غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

پشت صحنه

يكشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۳:۵۰ ب.ظ

بیایید فرض کنیم من یک مرد سی و هفت هشت ساله ام. یک مرد شکسته و تنها. دارم روی پایان نامه ی دکترایم که در مورد یکی از مباحث گیاه شناسی است کار می کنم. زنم مرده. خیلی وقت است که مرده. در یک تصادف در سفر ماه عسلمان مرده. به هیچ عنوان به ازدواج مجدد فکر هم نمی کنم. وضعیت مالی ام خوب نیست. این رشته شغل درست حسابی ندارد و فقط با دستمزد اندک کارهای تحقیقاتی ام زندگی ام را می چرخانم. پدر و مادرم یک روز فوت می کنند. خانه ی آبا و اجدادی امان در یکی از شهر های دور از اینجا برایم به ارث می رسد. حالا می توانم از این شهر پر از دود و غم فرار کنم و از اجاره نشینی خلاص شوم. اما آن خانه دیگر کلنگی شده. دیوارهایش ترک برداشته و سقفش در آستانه ی فرو ریختن است. می کوبمش تا یک آپارتمان بسازم. یکی دو طبقه صرف نمی کند. من هم که پول زیادی ندارم. از ساخت و ساز به هیچ وجه سر در نمی آورم. نمی توانم ساعت ها با کارگرها کل کل کنم و مصالح خوب گیرم نمی آید. هر کسی هر چقدر که از دستش بر می آید سرم کلاه می گذارد. یکی از هم مدرسه ای ها و دوستان قدیمی ام پیشنهاد خوبی می کند. با هم شریک می شویم. شش طبقه از آپارتمان به نام من می شود و چهار طبقه برای او که ادامه ی پروژه را پیش می برد. در تمام مراحل کنارش می ایستم و چم و خم کار دستم می آید. همیشه درس ها را زودتر از بقیه یاد می گرفتم. چند وقت بعد برای خودم یک پا اوستا می شوم. پنج تا از واحد هایم را می فروشم. و می روم یک زمین در منطقه ای که رو به پیشرفت است می خرم. اگر بلد باشی با چرب زبانی همه را راضی نگه داری و جنس ارزانی که ظاهرش بی کیفیت بودنش را لو ندهد را بشناسی سود خالص است! من هم که از پول بدم نمی آید.کلاه برداری که نیست، اسمش زرنگی است. عوضش صدقه می دهم. رفته رفته معتاد شمردن اسکناس هایم می شوم. چند تا صفر بیشتر جلوی دارایی بانکی ات باشد می شوی قبله ی آدم تمام کسانی که قبلا تف هم جلوی پایت نمی انداختند. ده سال بعد برای خودم یک پا میلیاردر شده ام. چند تا ماشین شاسی بلند حسابی زیر پایم است. دیگر وقتی برای کارهای تحقیقاتی ام نیست. فقط هز از گاهی در دانشکده تدریس می کنم. این دانشجوها یک ارزن هم ذوق و اشتیاقی به علم ندارند. چه می دانند گیاه خود زندگی است و چه معجزاتی در تک تک برگ ها پنهان نشده. همه اشان اینجایند چون نمی توانند جایی که دلشان می خواهد باشد. البته دخترک ردیف دوم فرق می کند. صورتش زشت است. دماغ گنده و رنگ پریده ای دارد. اما در عوض چشمانش همیشه برق می زنند. با تک تک جملات درس من ذوق می کند. حتی وقتی که حواسش به کلاس نیست از یک عالم ماورایی انرژی دریافت می کند و سر ذوق می آید. سرشار از ذوق زندگی است و برای خندیدن دلیل نمی خواهد. سر کوچیک ترین مسائل بحث می کند اما بحثش هم شیرین است، دعوا و کلکل نیست. فقط می خواهد بداند. حضور همیشگی اش در صندلی سمت چپ ردیف دوم ناخوداگاه حالم را خوب می کند. برای همین است که چند ترم است پشت سر هم او را مشروط کرده ام. نمره اش از همه بیشتر می شود اما همیشه بهانه ای برای این کارم پیدا می کنم. نمی خواهم، نمی توانم بگذارم از کلاسم برود. احتمالا از من حسابی متنفر است و از اینکه وادار است حتما این درس را پاس کند ناراضی. اشکالی ندارد. آن دختر باید در ردیف دوم بماند. باید هر هفته چشمم به چشمان براق و درخشانش بیفتد. بودنش به من کمک می کند خودم را فراموش نکنم. یا شاید خود سابقم را. 

 

آخر می دانید، در این ده سال حسابی عوض شده ام. عادت هایم هم عوض شده. لذت چندانی از کتاب خواندن نمی برم. تفریحم شده وقت گذرانی و نوشیدن و گاهی هم بدمینتون، البته ببشتر از ژست ورزشی سر در می آورم تا خودش. با دوستانی بیرون می روم که دوستشان ندارم. فقط چون به جایگاه اجتماعی و شغلی ام می خورند انتخابشان کرده ام. رفاقت با هر کدامشان یک روزی به کارم می آید. همه ی خنده هایمان زورکی است یا از سر مستی. مدت هاست واقعا نخندیده ام. تازگی ها با زن جوان بیوه ای آشنا شده ام. آنقدر ها هم جوان نیست ولی خودش می گوید هست. راستش ثروتمند هم نیست. من که می دانم کارخانه ای که از شوهرش به او ارث رسیده در حال ورشکستگی است. می دانم از وقتی میزان تراکنش های مالی ام را شنیده لحنش اینقدر پر از عشوه شده. اما هیچ کدام از اینها را به رویش نمی آورم. عفریته خوب بلد است دروغ بگوید، نقش بازی کند، تو را خر فرض کند و سوارت شود. اصلا سواری دادن به این مجسمه ی زیبایی چه عیبی دارد. اگر پلک های بلند و چشمان خمارش را می دیدید به من حق می دادید. منی که سال های سال است تنهایم و دنیایم خاکستری شده. اشکالی ندارد که این زن با عطر تند فرانسوی و ماتیک قرمزش کمی رنگ به این زندگی بپاشد. همه ی اینها را به خودم گفتم و بیشتر و بیشتر وارد زندگی ام کردمش. حالا شده خانم خانه ی من. این اسم را خودش به خودش داده. من هم مخالفتی نکردم. آنقدر مخالفت نکردم که خودش از طرف من از خودش خواستگاری کرد. مسخره است نه؟ به نظر او که آخر رومانتیک بازی است و عشق متقابل را نشان می دهد. هفته ی بعد قرار محضر داریم. واضح بود که به این خواستگاری جواب مثبت میدهد! می گوید قبلش باید تست اعتیاد بدهیم. این یکی دیگر واقعا مسخره است! این رسم برای جوان هایی است که تازه هم را شناخته اند. نه ما که... بگذریم. 

 

تاریخ عقد نزدیک و نزدیک تر می شود. چرا ترسیده ام؟ نمی دانم! حواسم اکثر مواقع پرت است. حتی در ورقه ی امتحانی که می گرفتم اشتباهی عوض جای خالی نیم نمره ای نوشتم :« اعتیاد چیست؟... » تا وقتی هم که تمام ورقه ها کپی نشده و به دست دانشجوها نرسیده بودند متوجه گندی که بالا آورده ام نشدم. دخترک ردیف دوم هم از این فرصت سو استفاده کرد و چنین مطلبی را در وبلاگش نوشت. خودش خبر ندارد که دنبال کننده ی وبش هستم. او اصلا نمی داند چقدر از هوش و حواسم پیشش جا می ماند. آن... نه نباید فحش بدهم. او از جنس اینجور کلمات نیست. یک جنس خاصی دارد. پاک است و زلال. مرا یاد همسر مرحومم می اندازد. تازگی ها زیاد خوابش را می بینم. اخم کرده و از ناله هایی که مردم مظلوم روانه ام کرده اند را به رخم می کشد. می خواهد گلگی کند که سرش فریاد می کشم. یادش می اندازم او خودش ظالم ترین آدم جهان است که من عاشق دل خسته را اینقدر زود تنها گذاشت. بعد از خواب می پرم. خودم را تصحیح ورقه ها سرگرم می کنم. اکثرا این سوال را خالی گذاشته اند. می خواهید بدانید دخترک چه نوشته؟ عین جوابش را برایتان می نویسم.

 

 

اعتیاد مثل تسخیر شدن است. یک نفر در جلدت فرو می رود و بدون اینکه که بفهمی دارد چه اتفاقی می افتد دست و پایت را به میل خودش تکان می دهد. می بردت لب پشت بام و پرتت می کند پایین.

عشق یک جور جادوی پیشرفته تر است. یک نفر در مغزت نفوذ می کند و باعث می شود فکر کنی همان چیزی را می خواهی که او می خواهد. با کمال میل می روی لب پشت بام و خودت را پرت می کنی پایین.

اعتیاد اختیاری برای آدم نمی گذارد

عشق اما توهم اختیار را به ما می دهد

اعتیاد زشت است

عشق زشت تر

آنقدر زشت که زیبا دیده می شود. چون خالص است. چون نهایت تاریکی است و مسحور کننده. آنقدر سیاه است که به سفیدی می زند. 

غلیظ ترین عشق ها عین نور دیده می شوند.

اما اعتیاد عمیق نمی شود. همان است که هست.

یک اجبار زشت.

  • میخک

نظرات  (۱۷)

O.O

چه ماجرای قشنگی پشت صحنه بود! *تکان دادن سر از روی تحسین*

هممم... یکم درک تعریف دختر از اعتیاد برام درکش سخت بود... باید بیشتر فکر کنم روش :دی :)

+ بمیرم برای اون دخترک که همیشه مشروط میشده فقط به خاطر اینکه استاد دوست داشته چشم های براقش رو ببینه :))

پاسخ:
^_^
ممنون لطف داری. با چشم های قشنگت خوندی :)

فکر کنم شکیت عشقی خورده بود بنده خدا درد دلش تازه شد :)

دیگه این ترم بیستش رو دادم. بره دنبال رندگی اش. دنبال آینده اش. دنبال خوشبختی اش....
  • پرستوی عاشق
  • وای سین دال سلام

    خیلی جذابه

    لطفا ادامه ش بده :)

    پاسخ:
    علیک سلام :)
    جدی؟
    پس حسابی لطف داری :)
    ام...
  • دختر دماغ گوجه ای :)
  • خداای من چقدر جذاب بود پشت صحنه :)

    نمیدونم چرا هروقت بحث سر گیاه شناسی میاد یاد کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی می افتم، خیلی کتاب خاصیه، حس سورئال داره، پیشنهادش میکنم :)

    پاسخ:
    با چشم های جذابتون خوندین :)
    واجب شد بخونمش :)

    جدی چرا رمان نمی نویسید ؟ :)))))))))

    گشنگ بود *_*

    پاسخ:
    کی گفته نمی نویسم؟ :(
    ممنون لطف داری
    ولی این قصه نبود

    اون قالب خوشگل سبز رنگه کوش :(

    پاسخ:
    این همه وقت به این کامنت جواب نمی دادم که وقتی برگرده بیام بگم اینجاست :))))))
    دیگه خودم هم ناامید شدم... :(
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • آب شدم از ذوق که! چقدر چسبید ^_^

    پاسخ:
    و من هی نگاه می کنم ببینم کجایش ذوق انگیز بود :/
    خودم این رو می خوندم کامنت می دادم آه چه چندش آور! :/
    و خب شما خیلی لطف دارین :)

    @_______@ 

    وای چقد خوب بود ..

    من عاشق اون دخترکه شدم : دی :))

    آقا من تا اومدم یک کتاب بنویسم تو کامنتا موضوع حذف شد :|

     

    پاسخ:
    :)
    ممنون لطف داری
    حذف نشده که
    شما بنویس راحت باش :)
  • Sepideh Adliepour
  • کاش منم درجه استادی داشتم

    اون وقت مجبورت می کردم تا آخر عمر اینجا بمونی و بنویسی...

    پاسخ:
    شما استاد مایی :)
    چشم... :)
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • حتماً باید می‌زدم تو برجکت تا خوشت بیاد؟ :)) :|

    پاسخ:
    یعنی اگه تعارف رو بزاریم کنار و یکم واقع بینانه نگاه کنیم خواهید زد تو برجکم؟ :)

    رمان می نویسین ؟!

    منتشر هم می کنین ؟!

    یا چاپی چیزی ؟!

    پاسخ:
    من فقط می نویسم :/
    هی می نویسم
    هی تموم نمیشه :/
    و این قصه تا بی نهایت ادامه دارد

    بیخیال زری جان رمان نوشتن که کاری نداره الان از هر ده نفر هفت هشت نفرشون تو نوجوونی رمان می نویسن.
    رمان درست حسابی نوشتنه که ارزش داره
    که اونهم با این نوشته های چرت و پرت وبلاگی فرق داره حکایتش....
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • نه درست نخوندی، منظورم اینه که حتماً باید بخوره تو برجکت تا خوشت بیاد؟ از تعریف و تمجید خوشت نمیاد؟ :))

    وگرنه من تعارفی نیستم، وقتی تعریف می‌کنم یعنی حتماً خوب بوده که تعریف کردم :))

    پاسخ:
    از این دید هم میشه نگاهش کرد :)  [وی به زور می خواهد نقد بشنود :) ]
    اگه نقد می کنید بگید یکم از داستانام بزارم چون این اصلا داستان نبود شما دوستان داستان خوندنش :/ 

    نه اصلا :)

    باز هم ممنون :)




    راستی دعوتتون کردم به چالش اگه خواستید شرکت کنید :)

  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • البته من نگفتم داستانه ها :|

    ممنون

    پاسخ:
    مرسی نگفتین :)

    الان من باید بگم ممنون تر؟ :دی
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • ممنون‌خیس هم می‌تونی بگی! D:

    پاسخ:
    معنی اش چی میشه اون وقت؟ :)

    دوباره سلام :))

     

    سریال "دل" رو دیدین؟

    "منوچهر هادی" هر سریالی رو که کارگردانی می کنه فیلم رو به سبک خاص خودش پیش می بره نه براساس اون فیلنامه ای که نویسنده دستش داده!‌‌ به این شکل که سعی می کنه تو جایا جای فیلم یه کنجکاوی هایی رو تو ذهن مخاطب ایجاد کنه که مخاطب با خودش بگه: خدایا یعنی کی فلان کارو کرد؟ شاید اون بود؟ شایدم این بود؟ نمی دونم؟

    مثلا تو همین سریال دل تو قسمت ۴ تو شب عروسی یه نفر رستا رو  از جلوی سالن آرایش می دزده! اما این که اون شخص کی بود که این کارو کرد و این که چرا این کارو کرد رو به این زودیا نمی شد فهمید؛منوچهر هادی سعی می کنه ذهن مخاطب رو دنبال خودش بدوونه! تو آخرین قسمت فصل دو بالاخره مشخص شد که اون شخصی که به رستا تجاوز کرد کی بوده و با چه قصدی این کارو کرده بود! 

    خواستم از فلش بک زدن بگم: اوج کار منوچهر هادی همین فلش بک های مداومی هست که می زنه و مارو برمی گردونه مثلا ۱۰ قسمت قبل و داستان رو از یه منظر دیگه و اصلا با یه دوربین دیگه بهمون نشون می ده!و مخاطب رو تو گیجی تمام نگه می داره...

    من که هر وقت فیلمای منوچهر هادی رو نگاه می کنم همیشه منتظر غافلگیر شدنم!

     

    اینا رو 👆 نوشتم که دو تا سوال ازتون بپرسم :

    ۱_این دو تا پست یه سناریوی از پیش تعیین شده بود؟ / یا اینکه واقعا اول پست قبل رو نوشتین و بعد تصمیم به نوشتن این پست کردین؟

    ۲_شما هم سعی داشتین ما رو دنبال خودتون بدوونین؟

     

    یه سوال بی ربط:

    شما هم مث من همیشه تو انجام هر کاری دوست دارین هر چی سریعتر اونو تموم کنین حتی اگه اگه به بد ترین شکل ممکن باشه؟معتقدین اون تموم کردن هر چند بد باشه ولی لذت بخشه چون شما به هدفتون [تموم شدن اون کار] رسیدین؟؟؟


    +اون سوال «می خواین به چی برسین» هنوز واسم مونده...

     

     

     

     

    پاسخ:
    علیک سلام :))

    چقدررر خوشحالم که قهر نکردین برای همیشه برین. عذاب وجدان گرفته بودم از سوال هام...

    نخیر ندیدم ولی بار مثبت توصیفاتتون رو دریافت کردم :))
    ممنونم
    و اینکه این لصلا داستان نبود
    من از زبون خودم می نویسم
    و هر ثانیه خودم رو جور دیگه ای می بینم
    هر چی نوشتم توصیفی از شرایط خودمه
    تمام پست هام
    اینکه چقدر نا مفهوم از اب در میاد تقصیر من نیست!

    ام... از اونجاییی که همیشه یه طور نیستم نمیتونم جواب بدم. گاهی آره و گاهی نه :)

    نمی دونم... شاید می خوام از خاطرات زنم خلاص بشم و روحش دست از سرم برداره. شاید از اینکه معتاد پول شمردنم بیزارم. شاید اون زن بیوه برام یه جور اعتیاد قشنگه که نمی دونم نمی خوام یا نمی تونم که از شرش خلاص شم. یا چشم خای دختر زشت ردیف دوم... اصلا من می خوام خلاص بشم؟ واقعا؟ 
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • یعنی خیلی ممنون‌ترتر :))

    پاسخ:
    پس ممنون خیس :)

    برای کدوم منطقه هست این اصطلاح؟ 
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • علی‌القاعده برای هیچستان :))

    پاسخ:
    پس اخترع ملیه :)
    خسته نباشین :)

    خودمم یادم رفته بود همچین کامنتی گذاشتم...

    دوستان نمیتونن دوباره بسازنش ؟ 

    ان شالله برمیگرده... :))

    پاسخ:
    من یادم نرفته بود :(
    هنوز منتظرم....

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.