غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴۳ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

دلم پریدن از پنجره‌ی اتاقم رو می‌خواد. حالا بعدش سقوط باشه یا اوج گرفتن و پرواز، مگه مهمه؟ چرت گفتم. مهمه. دلم پرواز می‌خواد. دلم یه هواپیمای قراضه و قدیمی شبیه اونی که دوتا برادر برای اولین بار اختراع کرده بودن و عکسش هم تو کتاب‌های ابتدایی‌امون رو می‌خواد. دلم دست گرفتن فرمون هواپیمای تک‌ نفره‌ی خودم رو می‌خواد. دلم پرواز بالای ابرها رو می‌خواد. دلم لمس کردن خورشید رو می‌خواد. دلم مسابقه‌ی سرعت گذاشتن با دسته‌ی پرنده‌های مهاجر رو می‌خواد. دلم چرخیدن دور ماه و بالا پایین پریدن روی زمین پنیری‌اش رو می‌خواد. دلم غرق شدن توی ستاره و سر در آوردن از دنیای عجایب رو می‌خواد. دلم رفتن می‌خواد. فرار کردن. دور شدن. نه از هیچکس و هیچ‌جا و هیچ شرایطی. که از خودم. از این لحظه. 

 

پ‌ن: بله اصلا بر وانان. نکند آرزو بر وانان عیب است. هوم؟ جای کدامتان را در دنیا تنگ کرده وانان بنده‌ خدا؟ :/

  • میخک

طول عمر خیلی خیلی چیز دور و درازیه میخک جان. میدونم تو یه چشم بهم‌زدن تموم میشه. اما درازه. دست از عجله بردار. اینقدر حرص و جوش نخور. یه نفس عمیییییییق. خیلی کارها میشه کرد تو 10، 20 سال. اگه به 30 سال برسه که دیگه معرکه است! مثل بی‌نهایت می‌مونه 30 سال! حالا شاید به 10 که هیچ، همون 5 هم نرسه. خدا رو چه دیدی. ولی مهم نیست. تو حالت معمول رو در نظر بگیر. به صورت عادی عمر خیلی چیز درازیه. پس دست از زل زدن به نوک دماغت بردار. یه نگاه بنداز به اون سر نخ، که رسیده اون سر دنیا. ببین کجا میری دختر. ببین به کدوم جهت. عمر خیلی چیز درازیه میخک من. عزیز من. و می‌دونی چیه؟ عمر تو تازه داره شروع میشه. یعنی از هر وقت که تو تصمیم بگیری شروع بشه شروع میشه. انتخابش با خودته. و می‌تونه خیییییلیییی شگفت‌انگیز باشه. می‌تونه نه. قطعا شگفت‌انگیزه. تصورش هم به وجدت میاره. مزخرفاتی به اسم واقع‌بینی رو تف کن دور. عمر یکی دو روز نیست. از میلیاردها میلیارد روز تشکیل شده. خییییییییییلیییییییی کارها توش می‌تونی بکنی. خیییییییییلیییییییی آرزوها رو می‌تونی به واقعیت تبدیل کنی. میدونی میخک؟ همه‌اش دست خودته. آره همه‌اش! اینکه شرایط چیه و چه مدلیه صرفا مسیر رسیدن به اون رویاها رو تغییر میده. حالا اینها رو ول کن. سعی کن آخر اون نخ رو ببینی. توی خیالاتت چه شکلیه؟ چه مدلیه؟ آفرین. حالا بیا برنامه‌ریزی کنیم و قدم‌های کوچیکی که برای رسیدن بهش داریم رو باهم رو کاغذ بنویسیم. حقایق دنیا بره به جهنم. اونچیزی که تو می‌خوای رو عشقه دختر جان!

  • میخک

باور نمی‌کنم کسی بتواند به این مونولوگ گویی به شدت تک‌خطی و خالی از هر جذابیتی گوش بدهد. موضوع مورد علاقه‌ام هست‌ها. منتها اصلا تحمل این صدا و این ریتم سخن گفتن را ندارم. بمیرم هم نمی‌توانم روی این گفته‌ها متمرکز شوم. یک سری کلمات شاید به گوشم بخورند، اما نه بیشتر. تازه تن صدایش هم به شدت پایین است. صدای ضبطش هم همین‌طور. حوصله ندارم دستم را بلند کنم و بگویم تو را به جان مادربزرگت کمی صدای لپتابت را بالا ببر استادجان. حوصله‌ی اینکه روی این صدای ریز کند اعصاب خوردکن دقیق شوم را به به هیچ وجه ندارم.

حالم بد است. احساس می‌کنم نیاز دارم بزنم چندتا کاسه بشقاب را بشکنم. یا شاید اسباب اثاثیه‌ی دیگر خانه را. تاحالا هیچوقت عمدا چیزی را نشکسته‌ام. باید حس جالبی باشد. حالم بد است. هم جسمی و هم روحی و هم ذهنی. دور چشمانم درد می‌کند. معده‌ام بهم می‌پیچد و حالت تهوع دارم. استاد چند بار سرفه می‌کند. اومیکرون وارد شهرمان شده. گندش بزنند. حضوری بی‌حضوری. حس می‌کنم قرار است تا آخر عمرم در خانه محبوس باشم. حق قرار گذاشتن با دوستانم را ندارم. حق شرکت در اردویی که آرزویش را داشتم ندارم. حق پرسه زدن در محوطه‌ی دانشگاه را ندارم. حق نشستن سر کلاس را ندارم. حق ثبت نام در کلاس‌هایی که می‌خواهم را ندارم. 

گفتم حالت تهوع دارم؟ حالم از مجازی بهم می‌خورد. از تمام فعالیت‌های مجازی. از آدم‌های مجازی. حوصله‌اشان را ندارم. حوصله‌ی هیچ‌چیز را. هزاران پیام برایم آمده و همه پرسیده‌اند حالا که در چت‌های گروهی شرکت نمی‌کنم چند دور کتاب‌ها را زیر و رو کرده‌ام و آیا لطف می‌کنم موقع امتحانات بهشان تقلب برسانم یا نه. تاجایی که می‌توانم حتی سین هم نمی‌کنم. مکالمات همه‌اشان با چطوری خرخون؟ شروع می‌شود. گندش بزنند. بگذار هرجور دوست دارند فکر کنند. یک بار یک غلطی کردم و گفتم حالم خوب نیست. گیر سه پیچ داده بود که عاشق شده‌ای. در جوابش دو بیت شعر چرند نوشتم که فکر کنم حدسش را تایید کرده. به جهنم. یک زمانی با صبا از حال بدی‌هایم می‌گفتم. فکر کنم بلاکم کرده. اگر کسی توی واتساپ بلاکتان کند پیامی برایتان ارسال می‌‌شود یا نه؟ منظور راهی هست که متوجه شوید بلاک شده‌اید یا صرفا پیام‌هایتان را جواب نمی‌دهند؟ کاش می‌مردم و آن چند جمله‌ی آخر را نمی‌گفتم. حرف بدی زدم؟ نع! توهینی کردم؟ نع!! فقط داشت می‌گفت این کشور خراب شده دیگر به فنا رفته و امیدی به نجاتش نیست. من فقط می‌خواستم خلافش را ثابت کنم. آخرین پیامش هم شد «باشه تو راست میگی». به جهنم! او که گذاشته و رفته بود به هر حال. اهمیتی داشت مگر نظرش؟ دوست خوبی بود ولی. پراندمش. به جهنم. 

با بقیه هم نمی‌توانم حرف بزنم. یعنی چه بگویم؟ همان حرف‌های تکراری. حال من همیشه بد است. همیشه مشغول نق زدنم. یا نیستم؟ نمی‌دانم. مدتی هست سعی می‌کنم نباشم. چند ماه یا شاید چند هفته. یادم نیست اصلا. تازه حال هرکسی یک جوری بد است. هرکسی گرفتاری‌های خودش را دارد. کلاس دارد تمام می‌شود انگار. باید کمی بخوابم. چشم‌هایم دارند از حدقه می‌زنند بیرون. سرم درد می‌کند. تب هم دارم شاید. نمی‌دانم....

  • میخک

تل‌ماسه:

بی‌انصافی نکنیم، واقعا قشنگ بود. جهان سازی قشنگی داشت، شخصیت پردازی‌های نسبتا خوب، بازیگری‌های عالی [بجز زندیا البته]، و ماجرایی جذاب. فقط یه نقطه ضعف که اگه نقطه ضعف حسابش کنیم خیلی خیلی خیلی ضعف بزرگیه و اگه نه که قابل اغماضه. اینکه این فیلم به شدتتتت نصفه است. طبیعی هم هست. قراره ادامه‌اش ساخته بشه خب. ولی می‌تونست به یه جور جمع‌بندی برسونه انگار درست وسط فیلم برق‌ها رفته و تو نمی‌تونی ادامه‌اش رو تماشا کنی. تازه اونهم از قسمتی که قراره هیجان و جذابیت اصلی ماجرا شروع بشه. اینکه قراره جذابیت اصلی ماجرا تازه از قسمت دوم شروع بشه صرفا حدس منه. بقیه‌اش که ساخته نشده هنوز. امید دارم که بهتر از این قسمت باشه. در اون صورت ریتم آهسته و آروم این قسمت رو می‌بخشم. چون فقط برای نیمه‌ی ابتدایی یه فیلم مناسبه نه کل فیلم. به هر حال از تماشاش ضرر نمی‌کنید به نظرم. :")

راستی، دارم سعی می‌کنم این مسئله‌ی «منجی» و «مهدی» و « لسان الغیب» بودن و حال و هوای عربستان و اینچیزها رو صرفا یه الهام گرفتن ساده از اسلام ببینم و هیچ نظر منفی‌ای نداشته باشم بهش. 

 

 

 

شانگ‌چی:

یه فیلم بد. واقعا بد. چه موقع از دست فیلم‌های بد من حرص میخورم؟ وقتی خود فیلم بهم ثابت میکنه می‌تونست بد نباشه. سکانس اکشن تو اتوبوس محشر بود. شروع داستان عالی بود. شیمی بین کیت و شانگ هم خیلی قشنگ بود. بعد دینامیت انداختن وسط اون فیلم قشنگ انگار. به مرور به گند کشیده شد. دقیقا از همون نقطه‌ای که خواهرش رو پیدا کرد تبدیل شد به یه مزخرف محض. هرچند همچنان شخصیت پردازی ضدقهرمانش خیلی خوب بود :") 

هرکی هم از سکانس اکشن آخر داستان و اون اژدهای مسخره تعریف میکنه خیلی ندید بدیده :/ قحطی اکشن و اژدهاست مگه که به این میگین خوب؟؟؟ ایش! بدتر از همه کیت اعصابم رو خورد کرد. با وجود دافعه‌ای که تو ظاهرش داشت امید داشتم به شخصیت‌پردازی‌اش که گند زد! بهترین دوستت نشسته کنارت و بهت میگه تصمیم گرفته باباش رو بکشه. بعد تو عین کرم بروکلی فقط نگاهش میکنی؟؟ یه دیالوگ نمی‌تونستی بگی خیر سرت؟؟ ایش!

 

 

کیت:

میگن نسخه‌ی مونثه جان ویکه کلا. منی که جان ویک رو ندیدم هیچ مشکلی نداشتم :) اکشنش بسی لذت‌بخش بود. بزن بزن واقعی :)) برای من یکی که قابل پیش‌بینی بود که آدم بده کیه و راز داستان چیه و این حرف‌ها. ولی بیخیال! تو اینجور فیلم‌ها داستان پردازی و نوآورانه بودن و این صحبت‌ها چقدر اهمیت داره مگه؟ من نظرم بهش مثبت بود درکل.

 

 

CODA:

یادم نیست این فیلم رو پاییز دیدم یا تابستون ولی میذارمش تو این لیست بمونه. یه فیلم به شدت حال خوب‌کن. آروم. قشنگ. دوست داشتنی. صدای دختر شخصیت اصلی واقعا به دلم نشست. ماجراشون هم قابل لمس و زیبا بود. همین :")

 

 

آخرین دوئل:

خب اولا که از تماشاش لذت بردم. شاید حتی بشه شاهکار صداش کرد بخاطر جزئیاتش. همه‌امون این جمله رو شنیدیم که میگن چون جزئیات مهم است. آخرین دوئل  تجسم واقعی این جمله بود به نظرم. 

ایده‌ی اولیه که کاملا دم دستیه. یه داستان قرون وسطایی به چه چیز دیگه‌ای می‌تونه بپردازه؟ غیر از غرور شوالیه‌ها و پاداشاه فاسدی که به زور مالیات میگیره و ملک و زمین و زن و خیانت و... همین چیزها. بعد فکر کن همین داستانی که درون مایه‌اش تکراریه، سه بار تو داستان تکرار بشه. سه بار از اول تا آخر یه ماجرا روایت شه. و ابدا به نظر من مخاطب خسته کننده نیومد! هیچوقت نخواستم بزنم جلو یا حوصله‌ام سر نرفت! و این است هنرنمایی جزئیات :") فیلم به خوبی نشون داده که زاویه دید و برداشت شخصی آدم‌ها از یه ماجرای یکسان چقدر می‌تونه متفاوت باشه. 

راستش رو بخواید وقتی فیلم تموم شد و رفتم تو نت گشتم دنبال نقدش. فکم دو متر باز موند. همه داشتن از فمنیستی بودن اثر حرف میزدن. و منی که هیچ جنبه‌ی فمنیسیتی‌ای حس نکرده بودم!!! مونده بودم چرا؟ بعد دیدم حضرات نکته‌ی شایان تقدیر توی فیلم رو بدبختی زنان دونستن. کااام آن!!!!!!!!!!!!!!!!!! من اگه می‌خواستم به نقطه ضعف از فیلم بگم همین رو می‌گفتم!!! به شدت غیرمنطقی بود برام! یعنی که چی! چرا زن باید توش هویج باشه؟؟؟ راستش رو بخواید اسپویل.... [خیلی حرص خوردم از اینکه مارگارت بی‌گناه بود!!! یعنی چی آخه؟؟؟ چرا خیانت نکنه؟ نه اینکه الان بخوام بگم حق داشت خیانت کنه و بخوام این عمل رو چسندیده بدونم!! از لحاظ داستان‌پردازی میگم فقط. چرا شخصیتش باید چغندر باشه؟؟؟ وقتی اووون همه قشنگ به شخصیت پردازی اون دو مرد پرداخت، به زن که رسید یه برگ کاهو تحویل دادن و گفتن ببینید بلایی که قرون وسطی سر زنان میاورده اینه. همین؟؟؟ ارزشش رو داشت فیلمت رو بخاطر همچین پیام بدیهی و ساده‌‌ای خراب کنی؟؟ اینو که همه می‌دونستن! تو با زن تو فیلمت چه کردی! چه بلایی سرش آوردی!!! مارگارت هیچوقت هیچ شخصیت مستقلی نداشت؟ هیچ کاری برای خودش نکرد؟ فقط دفن شد زیر سایه‌ی مردها؟ و حالا همه به‌به چه‌چه بخاطر این اثر فمنیسیتی؟؟؟ ماذا فازا آقای کارگردان؟ 20 سال پیش این فیلم ساخته میشد که همه بهش حمله می‌کردن و داد و فغان که چرا زن اینقدر ضعیف و منفعله!!! چه اقدام شجاعانه و لایق تشویقی انجام داد الان؟ آهان پیوستن به جریان me too# ؟؟؟ اون‌وقت ببخشید این اقدام اسمش خریت نیست؟ مارگارت یه جو عقل تو کله‌اش نداشت بدونه قرون وسطی وقت این کارها نیست؟؟ شرایطش مهیا نیست؟؟ واقعا نمی‌دونست واکشن بقیه قراره چطور باشه؟؟؟ که اگه می‌دونست پشیمونی‌اش تو آخر قصه چی بود پس؟؟؟].... پایان اسپویل.

در کل از دست جریان فمنیسم خیلی عصبانی‌ام. اما از فیلم نه. فیلم قشنگی بود :")

  • میخک

  • میخک

بیا صادق باشیم سین. مشکل از آنجایی شروع شد که وقتی پرسیدند «عاشق شدی؟» قاطعانه پاسخ دادی نه! بیخود کردی اصلا! درست است که حقیقت داشت اما تو به همان توهم عشق زنده بودی‌. بیخودی فاز صداقت برداشتی که چه بشود؟؟ صداقت به چه کارت می‌آید اصلا؟! وقتی دروغ شیرین‌تر است ‌و شیواتر و اغواکننده‌تر؟

 

هیچ متوجه هستی به چه روزی افتاده‌ای؟! تو خودت را گم کرده‌ای دختر! چرا اسمت را عوض کردی اصلا؟ میخک؟!! چه لوس و زننده!! چه لطیف و منزجرکننده!! تو سین هستی دیوانه! سین! با همان تحکمی که ادا می‌شود. یا گاهی الهه، به همان شکنندگی و ناپیدا بودن‌. 

 

میخک زنانگی دارد‌. دلبری بلد است‌. عطر و رنگ دارد‌. تو را چه به میخک بودن!! خودت را برای رسیدن به هیچ گول زده‌ای. عجب فریب ابلهانه‌ای! با خودت روراست باش احمق جان! تا کی قرار است جای کسی زندگی کنی که نیستی؟ تا کی قرار است این نقاب لعنتی نحس را روی صورتت نگه داری؟ که چی؟ زیباتر به نظر برسی؟ تو زیبا نیستی سین! نه آن‌طور که میخک زیباست. تو را به اجدادت قسم چشم‌های لعنتی‌ات را روی واقعیت باز کن! بفهم!

 

یک نگاه به نوشته‌های این ر‌وزهایت بینداز. زرت زرت اطلاعات زندگی‌ات را تزریق کرده‌ای به یک صفحه‌ی اینترنتی که چه بشود؟! هدفت دقیقا چیست؟ هیچ فکرش را کرده ای؟ از زندگی خودت چه می‌خواهی سین؟ از جان من!؟ از این دنیای دردنشت بی در و پیکر! از حال، از اینده، از گذشته‌های سوخته و دود شده! 

 

روزمرگی‌هایت به چه دردی می خورند آخر. یک سررسید کوفتی بردار و کاغذهایش را سیاه کن. نمی‌توانی نه؟ تو را چه به کاغذ و کتاب و قلم و خودکار! تو تنها چیزی که هستی یکی از میلیاردها نقطه‌ی قرمز روی نقشه‌ی پراکندگی جمعیت زمین است. ارزش بیشتزی داری مگر؟ اصلا ارزشی دارد زندگی‌ات؟ نفس کشیدنت؟ این اکسیژنی که هدر می‌دهی و درصد گازهای گلخانه‌ای سیاره‌امان را افزایش می‌دهی؟ 

 

آهان! بله! حالا دیگر کارمند شده‌ای‌‌. همگی دست بزنید به افتخار خانوم میخک! چه شخص والامقامی! کار و زندگی دارد دیگر. درگیر حساب و کتاب شده. از این به بعد اولیاحضرت با برنامه‌ی مشخص راس ساعت معیین از خواب بیدار می‌شوند و مانتو شلوار خاکستری اتوکشیده‌اشان را می‌پوشند ‌و مسیر مشخصی را تا محل کار می‌پیمایند و پشت میزشان می‌نشینند و چند ورق روزنامه می‌خوانند آنجا که برایشان اضافه‌کاری حساب شود و منتظر سر ماه می‌مانند تا حقوق بگیرند و به جان دولت و حکومت نق می‌زنند که چرا این همه ازشان مالیات کسر می‌شود و چرا بودجه به اداره‌اشان تعلق نمی‌گیرند و چرا فلان و بیسار امکانات بهشان داده نشده که زندگی‌اشان بیشتر غرق در رفاه شود. نگو نگاهت به این شغل این شکلی نیست و شرافت حالی‌ات می‌شود که با مشت می‌کوبم توی دهانت. زر زرهایت برای من یکی مفت نمی‌ارزد. 

 

تو کی هستی؟ سین که نیستی قطعا‌. هیچ شباهتی به او نداری. سین شجاعت داشت! غرور داشت! تو چی؟ میخک هم نیستی. اصلا میخکی وجود ندارد. ادای میخک‌ها را که در می‌آوری می‌شوی یک مترسک پوچ توخالی. چه‌ جور موجودی هستی. هیچوقت هیچ رویایی در سرت پرورانده‌ای؟ فکر نمی‌کنم. می‌دانی چیست؟ حالم از تو موجود ناشناس نکبت بهم می‌خورد.

 

بگذریم، مگر برای تو مهم است من حالم از چی بهم می‌خورد یا نمی‌خورد. استفراغ‌هایم به خودت ربط دارند. داشتم از حال و روز پست‌های چند روز اخیرت می‌گفتم. خدا را صد هزار مرتبه شکر آدرس را تغییر داده‌ای و رنک بازدید وبلاگ به شدت پایین آمده. وگرنه چطور رویت می شد توی چشم‌های سین نگاه کنی؟ البته، تو سین را کجا می بینی! او که دیگر مرده. توی آینه‌ی اتاقت یک شبح به نام میخک حکم‌رانی می‌کند. 

 

امروز فلان کردم. بیسار کردم. این خاطره و آن ماجرا را پشت سر گذاشتم. یکی هم نیست بگوید به درک اسفل السافلین! به بهانه‌ی صداقت و صمیمیت چه ---ها که نمی‌خوری. کی از تو صداقت خواست؟؟ مرده‌شور روزمرگی‌هایت را ببرند.

 

گذشته را چال کن و بینداز دور. تو امروز کی هستی؟ فردایت را چطور می‌بینی؟ حالا نه که جواب این سوال‌ها تومانی ارزش داشته باشد؛ ولی خب سین بدبخت و فلک‌زده اینقدر جنگید برای نویسندگی‌. آن الهه‌ی مظلوم و ترسو آنقدر اشک ریخت برایش و آنقدر کابوس دید و لرز افتاد به بدنش. شرم نمی‌کنی؟ حتی ادعایت هم نمی‌شود که به وصیتشان کوچکترین اهمیتی می‌دهی و وانمود هم نمی‌کنی قصد عمل کردن داری. خیلی شیک و مجلسی تف انداخته‌ای روی قبرشان و عینک دودی‌ات را به چشم زده‌ای و از صحنه‌ی جرم دور شده‌ای. ای میخک... ای میخک...

  • میخک

یک روز می‌بوسمت. قول می دهم. به سرخی خونم قسم می‌خورم. یک روز دل از این کلبه‌ی بی نور و کپک زده‌ی اعماق جنگل می‌کنم، پا برهنه به سمتت می‌آیم. کل دنیا را به شوق وصالت سفر می‌کنم. تمام مدت فقط می‌دوم. ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها، سال‌ها، هر چقدر که طول بکشد مهم نیست. یک روز به شهر تو می‌رسم. آنقدر میان بازار چرخ می‌زنم که پیدایت کنم. هر چقدر که طول بکشد مهم نیست، بالاخره یک روز چشمم به چشم‌هایت خواهد افتاد. و از برق نگاهت تو را خواهم شناخت. فقط... نکند آن روز از کف پای خونی و تاول زده‌ام ایراد بگیری؟ یا لباس‌های کهنه و پاره پاره‌ام؟ من تمام دار و ندارم را جا گذاشته‌ام تا به اینجا بیایم. به دنیای رنگارنگ تو، به قصر باشکوه تو، شهر پر از نغمه‌ی تو، به زانو زدن در مقابل تو. به آبی چشم‌هایت قسم می‌خورم، تمام عمر به این امید زنده بوده‌ام که یک روز به تو برسم. یک روز در آغوشت بگیرم. یک روز بوسه زنم بر لب‌های آتشینت. هر چقدر هم که طول بکشد مهم نیست. به سیاهی مژگانت قسم، یک روز می‌بوسمت.

 

 

یک سال و شش ماه گذشت از آن دم روز که چنین قولی دادم. فراموشم شده بود راستش. بی‌رحمانه است این اعترافم، نه؟ اما حقیقت دارد. من حتی دلتنگت نشده بودم. دلتنگ دلتنگ شدنت هم همین‌طور. خودت بهتر می‌دانی که چطور اتفاق می‌افتد.

از احوالاتم می‌پرسی؟ خب کمی از شاخ و برگ درختان جنگل را حرس کردم. حالا کلبه‌ام بی‌نور و غرق در ظلمات نیست. کپک‌هایش را آنقدر شستم و سابیدم که برای همیشه ناپدید شدند. این اواخر زیاد سفر نکرده‌ام. رک بگویم. خانه‌نشین شده‌ام. می‌دانی من... من فقط تصویر ماتی از شهر تو در ذهن دارم. کدر است. انگار قطرات باران روی شیشه‌ی چشمانم نشسته باشند. خیابان‌ها و کوچه‌هایش دیگر برایم غریبه‌اند. و خود تو...؟ اصلا نمی‌دانم چه شکلی هستی! چشم‌های آبی؟ مژگان سیاه؟ از کجا می‌دانم اینها را؟! اصلا می‌دانم؟ تو را می‌شناسم؟ معلوم است که نه! کوچک‌ترین تصوری از تو را دیگر به همراه ندارم. همه‌اش عین ماهی از لای دستانم سر خورد و شیرجه زد به اقیانوس فراموشی.

حق نداری بابتش مرا سرزنش کنی. خودت بودی که حتی از خیالاتم هم پر کشیدی و رفتی. با پای خودت. با اراده‌ی خودت. تو را در خواب و رویا می‌دیدم همیشه، وقتی در آن دنیای وهم‌انگیز لعنتی هم دیگر خبری از تو نیست، وقتی به سوی نیستی فرار کرده‌ای و تمام رد پاهایت را نیز پشت سرت پاک کرده‌ای؛ گناه من چیست دیگر؟ راستش می‌خواستم بنویسم گناه منِ عاشق چیست، ننوشتم. دروغ بود از نظرم. حتی باور نمی‌کنم روزگاری عاشق بوده باشم.

از احوالاتم می‌پرسی؟ من خوبم. سلامتم. لبخند می‌زنم. کف پایم نه هیچوقت خونی شد و نه هیچوقت تاول‌زده. شاید البته روزی چنین بود و حالا با محو شدن جای زخم‌هایم است که نمی‌توانم چیزی به خاطر بیاورم. بیاورم. بجز... بجز آن حس خفیف درد که با ورق زدن آلبوم عکس‌هایمان سراغم می‌آید. دفتر خاطراتم را می‌گویم. وگرنه نه که عکسی نمانده. ردی نمانده. نشانی نمانده.

«یک روز می‌بوسمت»! مسخره است! هرچه بیشتر و بیشتر می‌خوانمش مسخره‌تر هم می‌شود. دنیای رنگارنگ و شهر پر از نغمه کجا بود؟! چرا... چرا باید چنین خزعبلاتی بنویسم؟ چطور می‌توانستم باور داشته باشم این حرف‌ها را! کی؟!! بزرگترین شکنجه اینکه نمی‌دانم این «تو» دیگر کدام خری‌ست! برای که نوشته بودم؟! چرا؟! چطور توانستم؟! آن حس... آن حس از کجا می‌آمد؟! و اینکه...

چرا دیگر نیست؟؟؟

 

از احوالاتم می‌پرسی؟ نکند... نکند تویی که نرم و آهسته روی پاشنه‌های پایت قدم گذاشته‌ای بر ذهن و روانم؟ نکند خود تویی دلیل  سوال‌هایم؟ نکند... نکند دلت تنگ شده برای زانو زدن‌های من؟ برای اینکه نغمه‌های عاشقانه در گوشت بخوانم؟ نکند دعوتم می‌کنی به آن سو، که حتی نمی‌دانم کجاست. نکند که تو... حالت خوب نباشد در تنهایی؟

اجازه هست حالا، من از احوالاتت بپرسم؟

  • میخک

همیلتون:

یه مدت افتاده بودم رو دور فیلم‌های موزیکال. (هنوز هم علاقه‌مندم البته. فیلم موزیکال خوب اگه می‌شناسید معرفی کنید حتما می‌ذارمش تو اولویت) خوبی فیلم‌های موزیکال اینه که برای لذت بردن ازشون واقعا نیاز به کیفیت عالی و شخصیت پردازی و فیلم‌نامه‌ی پرکشش و اینها نداری. تو اینجور فیلم‌ها قضیه خیلی ساده است. تنها نکته‌ی غیرقابل بخشش تو ژانر موزیکال خوب نبودن موسیقی و صداست. مثال بارزش میشه فیلم بی‌نوایان. درسته صدها اشکال دیگه هم توش پیدا میشد اما بدترینشون این بود که آهنگ‌های خوب کم داشت. بیشتر دیالوگ‌ها رو با ریتم می‌خوندن. البته الان که فکر می‌کنم شاید اون موقع حس مثبتی به موزیکال نداشتم و برای همین هم خاطره‌ی بدی ازش تو ذهنم مونده‌.

بگذریم، یه نگاه به لیست بهترین فیلم‌های موزیکال معرفی زومجی انداختم. بالاترین جایگاه برای همیلتون بود. خب منم رفتم دیدمش.

نکته‌ای که غافلگیرم کرد این بود که همیلتون فیلم نیست. تئاتره. درواقع تئاتری بوده که خیلی سر و صدا کرده و با استقبال زیادی مواجه شده، دیزنی هم اومده یه دوربین گذاشته و از صحنه‌ی نمایششون فیلم گرفته. با اینکه یقین دارم حس و حال تماشای نزدیک تئاترش می‌تونست صدها برابر بهتر باشه و اصلا این کجا و آن کجا، ولی بازهم از دیزنی ممنونم. نکته‌ی دومی که غافلگیرم کرد هم همین بود. هی منتظر بودم ماجرای تئاتر یه بخشی از فیلم‌نامه باشه و خیلی زود سر و تهش هم بیاد و بعد از اون دوربین زندگی بازیگرها رو دنبال کنه. این‌طوری نشد و در کمال تعجب من خیلی هم راضی بودم و خیلی هم لذت بردم. هم آوازها قشنگ بودن. هم بازیگرها عالی بودن. هم نمایش‌نامه پر فراز و نشیب و جذاب بود. دیگه ادم چی می‌خواد؟ :))

داستان زندگی الکساندر همیلتون رو نشون میده. من که تاحالا اسمش رو هم نشنیده بودم. ولی مهم نبود. از نظر افزایش اطلاعات تاریخی خیلی مفید بود. از اینجور فیلم‌های تاریخی و زندگی‌نامه‌ی مشاهیر جهان بیشتر کار کنید لطفا. هرچند حسم میگه به شدت یک طرفه به قضیه نگاه کرده بودن و برای قهرمان نشون دادن الکساندر ایدئولوژی شخصیت‌هلی مقابل از جمله آرون بر رو با خاک یکسان کرده بودن.

تقریبا نود درصد اهنگ‌هاش رو دوست داشتم و هنوزم تلفظ خاص اسم «الکساندر همیلتون» تو ذهنم مونده. بزرگترین نقطه قوت فیلم از نظر من که بازیگر پادشاه جرج ششم بود. می‌گید نه خودتون برید ببینید😁. نقطه ضعف... ام... خب اون بازیگرهای بدون نقشی که از اول تا اخر اون وسط می‌رقصیدن رو درک نکردم. :/ واقعا فلسفه‌ی وجودشون چی بود؟ چه نیازی بود باشن حتما؟ خود تئاتر اونقدر جذابیت داشت که نیازی به این قر و فرها واسه جلب توجه مخاطب نباشه. دلم می‌خواست واقعا سر نمایش تئاترشون اونجا بودم و سرشون داد می‌زدم: دو دیقه بشینید ببینم فیلم چی شد دیگه!! بیخودی سن رو شلوغ کردین!!! می‌خواید برقصید برید پشت صحنه!!! 

 

 

بزرگترین شومن:

همچنان در ژانر موزیکال :)  

الان یادم افتاد اسمش رو توی نقد بی نوایان دیده بودم. اونجا نوشته بود فیلم بزرگترین شومن هم ایراد زیاد داشت. اما تونسته بود مویرگی رد کنه و گرفتار عواقبش نشه و به دل مخاطب بشینه. اما بی‌نوایان تمام اشتباهات بزرگترین شومن رو کپی و تکثیر کرده بود و...

بگذریم. بزرگترین شومن واقعا هم بدون ایراد نبود‌. درواقع اینجا هم با یه زندگی‌نامه طرفیم. اما این زندگی‌نامه از هم گسیخته و شلخته است. همیلتون تونسته بود ریتم تندش رو (بدون از نفس انداختن مخاطب البته) از اول تا اخر حفظ کنه و واسه همین هم موفق شد کل زندگی قهرمانش رو تعریف کنه بدون هیچ مشکلی. اما بزرگترین شومن یک‌دستی ریتم رو نداره. سرعت گذر زمان مشخص نیست. سیر تکاملی داستان حفظ نشده و این مسئله مخاطب رو گیج می‌کنه. الباه شاید اگه نیم ساعت به زمان فیلم اضافه میشد ما می‌تونستیم یه شاهکار ببینیم. اگه اون نیم ساعت رو اختصاص می‌دادن به متصل کردن اتفاقات مختلفی که انگار مثل جزایر دور افتاده از همن و کارگردان مدام پرش کرده از این پله به اون پله و... اونطوری یکپارچگی به وجود میومد و عالی میشد.

بگذریم، عاشق شخصیت چریتی شدم. اهنگ‌ها و صدا و زرق و برق تصویر و درون‌کایه داستان هم خوب بود. ارزش دیدن داره به هر حال.

 

 

جنگ‌های تابستانی:

یه انیمه‌ی تابستونیه. یعنی مثلا یه روز داغ تابستونی که درس و مشق و کار تعطیله و تو این ظل آفتاب نمی‌تونید بیرون واسه گردش و تو خونه هم حوصله‌اتون سر رفته و فیلم بهتری دم دستتون نیست و واچ لیستتون خالیه گزینه‌ی خوبیه :/ نه اینکه بگم انیمه‌ی بدیه! نه! ایرادی هم توش نمی‌بینم. فقط هیچ ویژگی خاصی توش نمی‌بینم که ارزش معرفی داشته باشه. بد نیست. عالی هم نیست. نه داستان تازه‌ و خاصی داره، نه غافلگیری خاصی، نه جذابیت خاصی. جذابیت داره اما جذتبیتش خاص نیست :/ نمی‌دونم چطور بگم!

 

فرزندان گرگ:

اشتیاقی برای دیدنش نداشتم. چون واقعا به نظرم داستانش تکراری و کلیشه‌ای بود. کاملا می‌تونستم حدس بزنم قراره چطور داستانی داشته باشه. و قابل حدس بودن خودش یه دافعه ایجاد می‌کنه دیگه.

بالاخره دل رو زدم به دریا و دانلودش کردم. در کمال شگفتی دیدم خود انیمه همه‌ی اون‌ اطلاعاتی که من حدس می‌زدم یا استنتاج کرده بودم رو اول کاری لو داد. ذوق کردم. لابد غافلگیری‌های بیشتر و بهتری داشت که از دست دادن این‌ها براش مهم نبود دیگه.

اشتباه می‌کردم. از این خبرها نبود. عوامل تمام تمرکزشون رو جمع پرداخت همون قصه‌ای که خیلی نوآورانه و بکرهم نیست کرده بودن و خواستن فقط تو اون مسیری که میرن بهترین باشن‌. و برای همینه که فرزندان گرگ شاهکار پرداخته. نه بیشتر، نه کمتر. می‌تونست با انرژی گذاشتن تو جنبه‌های دیگه حتی بهتر هم بشه اما خب، همین‌ حالاش هم به بهترین و کامل‌ترین شکل ممکن داستان یه مادر و بچه‌هاش رو روایت کرده. من که دوستش داشتم :)

 

 

پ‌ن: جدی جدی برم یه دسته بندی فیلم و سریال درست کنم واسه وبلاگم. چه وضعشه آخه. عیح

  • میخک

جدی جدی یلدا تموم شد؟ من میخواستم دوتا پست دیگه معرفی فیلم پاییزی بذارم و بعدش یه متن بلند بالا درمورد یلدا بنویسم و یه چالش هم به همین مناسبت شروع کنم :")

الان تو زمستونیم یعنی؟ 

عمر چه زود می‌گذره. :/

  • میخک

میگم چیزه، من یادم رفت بابت این نکته غر بزنم. هر مکان و زمانی که می‌بینی ملت می‌شینن پا میشن میگن معلم‌های ابتدایی مفت‌خورن. برف میاد تعطیل میشن می‌خوابن، بارون میاد تعطیل میشه می‌خوابن، باد می‌زنه می‌خوابن، آفتاب می‌تابه می‌خوابن و... خواستم بگم خیالتون راحت. از این به بعد بمباران اتمی هم بشه و همه‌ی دنیا تعطیل بشه معلم موظفه آموزش مجازی رو در پیش بگیره و به هیچ بهانه‌ای تعطیلی نداره. یعنی یه دلخوشی‌ام دنبال کردن زیرنویس ساعت10 شبکه استانی بود که به فنا رفت. دلتون خنک شد؟ :")

  • میخک