از کجا شروع شد و به کجا رسید :////
چقدر مانده تا رسیدنت؟ یک ماه 29 روزه و 7 روز هم از این ماه. البته اگر امروز را رفته حساب کنی میشود 6 روز از این ماه. که در مجموع میشود 35 روز. فقط 35 روز!! انگار همین دیروز بود که با خودم یقین کردم هیچگاه سال 1400 را نخواهم دید. احساس میکردم عاقبت بختکی که به جانم افتاده کلکم را میکند. نفسم را بند میآورد و زنده به گورم میکند.
1400 جان، تو مثل یک معجزه بودی. و من چقدرررر ناشکرم که میخواستم این پست را با نام تو آغاز کنم و گله و شکایتهایم را اینجا برایت ریف کنم. البته که مراتب سپاسگزاریام را هم به جا میآوردم در کنارش. فقط... فقط نیتم از نوشتن این پست آن بود که نداده بودی. همان خواهشی که لحظه تحویل سال داشتم. یا موقع فوت کردن شمع تولدم. 39 روز مانده تا فوت کردن شمعهای بعدی. میخواستم بپرسم پس مهمترین آرزویم چه شد؟! یادت رفت؟ تو که این همه خوب بودی و رسم جوانمردی پیشه کردی، این یک قول را هم جان من زیرش نزن. مگر نه اینکه آرزوی تو دلی روز تولد حتما برآورده میشود؟ مگر نه اینکه تو مهربانترین سال قرن بودی برایم؟ مگر نه اینکه هرکاری کردی برای شاد کردن دل تکه تکهام؟ خب این یکی را هم برآورده کن جان مادرت!
دیدی چه خوب چاپلوسی را بلدم؟ یک وقت باورت نشود 1400 جان. خودم و خودت فقط میدانیم که تو غم و غصه هم کم نیاوردی برایم. کم مشکلات نیافرینیدی. ولی... ولی مهم این است که یک تناسبی بین خوبی و بدی در تو بود. متعادل بود سختی و آسانیات. با سیاهی آغاز شدی و کم کم به سپیدی گراییدی. پس... پس بیا و این قدم آخر را هم بردار. یادت نمیآید چقدر از ته دل آه کشیدم؟ نالهام را خوردم و دندانهایم را بهم فشردم که مبادا طوفان قلبم شروع به جوش و خروش و فریاد کند؟ تو که دیدی مظلومیتم را در برابر این خواهش کوچک. که کوچک نیست اما...
بیخیال! من قرار بود اصلا این حرفها را نزنم! مخاطبم 1401 بود.
عزیز من، بعید میدانم برادرت در این ایام باقی مانده بتواند کاری از پیش ببرد. اگر بتواند هم من یکی دیگر رویم نمیشود پیشش رو بیندازم و بیش از این مدیونش شوم. او دیگر زحمتهایش را کشید و مرام و معرفتش را ثابت کرد. همین که زندگیام از جهنم خارج شد و حالا در کرهی زمین حیران و سرگردانم خودش پیشرفتی است برای خودش. از تو خواهش دیگری دارم. از تو هیچچیز جز این یک مورد را نمیخواهم یعنی. سالهاست به انتظارش نشستهام. یک قرن گذشته. حالا بماند که من فقط 19 سال از این قرن را دیدم. به هر حال قرن قبل شاهد است به صداقتم. از آنها گذشت اما تو... تو بدان که بدجور بیطاقتم. 35 روزی که فرصت داری را خوب فکر کن. خوب نقشه بچین که چطور ابر و باد و مه و خورشید و فلک را بگردانی که مرا به خواستهام برسانی. نرسانی من میدانم و تو! این یک خواهش نیست دیگر! گفتم که بیطاقتم! صبر و تحمل دیگر سرم نمیشود. ترجیحا تمام زورت را بگذار برای چهار روز اول سال. که شمعهای سال قبل احساس شرمندگی نکنند یک وقت.
عه عه عه! ببین چطور عنان از کف داده! خجالت هم خوب چیزیست دختر! روبندهات را بینداز ببینم! حیا کن! نشستهای با سال نیامده جر و بحث میکنی؟؟ چه مرگت شده؟ تو اصلا لیاقت این آرزو را داری؟؟ آدمیزاد باید لقمه اندازه دهانش بردارد. حد و حود خودت را بدان. یک نگاه بینداز به موجود پشت آینه، لایق چیست او؟ از طرف من یک مشت حوالهی صورتش کن. دلم میخواهد بزنم فکش را پایین بیاورم. بیش از حد از خود راضیست. 1400 زیادی لیلی به لالایش گذاشته. لوس شده. باید ادبش کرد. 1401 جان، دست خودت را میبوسد. بزن امسال شل و پلش کن. خاکش کن. باید کمی تواضع یاد بگیرد. باید خاک شود. نیست و نابود شود. فنا شود. کیست او مگر؟ همه باید در برابر معشوق فنا شوند. ولی او چه میفهمد عشق چیست. یک متکبر از خود راضیای شده که بیا و ببین! هیچکس را بنده نیست دیگر. اه اه. حالم را بهم میزند.
پن: 1401 ِ من، یک وقت خام نشوی باور کنی این چرت و پرتهای میخک را! قسم میخورم او اصلا یک بار هم ننشسته و در چشمانم نگاه نکرده. مرا نمیشناسد اصلا! مردم آزاریاش گل کرده، خیال میکند دارد امر به معروف و نهی از منکر میکند. بیخود! ولش کن او را! بیا خودت ببینم احوالاتم را. بعد بگو. انصاف میخک را هیچ تضمینی نیست. اما به تو اعتماد دارم. خودت قضاوتم کن...
- ۰۰/۱۱/۲۳
تولدت که همین دوماه پیش بود الهه :/
چقدرررر زود گذشت:/