غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴۳ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

همانا از وحشت‌آفرین ایام عمر امتحانات ترم اول است. شاید اغراق آمیز به نظر بیاد ولی برای خیلی‌ها ترسش با کنکور برابری می‌کنه. همه‌چیز رازآلود و در هاله‌ای از ابهامه. همه‌امون هم در بطن وجودمون یه حس مزخرف به نام «نکنه گند بزنم و همه درس‌ها رو بیفتم و اخراجم کنن و بعد این همه جنگیدن و تقلا واسه کنکور همه‌چیز از دست بره و نکنه برگردم به همون ایام مزخرف سابق و دوباره واسه کنکور بخونم و انگشت‌نمای خلق بشم و بی‌همه‌چیز و بدبخت تو خرابه‌ها رهام کنن؟» :/

هم‌گروهی بیخیال برای فعالیتی که تمام نمره ترم از همون فعالیته و استاد روانی که نمیاد یه بار عین بچه آدم نمره‌ها رو نمی‌فرسته و هر روز هر روز کلی پیام حاوی نیش کنایه و متلک می‌فرسته که این چه جواب‌های مزخرفیه نوشتین و چه فاجعه‌ای به بار آوردین و... هم مزید علتن. 

  • میخک

دبیرستان بود که تازه داشتیم معنی این عبارات را می‌فهمیدیم. از بس شنیده بودیم «بهترین سال های زندگی‌اتونه، قدرش رو بدونید/ این رپزها طلایی‌ترین ایام عمرتونه، ازش خوب استفاده کنید» و می‌دانید واکنش ما به تمام اینها چه بود؟ کافی‌ست واکنش خودتان در چنین شرایطی را به یاد بیاورید. همه، بلااستثنا، نشستیم به نق زدن و غرولند کردن که چرا بهترین سال های عمرمان باید به پای کنکور لعنتی بسوزد و تباه شود. سه سال تمام فقط غصه خوردیم. گاهی درس خواندیم/ گاهی نخواندیم. گاهی هر نوع تفریح را از خودمان دریغ کردیم/ گاهی با بازی‌ها و سرگرمی‌ اوقاتمان را گذرانیم و گاهی... اینهایش مهم نیست. مهم این است که تمام این کارها را با حسرت و رنج و عذاب وجدان انجام دادیم. همیشه غصه‌ی بهترین سال‌های عمرمان را خوردیم. 

تا اینجا که شخصا مشکلی نمی‌دیدم. یعنی هر مشکلی هم بود از گور کنکور فلان فلان شده بلند میشد. همه‌اش تقصیر او بود، تقصیر این سد بتنی سفت و سخت که سر راه سرنوشتم قرار گرفته بود، تقصیر دیوارهای زندان، تقصیر غل و زنجیری که جبر زمانه به دست و پایم بسته بود و نمی‌گذاشت قدمی به اختیار خود بردارم، تقصیر هیولای چهار گزینه‌ای پیش رویم. مگر طور دیگری هم می توانستم به قضیه نگاه کنم؟!

بعد... می‌دانید چه شد؟ در گروه چت هم‌دانشگاهی‌ها داشتم چرخ می‌زدم. همه از امتحاتات و اضطراب و ترس از نمره و میزان مرحمت هر استاد و این‌طور چیزها گفته بودند. یک پیام عجیب به چشمم خورد. «الان خیر سرمون تو بهترین سال‌های عمرمون هستیم که اینطوری داره تباه میشه» بقیه هم کلی استیکر آه و اشک و بغض فرستاده بودند و هر کذام چند کلمه‌ای در سوگ عزیز از دست رفته‌ای به نام بهترین سال های عمر سخن گفته بودند. 

انگار برق سه فاز مرا گرفت. یعنی چه؟! چرا؟! چرا همچنان باید همچین حرفی بزنیم؟ چرا باید چنین احساسی داشته باشیم؟ 

خیلی جلوی خودم را گرفتم تا به آن دوست عزیز هم‌دانشگاهی نپرم و فریاد نزنم «هی! انتظار داشتی تو بهترین سال‌های عمرت دقیقا چه غلطی بکنی؟؟! دوست داشتی چطور باشه؟ هان؟ مشغول چه کاری می شدی دیگه تباه شده و از دست رفته نبود؟ چطوری می‌گذشت ایامت راضی می شدی و درخور و شایسته‌ی چنین دوران طلایی‌ای می‌بود؟» البته که این موضوع لیاقت یک گفتگوی مسالمت‌آمیز جدی را داشت. آنجا اما مکان و زمان مناسبی نبود برایش.

راستش نمی خواهم بیشتر از این چیزی بنویسم. فقط یک سوال پررنگ توی ذهنم مانده‌. اگر جواب شخصی خودتان را بگویید خوشحال می‌شوم. بهترین سال‌های عمر یعنی چی؟ باید چطور باشد؟ چه کوفت و زهرماری در آن بازه‌ی زمانی اتفاق بیفتد؟ چه جور استفاده‌ای از آن باید بشود؟ هان؟ 

  • میخک

اون کیه که قرار بود خیلی ساده فقط یه مبلغی از یه کارت به کارت دیگه انتقال بده منتها تازه فهمیده برای کار کردن با اپلیکیشن آپ باید با شماره‌ای که کارت به اسمشه به اینترنت وصل شه و حالا باید بره داده بخره و برای خریدن داده می‌بینه رمز دومش یادش رفته و میره اپلیکیشن همراه بانک رو نصب کنه که بلکن بتونه رمز رو بازیابی کنه ولی از اونجایی که نت نداره این کار به کندی مرگباری انجام می‌پذیره؟

  • میخک

عنوان پست شاید ربطی به حرفی که می‌خواهم بزنم ندارد. شایدهم داشته باشد البته. بگذریم. همه‌چیز از آن جایی شروع شد که قرار نیست برایتان شرح دهم. شرح دادنی نیست اصلا. یک کلاف سردرگم از انواع اقسام فکر و خیال و احساس است و هیچ‌جوره نمی‌شود بازش کرد. شاید هم بعدا شرح مفصلش را نوشتم البته. بگذریم. کمی جلوتر از نقطه‌ی شروع ماجرا، رسیدم به یک سوال‌.

آلیس در سرزمین عجایب را که می‌شناسید همه‌اتان؟ خب سوال این بود: چه میشد اگر آلیس هیچوقت از آن حفره‌ای که راهش را به سرزمین عجایب باز کرده بود سر بیرون نمی‌آورد و تا ابد در همانجا می‌مانند؟ چه میشد اگر پیش خواهر بزرگترش برنمی‌گشت و قصه‌اش را با ذوق و شوق برای او تعریف نمی‌کرد؟ آن موقع که ما دیگر هیچ داستانی به نام آلیس در سرزمین عجایب نداشتیم، داشتیم؟ حتی باوجود اینکه الیس این بار داستان‌های جذاب‌تر و پرفراز و نشیب‌تر بیشتری را تجربه می‌کرد و کلی قصه برای تعریف کردن جمع می‌کرد. اگر هیچگاه به دنیای واقعی برنمی‌گشت و خاطرات آن رویای شیرین را با خودش نمی‌آورد دیگر چه فایده؟

آن موقع کل داستان در یک خط جمع میشد. « در یک روز تعطیل دختری به نام آلیس که همراه خواهرش به پیکنیک رفته بود گم شد.» تمام. همین. تازه همین را هم خواهرش باید برمی‌گشت به شهر و دبارشان تا برای بقیه تعریف کند. باید برمی‌گشت تا بگویدقدر دنبال الیس گشته و چه اشک‌ها ریخته وه غصه‌ای خورده. اگر برنمی‌گشت در و همسایه از کجا می‌خواستند خبردار شوند؟ داستان در دو کلمه جا میشد «آلیس نیست» اینکه چرا نیست؟ کجاست؟ چه اتفاقی برایش افتاده؟ برمی‌گردد یا نه؟ اصلا زنده است یا مرده؟ حالش خوب است یا.... سوال‌هایی هستند که هیچوقت به پاسخ نخواهند رسید، مگر اینکه یک نفر داوطلب شود و برود و با جواب برگردد. نکته‌اش را گرفتید؟ برگردد.

می‌شود جواب‌ها را تصور کرد. می‌شود خیال‌پردازی کرد اما.... اما اگر مرغ خیال را به پرواز در آوری و آن مرغ برود ته توی قضیه را در بیاورد و از سیر تا پیاز ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب باخبر شود و دیگر برنگردد چه؟ اگر حواست پرت قصه شود و دیگر برنگردد چه؟  

از خانه بیرون می‌زنیم با این ذهنیت که بالاخره (حالا هرچقدر که طول بکشد و هر اتفاقی در این مسیر بیفتد) به خانه برخواهیم گشت. چون انجا ناسلامتی خانه‌امان است. کتابی را برمی‌داریم و خواندنش را شروع می‌کنیم چون می‌دانیم قرار است به صفحه‌ی آخر برسد و تمام شود. شروع و پایان مثل سلام و خداحافظی هستند، نه؟ ولی مگر نه اینکه با شروع یک آن داستان با دنیای واقعی پیرانمان خداحافظی می‌کنیم و بعد از اتمامش برمی‌گردیم به کار و زندگی خودمان؟ اگر هیچوقت برنگردیم چه؟ اگر همیشه لا به لای آن کاغذها و آن خطوط بمانیم و بمانیم و بمانیم. منظورم این نیست که خواندن کتاب طول بکشد. یعنی چرا، منظورم دقیقا همین است که برای همیشه طول بکشد و تازه بدون هیچ وقفه و استراحتی ادامه پیدا کند. یک خداحافظی ابدی باشد با دنیایی که در آن در حال خواندن این کتاب نبودید. حالا نیایید بگویید کمر همت بسته‌ام آمار کتاب‌خوانی را کاهش بدهم. فیلم دیدن را تصور کنید. بازی کردن. یا جتی غذا خوردن. قاشقی را در دهان خواهید گذاشت اگر بدانید ان قاشق قرار است تا ابد در دهانتان بماند و شما برای همیشه با زندگی بدون قاشق در دهان خداحافظی خواهید کرد؟ احمقانه است. می‌دانم. می‌دانم.... می‌بخشید خزعبلاتم را. 

دنبال مثال نقض گشتم. رفتنی که به خودی خود معنا بدهد. که عین سیاه شدن صفحه نباشد و پوچ شدن هر آنچه در زمان رفتن و در جریان این رفتن اتفاق افتاده. که کافی باشد. مهاجرت چطور است؟ کوچ کردن. حالا می‌خواهد از یک روستا باشد، از یک شهر، از یک کشور یا یک قاره یا اصلا هرچیزی. خیلی‌ها هستند که کوچ می‌کنند و می‌روند و دیگر هرگز برنمی‌گردند. نه؟ اما خب... دقیق‌تر که نگاه می‌کنم می‌بینم آن مهاجرتی معنا دارد که خبری از شخص مهاجر رسیده‌. رسیده است/نرسیده است. اوضاع و احوالش خوب است/نیست. فلان کار را می‌کند/نمی‌کند و... اگر هیچ‌چیز هیچ‌چیز از او نرسد، برای کسی که جا مانده داستان او یک مرتبه کات خورده و تمام نمی‌شود؟ پوچ و خالی نمی‌شود؟ 

اینجا یک سوال دیگر پیش می‌آید. که آیا ما برای خودمان زندگی می‌کنیم یا بقیه؟ خودمان را بیشتر دوست داریم یا آن جامانده را؟ اصلا اگر آن جامانده اهمیتی ندهد چه؟ او هم خودش را بیشتر دوست دارد لابد. ما کاری که دوست داریم را انجام می‌دهیم چون دوست داریم انجامش بدهیم یا چون دوست داریم داستانش شنیده شود. ضمیر ما را باید حذف کنم. بیخودی جمع بستم. منظورم خودم است. می‌نویسم فقط به این دلیل که خوانده شوم؟ دنبال یک اتفاق در زندگی‌ام می‌گردم فقط برای اینکه بنویسمش؟ که چه؟ در چشم و چال دیگرلن فرو کنم آن را؟ یا شاید زیادی به خودم سخت می‌گیرم. احتمالا باید عادت تمام نویسنده‌های عالم باشد، نه؟ 

اگر فرصتش را داشتم، که پا بگذارم به دنیای عجایب، و آنجا به تمام ارزوها و رویاهایم برسم، با این شرط که هرگز برنمی‌گشتم و هیچوقت در این وبلاگ ماجراهای اسرارآمیزم را تعریف نمی‌کردم ... نه برای شما و نه هیچکس هیچکس دیگر... که این رازها تا ابد در سینه‌ام بماند... چه تصمیمی می‌گرفتم؟

  • میخک

ولی می‌دونی؟ من بالاخره از این زندون بیرون می‌زنم. من قفل این قفس رو می‌شکنم. من پا می‌ذارم تو خیابون‌هایی که برام غریبه‌ان. تو کوچه‌های شهری می‌گردم که نمی‌شناسمش. تو دنیایی که برام ناآشناست. و من هم برای اون. انتظار روی گشاده از این دنیا نباید داشت. همینه که هست. زنده بذارتم باید کلاهم رو بندازم بالا. ولی می‌دونی چیه؟ من بالاخره زنده موندن تو غربت رو یاد می‌گیرم. بالاخره از دایره‌ی امنم دل می‌کنم و قدم برمی‌دارم به سمت ته اون تونل تاریک. تونلی که معلوم نیست پشتش اژدهای هفت سر خوابیده یا یه قصر بهشتی توش بنا شده. شایدهم هردو. شایدهم هیچ کدوم. هیچ‌چیز بعید نیست. از این فاصله نمیشه حدس زد دوردست‌ها چه خبره. از لای میله‌های زندون هیچی معلوم نیست. باید دل رو زد به دریا. باید گذشت از خیر این تنگ. باید نترسید. مگه نه؟ فقط پله به پله....

  • میخک

چرا یه جوری رفتار می‌کنیم انگار فردایی نیست؟ فردای قیامت و پل صراة رو نمیگم. بیخیال این مبحث شیم فعلا. چرا یه جوری خودمون رو می‌کوبیم که نتونیم بلند شیم؟ چرا اینقدر تنفر پخش می‌کنیم که انگار قرار نیست دوباره فردا صبح خودمون تو همین دنیا از خواب بلند بشیم؟ چرا یه جوری رفتار می‌کنیم انگار دیگه آخرشه؟ انگار قراره تموم بشه؟ چرا فکر نمی‌کنیم که ممکنه تموم نشه؟ ممکنه چند سال بعدی هم باشه؟ چرا اصلا به ذهنمون هم نمیاد که نسل بعدی هم قراره وجود داشته باشه؟ چرا نگاهمون به نسل بعد رنگ و بوی حسادت و دشمنی رو داره؟ چرا به روزی که قراره این بچه‌ها بزرگ شن فکر نمی‌کنیم؟ چرا برامون مهم نیست؟ چرا و چطور متقاعد شدیم اخر الزمان همین نسل ماست و قراره تموم بشه دنیا؟ چرا احتمال نمی‌دیم که شاید خودمون هم یه روز بچه‌دار بشیم؟ که بچه‌هامون قراره تو همین شهر و دیار بزرگ بشه؟ که قراره هرچی ما کاشتیم رو درو کنه؟ چرا.... نکنه واقعا فردایی نیست؟ نکنه ته خط همینه؟ هان؟

  • میخک

قوی باش میخک. فرار کردن فایده نداره. هرچی بیشتر فرار کنی بدتر میشه. میگم مگه اصلا بدتر از اون‌چیزی که تو توی ذهنت تصور کردی ممکنه که اتفاق بیفته؟؟ترسناک‌ترین چیز همیشه خود ترسه. بلند شو میخک. تا ده بشمار

واتساپت رو روشن کن. و با عواقب کارهات رو به رو شو. اونقدرها هم وحشتناک نیست، بهت قول میدم. بلند شو. هنوز کلی کار نکرده و عقب افتاده داری، درست. هنوز کلی از گندکاری‌هات نمایان نشده و مونده تا یقه‌ات رو بچسبن و زمینت بزنن، درست. ولی همین یکی رو که می‌تونی جمعش کنی، نمی‌تونی؟ کاری نداره که! از کی اینقدر بزدل شدی میخک؟ چی شده به تو؟ از وقتی یادت اومده که خود واقعی‌ات چطوری بوده، مگه نه؟ ترسیدی از دروغی بودن اعتماد به نفست یا اجتماعی بودنی که بهش می‌نازیدی. ترسیدی از اینکه هویتت فقط نقاب باشه. ترسیدی که نکنه داری ادای آدم‌هایی رو در میاری که دوست داشتی شبیهشون باشی؟ ترسیدی. ولی خب که چی؟ کار درست رو انجام بده. به جهنم این جزئیات پیچیده و بیهوده. جواب سوال‌هات رو هیچکس نمی‌دونه. مهم هم نیست. بیخیال. کار درست رو انجام بده. یه قدم خیلی کوچیکه. گوشی‌ات رو برمی‌داری. نت رو روشن می‌کنی. میری تو واتساپ. با ده نفر صحبت می‌کنی. بیشتر از ده تا فحش نمی‌شنوی نهایتش! سخت نیست میخک. ترس نداره. یعنی داره. ولی ترسیدن که فایده نداره. هوم؟

  • میخک

یه نفر رو می‌خوام استخدام کنم

بجای من بیاد ستاره‌هام رو بخونه و دونه دونه باحوصله خاموششون کنه

برای تک تکشون کامنت بذاره

درس بخونه

درس‌هایی که خونده رو خلاصه کنه توی پست‌های منظم و مرتب بنویسه و منتشر کنه

به کامنت‌ها جواب بده

پیشنهادات جذب نیرو به کنگره رو خیلی شیک توی جدول بنویسه و برای آرزو بفرسته

جواب اون همه پیام هم‌کلاسی‌ها و سوال‌هایی که تو پی‌وی‌ پرسیدن رو بده

تکلیف ادبیات لعنتی رو تموم کنه

به هانیه زنگ بزنه و بپرسه تحقیق کاربست چی شد. بالاخره اون قسمتی که باید تایپ می‌کرد رو تموم کرد که بفرستیم استاد یا نه.

تکالیف ورزش رو انجام بده و فیلم بگیره و بفرسته.

کاربردهای روان رو بارگذاری کنه.

نت رایگانم رو قبل از اینکه فرصتش تموم شه و بسوزه مصرف کنه و ترجیحا چیزهای به درد بخوری دانلود کنه.

ده‌ها فیلم و سریالی که دانلود کردم رو بشینه ببینه.

رمان‌های توی کتابخونه رو بخونه.

از طرف من یه داستان قشنگ بنویسه.

کارهای نشریه رو سر و سامون بده و حداقل یه تشر به اعضای اهمال‌کارش بزنه.

بره ظرف‌های شام رو بشوره. 

یه خورده با ماهان فیزیک کار کنه که فردا سر امتحان تجدیدی نیاره یه وقت.

بره خرید کنه.

کلی خرید کنه.

دفترچه بیمه رو از اداره پیگیری کنه.

کتاب‌هایی که برای کاربست گرفته بود رو بره پس بده.

کتاب‌های کتابخونه‌ی مرکزی رو پس بده.

رژیم بگیره.

ورزش کنه.

و بخوابه که فردا صبح بتونه زود پا شه و برای امتحان دیر نکنه.

 

 

حاضرم به چنین شخصی که در یک کلام بجای من زندگی کنه تمام دارایی‌ام رو بدم. کسی داوطلب نیست؟

  • میخک

عمیقا به این باور رسیدم، که وقتی کسی رو می‌بینی و از ته ته دلت میگی کااااش من مثل این شخص بودم، چند سال بعد میشی درست شکل اون. یا مثل اون. نه تمام جنبه‌های زندگی‌ات بلکه همون بخشی که آرزوش رو داشتی. حالا به چه وسیله‌ای، از چه راهی، به چه شکلی، به چه قیمتی، دیگه بحث جزئیاته که متفاوته. خواستم بگم در این حد زندگی آدم دست خودشه. 

 

تبصره: حسرت‌ی که بیشتر جنبه‌ی غصه خوردن داشته باشه یا هوس‌های لحظه‌ای حساب نیست‌ها

  • میخک

بسم الله الرحمن الرحیم و بهی نستعین

 

سلام

سلام خدمت بانوی دو عالم

که می‌دانم اینجاست. می‌دانم چادرش را سایه‌بان کرده بالای سرمان. می‌دانم فرزندان خود را تنها نمی‌گذارد. می‌دانم هرچقدر که ناسپاس بوده باشیم، هرچقدر خطا کرده باشیم، راه را گم کرده باشیم، کج رفته باشیم. او مادرانه می‌بخشد، مادرانه آغوشش را باز می‌کند، مادرانه دستمان را می‌گیرد، خاک را از سر و رویمان می‌تکاند و بلندمان می‌کند. او هست. اینجاست. 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا فَاطِمَةُ بنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکِ وَ عَلَی رُوحِکِ وَ بَدَنِکِ‏

 

عرض سلام و خیر مقدم دارم خدمت تمام حضار گرامی. دوستان، همکاران و اساتید عزیز. تسلیت میگم شهادت زهرای مرضیه سلام الله علیها

گوش چند میسپاریم به آیاتی از کلام الله مجید با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد

 

 

 

در مدینه ماتمی چون ماتم زهرا نبود

چون به گلزار نبی جز یک گل زیبا نبود

در تمام زندگی داغی برای مرتضی

سخت چون داغ عزیزش حضرت زهرا نبود

 

غم شما را کسی می‌فهمد که زندگانی‌اش را از شما گرفته باشد. امیدش را از شما. تکیه‌گاهش را از شما. ای بانوی مکرمه، ای که من، به عنوان یک زن، در این دورانی که پر است از فریادهای پوچ و شعارهای احمقانه و جنگهایی که به نام جنس من و به ضرر هم‌نوعان من تمام می‌شود، در این بحر گم‌گشتی و از خودبیگانگی دنیا، خیالم راحت است شما را دارم. که نوری باشید بر تاریکی شبها. شما که نشانمان دادید در میدان بودن مختص مردان نیست. شما که نشان دادید جنگیدن و جهاد برای خدا و رسولش، شمشیر نمیخواهد. عشق میخواهد. عشق میخواهد. شما که حق بودید و حق زیستید و حقانیت خود را بر زمین به یادگار گذاشتید و رفتید. شما که یادگار حقید برای ما. شما که خود راه نجاتید... ای بانوی مرضیه. نه تنها الگو، که قوت قلب من باشید برای ادامه دادن. غم شما را کسی می‌فهمد که نزدیکی‌ایتی حس کند. که دوری برایش گران بیاید. که جدایی را تاب نداشته باشد و در عین حال، بداند که این جدایی صوری است.

 

من غلامی ز غلامان توام یا زهرا

مستمندی به سر خان توام یا زهرا

از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا

 

دعوت میکنیم از سخنران برنامه،...... که از بیاناتشون استفاده کنیم. با ذکر صلوات همراهی‌اشون کنید لطفا.

 

 

 

 

شب و روز، در به در در کوچه های مدینه دنبال انسانیت میگشت. دنبال انصاف میگشت. دنبال عقلانیت. دنبال اسلام. چیز زیادی نمیخواست. برای خودش نمیخواست اصلا. رو میکرد به تک تک مردم و میگفت مبادا روز جزا شرمنده پیامبرتان باشید. مبادا وقتی پدرم پرسید من که راه را نشانتان دادم، مستقیم و بی‌پرده وصیتم را به گوشتان رساندم. پس دلیل خطایتان کجاست؟ مبادا آن روز شرمنده باشید و تاسف بخورید و آه بکشید که کاش زودتر به یاد می آوردیم.

چه خوب فرمودن خانوم ..... حضرت برای از دست دادن پدر خود گریه نمیکردن. برای اینکه مبادا راه و رسم حقانیت بمیرد. مبادا مردم فراموش کنند. مبادا نعمت حضور امام را حضورت خورشید را  بین خود نبینند و برسیم به این روزی که غایب شود امام عصر از جلوی چشممان. یا که نه، پرده ای کشیده شود جلوی چشم ها و نبینیم او را. مبادا دور شویم از دینی که زمزمه‌هایش از غار حرا شروع شد و رسول الله چه خون دلی خورد برای پرورش دادنش. گریه میکرد حضرت. گریه میکرد بانو. برای ما که مبادا به خود ستم کنیم...

 

 

سر فصل کتاب آفرینش زهراست

روح ادب و کمال و بینش زهراست

روزی که گشایند در باغ بهشت

مسول گزینش و پذیرش زهراست

صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا

 

 

 

  • میخک