غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴۳ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

 

ما به تمام فعالیت‌هایی که باعث آگاهی شخص از جهان هستی میشه میگیم شناخت. شناخت سه تا جنبه‌ی مهم داره: ادراک، یادگیری، تفکر. که خب اینها باهمدیگه رابطه‌ی تناتنگی دارن و مکملن و این صحبتها.

تفکر یعنی چی؟ یعنی فرایندهایی که توسط اون یادگیری‌های گذشته‌ی فرد (شما بخونید اطلاعات ذخیره شده تو حافظه) دستکاری و سازمان‌دهی میشه. وویس کینگ مورگان اسکوپلر هم اسمش رو خیلی شاعرانه گذاشتن :بازآرایی یا تغییر شناختی اطلاعات حافظه‌ی بلند مدت.

 

برسیم به انواع تفکر. 

همون وویس کینگ مورگان اسکوپلر تفکر رو به دو نوع اصلی تقسیم کردن. تفکر خودگرا که رویا رو شامل میشه. تفکر هدایت شده و جهت دار که حل مسئله و خلق و اینچیزها رو شامل میشه. کتاب البته روی نظر این بزرگواران زیاد مانور نداده و اصلا شمارششون نکرده. پس اولین مورد میشه نظر آقا یا خانوم ویناکه. 

ویناکه چی میگه؟ تفکر دو نوعه. 1-استدلال هدایت شده(که در پاسخ به محیط و برای حل یک تکلیف یا یه هدف که محیط به ما داده انجام میشه) 2-تخیل خودبیانگر (یه جور ترکیب تجارب گذشته که فارغ از موقعیت محیط بیرونیه و کلا به خود شخص و درونیاتش می‌پردازه) 

یعنی ملاک تفکیک این دو مورد درونی و بیرونی بودنشونه. کمی بعد یه یه نقل قول از ویناکه گذاشته که در ظاهر یه چیز دیگه میگه اما محتوا همونه. «تفکر واقع‌گرا توش نیروهای بیرونی مسلطن و باعث تحلیل منطقی و تصمیم‌گیری و حل مسئله و اینها وجود داره، تفکر خودگرا که خیال‌پردازی و تصویرسازی و تداعی آزاده» به نظر من خیلی بی‌انصافیه که اینطوری همه‌ی چیزهای منطقی رو از محیط بدونیم و از اونطرف بگیم هرچی بدون توجه به محیط و صرفا از درون شخص جوشیده شده استدلال منطقی نیست. حالا هرچند آقا یا خانوم ویناکه خواستن بعدا جمعش کنن و گفتن این دو نیرو در هم تنیده میشن و صد در صد تفکیک‌پذیر نیستن و اینها. ولی من هنوز هم دلم باهاشون صاف نیست.

رو می‌آوریم به جانسون لیدر. که من بعدا فهمیدم دوتا شخص هستن. جانسون و لیدر. تقسیم‌بندی جانسون و لیدر خیلی قشنگ‌تره. و اینجا ملاک هدفه.

آیا این فرایند تفکر دارای هدفه؟

1- خیر =» تفکر بی‌هدف (همون تداعی. مثل رویای روز)

2- بلی =» تفکر هدفمند (حل مساله)

 

آیا این تفکر هدفمند جبریه؟

1- بلی =» تفکر جبری‌ای که واسه محاسبات ریاضیه. اول و آخر و وسطش معلومه و طبق فرمول پیش میره.

2- خیر=» فکر غیرجبری. یعنی راه‌های متفاوتی برای حل مسئله هست توش.

 

آیا این تفکر هدفمند غیرجبری نقطه‌ی آغاز مشخص داره؟

1- خیر=» تفکر خلاق *****در پرانتز: من این رو اصلا نفهمیدم چوطور شد! یعنی چی؟ خلاقیت و آفرینندگی نقطه‌ی آغاز نداره؟ منظور نظرش چیه؟*****

2- بلی=» استدلال

 

حالا این استدلال به تفکر اطلاعات معنایی می‌افزاید آیا؟ *****در پرانتز: همسایه‌ها یاری کنید. اطلاعات معنایی می‌افزاید دیگه چه صیغه‌ایه؟؟*****

1- خیر=» استدلال قیاسی (اونی که من از قیاس فهمیدم. چندتا اطلاعات رو می‌ذاری روی هم. یعنی مقدمه‌ی صغری و کبری رو کنار هم می‌چینی و می‌رسی به نتیجه)

2- بلی =» استدلال استقرایی ( اینجا خودمون تو ذهنمون از اطلاعات پراکنده نتیجه‌گیری کلی می‌کنیم. هرچند هنوز هم کاملا نتونستم فرقش با قیاس رو درک کنم)

 

این از مدل انواع تفکر آقایان جانسون و لیدر. فراموش نشه اولین کسی که بین تفکر بی‌هدف و تفکر هدفمند و هدایت‌شده تفاوت قائل شد جناب ارسطو بود.

خو این از انواع تفکر. انصافا خیلی اجمالی و آسون پرداخته بهش ولی خیلی قربون‌ صدقه‌ی کتاب نرید جلوتر قراره انتقام بگیره :دی. یه چند لحظه استراحت کنید تا بریم سراغ مبحث بعدی. 

 

اهم اهم

برگشتیم دوستان

حالا می‌پردازیم به زیرشاخه‌های تفکر. شاید بشه بهش گفت روش‌های مختلف تفکر؟ دقیق نمی‌دونم. به هر حال فعالیت‌هایی که بهشون اسم تفکر رو می‌دیم چندتان: مفهوم‌سازی، قاعده آموزی، حل مسئله، خلاقیت و تفکر انتقادی.

 

مفهوم سازی (مفهوم آموزی هم بهش میگن): در یک کلام! مفهوم‌سازی یعنی طبقه‌بندی! 

اصولا مفهوم توی روان‌شناسی یعنی یک دسته یا یه طبقه از محرک‌ها (محرک به چی میگن؟ اشیاء و اتفاقات و افکار و رفتارها و مردم و....) یک دسته از محرک‌ها که یک یا چند صفت یا ویژگی مشترک دارن رو بهش میگن مفهوم! تامام! مثل چی؟ دانش‌آموز رو در نظر بگیر شما. به هر کسی که میره مدرسه درس می‌خونه میگن دانش‌آموز. این ویژگی مشترکشونه. درواقع مفهوم یه چیز انتزاعیه. تو دنیای واقعی دانش آموز وجود نداره. هیچ مفهومی تو واقعیت وجود نداره. فقط شخصی که تو مفهوم یا همون دسته‌بندی دانش‌آموز قرار گرفته وجود داره. گرفتید چی شد؟ 

اگه یه محرک هیچ طبقه و دسته‌ای رو شامل نشد، دیگه مفهوم نیست. میشه مصداق اون موقع. مثلا میخک نویسنده‌ی وبلاگ غار تنهایی من، یه مفهوم نیست. چون جز خود من کسی و چیزی رو شامل نمیشه. پس یه مصداقه برای مفهومِ وبلاگ‌نویس مثلا. اگه برای وبلاگ‌نویس دنبال مصداق بگردیم و برسیم به میخک، میشه یه مثال مثبت. ولی اگه برادرم ماهان رو به عنوان مصداق در نظر بگیریم میشه یه مثال منفی. چون غلطه. مثال اشتباهیه. ماهان وبلاگ‌نویس نیست. درواقع مثال منفی یعنی چی جز این مفهوم نیست. وقتی کسی مثال‌های مثبت و منفی یه مفهوم رو بتونه تشخیص بده، مطمئن میشیم که اون مفهوم رو یاد گرفته.

 

بعضی وقت‌ها از کلمه‌ی مفهوم طوری استفاده می‌کنیم که معنی‌ای که اینجا گفته شد رو زیر سوال می‌بره. خود منم قبلا مفهوم مفهوم رو نمی‌دونستم :دی. که آقای سیف مودبانه خواهش کردن نکنید این کارها رو. ولی جانسون گوش نداده. اومده مفهوم رو به یه محرک‌های مشخص نسبت داده مثلا. گفته مفهوم خورشید. یا مفهوم میخک نویسنده‌ی وبلاگ غار تنهایی من. اسمش رو هم گذاشته مفهوم منفرد. و در تعریفش گفته مجموعه‌ای از عواطف و اداراکات و تداعی‌های شخص نسبت به اون محرک خاص که حالا از روی تحربه‌ی مستقیم شخصی میاد یا از روی اطلاعاتی که از بقیه دریافت کرده. جا داره بگم بسی شاعرانه بود آقای جانسون حالا بیا برو بشین سر جات اینجا کلاس روان‌شناسیه نه ادبیات. 

 

همه‌ی آدم‌ها از یه مفهوم برداشت صد در صد یکسانی ندارن. درسته یه چندتا ویژگی مشترک ثابت بینشون هست ولی خب تنوع داخلی هم زیاده. مثلا همین مثال دانش‌آموز. یا حتی جزئی‌ترش کنیم دانش‌آموز موفق. وقتی می‌گیم دانش‌آموز موفق تصاویر مختلفی تو ذهن‌های افراد مختلف شکل می‌گیره خب. ولی در کل بهم شبیهن تاحدودی.

 

حالا بیایید دور هم مفهوم رو بشکافیم. ببینید چه اجزایی داره. مهم‌ترین‌هاش: صفت مفهوم (همون ویژگی مشترک توی این دسته و طبقه و این مفهوم) و ارزش صفت مفهوم. ارزش صفت یعنی... خب بذارید با مثال توضیحش بدم.

مفهوم: مربع سبز

صفت مفهوم: شکل- رنگ

ارزش صفت مفهوم: چهار ضلع و چهار زاویه‌ی قائم داشتن - سبز

اینجاست که آقای جانسون که به ادبیات علاقه داشتن گیرپاچ می‌کنن. ولی اونقدرها هم سخت نیست دوستان. فقط با دستور زبان فارسی تفاوت داره. دیگه اینجا سبز صفت نیست. بلکه ارزش صفته. اوکی؟ هرچقدر ارزش صفت‌های بیشتری برای یه مفهوم باشه اون مفهوم پیچیده‌تر میشه و درکش سخت‌تر. مثل... مثل محبت کردن. صفت مفهوم میگه که اون یه رفتاره. خسته نباشه واقعا. خودمون هم می‌دونیم یه رفتاره اما ارزش صفت‌های زیادی رو داره. خیلی چیزها رو شامل میشه و نمیشه و خب فهش اونقدرها آسون نیست. 

از اون‌طرف هرچقدر یه مفهوم صفت‌های بیشتری رو داشته باشه ما راحت‌تر می‌تونیم تجسمش کنیم. مربع یه صفت داره. با شنیدنش هزارجور مربع میاد به ذهنمون. مربع سبز دوتا صفت داره. مربع سبز با ابعاد 4 سانتی متر مربع واضح‌تره و...

 

وقتی صفتی برای شناختن یه مفهوم لازم باشه بهش میگیم صفت شاخص یا همون صفت تعریف‌‌کننده. مثلا اندازه برای دریاچه شاخصه. چون وقتی اندازه‌ی اون گودال آب معلوم نباشه نمی‌تونیم از یه حوض توی حیاط پشتی‌امون یا اقیانوس تفکیکش بدیم. ولی مثلا دمای آب برای دریاچه صفت غیرضروریه. میشه غیرشاخص. درواقع ما با شنیدن مفهوم دریاچه هیچ ایده‌ای درمورد صفت دما پیدا نمی‌کنیم. اینجاست که به نظرم آقای سیف افتادن به مزخرف گویی. مگه از همون اول تو تعریف صفت نگفتیم ویژگی مشترک؟ اگه دما ویژگی مشترک تمام دریاچه‌های عالم نیست پس نمی‌تونه اصلا صفتش باشه که بگیم صفت غیرشاخصه! هی... چه کنیم کتاب منبعمونه و باید همین رو یاد بگیریم. به هر حال، همه‌ی مفاهیم دارای هم صفت شاخص و هم غیرشاخصن. یه نکته‌ی خوشگل اینکه صفت پرواز کردن برای پرنده‌ها صفت غیرشاخصه. چون برای همه‌اشون صدق نمی‌کنه و انواعی از پرنده‌ها هستن که اصلا پرواز نمی‌کنن.

 

تعریف:

وولفک (که تو بخش گشتالت یه سخنی از ایشون آورده شده بود اما فعلا یادم نمیاد چی بود و خیلی رو مخمه که یادم نمیاد) گفته یه تعریف خوب دو تا عنصر داره: 1- به یه طبقه‌ (مفهوم) کلی اشاره کنه. 2- صفت‌های تعریف کننده رو بیان کنه.

مثلا ماکارونی: نوعی غذاست (در طبقه‌ی کلی غذاها قرار می‌گیره) و توسط انسان طبخ میشه و  از رشته‌های دراز حاوی نشاسته‌ و گوشت چرخ کرده و سیب زمینی تشکیل میشه و به فلان و بیسار روش ساخته میشه و... (تمام صفت‌هایی که تعریفش می‌کنه). 

خوئی می‌گوید تعریف یه مفهوم وقتی منطقی و قابل قبوله که:

جامع باشه (تمام مصداق‌های اون مفهوم رو شامل بشه). مانع باشه (مصداق‌های مفهوم دیگه‌ای رو شامل نشه و آدم رو گیج نکنه) تحلیل‌گر باشه (یعنی ذات اون مفهوم رو قشنگ بشکافه و به ما نشون بده.)

 

 

اگه فکر کردید مفهوم‌سازی به خوبی و خوشی تموم شد و با یه لبخند می‌ریم سراغ مبحث بعدی سخت در اشتباهید. هنوز کلی مونده. بشینید سرجاتون نظریه‌های مفهوم سازی رو براتون بگم.

 

ما اینجا سه تا نظریه داریم.

 

اولی: نظریه‌ی کلاسیک مفهوم‌سازی:

خیلی ساده است و قاعده‌مند. یعنی ما وقتی با یه شیء جدید رو به رو می‌شیم اول یه مفهوم رو میاریم تو ذهنمون. بعد صفت‌های تعریف‌ کننده‌ی اون مفهوم رو ردیف می‌کنیم. بعد می‌بینیم اون شیء این صفات رو داره یا نه. بعد تیک می‌زنیم که این مفهوم برای اون شیء صدق می‌کنه یا نه. اگه صدق نکرد میره مفهوم بعدی. گودناو و برونر و آستین این نظریه رو قبول داشتن.

 

دومی: نظریه‌ی الگوی اصلی مفهوم‌سازی:

الگوی اصلی یه تصویر ذهنیه. یه تصور که ما ذهنمون از مفهوم داریم و بر اساس تجارب و  شناخت قبلی‌امون ازش ساختیم. می‌تونه درست باشه یا غلط. به هر حال ما برای خودمون یه شکلی رو تصور کردیم که از نظرمون بهترین مُـعرِف اون مفهومه. راش میگه: الگوی اصلی یه مصداق از مفهومه که بیشترین صفات مشترک رو با باقی مصداق‌های اون مفهوم داره و برای همین موقع فکر کردن یا تعریف کردن اون مفهوم برجسته‌ترین معرفی که به ذهنمون میاد اون الگوی اصلیه.

وولفک چی میگه باز؟ اینکه طبقه‌بندی و جدا کردن مفهوم‌ها به شکل صد در صد تقریبا غیرممکنه. نمیشه مرزشون رو کامل مشخص کرد. برای همین عضویت درجه‌بندی رو جایگزین تفکیک کردن مفاهیم می‌کنیم. یعنی میزان نزدیکی که با معرف مفهوم یا همون الگوی اصلی داره رو می‌سنجیم تا ببینیم یه شیء تا چه حد درون اون مفهوم جای می‌گیره.

 

سومی: نمونه:

این یکی جدیدترینه. که میگه معرف اون مفهوم فقط یه تصویر ذهنی نیست. بلکه مثال‌هایی از اون مفهوم که شخص دیدتشون تو ذهنش ذخیره میشن. و اون مثال‌ها میشن معیار و تعریف کننده‌ی اون مفهوم. وقتی یه گربه‌ی جدید رو می‌بینی به گربه‌ی قبلی که دیدی فکر می‌کنی تا ببینی چقدر بهش شبیهه و آیا میشه این رو هم در دسته‌ی گربه‌ها قرار داد یا نه. نه اینکه به تصویر ذهنی و انتزاعی خودت رجوع کنی. (که خب پر واضحه این بیشتر کار کودکانه‌ایه)

 

نتیجه‌گیری کتاب هم همینه که هر سه‌تای این نظریه‌ها جنبه‌ای از مفهوم رو نشون میده. بچه‌ها بیشتر با نظریه‌ی نمونه پیش میرن. به مرور الگوی ذهنی می‌سازن و وقتی عقلشون کامل شد با صفت‌های تعیین کننده سر و کار پیدا می‌کنن.

 

خسته شدین؟ منم خسته شدم. هنوز نصف فصل مونده و تازه این آسون‌ترین فصله :/ به هر حال طبقه‌بندی مفاهمی رو هم خوندم اماخوابم میاد. :/

ادامه‌اش بمونه فردا. خب؟ شب خوش 

  • میخک

اومدم بگم حوصله‌ام سر رفته و حرفی برای گفتن ندارم و چالش جذاب پیشنهاد بدید.

بعد دیدم زشته دختر. سه چهار روز دیگه امتحانات شروع میشه. همین ترم اولی همه‌ی درس‌ها رو میفتم آبروم به شکل بین المللی میره. :/

در نتیجه خودم یه پیشنهاد خداپسندانه و شایسته برای خودم دارم. چالش درس خوندن. اینطوری که من حتما حتما آخر هر شب باید بیام یه خلاصه‌ای چکیده ای حتی شده یکی دو جمله‌ای چیزی از درسی که اون روز خوندم رو بنویسم تو وبلاگم. اسمش رو هم می‌ذارم چالش بچه درس‌خون. مهم نیست یه کلمه باشه یا ده صفحه آ چهار. مهم نیست بیش از حد تخصصی و غیر عمومی باشه یا ابتدایی یا بدیهی. مهم اینه تو رودروایسی پستی که قراره شب بنویسم گیر کنم و حتما درس بخونم.

قبلا یه چالش مشابه این راه انداختم و دعوتی هم زیاد داشتم اما خب هیچکس شرکت نکرد (حتی خودم :/ ) پس این بار دیگه به کسی رو نمی‌ندازم. همین که خودم برای خودم بنویسم کافیه برام. هرچند خیلی دوست داشتم دوستانی که مثل خودم ترم اولی هستن و لاقل هم‌رشته‌ای‌ها یه چیزی بنویسن شاید به درد همه‌امون خورد :`)

 

  • میخک

می‌ترسم راستش. خیلی هم می‌ترسم. از اینکه همه‌ی اینها دروغ و نمایش باشد. های و هوی بیخودی باشد. نقاب توخالی باشد.

می‌ترسم از خوابیدن. از خواب ماندن. از خود را به خواب زدن و ادامه دادن. آخر ادای بیدارها را در آوردن راحت است. من می‌ترسم از مرده‌ی متحرک بودن. ادای زنده‌ها را در آوردن برایشان راحت است. 

هشتگ ترند کردن راحت است. پست گذاشتن راحت است. برای ۲۴ ساعت یا نهایتا یک هفته تغییر دادن عکس پروفایل راحت است. پشت هم چپاندن کلماتی که هیچ اعتقادی بهشان نداری راحت است. تکرار کردن یک سری شعار راحت است. ژست عاشقی و ارادت گرفتن و بعد رفتن و پشت گوش را هم نگاه نکردن راحت است. عینی‌ترش کنم؟ زیر پتو خزیدن بعد از ارسال کامنت «سلام سردار وقتتون بخیر خیلی مخلصیم» و حاضری زدن در جبهه‌ی عشق و ایمان و بعدش ادامه‌ی خواب شیرین را دیدن راحت است.

اعتراف می‌کنم این متن را با اهداف اجتماعی و بیداری عقیدتی و تلنگر زدن به هیچ جماعتی ننوشته‌ام. به آدم پشت آینه می‌گویم، که من بیشتر از همه از خودم می‌ترسم. از منی که ادعایش می‌شود وحشت دارم. منی که به زور پلک‌هایش را از هم باز نگه داشته و فریاد می‌زند بیدارم بیدار! هوشیار و پا در رکاب! منی که در روزمره‌هایش غرق بیراهه‌ها می‌شود و خیلی راحت اسم خودش را می‌گذارد سرباز. سرباز... 

قصه‌ی یک سرباز این روزها مرور می‌شود. عکسش نقش بسته روی اغلب پروفایل‌ها. همراه اسمش قلب و بوسه و گل و ستاره می‌فرستند مردم. کلیپ‌هایش را دست به دست می‌کنند. حرف او می‌شود نقل محافل. و من... من می‌ترسم که چقدرش حرف است؟ چقدرش فرق دارد با آن جنس حرف‌هایی که درمورد پرده‌ی جدید خانه‌ی عروس بلقیس خانوم می‌زدند و یکی دو هفته درگیرش بودند؟ یا مثلا صحبت‌هایشان درمورد مکان‌های گردشگری که قرار است در طول عید به آن سر بزنند؟ از غریبه‌ها مثال زدم اما بازهم مخاطب من منم. منی که ته دلم می‌ترسم از اینکه واقعا اهمیت موضوع را می‌دانم؟ یا فقط حرف می‌زنم که حرفی زده باشم و می‌نویسم که صفحه‌ی تایپ رو به رویم خالی نماند؟ اگر واقعی‌ست این نوشته‌ها پس چرا هر روز نیست؟ چرا یادش فراموشم می‌شد پس؟ چرا به مرحله‌ی عمل نمی‌رسد؟

من می‌ترسم. از اینکه جسارت کنم و بگویم عاشقم می‌ترسم. از اینکه عاشق نباشم هم می‌ترسم. 

  • میخک

از نیازمندی‌هام یه دوستیه که ماشین داشته باشه و دوتا دوست با گواهی‌نامه. گفتم دو نفر که بتونن شیفت رو با هم عوض کنن. که بتونیم شب و روز برونیم و بریم. حالا من هم گاهی میرونم ولی خب پلیس گیر بده دردسر میشه. هیچی نباید جلومون رو بگیره. فقط و فقط بریم. مهم نیست از جایی دور بشیم یا به جایی نزدیک. هدف نه فراره و نه رسیدن به هیچ مقصدی. فقط بریم. بیایید بریم...

 

پ‌ن: خجالت میکشم به اوا کامنت بدم بگم فردا بریم بیرون

  • میخک

ول کن اینها رو اصلا. بیا بابت اینکه تونستی تنهایی تکالیف جلسه آخر رو لغو کنی و یه خورده وقت بگیری واسه امتحان یه بستنی معجون دعوت کنیم خودمون رو. فقط قایمکی که اگه مامان بفهمه تو این سرما بستنی خریدیم تیربارانمون حتمیه. 

  • میخک

فکر نکن، تفکر کن

حرف نزن، حرفت رو بزن

روخوانی نکن، بخون

مشاجره نکن، بحث کن

کار نکن، کاری بکن

داد نزن، ثابت کن

تعریف نکن، نشون بده

 

خیلی کلیشه‌ایه حرف‌هام، نه؟ ولی خب همین‌ها رو بفهمی 80 درصد مشکلاتت حل میشه میخک جان :/

  • میخک

مسئول مربوطه‌ی محترمه، سلام.

ضمن عرض سلام و خسته نباشید و این صحبتا خواستارم نکته‌ای را به سمع و بصرتان برسانم. عزیران من، اینکه در دمای ۵- درجه‌ی سانتی‌گراد فرزندان مملکت را در سردترین ساعت شبانه‌‌روز به بادخیزترین و یخ‌بندان‌ترین منطقه‌ی شهر می‌برید و از آنها می‌خواهید در مسیری پیاده‌روی کنند که هیچ جنبه‌ی راهپیمایی‌طور و المان مذهبی و عقیدتی خاصی در آن دیده نمی‌شود و بجز جنبه‌ی گردشگری و تفریحی که دارد مسیر دویدن همیشگی ورزشکاران و دوست‌داران تندرستی است (البته در هوایی که اکسیژن در ریه‌هایمان قندیل نبندد) و در تمام مدت به تنها شخصی که داوطلبانه می‌خواهد شعاری بدهد و فریادی بزند که راهپیمایی‌اش بیهوده و خالی نباشد را چپ‌چپ نگاه می‌کنید و گذشته از اینها، اینکه بعد از اتمام پیاده‌روی یک و نیم ساعت آنها را در همان هوای سرد معطل می‌کنید که بنر تبلیغاتی‌اتان از راه برسد و بتوانید برای صفحه‌ی اینستاگرامتان عکس و مدرک بگیرید و راستی! برنامه‌ی فرهنگی و نمادینتان را طوری تمام و کمال انجام می‌دهید که در آخر چندتا از بچه‌ها بپرسند راستی خانوم ما الان واسه چی تو این سرما اینجا جمع شدیم؟؟ تمام موارد گفته شده محض اطلاعاتتان هیچ‌گونه فایده‌ای برای گسترش مکتب حاج قاسم ندارند و هرطور نگاه می‌کنم فرهنگ سازی به حساب نمی‌آیند. امیدوارم حداقل در جریان این نکته‌ی کوچک و چه بسا از نظرتان بی‌اهمیت باشید. باتشکر. میخک.

  • میخک

تو دنیایی زندگی می‌کنیم که اکثریتش مصنوعیه. بزک شده.یه  روکش خوشگل داره. هم آدم‌ها، هم رابطه‌ها، هم زندگی‌ها. نمیشه کل زیبایی‌های دور و برمون رو بگیریم به کتفمون چون می‌دونیم الکیه و صرفا نقابه. نمیشه. بدیهی‌ترین مثال رو بزنم میخک. تو نمی‌تونی بیخیال ظاهر آرایش کرده و جذاب دخترهای هم‌سن و سالت بشی. نمی‌تونی تاثیر اون کرم‌ها و پودرهای لعنتی و اینطور چیزها رو روی پوستشون ندید بگیری. نمی‌تونی توی چشم‌هایی که شبیه معشوقه‌ی تمام غزل‌های دنیاست خیره نشی و خودت رو تمام مدت با جمله‌ی «تو که می‌دونی اگه صورتش رو بشوره دیگه هیچ‌شباهتی به این پری زیبارو نداره» آروم کنی. خودت هم می‌دونی که نمیشه میخک. پوشیدن کفش‌های پاشنه بلند تق‌تقی، خرامان و دامن کشان قدم برداشتن، ناخن بلند کردن و لاک زدن، استفاده از هزار جور ماسک مو و صورت، دخترونه و ظریف و پرناز صحبت کردن و... (نه به حدی که جلف و بی‌بند و بار به نظر بیای‌ها! نه! همون اندازه‌ی متعارف و مقبول و پسندیده از نظر عرف) این ویژگی‌هاییه که مال تو نیست میخک. تو ژنتیکت نیست. نه میگم نبودنشون چیز خوبیه و نه بد. صرفا یه حقیقتی رو بهت اعلام می‌کنم. و ازت یه خواهشی دارم. دست از «اگه منم آرایش کنم/ به خودم برسم/ ناز و ظریف و دخترونه بشم» گفتن بردار. دست از این اگه‌ی لعنتی بردار. تا وقتی خودت رو اینطوری توجیه می‌کنی درواقع هیچ کاری نمی‌کنی. می‌فهمی؟ انگار صرفا از روی تنبلی نمیری سراغشون. نه اینکه این تو نباشی و این راه تو نباشه. درمورد عکس‌های لعنتی هم صدق می‌کنه. همه با هزارجور افکت و فیلتر و ابزارهای فتوشاپ سلفی می‌گیرن. همه تو عکس‌هاشون یه تیکه ماهن. و تو ادعات میشه که جوابت به هر دو جمله‌ی قبلی «به درک»ئه. اما دروغ میگی. تو هنوزهم خجالت می‌کشی از خودت عکس بگیری. خجالت می‌کشی که گوشی‌ات اونقدرها هم هوشمند نیست که پوستت رو صاف نشون بده و جوش کنار لبت رو محو کنه. البته بماند که گوشی‌ات واقعا هم خنگه و هرکسی توی دوربینش به زشت‌ترین حالت ممکن در میاد. 

شاید باید مثال دوم رو حذف کنم چون من رو از نتیجه‌گیری که می‌خواستم دور می‌کنه. ولی به جهنم. من واقعا بر اساس همین فاکتورها به نتیجه برسم میخک. باید خودم رو بغل کنم. برسم به مرحله‌ی پذیرش. پذیرش که با اگه و شاید و به شرطها و شروطها نمیشه. پذیرش یعنی همینی که هست. نه اینکه کمال مطلوب رو بنداز دور و خواستار هیچ پیشرفتی نباش. یعنی همینی که هست هست و انکارش حماقته. و عزیز دل میخک، تو همین‌طوری که هستی، بدون آرایش، بدون لاک و کفش پاشنه بلند، بدون بیرون ریختن موهات از زیر روسری، بدون قاطی کردن عشوه و ناز و‌ تاحدودی ظرافت به رفتارت، بدون ماسک صورت و شامپوی مخصوص و کرم و پودر و اینها، بدون نقش دخترهای محبوب و جامعه‌پسند و همون‌هایی که وقتی کلمه‌ی دختر میاد تو ذهن مردم نقش می‌بنده رو بازی کردن، بدون دور شدن از خودت هم زیبایی. به اندازه‌ی کافی کافی زیبایی. این رو قبول کن میخک. خب؟

  • میخک

به ساعات مبارک چونه زدن با استاد بابت کم کردن مباحث امتحان نزدیک میشیم. گزارش لحظه به لحظه‌ی مرا از همین تریبون داشته باشید.

 

میخک. بیان.

 

 

  • میخک

کی قراره این مرحله‌ی گشتن دنبال خود تموم شه و برم سراغ مسائل بعدی زندگی؟ کی این تردمیل وایمیسته و درجا زدن من به آخر می‌رسه؟ کی میشه که دیگه دور خودم نگردم و تو سیاهی مطلق... تو سیاهی مطلق چی؟ یادم نمیاد چی داشتم می‌گفتم. من اصلا مگه دنبال خودم می‌گردم؟؟ خودم رو چال کردم تو حیاط پشتی و توی حوض نشستم دارم با ماهی قرمزها بازی می‌کنم. همین.

  • میخک