همیلتون:
یه مدت افتاده بودم رو دور فیلمهای موزیکال. (هنوز هم علاقهمندم البته. فیلم موزیکال خوب اگه میشناسید معرفی کنید حتما میذارمش تو اولویت) خوبی فیلمهای موزیکال اینه که برای لذت بردن ازشون واقعا نیاز به کیفیت عالی و شخصیت پردازی و فیلمنامهی پرکشش و اینها نداری. تو اینجور فیلمها قضیه خیلی ساده است. تنها نکتهی غیرقابل بخشش تو ژانر موزیکال خوب نبودن موسیقی و صداست. مثال بارزش میشه فیلم بینوایان. درسته صدها اشکال دیگه هم توش پیدا میشد اما بدترینشون این بود که آهنگهای خوب کم داشت. بیشتر دیالوگها رو با ریتم میخوندن. البته الان که فکر میکنم شاید اون موقع حس مثبتی به موزیکال نداشتم و برای همین هم خاطرهی بدی ازش تو ذهنم مونده.
بگذریم، یه نگاه به لیست بهترین فیلمهای موزیکال معرفی زومجی انداختم. بالاترین جایگاه برای همیلتون بود. خب منم رفتم دیدمش.
نکتهای که غافلگیرم کرد این بود که همیلتون فیلم نیست. تئاتره. درواقع تئاتری بوده که خیلی سر و صدا کرده و با استقبال زیادی مواجه شده، دیزنی هم اومده یه دوربین گذاشته و از صحنهی نمایششون فیلم گرفته. با اینکه یقین دارم حس و حال تماشای نزدیک تئاترش میتونست صدها برابر بهتر باشه و اصلا این کجا و آن کجا، ولی بازهم از دیزنی ممنونم. نکتهی دومی که غافلگیرم کرد هم همین بود. هی منتظر بودم ماجرای تئاتر یه بخشی از فیلمنامه باشه و خیلی زود سر و تهش هم بیاد و بعد از اون دوربین زندگی بازیگرها رو دنبال کنه. اینطوری نشد و در کمال تعجب من خیلی هم راضی بودم و خیلی هم لذت بردم. هم آوازها قشنگ بودن. هم بازیگرها عالی بودن. هم نمایشنامه پر فراز و نشیب و جذاب بود. دیگه ادم چی میخواد؟ :))
داستان زندگی الکساندر همیلتون رو نشون میده. من که تاحالا اسمش رو هم نشنیده بودم. ولی مهم نبود. از نظر افزایش اطلاعات تاریخی خیلی مفید بود. از اینجور فیلمهای تاریخی و زندگینامهی مشاهیر جهان بیشتر کار کنید لطفا. هرچند حسم میگه به شدت یک طرفه به قضیه نگاه کرده بودن و برای قهرمان نشون دادن الکساندر ایدئولوژی شخصیتهلی مقابل از جمله آرون بر رو با خاک یکسان کرده بودن.
تقریبا نود درصد اهنگهاش رو دوست داشتم و هنوزم تلفظ خاص اسم «الکساندر همیلتون» تو ذهنم مونده. بزرگترین نقطه قوت فیلم از نظر من که بازیگر پادشاه جرج ششم بود. میگید نه خودتون برید ببینید😁. نقطه ضعف... ام... خب اون بازیگرهای بدون نقشی که از اول تا اخر اون وسط میرقصیدن رو درک نکردم. :/ واقعا فلسفهی وجودشون چی بود؟ چه نیازی بود باشن حتما؟ خود تئاتر اونقدر جذابیت داشت که نیازی به این قر و فرها واسه جلب توجه مخاطب نباشه. دلم میخواست واقعا سر نمایش تئاترشون اونجا بودم و سرشون داد میزدم: دو دیقه بشینید ببینم فیلم چی شد دیگه!! بیخودی سن رو شلوغ کردین!!! میخواید برقصید برید پشت صحنه!!!
بزرگترین شومن:
همچنان در ژانر موزیکال :)
الان یادم افتاد اسمش رو توی نقد بی نوایان دیده بودم. اونجا نوشته بود فیلم بزرگترین شومن هم ایراد زیاد داشت. اما تونسته بود مویرگی رد کنه و گرفتار عواقبش نشه و به دل مخاطب بشینه. اما بینوایان تمام اشتباهات بزرگترین شومن رو کپی و تکثیر کرده بود و...
بگذریم. بزرگترین شومن واقعا هم بدون ایراد نبود. درواقع اینجا هم با یه زندگینامه طرفیم. اما این زندگینامه از هم گسیخته و شلخته است. همیلتون تونسته بود ریتم تندش رو (بدون از نفس انداختن مخاطب البته) از اول تا اخر حفظ کنه و واسه همین هم موفق شد کل زندگی قهرمانش رو تعریف کنه بدون هیچ مشکلی. اما بزرگترین شومن یکدستی ریتم رو نداره. سرعت گذر زمان مشخص نیست. سیر تکاملی داستان حفظ نشده و این مسئله مخاطب رو گیج میکنه. الباه شاید اگه نیم ساعت به زمان فیلم اضافه میشد ما میتونستیم یه شاهکار ببینیم. اگه اون نیم ساعت رو اختصاص میدادن به متصل کردن اتفاقات مختلفی که انگار مثل جزایر دور افتاده از همن و کارگردان مدام پرش کرده از این پله به اون پله و... اونطوری یکپارچگی به وجود میومد و عالی میشد.
بگذریم، عاشق شخصیت چریتی شدم. اهنگها و صدا و زرق و برق تصویر و درونکایه داستان هم خوب بود. ارزش دیدن داره به هر حال.
جنگهای تابستانی:
یه انیمهی تابستونیه. یعنی مثلا یه روز داغ تابستونی که درس و مشق و کار تعطیله و تو این ظل آفتاب نمیتونید بیرون واسه گردش و تو خونه هم حوصلهاتون سر رفته و فیلم بهتری دم دستتون نیست و واچ لیستتون خالیه گزینهی خوبیه :/ نه اینکه بگم انیمهی بدیه! نه! ایرادی هم توش نمیبینم. فقط هیچ ویژگی خاصی توش نمیبینم که ارزش معرفی داشته باشه. بد نیست. عالی هم نیست. نه داستان تازه و خاصی داره، نه غافلگیری خاصی، نه جذابیت خاصی. جذابیت داره اما جذتبیتش خاص نیست :/ نمیدونم چطور بگم!
فرزندان گرگ:
اشتیاقی برای دیدنش نداشتم. چون واقعا به نظرم داستانش تکراری و کلیشهای بود. کاملا میتونستم حدس بزنم قراره چطور داستانی داشته باشه. و قابل حدس بودن خودش یه دافعه ایجاد میکنه دیگه.
بالاخره دل رو زدم به دریا و دانلودش کردم. در کمال شگفتی دیدم خود انیمه همهی اون اطلاعاتی که من حدس میزدم یا استنتاج کرده بودم رو اول کاری لو داد. ذوق کردم. لابد غافلگیریهای بیشتر و بهتری داشت که از دست دادن اینها براش مهم نبود دیگه.
اشتباه میکردم. از این خبرها نبود. عوامل تمام تمرکزشون رو جمع پرداخت همون قصهای که خیلی نوآورانه و بکرهم نیست کرده بودن و خواستن فقط تو اون مسیری که میرن بهترین باشن. و برای همینه که فرزندان گرگ شاهکار پرداخته. نه بیشتر، نه کمتر. میتونست با انرژی گذاشتن تو جنبههای دیگه حتی بهتر هم بشه اما خب، همین حالاش هم به بهترین و کاملترین شکل ممکن داستان یه مادر و بچههاش رو روایت کرده. من که دوستش داشتم :)
پن: جدی جدی برم یه دسته بندی فیلم و سریال درست کنم واسه وبلاگم. چه وضعشه آخه. عیح