینها هرکدوم تو یه چیزی ضعف دارن. لزومی نداره قسمتی از بی‌ارادگی و ترس و سستی و حماقت تو وجودمون باشه که ازش بدمون بیاد. یا شاید هم... هوم؟

یه آدمی اون سر دنیا نشسته، داره گند می‌زنه به زندگی خودش. و من این سر دنیا بند بند وجودم آتیش می‌گیره از خشم و نفرتی که نسبت بهش حس می‌کنم. نمی‌تونم جلوش رو بگیرم. نمی‌تونم دل بسوزونم. ازش متنفرم. چون احمقه. چون نمی‌فهمه. چون ظالمه. چون از خود راضیه، لوس و بچه‌ننه است، پرتوقعه، شعور نداره، چون...

 

بگذریم، تصمیم گرفتم این همه نفرت رو هدایت کنم به یه مسیر دیگه. که مبادا اینطوری باشم. باید روی خودم کار کنم. باید دست از پس زدن ترسم بردارم. همه‌ی ما می‌تونیم بی‌شعور باشیم. بی‌شعوری فقط به آسیب زدن به دیگران نیست. مهمترین آدم زندگی هرکسی خودشه. من... من دیگه عصبانی نمیشم از دستش. تمرکزم رو می‌ذارم رو زندگی خودم. بهت قول میدم.

  • میخک

چقدر مانده تا رسیدنت؟ یک ماه 29 روزه و 7 روز هم از این ماه. البته اگر امروز را رفته حساب کنی می‌شود 6 روز از این ماه. که در مجموع می‌شود 35 روز. فقط 35 روز!! انگار همین دیروز بود که با خودم یقین کردم هیچگاه سال 1400 را نخواهم دید. احساس می‌کردم عاقبت بختکی که به جانم افتاده کلکم را می‌کند. نفسم را بند می‌آورد و زنده به گورم می‌کند.

1400 جان، تو مثل یک معجزه بودی. و من چقدرررر ناشکرم که می‌خواستم این پست را با نام تو آغاز کنم و گله و شکایت‌هایم را اینجا برایت ریف کنم. البته که مراتب سپاس‌گزاری‌ام را هم به جا می‌آوردم در کنارش. فقط... فقط نیتم از نوشتن این پست آن بود که نداده بودی. همان خواهشی که لحظه تحویل سال داشتم. یا موقع فوت کردن شمع تولدم. 39 روز مانده تا فوت کردن شمع‌های بعدی. می‌خواستم بپرسم پس مهمترین آرزویم چه شد؟! یادت رفت؟ تو که این همه خوب بودی و رسم جوانمردی پیشه کردی، این یک قول را هم جان من زیرش نزن. مگر نه اینکه آرزوی تو دلی روز تولد حتما برآورده می‌شود؟ مگر نه اینکه تو مهربان‌ترین سال قرن بودی برایم؟ مگر نه اینکه هرکاری کردی برای شاد کردن دل تکه تکه‌ام؟ خب این یکی را هم برآورده کن جان مادرت!

دیدی چه خوب چاپلوسی را بلدم؟ یک وقت باورت نشود 1400 جان. خودم و خودت فقط می‌دانیم که تو غم و غصه هم کم نیاوردی برایم. کم مشکلات نیافرینیدی. ولی... ولی مهم این است که یک تناسبی بین خوبی و بدی در تو بود. متعادل بود سختی و آسانی‌ات. با سیاهی آغاز شدی و کم کم به سپیدی گراییدی. پس... پس بیا و این  قدم آخر را هم بردار. یادت نمی‌آید چقدر از ته دل آه کشیدم؟ ناله‌ام را خوردم و دندان‌هایم را بهم فشردم که مبادا طوفان قلبم شروع به جوش و خروش و فریاد کند؟ تو که دیدی مظلومیتم را در برابر این خواهش کوچک. که کوچک نیست اما...

 

بیخیال! من قرار بود اصلا این حرف‌ها را نزنم! مخاطبم 1401 بود.

عزیز من، بعید می‌دانم برادرت در این ایام باقی مانده بتواند کاری از پیش ببرد. اگر بتواند هم من یکی دیگر رویم نمی‌شود پیشش رو بیندازم و بیش از این مدیونش شوم. او دیگر زحمت‌هایش را کشید و مرام و معرفتش را ثابت کرد. همین که زندگی‌ام از جهنم خارج شد و حالا در کره‌ی زمین حیران و سرگردانم خودش پیشرفتی است برای خودش. از تو خواهش دیگری دارم. از تو هیچ‌چیز جز این یک مورد را نمی‌خواهم یعنی. سال‌هاست به انتظارش نشسته‌ام. یک قرن گذشته. حالا بماند که من فقط 19 سال از این قرن را دیدم. به هر حال قرن قبل شاهد است به صداقتم. از آنها گذشت اما تو... تو بدان که بدجور بی‌طاقتم. 35 روزی که فرصت داری را خوب فکر کن. خوب نقشه بچین که چطور ابر و باد و مه و خورشید و فلک را بگردانی که مرا به خواسته‌ام برسانی. نرسانی من می‌دانم و تو! این یک خواهش نیست دیگر! گفتم که بی‌طاقتم! صبر و تحمل دیگر سرم نمی‌شود. ترجیحا تمام زورت را بگذار برای چهار روز اول سال. که شمع‌های سال قبل احساس شرمندگی نکنند یک وقت.

 

عه عه عه! ببین چطور عنان از کف داده! خجالت هم خوب چیزی‌ست دختر! روبنده‌ات را بینداز ببینم! حیا کن! نشسته‌ای با سال نیامده جر و بحث میکنی؟؟ چه مرگت شده؟ تو اصلا لیاقت این آرزو را داری؟؟ آدمی‌زاد باید لقمه اندازه دهانش بردارد. حد و حود خودت را بدان. یک نگاه بینداز به موجود پشت آینه، لایق چیست او؟ از طرف من یک مشت حواله‌ی صورتش کن. دلم می‌خواهد بزنم فکش را پایین بیاورم. بیش از حد از خود راضی‌ست. 1400 زیادی لی‌لی به لالایش گذاشته. لوس شده. باید ادبش کرد. 1401 جان، دست خودت را می‌بوسد. بزن امسال شل و پلش کن. خاکش کن. باید کمی تواضع یاد بگیرد. باید خاک شود. نیست و نابود شود. فنا شود. کیست او مگر؟ همه باید در برابر معشوق فنا شوند. ولی او چه می‌فهمد عشق چیست. یک متکبر از خود راضی‌ای شده که بیا و ببین! هیچکس را بنده نیست دیگر. اه اه. حالم را بهم می‌زند.

 

 

پ‌ن: 1401 ِ من، یک وقت خام نشوی باور کنی این چرت‌ و پرت‌های میخک را! قسم می‌خورم او اصلا یک بار هم ننشسته و در چشمانم نگاه نکرده. مرا نمی‌شناسد اصلا! مردم آزاری‌اش گل کرده، خیال می‌کند دارد امر به معروف و نهی از منکر می‌کند. بیخود! ولش کن او را! بیا خودت ببینم احوالاتم را. بعد بگو. انصاف میخک را هیچ تضمینی نیست. اما به تو اعتماد دارم. خودت قضاوتم کن...

  • میخک

نه هیچ متنی، نه جمله، نه کلمه‌ای، نه حتی حرفی دارم که از کاسه‌‌ی ذهن خالی کنم روی کاغذ. هیچ حسی، یا هیچ ادراکی که دارای عمق باشد. نه هیچ عشقی، شوقی، نه حتی غم و دردی نیست برای بازگو کردن. خسته‌ام از این سکوت بی‌انتها که داد و قال پوچ تویش بی‌شمار است. متنفرم از خود این روزهایم. نه اینکه این خود بد باشد، فقط من نیست. متنفرم از این که «این» «من» باشد. من چنین آدمی نبودم. من از جنس مرکب و قلم بودم، سبک‌بال بود روح و وجودم. من روی کاغذ کاهی می‌نشستم و تا آسمان هفتاد و هفتم پرواز می‌کردم. من.... فایده ندارد، هرچه تلاش می‌کنم آرایه بریزم توی متن خشک و بی‌روحم نمی‌توانم. اصلا متنی در کار نیست. خط‌ خطی های بی‌قاعده است. اصلا این مزخرفات را چه به آرایش کردن و عشوه ریختن.

حالم بهم می‌خورد از این احوالات. باز امیدم گل کرده به ناممکن. از دنیا کنده شده‌ام. اطرافم را نمی‌بینم. چیزی نمی‌شنوم. حواس پنجگانه‌ام را گم کرده‌ام خلاصه. ارتباطم با تمام جهانیان قطع شده. به سوی دفتر و نوشتن هم پناه نبرده‌ام. بی‌جا و مکانم. آواره‌ام. به کل وجود ندارم انگار. من... چقدر من... متنفرم از این من.....

  • میخک

مییخخخخککککککککککککککککککککک تو منو دق میدی آخرش با این داوطلب بودنهات ://////////////////////////////

الان تصویری اجرا کردنت چی بود؟؟؟؟ خدایی چی بود؟؟؟؟؟؟؟ ://///////////////////////

  • میخک

۱- دانشگاه فره‍نگیان دانشگاه نیست. مدرسه است. دلیلش ابدا تک جنسیتی بودن و این حرف‌ها نیست. بیشتر از این جهت است که از وزارت آموزش پرورش ریشه گرفته و بوی کهنگی و فرسودگی آموزش پرورش از بدنه و کالبد اینجا هم استنشاق میشود، از پرسنلی که اغلب کارمند آموزش پرورش هستند هم نمی‌شود گذشت. اینجا خلاقیت عرصه‌ای برای ظهور ندارد. اینجا علم‌آموزی یا فعالیت تربیتی ارزشمند محسوب نمی‌شود. عینهو خود آموزش پرورش، بیاییم صرفا طبق مصوبه‌ها و بخشنامه‌‌ها یک سری کارهای ماشینی و پوچ را تکرار کنیم و برویم حقوق بگیریم.

 

۲- نه اینکه تمام پرسنل و اساتید و فعالان فرهنگیان اینگونه باشند، ابدا! صرفا تار و پود ورازت آموزش پرورشی و نگاه کارمندی همه را به این مسیر سوق می‌دهد. جای هیچ تقدیری از دغدغه‌مندان واقعی و دلسوزان حقیقی نیست.

 

۳- انتخاب واحد حتی به صورت فرهنگیانی و به شدت فرمایشی‌اش هم خر است.

 

۴- دلم را شکست بدجور. بدتر از همه اینکه نخواستم از همین اول ترمی دعوا راه انداخته باشم و جوابش را بدهم. کسی هم پشتم را نگرفت و این بیشتر ناراحتم کرد. در گروه دوستانه پشت سرش حرف میزدند و أه أه و پیف پیف می‌گفتند اما جلوی رویش فقط من تنها بودم که متلک می‌شنیدم. البته که به جهنم. فقط ارزش یک روز غصه خوردن را داشت که آن را هم نداشت. بی‌نزاکتی و بی‌ادبی خودش را نشان داد در جمع. من راه خودم را کشیدم و باوقار کامل و محترمانه حرف خودم را زدم و جمع را ترک کردم.

 

۵- از جلوی دانشگاه محقق که می‌گذریم نمی‌توانم جلوی حسادتم را بگیرم. خب من هم دلم دانشگاه رفتن می‌خواهد. این مدرسه‌ی فرهنگیان را با تمام بدی‌ها و خوبی‌هایش دوست دارم اما باید به هری دری بزنم تا ارشدم را در یک دانشگاه واقعی و معتبر و حرفه‌ای بگذرانم انشالله.

 

۶- و بازهم مجازی مجازی مجازی.... تف به این اومیکرون گور به گور شده. تف به کرونا. تف به خفاش. تف به بدن ضعیف انسان. آخر فلان فلان شده‌ها نمی‌فهمید این مجازی هیچ خروجی مثبتی برای هیچکس ندارد؟ چیزی یاد گرفته‌ایم فکر می‌کنید؟ تدریسی صورت گرفته؟ فایده‌ای داشته؟ ابدا....

 

۷- سفر به تهران هم لغو شد. مادر از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجد.

 

۸- حس و حال روحی مناسبی ندارم. فعالیت‌هایم بازده ندارند و این عصبی‌ام می‌کند. شبانه روزم اتلاف وقت است. باید کلی کتاب بخوانم، کلی چیز یاد بگیرم، باید آماده شوم برای مسئولیتی که قرار است بر دوشم گذاشته شود. اما هیچی که هیچی. از خودم خجالت می‌کشم.

 

۹- چه کسی گفته خرید کردن حال خانوم‌ها را خوب می‌کند؟ کذب محض است آقاجان! خرید کردن با کارت دیگری شاید! ولی با کارت خودت عین شکنجه می‌ماند! مستقل شدن واقعا دنگ و فنگ دارد‌. یعنی بیشتر از همه‌چیز ترس دارد. تصمیم گرفتم مستقل شوم و آنقدر ترس برم داشته از چشم‌انداز آینده که قدم از قدم برنمی‌توانم دارم. غلط کردم به فکر استقلال افتادم اصلا. یکی بیایید این فکر را از سرم بیرون کند.

باتشکر. میخک

  • میخک

میخک جان، تو را به جان عمه‌ات اینقدر اعتماد به نفست را به رخ ملت نکش و وقتی دیدی برنامه شروع شده و از مجری خبری نیست و مسئول برنامه می‌گوید عه! مجری نداریم! میخک خانوم شما مجری می‌شوی؟ نخود آش نشو و نگو چشم من مشکلی ندارم :/ یا نه، لاقل بالا و پایین نپر که آقا و خانوم مسئول، اگر مجری ندارید من حاضرم :/ آخر سر آبرو برای خودت نمی‌گذاری با این داوطلب شدن‌های بدون آمادگی‌‌ات :/ اصلا چه معنی دارد یک ترمکی اینقدر داوطلب باشد :/

  • میخک

وقت‌هایی که می‌نویسم فلان فیلم/کتاب/ماجرا اشکم رو در آورد و به شدت گریه‌دار بود، منظورم اینه که در نقطه‌ی اوجش یه نمه چشمم خیس شده و نهایتا یکی دو قطره اشک هم از چشمم چکیده. اصولا یه خورده آدم سنگدلی هستم در این مورد.

اما کتاب «یادت باشد» کاری با من کرد که فصل آخرش یه رییییییز گریه می‌کردم و سیل اشکم بند نمی‌اومد، به حدی که حتی نمی‌تونستم خطوط کتاب رو دنبال کنم. می‌رفتم صورتم رو آب می‌زدم و یکم آروم می‌شدم و می‌اومدم دوباره از اول های‌های گریه می‌کردم‌‌.

نظرم تا نیمه‌های کتاب این بود که چقدر تکراری، چقدر کلیشه‌ای، چقدر شعارزده و... تمام اون فانتزی های همسر شهیدطور رو داشت. یه زن اینقدر صبور؟ یه مرد اینقدر باایمان و به قولی نوربالا؟ یه زندگی عاشقانه اینقدر همین‌طوری الکی و ساده و فانتزی؟ خوندمش چون کتاب امانت بود و دلم نمی‌خواست نخونده پسش داده باشم. 

خوندمش و بدتر از ابر بهار گریه کردم. وقتی زندگی‌نامه‌ی همسر شهید رو می‌خونی مشخصه که قراره آخرش همسرش شهید بشه دیگه! از همون اول همین رو می‌دونی. تازه اونقدر از لحظه‌ی اول مستقیم و غیرمستقیم به آرزوی شهادت و آمادگی برای شهادت اشاره شده که هیییییچ جایی برای غافل‌گیری نمی‌مونه. روایتی که از ب بسم الله تا میم الرحمن الرحیمش قابل پیش‌بینی و مککرا تکرار شده است چطور می‌تونه اینقدر با احساسات آدم بازی کنه؟ شاید همین لحن صاف و ساده و قابل لمسش. ادعا نکرده چیز تازه‌ای میگه. ماجرای از دست دادن رو خب اکثرا همه به چشم دیدیم و ثانیه به ثانیه‌اش قابل هم‌ذات پنداریه. 

بگذریم از بررسی کتاب‌.

از خود فرزانه خانوم بگم.

از اینکه چقدر نمی‌فهمم و می‌فهممش. تقدم زمانی با نفهمیدنه. چطور می‌تونه راضی باشه؟ چطور می‌تونه تحمل کنه؟ چطور می‌تونست پیش پیش به این روزها فکر نکنه و سعی نکنه جلوش رو بگیره؟؟

 

میگن نصف ثواب شهادت برای همسر شهیده. فقط نصف؟؟؟ بی‌انصافیه. والله که بی‌انصافیه! یه نفر رفته ور دل خدای خودش با بهترین نعمت‌ها و بهترین جایگاه بهشت عشق می‌کنه، اون یکی باید عذاب تنهایی رو تحمل کنه. قابل مقایسه است رنجشون اصلا؟ یه مرد چطور می‌تونه اینقدر خودخواه باشه که آرزوش شهادت باشه؟ کیف می‌کنی از درد کشیدن همسرت؟ برات کوچیک‌ترین اهمیتی نداره؟ کسی نمیگه جهاد نکن! در راه خدا تلاش کردن و برای اعتقادات و ایمانت جنگیدن واجبه درست، اگه در این راه شهید هم بشی دمت گرم خدا قبول کنه، اراده‌ی الهی بوده و تسلیمیم در برابرش. ولی اینکه هی جلز ولز بزنی که من می‌خوام شهید بشم و خدا کنه به شهادت برسم و...   چقدررررر ظالمانه است! هدفی جز عذاب دادن کسانی که دوستت دارند نداری شما؟ فقط خودت برای خودت مهمی؟؟

حرف‌هام رو پس می‌گیرم. قبول دارم واکنشم زیادی احساسی بود.

هر آدمی حق داره یه هویت فردی داشته باشد. علاقه‌مندی های فردی، کار و اولویت فردی، آرزوهای فردی. قرار نیست چون ازدواج کردن «من» رو‌ کلا دور بندازه و هیچ‌چیز جز «ما» وجود نداشته باشه. اصلا منطقی نیست که یه انسان شخصیت انفرادی خودش رو دور بندازه. امکان‌پذیر نیست، حتی با عشق. وقتی عاشقی بهترین‌ها رو برای معشوقت می‌خوای، چون خودت عاشقشی و چون قلب خودت با شادی اون شاد میشه. مگه نه؟

 

یه روز طی یه سفر خانوادگی، یه برادر بسیجی به بابا گفت ایشالا شهید بشی. مامان سریع لبش رو گزید و گفت خدا نکنه! 

از دوست داشتن بودها واکنش مامان. از اینکه حتی تصور نبودن بابا بهمش می‌ریزه. ولی من دوست ندارم این طوری باشم. خیلی وقت پیش بود اما یادمه همون لحظه با خودم گفتم دوست ندارم در مقابل «ایشالا شهید شی» که به همسرم میگن، بگم خدا نکنه. دوست ندارم سد راهش باشم. 

خیلی سخته! خیلی خیلی خیلی سخته که با حسادت زنانه درونت بجنگی. مهار کردن اون حس مالکیتی که دلت می‌خواد تمام وجودش فقط و فقط مال خودت باشه کار حضرت فیله. و شاید... شاید هم همینه شهادت زن‌ها. چون قلب و احساسات توی خانوم‌ها پررنگ‌تره جهادشون با قلب خودشونه. هوم؟

بیخیال! من حتی اون بخشی که فرزانه خانوم با سفرهای بی‌خبر و تفریحی که همسرش می‌رفت هیچ مشکلی که نداشت هیچ، استقبال هم می‌کرد رو نتونستم کامل هضم کنم. عشق خالی آدم رو نمی‌رسونه به این مرحله. صبر ماجراش فرق داره. صبر و دل گندگی شاید ذاتی باشه. هوم؟ 

 

فرزانه خانوم، زشته آخر پستی بهتون سلام کنم اما خب سلام. بی‌نهایت ممنونم که این خاطرات رو به گوش ما رسوندین. و اینکه.... ایشالا شهید بشید :")

  • میخک

یاد گرفتم با کسانی که هم‌سطح و هم‌تراز من هستن با توپ و تشر صحبت نکنم. حتی به شوخی و خنده و در فضایی دوستانه، حتی اگه فکر می‌کنم حقشونه و اشتباهی مرتکب شدن و این‌طوری به خودشون میان. به هیچ‌وجه حق ندارم از بالا نگاهشون کنم.

 

یاد گرفتم تو موقعیت‌های استراتژیک که پیدا کردن لحن مناسب سخته و ارتباطات دیپلوماتیک پیچیده‌ای برقراره نباید وویس بفرستم. این خط قرمز رو بااااییید برای خودم حفظ کنم. باز موقع پیام نوشتن میشه بعدش گفت تو اشتباه برداشت کردی و من با این لحن ننوشته بودم و این صحبت‌ها✌

 

یاد گرفتم بعضی اشتباهات رو نه میشه پاک کرد، نه میشه توجیهش کرد و نه جمع و جورش. فقط باید ازش گذشت و رفت به سراغ آینده. آینده‌ای که توش بیشتر حواست هست که این اشتباه رو مرتکب نشی. زیاد روش گیر کردن و خودخوری کردن هم باعث میشه همیشه تو اون مرحله گیر کنی و از ترس شکست هیچوقت جلو نری، هم با عذرخواهی بیش از حد کردن اشتباهت رو تو ذهن بقیه بزرگتر کنی. بگذر و بگذار فراموش بشه. هیچکس از تو انتظار نداره بی‌نقص باشی. فقط بگذر. برو جلو دختر...

 

یاد گرفتم میشه جلوی کسی که ازش متنفری بشینی و باهاش بگی و بخندی. نه اینکه بخاطر منفعت شخصی تظاهر کنی و چاپلوسی و این حرف‌ها، البته چرا منفعت هم داره. تنها سودی که عایدت میشه آرامشه، دوری از جنگ و دعوا. لزومی نداره ببخشیش. بهترین راهه اما ضروری‌ترین نه. لزومی  نداره پروسه‌ی پیچیده‌ای رو‌ طی کنی و اون احساسات عمیق تلخ رو از ریشه حل و فصل کنی، لزومی نیست به فراموشی بسپاری‌اش هم. میشه وانمود کرد. میشه یه مدتی نقش بازی کرد و بعد گذشت و رفت. به هر حال رو به رو شدن با این اشخاص هم مرحله‌ایه که باید پشت سر گذاشته شه دیگه....

  • میخک

تو راه‌پله‌ی مدرسه بود که شنیدم اسفند ماه قراره ثبت نام کنکور باشه. شایدهم از دوست‌های اتوبوسی‌ام شنیده بودم و توی راه پله مشغول کلنجار رفتن با استرس ناشی از هضم این خبر بودم. تو کلاس و مدرسه طبق یک توافق نانوشته زیاد درموردش صحبت نمی‌کردیم. حتی همون روز که قرار بود از ساعت چهار بعد از ظهرش سایت سنجش باز شه هم به شوخی و خنده گذاشت. یه جوری رفتار می‌کردیم که انگار اصلا برامون مهم نیست مثلا و ما خیلی ز غوغای جهان فارغ و این حرف‌هاییم. 

رسیدم که خونه تلپی خراب شدم رو سر لپتاب و از یه ساعت قبلش تو سایت سنجش بودم. استرس هم بود ولی بیشتر هیجان‌زده بودم‌. به چشمم یه اتفاق باحال خفن میومد‌. به چشمم شبیه ثبت نام تو دانشگاه بود اصلا. داشتم بلیط قطار می‌خریدم برای آینده. نه اینکه فکر کنم نخبه‌ام و امید داشته باشم به رشته‌های تاپ و جذاب، فقط خیال می‌کردم مهم نیست چی بشه و به هر حال یه رشته‌ای جلو روم میاد که برم پی‌اش و حتی آب‌یاری گیاهان دریایی رو هم رد نخواهم کرد. بزرگترین نگرانی اون روز و روزهای بعدم فقط این بود که مشخصات رو اشتباه پر کرده باشم و اجازه ندن برم کنکور بدم. بماند که وقتی جلوتر رفتم بزرگترین امیدم این بود که مشخصاتم رو اشتباه پر کرده باشم و اجازه ندن کنکور بدم و خلاص شم از اون حجم فشار روانی و تنش‌. حتی یه لحظات کوتاهی عمدا پروتکل‌ها رو رعایت نمی‌کردم که کرونا بگیرم و تو بیمارستان بستری بشم و نتونم برم کنکور بدم. همین‌قدر ابلهانه. شاید بهتر باشه خجالت بکشم و این جمله‌‌ها رو پاک کنم اما خب میخوام صادقانه صحبت کنم باهاتون.

 

هیچوقت فکر نمی‌کردم سال دومی هم باشه. و دقیقا بزرگترین نقطه ضعف من این بود که هیچ درک درستی از وضعیت خودم نداشتم و چون از مواجهه با حقیقت می‌ترسیدم نمی‌خواستم هم که درکی پیدا کنم. تو را جان هرکی که دوست دارید این بلا رو سر خودتون نیارید. مهم نیست کجای کارید. مهم نیست وضعیتتون چطوره. باید بدونید که وضعیتتون چطوره! وقتی ندونید کجایید خب از جاهایی که فکرش رو هم نمی‌کنید ضربه می‌خورید. چشیدم که میگم تحمل دردش خیلی سخته...

 

سال دوم رسید. حس مرگ داشتم. ثبت نامش رو خودم تنها انجام دادم این بار. نذاشتم اصلا که خانواده همراهی کنن. کد پیگیری‌ها و رهگیری‌ها رو هم بعد از یادداشت قایم کردم، که کسی جز خودم نتونه نتایج رو ببینه. چون مطمئن بودم قراره گند باشه و..‌...

البته حس مرگ خیلی گویا نیست. حس بعد از مرگ، احساس اینکه مدت‌ها از تشییع جنازه‌ات گذاشته و دفن شدی. تباه شدی و رفت‌. همه‌چیز تموم شده. ثبت نام کنکور؟ انجام دادن یه سری تشریفات مسخره و لوس بود‌. حالم رو بهم میزد‌. زجرم می‌داد‌. من فقط وانمود می‌کردم کنکوری‌ام و اداهای کنکوری‌ها رو در میاوردم. مامان می خواست بجای سرزنشم بهم امید بده. فقط سر تکون می‌دادم. الان که فکرش رو می‌کنم می بینم چرا یکی دو هفته درس می‌خوندم و بعدش ول می‌کردم. اما چون ول می‌کردم اصلا به حساب نمی‌آوردم اون درس خوندن رو و بدتر بابت ناقص بودنش خودم رو سرزنش می‌کردم. باور داشتم هیچوقت رنگ دانشگاه و دانشجویی رو نخواهم داد و محکومم تا ابد تو همین مرحله از زندگی بمونم و زجر بکشم. البته ابدیت رو خیلی دور نمی‌دیدم. مرگ برام نزدیک بود. چه ابلهانه. من جدی جدی همین یکی دو سال پیش همچین اخلاق‌های مزخرفی داشتم! (و دارم؟)

 

امروز رفته بودیم دانشگاه. با دوست‌های جدیدم که همه رو از طریق دانشگاه پیدا کردم و تو این مدت کوتاه بدجوری عاشق یکی دوتاشون شدم روی برف‌ها قدم زدیم. از دغدغه‌هامون، مشکلاتمون، ترس‌هامون و مسئولیت‌هامون، برنامه‌هامون، باید و نبایدهامون و... حرف زدیم. نه اینقدر مستقیم، نه خیلی شخصی، ولی بازهم. یه لحظه برگشتم و گفتم «هی! فکر کنید اگه کنکوری بودیم هنوز هیچکدوم از این مشکلات و دغدغه‌ها و ترس‌ها و مسئولیت‌ها و بایدها و نبایدهامون وجود نداشت! چقدر مسخره میشد؟ چون کنکور اونقدر تو ذهنمون بزرگ و غول‌آسا شده بود که اصلا اجازه‌ی ظهور چیزهای دیگه رو نمی‌داد. چقدر احمقانه نه؟»

 

اون دو روز ثبت نام گذشت. امروز هم گذشت. برای شما هم می‌گذره بچه‌ها. ایشالا و ماشالا نمیگم، بخواید نخواید می‌گذره. قانون زندگیه. قانون دنیا اینه که زمان همیشه توش در جریانه. امروز من از ته ته ته ته دلم نسبت به جایی که توش ایستادم احساس رضایت کردم. از ته ته ته ته قلبم ایمان آوردم که من برای این مسیر و این شکل زندگی و این هدف و این رشته به دنیا اومدم. پس از ته ته ته ته وجودم آرزو می‌کنم زندگی‌اتون پر از لحظه‌های این مدلی و روزهای بهتر از این باشه. عیدتون مبارک🎆

  • میخک

خب بیایید نوبتی برای همدیگه دعا کنیم

من برای تو

تو برای اون

اون برای من

و....

 

عیدتون مبارک💗💗💗

  • میخک