قول مردونه
ما معمولا با آدمهای ضعیف همدردی میکنیم. براشون دل میسوزونیم. سعی میکنیم دستشون رو بگیریم و بهشون عشق و محبت بورزیم تا زخمهاشون التیام پیدا کنه. هرچی ضعیفتر و بیچارهتر، ترحم ما هم بیشتر. اما...
اما یه جایی میرسه که حالمون از این همه ضعف بهم میخوره. چرا؟ شاید چون شباهتها رو میبینیم. میفهمیم خودمون هم فاصلهی چندانی با اینکه تا این حد ترحم برانگیز بشیم نداریم. از تصویر آدم شکسته و داغون جلوی رومون چندشمون میشه.
شاید هم نه، شاید هم دلیل دیگهای داره. به هر حال، بعضی ضعیفها هستن که حال بهم زنن. آدمهای بیاراده. آدمهای بزدل. آدمهای سست و بیغیرت. آدمهای احمق و کوتهبین. اینها هرکدوم تو یه چیزی ضعف دارن. لزومی نداره قسمتی از بیارادگی و ترس و سستی و حماقت تو وجودمون باشه که ازش بدمون بیاد. یا شاید هم... هوم؟
یه آدمی اون سر دنیا نشسته، داره گند میزنه به زندگی خودش. و من این سر دنیا بند بند وجودم آتیش میگیره از خشم و نفرتی که نسبت بهش حس میکنم. نمیتونم جلوش رو بگیرم. نمیتونم دل بسوزونم. ازش متنفرم. چون احمقه. چون نمیفهمه. چون ظالمه. چون از خود راضیه، لوس و بچهننه است، پرتوقعه، شعور نداره، چون...
بگذریم، تصمیم گرفتم این همه نفرت رو هدایت کنم به یه مسیر دیگه. که مبادا اینطوری باشم. باید روی خودم کار کنم. باید دست از پس زدن ترسم بردارم. همهی ما میتونیم بیشعور باشیم. بیشعوری فقط به آسیب زدن به دیگران نیست. مهمترین آدم زندگی هرکسی خودشه. من... من دیگه عصبانی نمیشم از دستش. تمرکزم رو میذارم رو زندگی خودم. بهت قول میدم.
- ۰۰/۱۱/۲۴
همیشه برام سوال بود که این انزجار یهویی بعد از ترحم از کجا سرچشمه میگیره که الآن یه لامپ بالای سرم روشن شد که آره! قضیه همذاتپنداری و فهمیدن این موضوعه که راه زیادی تا شبیه اون شدن نداریم.
شایدم یهویی از شدت ترحم خشمگین میشیم از اینکه نه خودش کاری برای خودش میکنه و نه ما میتونیم سر عقل بیاریمش؛ و این خشم رو با نفرت و انزجار اشتباه میگیریم. هوم؟