غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۹ ثبت شده است

لم داده روی مبل راحتی، پاهایش را دراز کرده، دارد خرمالو می خورد و از غم و اندوه می گوید. از درد ماهی ها می گوید. نمی شود که جوابش را ندهم!

 

ببین سین دال جان، ماهی ها شبیه ترین  موجودات به آدم ها هستند. عاشق به دنیا می آیند اما عاشق نمی مانند. شاید فراموش می کنند یا شاید انتخاب می کنند که خودشان را به فراموشی بزنند. شاید بعدا دوباره عاشق شدند، شاید هم نه. معمولا گرفتار علف های هرز و خزه ها و تکه سنگ های بی ارزش می شوند. بعد اسم وابستگی های مسخره ی خودشان را می گذارند عشق! آدم ها دروغگو ترین موجودات جهان اند‌. از همه بیشتر هم به خودشان دروغ می گویند. مثل همین نوشته ی مثلا پر اشک و آه و احساساتی تو! داری با این حرف ها داری خودت را گول می زنی. مظلوم کجا بود خواهر من؟

 

فراموش کاری هم شد ویژگی مثبت؟ جدی؟ خجالت نمی کشی؟ چقدر خوب با جمله ی تقصیر خودشان نیست... گناه مردم را می شوری! همه چیز را می اندازی گردن این کروموزوم های بدبخت! اساس ژنتیک آدم ها به یاد آوردن است. مثل یک معما که یک عالمه راهنما در اختیارت گذاشته اند تا بتوانی به جواب برسی. اصلا تو زندگی می کنی که به این جواب لعنتی برسی! اگر نه که برو سرت را بگذار زمین و بمیر! هی بیخودی از ترس و اضطراب و غصه ی فراموشی شعر های قشنگ قشنگ ننویس! دروغ نگو که چشم هایت همیشه پشت سرت دنبال چیزی گشته و پیدا نکرده! همه ی اینها انتخاب خودت است. آدمی که نخواهد اصالتش را به یاد بیاورد محکوم است به غرق شدن. در دریای گناه یا مرگ، فرقی ندارد.  همان بهتر که موج ها جنازه ی آش و لاشش را پرت کنند به سمت یک ساحل. 

 

تو دیگر وقاحت را به اوج خودش رسانده ای!! زبان داری دو متر و بیست سانت! آن وقت خودت را زبان بسته و ناتوان صدا می زنی؟! به بقیه چه که عرضه نداری حرف واقعی ات را بگویی و عمرت را با خزعبل گویی حرام می کنی؟ دغدغه ات شده قسمت بعدی فلان سریال عاشقانه و متفاوت بودن حاشیه ی روسری ات از شال دخترعموی پریسا ! روزانه هزار هزار بار دهانت را باز و بسته می کنی و یک حرف حسابی هم از تو شنیده نمی شود! ماهی گیر بیچاره چه گناهی دارد؟

 

از ماهی گیر پیر بگویی برایتان. از زن آلزایمری و دختر جوان مریضش. از سرفه های شدید و خون هایی که هر روز بالا می آورد. بعد تو در خانه ی خودت هم نمی توانی راهت را پیدا کنی و زود افسرده می شوی و می ترسی یک وقت حساس تنهایی کند؟ برو عین بچه ی آدم یک دوست و همراه برای خودت پیدا کن! برو زندگی کن! بجای افسانه سرایی برو واقعا عاشقی کن! 

 

زندگی تراژدی نیست. زندگی درست مثل قصه ی ماهی هاست. آدم ها شبیه ترین موجودات به ماهی ها هستند. حالا بعضی هایشان بات لات بازی در می آورند و کوسه می شوند و می افتند به جان هم نوعانشان. بعضی هایشان هم خودشان را مظلوم می خوانند و ضعف هایشان را ژنتیکی و حاصل جبر دنیا قلمداد می کنند. آدم ها نمی خواهند باور کنند موجودات دیگر هم دل دارند. تنگ بی گناه را می شکنند. در رودخانه سیر می کنند و هیچ وقت یک دل سیر تماشایش نمیکنند. دریا با آن عظمتش را ارث پدری خود می دانند. قدر نعمت هایی که بهشان داده شده را نمی فهمند. نمی خواهند که بفهمند. اگر خدایی نکرده یک لحظه چشمشان به حقیقت باز شد هم دو ثانیه طول نمی کشد تا فراموشش کنند. ماهی ها حتی مهتاب را فراموش می کنند. عشق را فراموش می کنند....

  • میخک

ماهی ها همه اشان عاشق اند. یکی اشان عاشق ماه، دیگری عاشق اقیانوس، عاشق جریان رود، عاشق تنگ کوچک عزیزشان، عاشق خزه های رنگارنگی که کف دریا رشد کرده، عاشق صدف سفید و براق قعر دریا، عاشق مرواریدها، عاشق تکه سنگ ها و... اصلا اگر ماهی دیدید که عاشق نباشد بروید اسمش را در گینس ثبت کنید! ماهی ها به عشق زنده اند. 

 

ماهی ها یک ویژگی معروف دیگر هم دارند. فراموش کارند! تقصیر خودشان هم نیست ها. اساس ژنتیکشان اینطور است. نمی توانند بیش از چند ثانیه خاطره ای را در ذهنشان نگه دارند. برای همین است که همیشه نگران اند. دایم دنبال چیزی می گردند که نمی دانند چیست. به دنبال کسی می روند که نمی دانند کیست. خودشان را به در و دیوار می کوبند. نفس نفس می زنند. ماهی ها در حال فرار هستند از خطری که شاید لحظه ای پیش پشتشان بود و الان آن را فراموش کرده اند. هر چند دقیقه یک بار بر می گردند و پشت سرشان را نگاه می کنند و چشمشان را می گردانند که ببینند چیزی را جا نگذاشته اند. ماهی ها همیشه در ترس و حسرت زندگی می کنند. این ویژگی را جمع کنید با عشقی که در سینه اشان نهفته شده. چطور می شود دلت گیر کسی باشد و هیچ چیز از او یادت نیایید؟ ماهی ها تمام طول عمرشان در حال زجر کشیدن اند.

 

ماهی ها تنها هم هستند. حیوونکی ها زبان ندارند که هم زبان همدیگر باشند. تند تند دهانشان را باز و بسته می کنند و یک عالم حرف می زنند که هیچ کدامشان شنیده نمی شود. ماهی روزانه هزاران قطره اشک می ریزند و ناله و شیون می کنند اما کسی متوجه اشان نمی شود. حتی گاهی خودشان هم نمی فهمند که در حال گریه کردن اند! گفتم تنهایند. برای همین اکثرا دسته جمعی حرکت می کنند. که به همدیگر توهم جمع بودن را بدهند. در دسته ی ماهی ها هیچ کس دیگری را نمی شناسد و از خجالت اینکه احتمالا تا حالا چند بار همدیگر را بهم معرفی کرده اند اسم دیگری را نمی پرسند. یا شاید می ترسند بپرسند و در جواب اسم خودشان پرسیده شود. ماهی ها اسم خودشان را هم یادشان نمی آید. همیشه زور می زنند به مغز فسقلی و معیوبشان اما نتیجه ای حاصل نمی شود. با این حال، وضعشان آنقدر ها هم بد نیست. اگر یک ماهی از دسته ی ماهی ها جدا شود کارش تمام است! لازم نیست کوسه ای چیزی به او حمله کند تا بمیرد. او از ترس و غصه و تنهایی دق خواهد کرد. آنقدر دور خودش خواهد چرخید که خون بالا بیاورد و جنازه اش را موج به سمت ساحل پرت خواهد کرد.

 

ماهی ها غریبانه می میرند. کسی سرشان را قطع نمی کند. در تور ظلمت گیر می افتند و نفسشان از حلقومشون بیرون کشیده می شود. ماهی ها بال بال می زنند برای یک قطره آب. التماس می کنند. دهانشان را هزار بار می بندند و باز می کنند و نمی دانند گوش های ماهیگیر کر است. بعد... حتی یادشان می رود الان به چه چیزی نیاز دارند. چرا حالشان خوب نیست. چرا آبشش هایشان خالی شده. تا بخواهند به یاد بیاورند مرده اند.

 

برای همین است وقتی می بینم کسی خودش را به ماهی تشبیه کرده بند بند دلم می لرزد. می خواهم بلند شوم، بروم در آغوشش بگیرم. گریه هایش را بشنوم و اشک هایش را پاک کنم. ماهی ها مظلوم ترین موجودات این دنیای ظالم اند. التماس می کنم، التماس ماهی ها را جدی بگیرید. نگذارید دیر شود. نگذارید یادشان برود برای چه ناراحت بودند و دوباره به رویتان لبخند بزنند...

  • میخک

توسط ریحانه السادات دعوت شدم

 

 

1- من منم

2- شکل خودمم

3- اخلاقم کپی خودمه

4- تازه وبلاگ هم دارم!

 

 

 

دعوت می کنم از فائزه، bluebell (بلکن فرجی شد و وبلاگش فعال)، پاییز و آقای هیچ :)

 

 

  • میخک

بیایید فرض کنیم من یک مرد سی و هفت هشت ساله ام. یک مرد شکسته و تنها. دارم روی پایان نامه ی دکترایم که در مورد یکی از مباحث گیاه شناسی است کار می کنم. زنم مرده. خیلی وقت است که مرده. در یک تصادف در سفر ماه عسلمان مرده. به هیچ عنوان به ازدواج مجدد فکر هم نمی کنم. وضعیت مالی ام خوب نیست. این رشته شغل درست حسابی ندارد و فقط با دستمزد اندک کارهای تحقیقاتی ام زندگی ام را می چرخانم. پدر و مادرم یک روز فوت می کنند. خانه ی آبا و اجدادی امان در یکی از شهر های دور از اینجا برایم به ارث می رسد. حالا می توانم از این شهر پر از دود و غم فرار کنم و از اجاره نشینی خلاص شوم. اما آن خانه دیگر کلنگی شده. دیوارهایش ترک برداشته و سقفش در آستانه ی فرو ریختن است. می کوبمش تا یک آپارتمان بسازم. یکی دو طبقه صرف نمی کند. من هم که پول زیادی ندارم. از ساخت و ساز به هیچ وجه سر در نمی آورم. نمی توانم ساعت ها با کارگرها کل کل کنم و مصالح خوب گیرم نمی آید. هر کسی هر چقدر که از دستش بر می آید سرم کلاه می گذارد. یکی از هم مدرسه ای ها و دوستان قدیمی ام پیشنهاد خوبی می کند. با هم شریک می شویم. شش طبقه از آپارتمان به نام من می شود و چهار طبقه برای او که ادامه ی پروژه را پیش می برد. در تمام مراحل کنارش می ایستم و چم و خم کار دستم می آید. همیشه درس ها را زودتر از بقیه یاد می گرفتم. چند وقت بعد برای خودم یک پا اوستا می شوم. پنج تا از واحد هایم را می فروشم. و می روم یک زمین در منطقه ای که رو به پیشرفت است می خرم. اگر بلد باشی با چرب زبانی همه را راضی نگه داری و جنس ارزانی که ظاهرش بی کیفیت بودنش را لو ندهد را بشناسی سود خالص است! من هم که از پول بدم نمی آید.کلاه برداری که نیست، اسمش زرنگی است. عوضش صدقه می دهم. رفته رفته معتاد شمردن اسکناس هایم می شوم. چند تا صفر بیشتر جلوی دارایی بانکی ات باشد می شوی قبله ی آدم تمام کسانی که قبلا تف هم جلوی پایت نمی انداختند. ده سال بعد برای خودم یک پا میلیاردر شده ام. چند تا ماشین شاسی بلند حسابی زیر پایم است. دیگر وقتی برای کارهای تحقیقاتی ام نیست. فقط هز از گاهی در دانشکده تدریس می کنم. این دانشجوها یک ارزن هم ذوق و اشتیاقی به علم ندارند. چه می دانند گیاه خود زندگی است و چه معجزاتی در تک تک برگ ها پنهان نشده. همه اشان اینجایند چون نمی توانند جایی که دلشان می خواهد باشد. البته دخترک ردیف دوم فرق می کند. صورتش زشت است. دماغ گنده و رنگ پریده ای دارد. اما در عوض چشمانش همیشه برق می زنند. با تک تک جملات درس من ذوق می کند. حتی وقتی که حواسش به کلاس نیست از یک عالم ماورایی انرژی دریافت می کند و سر ذوق می آید. سرشار از ذوق زندگی است و برای خندیدن دلیل نمی خواهد. سر کوچیک ترین مسائل بحث می کند اما بحثش هم شیرین است، دعوا و کلکل نیست. فقط می خواهد بداند. حضور همیشگی اش در صندلی سمت چپ ردیف دوم ناخوداگاه حالم را خوب می کند. برای همین است که چند ترم است پشت سر هم او را مشروط کرده ام. نمره اش از همه بیشتر می شود اما همیشه بهانه ای برای این کارم پیدا می کنم. نمی خواهم، نمی توانم بگذارم از کلاسم برود. احتمالا از من حسابی متنفر است و از اینکه وادار است حتما این درس را پاس کند ناراضی. اشکالی ندارد. آن دختر باید در ردیف دوم بماند. باید هر هفته چشمم به چشمان براق و درخشانش بیفتد. بودنش به من کمک می کند خودم را فراموش نکنم. یا شاید خود سابقم را. 

 

آخر می دانید، در این ده سال حسابی عوض شده ام. عادت هایم هم عوض شده. لذت چندانی از کتاب خواندن نمی برم. تفریحم شده وقت گذرانی و نوشیدن و گاهی هم بدمینتون، البته ببشتر از ژست ورزشی سر در می آورم تا خودش. با دوستانی بیرون می روم که دوستشان ندارم. فقط چون به جایگاه اجتماعی و شغلی ام می خورند انتخابشان کرده ام. رفاقت با هر کدامشان یک روزی به کارم می آید. همه ی خنده هایمان زورکی است یا از سر مستی. مدت هاست واقعا نخندیده ام. تازگی ها با زن جوان بیوه ای آشنا شده ام. آنقدر ها هم جوان نیست ولی خودش می گوید هست. راستش ثروتمند هم نیست. من که می دانم کارخانه ای که از شوهرش به او ارث رسیده در حال ورشکستگی است. می دانم از وقتی میزان تراکنش های مالی ام را شنیده لحنش اینقدر پر از عشوه شده. اما هیچ کدام از اینها را به رویش نمی آورم. عفریته خوب بلد است دروغ بگوید، نقش بازی کند، تو را خر فرض کند و سوارت شود. اصلا سواری دادن به این مجسمه ی زیبایی چه عیبی دارد. اگر پلک های بلند و چشمان خمارش را می دیدید به من حق می دادید. منی که سال های سال است تنهایم و دنیایم خاکستری شده. اشکالی ندارد که این زن با عطر تند فرانسوی و ماتیک قرمزش کمی رنگ به این زندگی بپاشد. همه ی اینها را به خودم گفتم و بیشتر و بیشتر وارد زندگی ام کردمش. حالا شده خانم خانه ی من. این اسم را خودش به خودش داده. من هم مخالفتی نکردم. آنقدر مخالفت نکردم که خودش از طرف من از خودش خواستگاری کرد. مسخره است نه؟ به نظر او که آخر رومانتیک بازی است و عشق متقابل را نشان می دهد. هفته ی بعد قرار محضر داریم. واضح بود که به این خواستگاری جواب مثبت میدهد! می گوید قبلش باید تست اعتیاد بدهیم. این یکی دیگر واقعا مسخره است! این رسم برای جوان هایی است که تازه هم را شناخته اند. نه ما که... بگذریم. 

 

تاریخ عقد نزدیک و نزدیک تر می شود. چرا ترسیده ام؟ نمی دانم! حواسم اکثر مواقع پرت است. حتی در ورقه ی امتحانی که می گرفتم اشتباهی عوض جای خالی نیم نمره ای نوشتم :« اعتیاد چیست؟... » تا وقتی هم که تمام ورقه ها کپی نشده و به دست دانشجوها نرسیده بودند متوجه گندی که بالا آورده ام نشدم. دخترک ردیف دوم هم از این فرصت سو استفاده کرد و چنین مطلبی را در وبلاگش نوشت. خودش خبر ندارد که دنبال کننده ی وبش هستم. او اصلا نمی داند چقدر از هوش و حواسم پیشش جا می ماند. آن... نه نباید فحش بدهم. او از جنس اینجور کلمات نیست. یک جنس خاصی دارد. پاک است و زلال. مرا یاد همسر مرحومم می اندازد. تازگی ها زیاد خوابش را می بینم. اخم کرده و از ناله هایی که مردم مظلوم روانه ام کرده اند را به رخم می کشد. می خواهد گلگی کند که سرش فریاد می کشم. یادش می اندازم او خودش ظالم ترین آدم جهان است که من عاشق دل خسته را اینقدر زود تنها گذاشت. بعد از خواب می پرم. خودم را تصحیح ورقه ها سرگرم می کنم. اکثرا این سوال را خالی گذاشته اند. می خواهید بدانید دخترک چه نوشته؟ عین جوابش را برایتان می نویسم.

 

 

اعتیاد مثل تسخیر شدن است. یک نفر در جلدت فرو می رود و بدون اینکه که بفهمی دارد چه اتفاقی می افتد دست و پایت را به میل خودش تکان می دهد. می بردت لب پشت بام و پرتت می کند پایین.

عشق یک جور جادوی پیشرفته تر است. یک نفر در مغزت نفوذ می کند و باعث می شود فکر کنی همان چیزی را می خواهی که او می خواهد. با کمال میل می روی لب پشت بام و خودت را پرت می کنی پایین.

اعتیاد اختیاری برای آدم نمی گذارد

عشق اما توهم اختیار را به ما می دهد

اعتیاد زشت است

عشق زشت تر

آنقدر زشت که زیبا دیده می شود. چون خالص است. چون نهایت تاریکی است و مسحور کننده. آنقدر سیاه است که به سفیدی می زند. 

غلیظ ترین عشق ها عین نور دیده می شوند.

اما اعتیاد عمیق نمی شود. همان است که هست.

یک اجبار زشت.

  • میخک

فرض کنید در امتحان میان ترم گیاه شناسی رسیده اید به سوال زیر

:« اعتیاد چیست؟ آن را توصیف کنید  ..................    0/5 نمره»

 

 

بعد از اینکه شاخ هایتان سر به فلک می کشد که آخر این درس چه ربطی به این سوال دارد ؟! دست هایتان را زیر چانه اتان قلاب می کنید و به فکر فرو می روید. اگر چنین سوالی در مبحث روان شناسی مطرح شده بود یا شما پزشکی خوانده بودید یا حتی چیزی از ترکیبات شیمیایی مواد اعتیاد آور می دانستید خیلی راحت تر می شد جواب داد. اما حالا؟ زل می زنید به روی سوال. نیم نمره ارزش این را ندارد که بنشینید دو سه بند برایش توضیح بنویسید. نیم نمره یعنی حداکتر چهار تا کلمه ی کلیدی هست که فقط آنها بارم دارند و نوشتن هر چیز اضافی به درد نمی خورد. از طرف دیگر حتما هدفی پشت نوشتن این سوال هست. لابد قرار بوده شما یک نتیجه گیری ذهنی کنید و پاسخ آن به نحوی کنایه آمیز مسئله ی دیگری را پاسخ می دهد. 

 

همین طور فرض کنید که مثلا با استاد لج افتاده اید یا بحث حیثیت و آبرویتان وسط است، به هیچ عنوان امکان ندارد که به نمره ای غیر از بیست راضی شوید. باید به تمام سوالات جواب دهید و نمی توانید از خیر این نیم نمره بگذرید. پس به فکر سفید گذاشتن این قسمت نباشید.

 

با این اوصاف، جواب شما چه خواهد بود؟

 

 

 

 

 

 

پ.ن : در جواب به کسانی که به پست قبلی دیس لایک دادن باید بگم که بنده خودم هم دیس لایک داده بودم :)

  • میخک

1- تحت هیچ شرایطی هیچ پستی منتشر نکن

2- اگر درد خماری آنقدر عذابت داد که بی اختیار دکمه ی ارسال پست جدید را زدی امکان ارسال نظر را خاموش کن

3- تاکید کن که کسی به قسمت سخنی هست؟ نرود و کامنت خصوصی هم ندهد

4- حالا کامنت خصوصی هم داد زیاد منتظر جواب نباشد

5- به وبلاگ هیچ کس سر نزن

6- مخصوصا به وبلاگ آن دوستانی که نوشته هایشان تا مدت ها ذهنت را مشغول می کند

7- کامنتی نده که منتظر جوابش باشی

8- بی خودی فکر و خیال نکن که درد فراق تو چه بر سر بیان می آورد. نوشته هایت پشیزی نمی ارزیدند و کم شدنشان جامعه ی علمی را دچار نقصان نخواهد کرد! تازه اینجا همه آنقدر سرشان شلوغ هست که دل کسی برایت تنگ نشود

9- هر بهانه ای هرچقدر هم که منطقی به نظر برسد بهانه است و دلیل نمی شود قول و قرارت را بشکنی و برگردی سر این وبلاگ کوفتی!

10- ترجیحا از چند کیلومتری لبتاپ رد نشو که انگشتانت بی اختیار روی کیبورد نلغزند!

11- اینقدر ضعیف نباش!

12- قانون 1 را به هیچ عنوان زیر پا نگذار، مخصوصا برای همچین پستی

13- متن خداحافظی که ننوشتی. خوب یا بد تصمیم خودت بود. به هر حال تا وقتی صد و خورده ای نفر دنبالت میکنند حق نداری وقتشان را با این نوشته های به درد بخور بگیری

14- اگر این پست را منتشر کنی هر چه رشته بودی پنبه می شود. باید مراحل ترک را دوباره از اول شروع کنی. ترجیحا چنین غلطی نکن!

15- می گویم ننویس!

16- به جهنم که حالت بد است و به درک که خسته شده ای یا به مرحله ی جنون رسیده ای. اینجا نوشتن صرفا یک اعتیاد است! راه حل درمانی خوبی نیست! آدم شو سین! بچسب به زندگی ات!

17- باید خیلی پررو و وقیح باشی که دکمه ی ذخیره و انتشار را بزنی! :/

18- خودت هم می دانی تا چند روز قرار است به اینجا سر بزنی و نظرات را چک کنی. جان من بیخیال شو!

19- سین تو می توانی! به خودت باور داشته باش! فقط یک خورده ی دیگر تحمل کن تا خونت تصفیه شود.

20- خواهش می کنم سین، با خودت لج نکن. از خر شیطان بیا پایین.

21- حداقل آخر پستت نپرس اگر کسی راهکاری برای ترک اعتیاد سراغ دارد مشتاقانه پیشنهاداتش را می شنوی!

22- ای بابا! :/

23- تو آدم بشو نیستی

24- من اگر این وب کوفتی را حذف نکردم! حالا تو باور نکن

25- خیلی خب دیگر! زودتر منتشرش کن و از پشت مانیتور بلند شود! نبینم دوباره پیدایت شود ها!

  • میخک

حال روحی ام، انرژی درونی ام، شور و شوقم، برق چشمانم، عمق خنده هایم و کیفیت زندگی ام همه و همه با میزان و شدت نور خورشید رابطه ی مستقیم دارد. یعنی آنقدر وابسته ی نورم که در این چند روز مه گرفته و ابری حتی یک ثانیه هم نتواسته ام از ته دل شاد باشم!

 

البته که عاشق نم نم باران هم هستم، با صدای غرش رعد و برق هم به وجد می آیم، تند باد و رقص برگ های خشکیده ی پاییز را هم دوست دارم اما همه ی اینها را فقط برای مدت کوتاه می پسندم. انگار مهمان عزیز و گران قدری آمده است به خانه ی من و خورشید خانم سر بزند و کمی گپ بزنیم و بعد خودش محترمانه بلند شود و برود سر خانه و زندگی اش. وگرنه اگر بخواهد یک هفته ی مداوم آویزان خانه ی ما باشد و شام و نهار و لحظات شاد خانوادگی امان را شریک شود و تازه خودش جز صدای غرولند و نق نق هایشان چیزی برایمان نیاورد، معلوم است که از دستش ناراحت میشوم!

 

خبر بد اینکه می گویند پاییز است. طبیعی است که هوا سرد شده و از این سردتر هم خواهد شد. من با سرما مشکلی ندارم. با این حقیقت تلخ که در این یخ بندان راه ها بسته شده و ابرها اگر شعورشان می رسید و نفرت را در چشمانم را می دیدند و قصد بازگشت به سرزمین خود را می کردند هم باز نمی توانستند جایی بروند مشکل دارم! انگار دارم شکنجه می شوم! دلم برای خورشید خانم خودم تنگ شده. او را از من دزدیده اند. حالا پژمرده و شکسته دل گوشه ی اتاق نشسته ام و دارم با خودم فکر می کنم نکند من واقعا یک جاندار فتوسنتز کننده ام که برای ادامه ی زندگی به نور آفتاب نیاز مبرم دارم؟ بروم... بروم چند قطره آب پای ریشه های خودم بریزم تا خشک نشده ام...

  • میخک

نذر کرده بودم. نذر کرده بودم اربعین امسال پیاده بروم تا حرم. برآورده شدن حاجتم بهانه بود، هر چه که پیش می آمد من می خواستم این نذر را ادا کنم. به زانو زدن جلوی بارگاه آقا نیاز داشتم.

 

دروغ چرا، نیتم زیاد هم خالص نبود. از لج پدر و مادرم این کار را می کردم. از لج خانواده ای که رفته بودند پاسپورت و گذرنامه گرفته بودند برای خودشان و انگار که من دست و پا گیرشان باشم، می گفتند :« تو بیای که چی؟ تو هنوز درک نمی کنی این چیزها رو! هنوز بچه ای، ایشالا یه فرصت دیگه...» نمی دانستم چطور بهشان ثابت کنم بابا جان من هم دل دارم! با خود گفتم، عاشورا و تاسوعا که نمی شود، عوضش اربعین امسال خودم تنهایی پیاده می روم پیش آقا. هم گلگی این همه سال دوری را می کنم و هم جبران این همه سال دوری... می دانستم تنها بودن یک دختر در مملکت غریب و نا آشنا چه مشقت هایی را به دنبال دارد. مطمئن هم نبودم بتوانم یک دوست و همراه خوب برای خودم پیدا کنم. اما اهمیت نمی دادم. سر نماز به خدا قول دادم چه حاجتم برآورده شود و چه نشود من اربعین امسال بلند می شوم و می روم کربلا. گفتم دلم را به کشتیبانم گرم می کنم گوش هایم را به سرزنش خار مغیلان می بندم. 

 

بعدش هم که معلوم است چه شد. نه من کربلا رفتم و نه خانواده ام. لابد قسمتمان نبوده. لابد لیاقتش را نداشته ایم. یادم افتاد سال های بچگی که آقاجان را راهی کربلا کردیم، از دست و پایش آویزان شده بودم و التماس می کردم من را هم همراه خودش ببرد. گفت که نمی شود، بچه ها را راه نمی دهند. من هم پیشنهاد داده بودم در چمدانشان قایم شوم و تا خود عراق جیکم در نیایید تا کسی متوجه ام نشود. این پیشنهاد را هر سال تکرار می کردم و حالا در چمدان قایم شدن تبدیل به یک ضرب المثل خانوادگی شده. حالا که فکرش را می کنم شاید جدی جدی من را راه نمی دهند. شاید آنقدر بدم که قدم زدن کنار من ثواب کربلایی ها را کم می کند...

 

مدت ها قبل از محرم که قضیه ی کرونا جدی شد و مرز ها بسته، بغضم ترکید. دلم در آتش قول و قراری که نمی توانستم به آن عمل کنم می سوخت. این عکس را برای پروفایلم انتخاب کردم تا عزاداری ام را نشان بدهم. اما گویا در سرزمین ما پروفایل بی مخاطب خاص وجود ندارد و فلانی و بهمانی ممکن بود سوء برداشت کنند. عوضش کردم. فقط نوشتم :« سلام می دهم از بام خانه به سمت حرمت...» 

 

جریان چالش خاطرات پیاده روی اربعینی که از اینجا شروع شد نمک پاشیده شد روی زخمم. اول خواستم بی تفاوت باشم اما نتوانستم. می دانید چیست؟ اتفاقا بهتر! تک تک خاطراتتان را می خوانم. اشک می ریزم، حسرت می خورم و می خوانم. حالا همه اتان را به این چالش دعوت می کنم. بیایید کربلا رفتن خود را به رخ من بکشید. بگذارید آه و اشکم غلیظ تر شود. کمک کنید دلتنگ تر شوم. شاید این بار نیتم خالص شد و اقا اجازه ی ورودم دادند.... 

  • میخک

تا سر حد جنون شکنجه ات می دهد. بغض را درون گلویت می نشاند و بعد اجازه می دهد خودت انتخاب کنی بین زانو زدن و اشک ریختن یا فرو خوردن بغض و درد کشیدن.

 

  • میخک

دلم خوش نیست. اصولا وقتی که سر و کله ام پیدا می شود و همین طور بی هدف در بیان می چرخم یعنی دلم خوش نیست. آمده ام اینجا دنبال یک دل خوشی بگردم. وقت هایی هم که دکمه ی پست جدید را می زنم بجز بعضی موارد خاص دلم نه تنها خوش نیست که مثل جگر زلیخا شرحه شرحه شده و خون سیاه کثیف درون سرخرگ هایم دلمه بسته. الان هم دلم خوش نیست. برای من نوشتن اغلب با غم معنا می شود. غم های پر از آه و ناله، غم های خنده دار، غم های عاشقانه/ عارفانه، غم های دوست داشتنی و غم های پر از شادی. شاید اگر دلم خوش بود همه ی زندگی را در غم خلاصه نمی کنم. می دانم هدف طراح این چالش تحویل گرفتن چنین پست تاریک و سردی نبوده اما چه کنم که دلم خوش نیست. برای همین هم می نویسم. نوشتن زهر هر چیزی را می گیرد. درد را فرو می نشاند، آتش را (چه از سر عداوت برانگیخته شده باشد و چه محبت) خاموش می کند، حتی لبخند را محو می کند. نوشتن احساس و منطق را کم رنگ می کند. حتی تاثیر زندگی در زندگی را کم رنگ می کند. می دانم دارم چرت و پرت می گویم. می دانم...

 

دلم خوش نیست اما دل خوشی کم ندارم؛ فقط نمی بینمشان‌. فکر کنم همه امان همین طور باشیم. تفاوتمون در میزان کم سویی چشمانمان است. برای همین هم می نویسم. که جلوی چشمم بیایید و بتوانم آن را ببینم. هرچند نوشتن به هر چیزی حالت ماورایی می دهد، حقیقت را از واقعیت جدا می کند. اشک را مروارید می بیند و گونه های سرخ را ذغال گداخته. غم با نوشتن رویاگونه می شود و چه موسیقی زیبایی است این نوع غم! اصولا درد هر وقت مال تو نباشد زیباست. نوشتن حقیقت را از واقعیت جدا می کند. می توانی خودت را از دور ببینی و با انگشت به آن یکی خودت، خودت را نشان بدهی. این طوری دل خوشی هایی که به دست می آیند هم باور نکردنی می شوند. اما من می نویسم. اثرات جانبی نوشتن را نادیده می گیرم و دل خوشی هایم را می نویسم تا میم مالکیت پشتشان را باور می کنم. می نویسم تا بلکن دلم خوش بشود. 

 

من خدا را دارم؛ باید برای تا ابد خوش و خرم زندگی کردنم کافی باشد. در عوض چشم بسته ام و چنگ می زنم به پوست گردنم و رگم را تا می توانم از خودم دور می کنم. با این حال باز هم خدا را دارم. خانواده ام را دارم. دوستانم را دارم. گم شده ام در اضطراب اینکه ممکن است هر لحظه یکی اشان را از دست بدهم و شکر نمی کنم برای همین لحظه های بودنشان. مدام می رنجانمشان، خواسته و ناخواسته آزارشان می دهم با تندخویی هایم. با این حال هنوز هم انها را کنار خود دارم. خدا از آن بالا شیطان صفتی های بنده اش را می بیند اما من بی لیاقت هنوز هم خدا را دارم. سقفی بالای سرم دارم و خط فقر هرچقدر هم که بالا برود تا حالا گرسنه نمانده ام و تمام احتیاجاتم بر آورده شده. کلی عکس از دوران بچگی ام را دارم. کتاب را دارم و محبتش را در دلم جای داده ام. صورتم گرچه زشت است اما حداقل می توانم دلم را به این خوش کنم که هرکسی دوستم داشته باشد صد در صد بخاطر ویژگی های درونی ام است و نه ظاهرم. جوانم و احتمال دارد آینده ای داشته باشم. با وبلاگ آشنایی دارم و کلی رفیق خوب اینجا پیدا کرده ام. در ایران به دنیا آمده ام و زبانی را آموخته ام که مرا در افسون مولانا غرق می کند. خودکار بنفشم را دارم و کلی دفتر خالی و امید به اینکی روزی پرشان می کنم. من نوشتن را دارم که با وجود تمام بی استعدادی هایم از من دریغ نشده. فردا را دارم. یا شاید فکر می کنم که داشته باشم. به هر حال، همین اطمینان نسبی از طلوع آفتاب فردا خوب است. این باور که شب سیه به پایان می رسد، اینکه در همین شب هم گه گاهی ستاره ها بروی چشمک می زنند... 

 

 

 

پ ن: تا جایی که یادمه آقای علیرصا و واران جان دعوتم کردن. ممنونم ازشون :) 

پ ن۲: یکی از دلخوشی های امروزم هم این بود که بگردم ببینم اگه یه روز من رو می دیدید چی کار می کردید. :دی

  • میخک