کنکوریها
تو راهپلهی مدرسه بود که شنیدم اسفند ماه قراره ثبت نام کنکور باشه. شایدهم از دوستهای اتوبوسیام شنیده بودم و توی راه پله مشغول کلنجار رفتن با استرس ناشی از هضم این خبر بودم. تو کلاس و مدرسه طبق یک توافق نانوشته زیاد درموردش صحبت نمیکردیم. حتی همون روز که قرار بود از ساعت چهار بعد از ظهرش سایت سنجش باز شه هم به شوخی و خنده گذاشت. یه جوری رفتار میکردیم که انگار اصلا برامون مهم نیست مثلا و ما خیلی ز غوغای جهان فارغ و این حرفهاییم.
رسیدم که خونه تلپی خراب شدم رو سر لپتاب و از یه ساعت قبلش تو سایت سنجش بودم. استرس هم بود ولی بیشتر هیجانزده بودم. به چشمم یه اتفاق باحال خفن میومد. به چشمم شبیه ثبت نام تو دانشگاه بود اصلا. داشتم بلیط قطار میخریدم برای آینده. نه اینکه فکر کنم نخبهام و امید داشته باشم به رشتههای تاپ و جذاب، فقط خیال میکردم مهم نیست چی بشه و به هر حال یه رشتهای جلو روم میاد که برم پیاش و حتی آبیاری گیاهان دریایی رو هم رد نخواهم کرد. بزرگترین نگرانی اون روز و روزهای بعدم فقط این بود که مشخصات رو اشتباه پر کرده باشم و اجازه ندن برم کنکور بدم. بماند که وقتی جلوتر رفتم بزرگترین امیدم این بود که مشخصاتم رو اشتباه پر کرده باشم و اجازه ندن کنکور بدم و خلاص شم از اون حجم فشار روانی و تنش. حتی یه لحظات کوتاهی عمدا پروتکلها رو رعایت نمیکردم که کرونا بگیرم و تو بیمارستان بستری بشم و نتونم برم کنکور بدم. همینقدر ابلهانه. شاید بهتر باشه خجالت بکشم و این جملهها رو پاک کنم اما خب میخوام صادقانه صحبت کنم باهاتون.
هیچوقت فکر نمیکردم سال دومی هم باشه. و دقیقا بزرگترین نقطه ضعف من این بود که هیچ درک درستی از وضعیت خودم نداشتم و چون از مواجهه با حقیقت میترسیدم نمیخواستم هم که درکی پیدا کنم. تو را جان هرکی که دوست دارید این بلا رو سر خودتون نیارید. مهم نیست کجای کارید. مهم نیست وضعیتتون چطوره. باید بدونید که وضعیتتون چطوره! وقتی ندونید کجایید خب از جاهایی که فکرش رو هم نمیکنید ضربه میخورید. چشیدم که میگم تحمل دردش خیلی سخته...
سال دوم رسید. حس مرگ داشتم. ثبت نامش رو خودم تنها انجام دادم این بار. نذاشتم اصلا که خانواده همراهی کنن. کد پیگیریها و رهگیریها رو هم بعد از یادداشت قایم کردم، که کسی جز خودم نتونه نتایج رو ببینه. چون مطمئن بودم قراره گند باشه و.....
البته حس مرگ خیلی گویا نیست. حس بعد از مرگ، احساس اینکه مدتها از تشییع جنازهات گذاشته و دفن شدی. تباه شدی و رفت. همهچیز تموم شده. ثبت نام کنکور؟ انجام دادن یه سری تشریفات مسخره و لوس بود. حالم رو بهم میزد. زجرم میداد. من فقط وانمود میکردم کنکوریام و اداهای کنکوریها رو در میاوردم. مامان می خواست بجای سرزنشم بهم امید بده. فقط سر تکون میدادم. الان که فکرش رو میکنم می بینم چرا یکی دو هفته درس میخوندم و بعدش ول میکردم. اما چون ول میکردم اصلا به حساب نمیآوردم اون درس خوندن رو و بدتر بابت ناقص بودنش خودم رو سرزنش میکردم. باور داشتم هیچوقت رنگ دانشگاه و دانشجویی رو نخواهم داد و محکومم تا ابد تو همین مرحله از زندگی بمونم و زجر بکشم. البته ابدیت رو خیلی دور نمیدیدم. مرگ برام نزدیک بود. چه ابلهانه. من جدی جدی همین یکی دو سال پیش همچین اخلاقهای مزخرفی داشتم! (و دارم؟)
امروز رفته بودیم دانشگاه. با دوستهای جدیدم که همه رو از طریق دانشگاه پیدا کردم و تو این مدت کوتاه بدجوری عاشق یکی دوتاشون شدم روی برفها قدم زدیم. از دغدغههامون، مشکلاتمون، ترسهامون و مسئولیتهامون، برنامههامون، باید و نبایدهامون و... حرف زدیم. نه اینقدر مستقیم، نه خیلی شخصی، ولی بازهم. یه لحظه برگشتم و گفتم «هی! فکر کنید اگه کنکوری بودیم هنوز هیچکدوم از این مشکلات و دغدغهها و ترسها و مسئولیتها و بایدها و نبایدهامون وجود نداشت! چقدر مسخره میشد؟ چون کنکور اونقدر تو ذهنمون بزرگ و غولآسا شده بود که اصلا اجازهی ظهور چیزهای دیگه رو نمیداد. چقدر احمقانه نه؟»
اون دو روز ثبت نام گذشت. امروز هم گذشت. برای شما هم میگذره بچهها. ایشالا و ماشالا نمیگم، بخواید نخواید میگذره. قانون زندگیه. قانون دنیا اینه که زمان همیشه توش در جریانه. امروز من از ته ته ته ته دلم نسبت به جایی که توش ایستادم احساس رضایت کردم. از ته ته ته ته قلبم ایمان آوردم که من برای این مسیر و این شکل زندگی و این هدف و این رشته به دنیا اومدم. پس از ته ته ته ته وجودم آرزو میکنم زندگیاتون پر از لحظههای این مدلی و روزهای بهتر از این باشه. عیدتون مبارک🎆
- ۰۰/۱۱/۱۵
منی که همین جوری دارم میگذرونم
گرچه اگه هیچی نیارم و پشت بمونم خانوادم مث شما امید نمیدن XD
لهم میکنن...