پشت صحنه
بیایید فرض کنیم من یک مرد سی و هفت هشت ساله ام. یک مرد شکسته و تنها. دارم روی پایان نامه ی دکترایم که در مورد یکی از مباحث گیاه شناسی است کار می کنم. زنم مرده. خیلی وقت است که مرده. در یک تصادف در سفر ماه عسلمان مرده. به هیچ عنوان به ازدواج مجدد فکر هم نمی کنم. وضعیت مالی ام خوب نیست. این رشته شغل درست حسابی ندارد و فقط با دستمزد اندک کارهای تحقیقاتی ام زندگی ام را می چرخانم. پدر و مادرم یک روز فوت می کنند. خانه ی آبا و اجدادی امان در یکی از شهر های دور از اینجا برایم به ارث می رسد. حالا می توانم از این شهر پر از دود و غم فرار کنم و از اجاره نشینی خلاص شوم. اما آن خانه دیگر کلنگی شده. دیوارهایش ترک برداشته و سقفش در آستانه ی فرو ریختن است. می کوبمش تا یک آپارتمان بسازم. یکی دو طبقه صرف نمی کند. من هم که پول زیادی ندارم. از ساخت و ساز به هیچ وجه سر در نمی آورم. نمی توانم ساعت ها با کارگرها کل کل کنم و مصالح خوب گیرم نمی آید. هر کسی هر چقدر که از دستش بر می آید سرم کلاه می گذارد. یکی از هم مدرسه ای ها و دوستان قدیمی ام پیشنهاد خوبی می کند. با هم شریک می شویم. شش طبقه از آپارتمان به نام من می شود و چهار طبقه برای او که ادامه ی پروژه را پیش می برد. در تمام مراحل کنارش می ایستم و چم و خم کار دستم می آید. همیشه درس ها را زودتر از بقیه یاد می گرفتم. چند وقت بعد برای خودم یک پا اوستا می شوم. پنج تا از واحد هایم را می فروشم. و می روم یک زمین در منطقه ای که رو به پیشرفت است می خرم. اگر بلد باشی با چرب زبانی همه را راضی نگه داری و جنس ارزانی که ظاهرش بی کیفیت بودنش را لو ندهد را بشناسی سود خالص است! من هم که از پول بدم نمی آید.کلاه برداری که نیست، اسمش زرنگی است. عوضش صدقه می دهم. رفته رفته معتاد شمردن اسکناس هایم می شوم. چند تا صفر بیشتر جلوی دارایی بانکی ات باشد می شوی قبله ی آدم تمام کسانی که قبلا تف هم جلوی پایت نمی انداختند. ده سال بعد برای خودم یک پا میلیاردر شده ام. چند تا ماشین شاسی بلند حسابی زیر پایم است. دیگر وقتی برای کارهای تحقیقاتی ام نیست. فقط هز از گاهی در دانشکده تدریس می کنم. این دانشجوها یک ارزن هم ذوق و اشتیاقی به علم ندارند. چه می دانند گیاه خود زندگی است و چه معجزاتی در تک تک برگ ها پنهان نشده. همه اشان اینجایند چون نمی توانند جایی که دلشان می خواهد باشد. البته دخترک ردیف دوم فرق می کند. صورتش زشت است. دماغ گنده و رنگ پریده ای دارد. اما در عوض چشمانش همیشه برق می زنند. با تک تک جملات درس من ذوق می کند. حتی وقتی که حواسش به کلاس نیست از یک عالم ماورایی انرژی دریافت می کند و سر ذوق می آید. سرشار از ذوق زندگی است و برای خندیدن دلیل نمی خواهد. سر کوچیک ترین مسائل بحث می کند اما بحثش هم شیرین است، دعوا و کلکل نیست. فقط می خواهد بداند. حضور همیشگی اش در صندلی سمت چپ ردیف دوم ناخوداگاه حالم را خوب می کند. برای همین است که چند ترم است پشت سر هم او را مشروط کرده ام. نمره اش از همه بیشتر می شود اما همیشه بهانه ای برای این کارم پیدا می کنم. نمی خواهم، نمی توانم بگذارم از کلاسم برود. احتمالا از من حسابی متنفر است و از اینکه وادار است حتما این درس را پاس کند ناراضی. اشکالی ندارد. آن دختر باید در ردیف دوم بماند. باید هر هفته چشمم به چشمان براق و درخشانش بیفتد. بودنش به من کمک می کند خودم را فراموش نکنم. یا شاید خود سابقم را.
آخر می دانید، در این ده سال حسابی عوض شده ام. عادت هایم هم عوض شده. لذت چندانی از کتاب خواندن نمی برم. تفریحم شده وقت گذرانی و نوشیدن و گاهی هم بدمینتون، البته ببشتر از ژست ورزشی سر در می آورم تا خودش. با دوستانی بیرون می روم که دوستشان ندارم. فقط چون به جایگاه اجتماعی و شغلی ام می خورند انتخابشان کرده ام. رفاقت با هر کدامشان یک روزی به کارم می آید. همه ی خنده هایمان زورکی است یا از سر مستی. مدت هاست واقعا نخندیده ام. تازگی ها با زن جوان بیوه ای آشنا شده ام. آنقدر ها هم جوان نیست ولی خودش می گوید هست. راستش ثروتمند هم نیست. من که می دانم کارخانه ای که از شوهرش به او ارث رسیده در حال ورشکستگی است. می دانم از وقتی میزان تراکنش های مالی ام را شنیده لحنش اینقدر پر از عشوه شده. اما هیچ کدام از اینها را به رویش نمی آورم. عفریته خوب بلد است دروغ بگوید، نقش بازی کند، تو را خر فرض کند و سوارت شود. اصلا سواری دادن به این مجسمه ی زیبایی چه عیبی دارد. اگر پلک های بلند و چشمان خمارش را می دیدید به من حق می دادید. منی که سال های سال است تنهایم و دنیایم خاکستری شده. اشکالی ندارد که این زن با عطر تند فرانسوی و ماتیک قرمزش کمی رنگ به این زندگی بپاشد. همه ی اینها را به خودم گفتم و بیشتر و بیشتر وارد زندگی ام کردمش. حالا شده خانم خانه ی من. این اسم را خودش به خودش داده. من هم مخالفتی نکردم. آنقدر مخالفت نکردم که خودش از طرف من از خودش خواستگاری کرد. مسخره است نه؟ به نظر او که آخر رومانتیک بازی است و عشق متقابل را نشان می دهد. هفته ی بعد قرار محضر داریم. واضح بود که به این خواستگاری جواب مثبت میدهد! می گوید قبلش باید تست اعتیاد بدهیم. این یکی دیگر واقعا مسخره است! این رسم برای جوان هایی است که تازه هم را شناخته اند. نه ما که... بگذریم.
تاریخ عقد نزدیک و نزدیک تر می شود. چرا ترسیده ام؟ نمی دانم! حواسم اکثر مواقع پرت است. حتی در ورقه ی امتحانی که می گرفتم اشتباهی عوض جای خالی نیم نمره ای نوشتم :« اعتیاد چیست؟... » تا وقتی هم که تمام ورقه ها کپی نشده و به دست دانشجوها نرسیده بودند متوجه گندی که بالا آورده ام نشدم. دخترک ردیف دوم هم از این فرصت سو استفاده کرد و چنین مطلبی را در وبلاگش نوشت. خودش خبر ندارد که دنبال کننده ی وبش هستم. او اصلا نمی داند چقدر از هوش و حواسم پیشش جا می ماند. آن... نه نباید فحش بدهم. او از جنس اینجور کلمات نیست. یک جنس خاصی دارد. پاک است و زلال. مرا یاد همسر مرحومم می اندازد. تازگی ها زیاد خوابش را می بینم. اخم کرده و از ناله هایی که مردم مظلوم روانه ام کرده اند را به رخم می کشد. می خواهد گلگی کند که سرش فریاد می کشم. یادش می اندازم او خودش ظالم ترین آدم جهان است که من عاشق دل خسته را اینقدر زود تنها گذاشت. بعد از خواب می پرم. خودم را تصحیح ورقه ها سرگرم می کنم. اکثرا این سوال را خالی گذاشته اند. می خواهید بدانید دخترک چه نوشته؟ عین جوابش را برایتان می نویسم.
اعتیاد مثل تسخیر شدن است. یک نفر در جلدت فرو می رود و بدون اینکه که بفهمی دارد چه اتفاقی می افتد دست و پایت را به میل خودش تکان می دهد. می بردت لب پشت بام و پرتت می کند پایین.
عشق یک جور جادوی پیشرفته تر است. یک نفر در مغزت نفوذ می کند و باعث می شود فکر کنی همان چیزی را می خواهی که او می خواهد. با کمال میل می روی لب پشت بام و خودت را پرت می کنی پایین.
اعتیاد اختیاری برای آدم نمی گذارد
عشق اما توهم اختیار را به ما می دهد
اعتیاد زشت است
عشق زشت تر
آنقدر زشت که زیبا دیده می شود. چون خالص است. چون نهایت تاریکی است و مسحور کننده. آنقدر سیاه است که به سفیدی می زند.
غلیظ ترین عشق ها عین نور دیده می شوند.
اما اعتیاد عمیق نمی شود. همان است که هست.
یک اجبار زشت.
- ۹۹/۰۷/۲۷
O.O
چه ماجرای قشنگی پشت صحنه بود! *تکان دادن سر از روی تحسین*
هممم... یکم درک تعریف دختر از اعتیاد برام درکش سخت بود... باید بیشتر فکر کنم روش :دی :)
+ بمیرم برای اون دخترک که همیشه مشروط میشده فقط به خاطر اینکه استاد دوست داشته چشم های براقش رو ببینه :))