غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

چالش بچه‌ درس‌خون/ تفکر

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۱۵ ق.ظ

 

ما به تمام فعالیت‌هایی که باعث آگاهی شخص از جهان هستی میشه میگیم شناخت. شناخت سه تا جنبه‌ی مهم داره: ادراک، یادگیری، تفکر. که خب اینها باهمدیگه رابطه‌ی تناتنگی دارن و مکملن و این صحبتها.

تفکر یعنی چی؟ یعنی فرایندهایی که توسط اون یادگیری‌های گذشته‌ی فرد (شما بخونید اطلاعات ذخیره شده تو حافظه) دستکاری و سازمان‌دهی میشه. وویس کینگ مورگان اسکوپلر هم اسمش رو خیلی شاعرانه گذاشتن :بازآرایی یا تغییر شناختی اطلاعات حافظه‌ی بلند مدت.

 

برسیم به انواع تفکر. 

همون وویس کینگ مورگان اسکوپلر تفکر رو به دو نوع اصلی تقسیم کردن. تفکر خودگرا که رویا رو شامل میشه. تفکر هدایت شده و جهت دار که حل مسئله و خلق و اینچیزها رو شامل میشه. کتاب البته روی نظر این بزرگواران زیاد مانور نداده و اصلا شمارششون نکرده. پس اولین مورد میشه نظر آقا یا خانوم ویناکه. 

ویناکه چی میگه؟ تفکر دو نوعه. 1-استدلال هدایت شده(که در پاسخ به محیط و برای حل یک تکلیف یا یه هدف که محیط به ما داده انجام میشه) 2-تخیل خودبیانگر (یه جور ترکیب تجارب گذشته که فارغ از موقعیت محیط بیرونیه و کلا به خود شخص و درونیاتش می‌پردازه) 

یعنی ملاک تفکیک این دو مورد درونی و بیرونی بودنشونه. کمی بعد یه یه نقل قول از ویناکه گذاشته که در ظاهر یه چیز دیگه میگه اما محتوا همونه. «تفکر واقع‌گرا توش نیروهای بیرونی مسلطن و باعث تحلیل منطقی و تصمیم‌گیری و حل مسئله و اینها وجود داره، تفکر خودگرا که خیال‌پردازی و تصویرسازی و تداعی آزاده» به نظر من خیلی بی‌انصافیه که اینطوری همه‌ی چیزهای منطقی رو از محیط بدونیم و از اونطرف بگیم هرچی بدون توجه به محیط و صرفا از درون شخص جوشیده شده استدلال منطقی نیست. حالا هرچند آقا یا خانوم ویناکه خواستن بعدا جمعش کنن و گفتن این دو نیرو در هم تنیده میشن و صد در صد تفکیک‌پذیر نیستن و اینها. ولی من هنوز هم دلم باهاشون صاف نیست.

رو می‌آوریم به جانسون لیدر. که من بعدا فهمیدم دوتا شخص هستن. جانسون و لیدر. تقسیم‌بندی جانسون و لیدر خیلی قشنگ‌تره. و اینجا ملاک هدفه.

آیا این فرایند تفکر دارای هدفه؟

1- خیر =» تفکر بی‌هدف (همون تداعی. مثل رویای روز)

2- بلی =» تفکر هدفمند (حل مساله)

 

آیا این تفکر هدفمند جبریه؟

1- بلی =» تفکر جبری‌ای که واسه محاسبات ریاضیه. اول و آخر و وسطش معلومه و طبق فرمول پیش میره.

2- خیر=» فکر غیرجبری. یعنی راه‌های متفاوتی برای حل مسئله هست توش.

 

آیا این تفکر هدفمند غیرجبری نقطه‌ی آغاز مشخص داره؟

1- خیر=» تفکر خلاق *****در پرانتز: من این رو اصلا نفهمیدم چوطور شد! یعنی چی؟ خلاقیت و آفرینندگی نقطه‌ی آغاز نداره؟ منظور نظرش چیه؟*****

2- بلی=» استدلال

 

حالا این استدلال به تفکر اطلاعات معنایی می‌افزاید آیا؟ *****در پرانتز: همسایه‌ها یاری کنید. اطلاعات معنایی می‌افزاید دیگه چه صیغه‌ایه؟؟*****

1- خیر=» استدلال قیاسی (اونی که من از قیاس فهمیدم. چندتا اطلاعات رو می‌ذاری روی هم. یعنی مقدمه‌ی صغری و کبری رو کنار هم می‌چینی و می‌رسی به نتیجه)

2- بلی =» استدلال استقرایی ( اینجا خودمون تو ذهنمون از اطلاعات پراکنده نتیجه‌گیری کلی می‌کنیم. هرچند هنوز هم کاملا نتونستم فرقش با قیاس رو درک کنم)

 

این از مدل انواع تفکر آقایان جانسون و لیدر. فراموش نشه اولین کسی که بین تفکر بی‌هدف و تفکر هدفمند و هدایت‌شده تفاوت قائل شد جناب ارسطو بود.

خو این از انواع تفکر. انصافا خیلی اجمالی و آسون پرداخته بهش ولی خیلی قربون‌ صدقه‌ی کتاب نرید جلوتر قراره انتقام بگیره :دی. یه چند لحظه استراحت کنید تا بریم سراغ مبحث بعدی. 

 

اهم اهم

برگشتیم دوستان

حالا می‌پردازیم به زیرشاخه‌های تفکر. شاید بشه بهش گفت روش‌های مختلف تفکر؟ دقیق نمی‌دونم. به هر حال فعالیت‌هایی که بهشون اسم تفکر رو می‌دیم چندتان: مفهوم‌سازی، قاعده آموزی، حل مسئله، خلاقیت و تفکر انتقادی.

 

مفهوم سازی (مفهوم آموزی هم بهش میگن): در یک کلام! مفهوم‌سازی یعنی طبقه‌بندی! 

اصولا مفهوم توی روان‌شناسی یعنی یک دسته یا یه طبقه از محرک‌ها (محرک به چی میگن؟ اشیاء و اتفاقات و افکار و رفتارها و مردم و....) یک دسته از محرک‌ها که یک یا چند صفت یا ویژگی مشترک دارن رو بهش میگن مفهوم! تامام! مثل چی؟ دانش‌آموز رو در نظر بگیر شما. به هر کسی که میره مدرسه درس می‌خونه میگن دانش‌آموز. این ویژگی مشترکشونه. درواقع مفهوم یه چیز انتزاعیه. تو دنیای واقعی دانش آموز وجود نداره. هیچ مفهومی تو واقعیت وجود نداره. فقط شخصی که تو مفهوم یا همون دسته‌بندی دانش‌آموز قرار گرفته وجود داره. گرفتید چی شد؟ 

اگه یه محرک هیچ طبقه و دسته‌ای رو شامل نشد، دیگه مفهوم نیست. میشه مصداق اون موقع. مثلا میخک نویسنده‌ی وبلاگ غار تنهایی من، یه مفهوم نیست. چون جز خود من کسی و چیزی رو شامل نمیشه. پس یه مصداقه برای مفهومِ وبلاگ‌نویس مثلا. اگه برای وبلاگ‌نویس دنبال مصداق بگردیم و برسیم به میخک، میشه یه مثال مثبت. ولی اگه برادرم ماهان رو به عنوان مصداق در نظر بگیریم میشه یه مثال منفی. چون غلطه. مثال اشتباهیه. ماهان وبلاگ‌نویس نیست. درواقع مثال منفی یعنی چی جز این مفهوم نیست. وقتی کسی مثال‌های مثبت و منفی یه مفهوم رو بتونه تشخیص بده، مطمئن میشیم که اون مفهوم رو یاد گرفته.

 

بعضی وقت‌ها از کلمه‌ی مفهوم طوری استفاده می‌کنیم که معنی‌ای که اینجا گفته شد رو زیر سوال می‌بره. خود منم قبلا مفهوم مفهوم رو نمی‌دونستم :دی. که آقای سیف مودبانه خواهش کردن نکنید این کارها رو. ولی جانسون گوش نداده. اومده مفهوم رو به یه محرک‌های مشخص نسبت داده مثلا. گفته مفهوم خورشید. یا مفهوم میخک نویسنده‌ی وبلاگ غار تنهایی من. اسمش رو هم گذاشته مفهوم منفرد. و در تعریفش گفته مجموعه‌ای از عواطف و اداراکات و تداعی‌های شخص نسبت به اون محرک خاص که حالا از روی تحربه‌ی مستقیم شخصی میاد یا از روی اطلاعاتی که از بقیه دریافت کرده. جا داره بگم بسی شاعرانه بود آقای جانسون حالا بیا برو بشین سر جات اینجا کلاس روان‌شناسیه نه ادبیات. 

 

همه‌ی آدم‌ها از یه مفهوم برداشت صد در صد یکسانی ندارن. درسته یه چندتا ویژگی مشترک ثابت بینشون هست ولی خب تنوع داخلی هم زیاده. مثلا همین مثال دانش‌آموز. یا حتی جزئی‌ترش کنیم دانش‌آموز موفق. وقتی می‌گیم دانش‌آموز موفق تصاویر مختلفی تو ذهن‌های افراد مختلف شکل می‌گیره خب. ولی در کل بهم شبیهن تاحدودی.

 

حالا بیایید دور هم مفهوم رو بشکافیم. ببینید چه اجزایی داره. مهم‌ترین‌هاش: صفت مفهوم (همون ویژگی مشترک توی این دسته و طبقه و این مفهوم) و ارزش صفت مفهوم. ارزش صفت یعنی... خب بذارید با مثال توضیحش بدم.

مفهوم: مربع سبز

صفت مفهوم: شکل- رنگ

ارزش صفت مفهوم: چهار ضلع و چهار زاویه‌ی قائم داشتن - سبز

اینجاست که آقای جانسون که به ادبیات علاقه داشتن گیرپاچ می‌کنن. ولی اونقدرها هم سخت نیست دوستان. فقط با دستور زبان فارسی تفاوت داره. دیگه اینجا سبز صفت نیست. بلکه ارزش صفته. اوکی؟ هرچقدر ارزش صفت‌های بیشتری برای یه مفهوم باشه اون مفهوم پیچیده‌تر میشه و درکش سخت‌تر. مثل... مثل محبت کردن. صفت مفهوم میگه که اون یه رفتاره. خسته نباشه واقعا. خودمون هم می‌دونیم یه رفتاره اما ارزش صفت‌های زیادی رو داره. خیلی چیزها رو شامل میشه و نمیشه و خب فهش اونقدرها آسون نیست. 

از اون‌طرف هرچقدر یه مفهوم صفت‌های بیشتری رو داشته باشه ما راحت‌تر می‌تونیم تجسمش کنیم. مربع یه صفت داره. با شنیدنش هزارجور مربع میاد به ذهنمون. مربع سبز دوتا صفت داره. مربع سبز با ابعاد 4 سانتی متر مربع واضح‌تره و...

 

وقتی صفتی برای شناختن یه مفهوم لازم باشه بهش میگیم صفت شاخص یا همون صفت تعریف‌‌کننده. مثلا اندازه برای دریاچه شاخصه. چون وقتی اندازه‌ی اون گودال آب معلوم نباشه نمی‌تونیم از یه حوض توی حیاط پشتی‌امون یا اقیانوس تفکیکش بدیم. ولی مثلا دمای آب برای دریاچه صفت غیرضروریه. میشه غیرشاخص. درواقع ما با شنیدن مفهوم دریاچه هیچ ایده‌ای درمورد صفت دما پیدا نمی‌کنیم. اینجاست که به نظرم آقای سیف افتادن به مزخرف گویی. مگه از همون اول تو تعریف صفت نگفتیم ویژگی مشترک؟ اگه دما ویژگی مشترک تمام دریاچه‌های عالم نیست پس نمی‌تونه اصلا صفتش باشه که بگیم صفت غیرشاخصه! هی... چه کنیم کتاب منبعمونه و باید همین رو یاد بگیریم. به هر حال، همه‌ی مفاهیم دارای هم صفت شاخص و هم غیرشاخصن. یه نکته‌ی خوشگل اینکه صفت پرواز کردن برای پرنده‌ها صفت غیرشاخصه. چون برای همه‌اشون صدق نمی‌کنه و انواعی از پرنده‌ها هستن که اصلا پرواز نمی‌کنن.

 

تعریف:

وولفک (که تو بخش گشتالت یه سخنی از ایشون آورده شده بود اما فعلا یادم نمیاد چی بود و خیلی رو مخمه که یادم نمیاد) گفته یه تعریف خوب دو تا عنصر داره: 1- به یه طبقه‌ (مفهوم) کلی اشاره کنه. 2- صفت‌های تعریف کننده رو بیان کنه.

مثلا ماکارونی: نوعی غذاست (در طبقه‌ی کلی غذاها قرار می‌گیره) و توسط انسان طبخ میشه و  از رشته‌های دراز حاوی نشاسته‌ و گوشت چرخ کرده و سیب زمینی تشکیل میشه و به فلان و بیسار روش ساخته میشه و... (تمام صفت‌هایی که تعریفش می‌کنه). 

خوئی می‌گوید تعریف یه مفهوم وقتی منطقی و قابل قبوله که:

جامع باشه (تمام مصداق‌های اون مفهوم رو شامل بشه). مانع باشه (مصداق‌های مفهوم دیگه‌ای رو شامل نشه و آدم رو گیج نکنه) تحلیل‌گر باشه (یعنی ذات اون مفهوم رو قشنگ بشکافه و به ما نشون بده.)

 

 

اگه فکر کردید مفهوم‌سازی به خوبی و خوشی تموم شد و با یه لبخند می‌ریم سراغ مبحث بعدی سخت در اشتباهید. هنوز کلی مونده. بشینید سرجاتون نظریه‌های مفهوم سازی رو براتون بگم.

 

ما اینجا سه تا نظریه داریم.

 

اولی: نظریه‌ی کلاسیک مفهوم‌سازی:

خیلی ساده است و قاعده‌مند. یعنی ما وقتی با یه شیء جدید رو به رو می‌شیم اول یه مفهوم رو میاریم تو ذهنمون. بعد صفت‌های تعریف‌ کننده‌ی اون مفهوم رو ردیف می‌کنیم. بعد می‌بینیم اون شیء این صفات رو داره یا نه. بعد تیک می‌زنیم که این مفهوم برای اون شیء صدق می‌کنه یا نه. اگه صدق نکرد میره مفهوم بعدی. گودناو و برونر و آستین این نظریه رو قبول داشتن.

 

دومی: نظریه‌ی الگوی اصلی مفهوم‌سازی:

الگوی اصلی یه تصویر ذهنیه. یه تصور که ما ذهنمون از مفهوم داریم و بر اساس تجارب و  شناخت قبلی‌امون ازش ساختیم. می‌تونه درست باشه یا غلط. به هر حال ما برای خودمون یه شکلی رو تصور کردیم که از نظرمون بهترین مُـعرِف اون مفهومه. راش میگه: الگوی اصلی یه مصداق از مفهومه که بیشترین صفات مشترک رو با باقی مصداق‌های اون مفهوم داره و برای همین موقع فکر کردن یا تعریف کردن اون مفهوم برجسته‌ترین معرفی که به ذهنمون میاد اون الگوی اصلیه.

وولفک چی میگه باز؟ اینکه طبقه‌بندی و جدا کردن مفهوم‌ها به شکل صد در صد تقریبا غیرممکنه. نمیشه مرزشون رو کامل مشخص کرد. برای همین عضویت درجه‌بندی رو جایگزین تفکیک کردن مفاهیم می‌کنیم. یعنی میزان نزدیکی که با معرف مفهوم یا همون الگوی اصلی داره رو می‌سنجیم تا ببینیم یه شیء تا چه حد درون اون مفهوم جای می‌گیره.

 

سومی: نمونه:

این یکی جدیدترینه. که میگه معرف اون مفهوم فقط یه تصویر ذهنی نیست. بلکه مثال‌هایی از اون مفهوم که شخص دیدتشون تو ذهنش ذخیره میشن. و اون مثال‌ها میشن معیار و تعریف کننده‌ی اون مفهوم. وقتی یه گربه‌ی جدید رو می‌بینی به گربه‌ی قبلی که دیدی فکر می‌کنی تا ببینی چقدر بهش شبیهه و آیا میشه این رو هم در دسته‌ی گربه‌ها قرار داد یا نه. نه اینکه به تصویر ذهنی و انتزاعی خودت رجوع کنی. (که خب پر واضحه این بیشتر کار کودکانه‌ایه)

 

نتیجه‌گیری کتاب هم همینه که هر سه‌تای این نظریه‌ها جنبه‌ای از مفهوم رو نشون میده. بچه‌ها بیشتر با نظریه‌ی نمونه پیش میرن. به مرور الگوی ذهنی می‌سازن و وقتی عقلشون کامل شد با صفت‌های تعیین کننده سر و کار پیدا می‌کنن.

 

خسته شدین؟ منم خسته شدم. هنوز نصف فصل مونده و تازه این آسون‌ترین فصله :/ به هر حال طبقه‌بندی مفاهمی رو هم خوندم اماخوابم میاد. :/

ادامه‌اش بمونه فردا. خب؟ شب خوش 

  • میخک

نظرات  (۸)

  • علی‌رضا گ
  • یادم باشه فردا بخونم این رو!

    الان کشش ندارم. :)

    پاسخ:
    فردا شد :دی
    آقای علی‌رضا بیایید تقسیم‌بندی کنیم من از 13 شروع کردم میرم عقب شما هم از پیاژه شروع کنید بیایید جلو با مطالب همدیگه خوندن یه جورایی راحت‌تره :") تا 21م باید تموم شه روان :")
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • چقدر زیاد نوشتین:"

    پاسخ:
    ببخشین :")
  • فاطمه ‌‌‌‌
  • من بخش تفکر رو خوندم تا الان.

     

    آیا این تفکر هدفمند غیرجبری نقطه‌ی آغاز مشخص داره؟

    1- خیر=» تفکر خلاق *****در پرانتز: من این رو اصلا نفهمیدم چوطور شد! یعنی چی؟ خلاقیت و آفرینندگی نقطه‌ی آغاز نداره؟ منظور نظرش چیه؟*****

    حالا خلاقیت هیچی، مگه خود تفکر نباید نقطه‌ی آغاز داشته باشه؟ فکر کنم تاکید رو نقطه‌ی آغاز مشخص باشه. همینطوری دارم حدسیاتم رو می‌گم :))

     

     

    پاسخ:
    مچکر :دی

    منم نظرم همینه اما خو بازهم زیاد درکش نکردم :"(
  • علی‌رضا گ
  • آخه کتابش رو هنوز ندارم! مشکل اینه. :(

    پاسخ:
    پس امتحاناتتون رو چه میکنید؟ 0-0
  • هلن پراسپرو
  • وای میخک این عالیی بود. وای.

    حض(حز؟ حظ؟) کردم D::: چقدر چقدر باحاله.

    میشه اینا رو یه دسته بندی جدا کنی که بتونیم پیوند کنیم؟

     

    پ.ن:اینهمه روانشناسی یهو دیدم یاد یه چیز جالب افتادم... چند هفته پیش کارآموز دبیر فیزیکمون که سر کلاس ما میشینه داشت با دبیرمون صحبت می کرد، بعد دبیرمون با شگفتی می گفت: یعنی واقعا انقدر واحد برای روانشناسی گذاشتن، بعد اونقدر واسه فیزیک؟ دبیر فیزیک نباید فیزیک بذارن براش به اندازه ی کافی؟

    بعد کارآموزه هم با افسوس و غصه تایید می کرد که آره.

    الان متوجه شدم دلیل افسوسشو بیچاره. خیلی سخته...

    پاسخ:
    حظ فک کنم :دی
    مچکر 
    لطف داری واینا
    شاید این کار رو کردم :")


    معلومه که وقتی یه نفر عنوان معلم رو کسب می‌کنه باید قبل از هرچیزی روان و روح و ذهن بچه رو بشناسه. باید درکش کنه. این خیلی ضروری‌تر از مبحثیه که درس میده خب :")
    ببین هلن سخت نیست. فقط حفظ کردنشون سخته :/ یعنی خب آدم به عنوان مطالعه آزاد میخونه و از روشون رد میشه و خیلی هم اوکی. اما به یاد سپردن؟ نچ. مخصوصا که کلی اسم هست توش :/ خوش بحال انسانی‌ها که قبلا یه کلیاتی رو خوندن و آمادگی دارن :") 
    رشته‌ی ما اساسش اصلا از علوم انسانیه ما اشتباهی اومدیم :/
  • هلن پراسپرو
  •  

     

    +,خب احتمالا به خاطر همینه که ما الان خیلی از معلمامونو جدی نمی گیریم تو درس خودشون... مخصوصا اینها که المپیاد میخونن، کلا معلمه رو ازار و اذیت میدونن واسه خودشون تا فایده. چون سطحشون زیادم تفاوت نداره.

    (جالبیش اینه که روح و روانشناسیشونم مشکل داره هیح....)

    پاسخ:
    حالا درسته دبیری با آموزگاری فرق داره، ولی در کل معلم نقش اصلیش هدایت و کنجکاو کردن و بعد آماده کردن بستر مناسب برای یادگیری خود دانش‌آموزه. نه اینکه فرمول‌های بیشتری رو به مغز بچه تزریق کنه. 
    یه جو خیلی مزخرفی تو تیزهوشانی‌ها هست و میدونم چی میگی. باز المپیادی‌ها یه چیزی یه دلیلی حالا قابل قبول یا غیرقبول دارن. بقیه چی؟ معلم وظیفه‌اش نیست که در حد المپیادی درس بده به همه. فقط باید به اون المپیادیه کمک کنه و...
    تازه اگه المپیادی نخبه باشه! نه اینکه به زور خرخونی رسیده باشه به المپیاد :/

    اری :/

    رو مخخخخ

    رو مخخخخ

    از حفظیات متنفرم /:

    پاسخ:
    منم :"(
  • فاطمه امیرخانی
  • اگه جایی رو متوجه نشدی فکر کنم بتونم برات توضیح بدم

    دوست داشتی ایمیل بزن و یادآوری کن شماره ام رو بهت بدم

    بعدم، حفظ کردنی نیست که اینها، بخوای حفظ کنی می میری :)) باید هی با مثال برای خودت بسط بدی موضوعو 

    پاسخ:
    چشم
    فقط من خیلی سوال میپرسما😅

    بسط دادنم روشی واسه حفظ نیست مگه؟😶

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.