نسبم شاید به بید مجنون برسد!
حال روحی ام، انرژی درونی ام، شور و شوقم، برق چشمانم، عمق خنده هایم و کیفیت زندگی ام همه و همه با میزان و شدت نور خورشید رابطه ی مستقیم دارد. یعنی آنقدر وابسته ی نورم که در این چند روز مه گرفته و ابری حتی یک ثانیه هم نتواسته ام از ته دل شاد باشم!
البته که عاشق نم نم باران هم هستم، با صدای غرش رعد و برق هم به وجد می آیم، تند باد و رقص برگ های خشکیده ی پاییز را هم دوست دارم اما همه ی اینها را فقط برای مدت کوتاه می پسندم. انگار مهمان عزیز و گران قدری آمده است به خانه ی من و خورشید خانم سر بزند و کمی گپ بزنیم و بعد خودش محترمانه بلند شود و برود سر خانه و زندگی اش. وگرنه اگر بخواهد یک هفته ی مداوم آویزان خانه ی ما باشد و شام و نهار و لحظات شاد خانوادگی امان را شریک شود و تازه خودش جز صدای غرولند و نق نق هایشان چیزی برایمان نیاورد، معلوم است که از دستش ناراحت میشوم!
خبر بد اینکه می گویند پاییز است. طبیعی است که هوا سرد شده و از این سردتر هم خواهد شد. من با سرما مشکلی ندارم. با این حقیقت تلخ که در این یخ بندان راه ها بسته شده و ابرها اگر شعورشان می رسید و نفرت را در چشمانم را می دیدند و قصد بازگشت به سرزمین خود را می کردند هم باز نمی توانستند جایی بروند مشکل دارم! انگار دارم شکنجه می شوم! دلم برای خورشید خانم خودم تنگ شده. او را از من دزدیده اند. حالا پژمرده و شکسته دل گوشه ی اتاق نشسته ام و دارم با خودم فکر می کنم نکند من واقعا یک جاندار فتوسنتز کننده ام که برای ادامه ی زندگی به نور آفتاب نیاز مبرم دارم؟ بروم... بروم چند قطره آب پای ریشه های خودم بریزم تا خشک نشده ام...
- ۹۹/۰۷/۱۶
هی خداا
من همش نگاهم به اسمون و به اون تیکه های ابر التماس میکنم یه تکونی به خودشون بدن و یه نم نم بارونی بباره
بیا شهرهامون رو عوض کنیم، اینجا تا دلت میخواد فتوسنتز کن :)))
ادم کیف میکنه دوست جونیش راجب هرچیزی که مینویسه اینقدر قشنگه :)
قلمت مانا :)