غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است

یه ضرب المثل بلاگری هست که میگه

نزار ستاره های روشنت به بیش از پنجاه تا برسه؛ چون عملا دیگه نمی تونی به صفر برشونی اشون.

 

و خب من متاسفانه به این نصیحت خردمندانه عمل نکردم. مدتی غایب بودم و در این مدت ماجراهای زیادی اتفاق افتاده که بی خبر موندم گویا. عجیب تر از همه مشاعره ی بلاگردونی ها بوده که اصلا در مخیله ام نمی گنجه چنین برنامه ای اجرا باشه و من یکی از فعال ترین هاش نباشم!

بنا به این دلایل در حال حاضر هیچ اصراری به داغ بودن فضای بلاگستون ندارم. می تونید با وجدان راحت چند روز با شبکه های اجتماعی دیگه بگذرونید، این طوری من تا پنج تا از ستاره های خاموش رو می خونم ده تای دیگه روشن نمیشه و مورد هجوم ستاره و چندین سوء تعبیر مختلف از غیبتم قرار نمی گیرم. ستاره هایی که اصلا دلم نمیاد یکی اشون رو هم سرسری بگیرم و بی دقت بخونم. اندکی صبوری به خرج بدید، سین دال خواهد آمد. 

  • میخک

با همدیگه یه سری قرار گذاشتیم. قراری که پره از صمیمیت و محبت. اولین قرارمون امشبه و اگه خدا بخواد به جاهای بهتری هم می رسیم. شما هم اگه خواستید و اگه توانستید بیایید تا برقرار باشیم :) 

  • میخک

سلام

 

راستش خودم هم نمی دانم به چه کسی یا چه چیزی سلام می دهم. احتمالا تا آن زمان زبان های زیادی به دست فراموشی سپرده خواهند شد. جغرافیای زمین و مرزبندی کشورها تغییر خواهد کرد. ممکن است نسل من و همه ی کسانی که میشناسم به کل منقرض شده باشد. پس سلامم به هیچ شخص یا اشخاص خاصی نیست. حتی خطابم به انسان هم نیست که ممکن است انسان در فرایند تکامل شکل و شمایل بسیار متفاوتی به خود گرفته باشد. و من به هیچ وجه دوست ندارم با این موجود پیشرفته ی زشت که باقی مانده ی نسل بشرند و لابد در کثافت و جنایت غوطه ور شده اند هم کلام شوم.

 

می گویم سلام. با اینکه احتمالش زیاد است هیچکس این نامه را نخواند. شاید یک روز خاصیت مغناطیسی قطب ها تحت تاثیر عواملی تغییر کرده و الکتریسته به کل قطع شود. در عوض تکنولوژی های عجیب و غریب تری ظهور کنند. اینترنت در میان افسانه ها در قفسه ای بین اژدهای سه سر و غول چراغ جادو جای گیرد. وبلاگ که جای خود دارد! قطع به یقین تفاوتی که صد سال بعد با اکنون دارد صد برابر بیشتر از زمان حال با صد سال پیش است. با این حال به خود آن سال و آن زمان احتمالا نحس می گویم سلام.

 

  • میخک

 

دیگر این دل بی قرارت نیست. حکاکی نامت بر سنگ دلم نیست. یاد تو بر تار و پود وجودم نیست. انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست.

  • میخک

 

 

کتاب جذابی دستم می گیرم و با ولع می خوانم. هم زمان با لذت بردن از کتاب نظراتم را هم به ذهن می سپارم که بعدا پست مفصلی راجبش بنویسم. کتاب که تمام می شود، با خودم می گویم تاحالا چند شخصیت برجسته برای این کتاب نقد نوشته اند؟ نظر من بی نام و نشان به درد چه کسی می خورد؟ با بی میلی گوشی ام را بر می دارم. اتصال داده را روشن می کنم. می بینم حجم بسته ام تمام شده. اصلا بهتر! من که نمی خواستم متنی را پست کنم. نوشته ام با تک تک جملات و جزئیاتش در ذهنم باقی می ماند تا به مرور فراموشش کنم. گوشی را پرت می کنم روی تخت و به بقیه ی کارهایم می رسم. 

 

یک اتفاق جالب می افتد. در ظاهر بی اهمیت اما ایده ای در ذهنم جرقه می زند. چشمانم می درخشند. فورا به سراغ گوشی ام می روم. اتصال داده را روشن می کنم. بسته ام تمام شده. گوشی را پرت می کنم روی تخت. قلم و کاغذ دستم می گیرم اما حسی که میخواهم را به من نمی دهد. دراز می کشم کف اتاق. به سقف خیره می شوم. در خیالاتم شروع می کنم به نوشتن. کلمات بدون نیاز به هبچ جوهری شکل می گیرند. می نویسم و می نویسم و می نویسم. بعد ویرایشش می کنم و دکمه ی ارسال را می زنم. لبخندی بر لبم می نشیند. بلند می شوم و به بقیه ی کارهایم می رسم. 

 

دلم می گیرد. قلبم می شکند. چشم هایم پر از اشک می شود. متنی جگرسوز و پر از آه و ناله در سرم ساخته می شود. جلوی نوشتنش را می گیرم. وقت هایی که احساساتی می شوم زمین و زمان را متهم می کنم، نمی خواهم بعدا برای حرف هایی که زدم افسوس بخورم و متاسف شوم. فقط گریه می کنم و جملاتم را با تمام آرایه هلی ادبی غنی تر می سازم. تصور می کنم نوشته های ذهنی ام را خوانده اید. بعد تک تک شما در نظراتتان یا همدردی و محبتتان را نشانم می دهید یا راهکاری جلوی پایم می گذارید. اشک هایم را پاک می کنم. نصیحت هایتان را به کار می بندم. کمی بهتر می شوم. حالم که جا می آید آماده می شوم که پستی درمورد این تجربه ی تلخ و آموزنده منتشر کنم. گوشی ام را بر می دارم. اتصال داده را روشن می کنم. هنوز هم نت ندارم. عیبی ندارد. یک بند نتیجه گیری به ته پست خیالی ام می چسبانم و کمی هم از مبالغه ها و مظلوم نمایی های قبلی اش کم می کنم. شما هم ایموجی لبخند و ابراز خوشحالی از این پیشرفت شخصیتی ام را برایم می فرستید. بعد هم من شاد و خوش و خندان می روم به بقیه ی کارهایم برسم. 

 

​​​​​​مدتی است که روزهایم خارج از این سه حالت نمی گذرد. آنهایی که از ضررهای دنیای مجازی می گفتند، به نظرشان حضور مجازی در دنیای مجازی هم مضر است یا منفی در منفی مثبت می شود؟ 

  • میخک

 

 

 

۱. چی شد که به دنیای وبلاگ‌ها اومدی!؟

جواب این سوال را در تاریخچه ی درباره ی نوشتن مشاهده کنید.

 

۲.هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست!؟

جواب این سوال را نیز در تاریخچه ی درباره ی نوشتن مشاهده کنید.


۳. به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت!؟

جواب این سوال را در این پست مشاهده کنید.


۴. به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه!؟
اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟ 

بسم الله الرحمن الرحیم.

عرضم به حضور انورتون که... باید فعال باشه. خوش سر و قلم باشه. حرفی برای گفتن داشته باشه ( لزومی نداره این حرف دنیا رو تکون بده یا کمر مفاخر رو خم کنه، باور کنید انتظار نداریم یه فیلسوف ژرف نگر  پشت کیبورد نشسته باشه و ما رو با بیاناتش مستفیض کنه!) ظاهرش هم دلنشین باشه. و اینکه صاحب وب هم خوش اخلاق و پاسخگو به نظرات باشه :)

 

۵. بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری!؟
یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی!؟

هنوز از این دسته بندی ها سر در نیاوردم :/ اینطور که به نظر میاد اکثر وبلاگ هایی که دنبال می کنم روزانه نویسی و خاطرات به حساب میان در حالی که به نظر من اصلا روزانه نویسی و خاطرات نیستن :/ هر وقت فهمیدم شما رو هم در جریان میگذارم. 


۶. نظرت راجع به سرویس های وبلاگ‌دهی چیه!؟
و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

جواب سوال الف را در سوگند به بلاگستان

و جواب سوال ب را در این پست مشاهده کنید.


۷. نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه!؟
و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

جواب این سوال را در این پست مشاهده کنید.


۸. ویژگی‌ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.

دوست داشتم خوش قلم باشم. و همین طور با سوادتر! این معلومات الکن اذیتم می کنه. البته که در این راستا تلاش می کنم :)


۹. چندتا از لبخند هایی که در بلاگ بیان (و سرویس های دیگه) داشتید رو با ما در میان بذارید.

ام... حافظه ام یاری نمی کنه. تنها چیزی که یادم میاد خنده هاییه که این پست باعثش شد. :)

 


۱۰. بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ‌نویس ها چیه!؟
چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم!؟

سلام. ​​​​​لطفا بمونید. ممنون.

 

​​​

و اینکه هر کسی شرکت کرد سعی کنه حداقل ۵ نفر رو دعوت کنه :) (از هر سرویس وبلاگ‌دهی که میخواد باشه)

پنج نفر اولی که کامنت بگذارن دعوتن :)

 

ممنون از جناب امیر بابت ابداع این چالش و دعوتشون :)

 

 

 

~~~~~~~~~~~~~

 

 

 

نوشتم و نوشتم و نوشتم. از نفرت بیش از حد معمولی که از تکرار دارم. بعد همه اشان را پاک کردم‌. اگر نوشته هایم را می خواندید شاید برای تنبلی و ننوشتن جواب درست حسابی برای هر سوال سرزنشم نمی کردید. اما نه، باید یک پست جداگانه و مفصل را به این مقوله اختصاص دهم. آن موقع نمی خوام کلی گویی های بی سر و ته اینجا در ذهنتان مانده باشد. نمی خواهم حرف تکراری بشنوید. نمی خوام حرفی را تکرار کنم. آخر من به سندروم حاد تکرار ستیزی دچارم. 

  • میخک

 

بیان جای آدم بزرگ هاست. در بلاگفا هم آدم بزرگ پیدا می شود. تعدادشان کم هم نیست. اما میان خیل عظیم بچه های قد و نیم قد مثل خانم معلمی با حوصله و نشسته پشت میز به نظر می رسند. در بیان هم بچه ترها حضور دارند. اما درست مثل دانش آموزی که وارد دفتر دبیران شده متفاوت از بقیه اند. هردویشان وصله ی ناجورند. دانش آموز آنجا دست و پایش را گم می کند، فکر می کند همه دارند نگاهش می کنند و از خجالت دارد آب می شود و میرود زیر زمین. برای همین هم دست دوست هایش را می گیرد و میاورد که کنارش بایستند و سرشان را با حرف زدن با همدیگر گرم کنند و یادشان برود که وصله های ناجورند. هرچند هیچ کدام از ناظم ها و دبیرهای دفتر بجز ثانیه های اول نگاهی به آنها نمی اندازند. یکی دارد چای می نوشد، یکی ورقه ها را اصلاح می کند، یکی جزوه اش را داده تا کپی کنند، چند نفر با هم گپ می زنند و... خانم معلم هم همرنگ بچه ها می شود و همراهشان بالا پایین می پرد، اما در تمام این مدت دارد درس یادشان می دهد. خواه ناخواه احترام و وقاری دارد که او را از بچه ها متمایز می کند. بیان جای آدم بزرگ هاست. آدم هایی که دغدغه دارند، دغدغه ای غیر از قسمت بعدی فلان سریال یا جشن تولد بهمانی. دغدغه ای از جنس دغدغه های آدم بزرگ ها. کاربران بلاگفا مثل دو تا خواهر یا دوست جون جونی اند که می توانند ساعت ها کنار هم بنشینند از زمین و زمان حرف بزنند و از شدت خنده به بی مزه ترین جوک ها پخش زمین شوند و گذر زمان را حس نکنند. اما کاربران بیان تا حرف ارزشمندی نداشته باشند و مطمئن نشوند این پستی که می خواهند بگذارند لیاقت خوانده شدن را دارد لام تا کام حرف نمی زنند. البته که گاهی بیانی ها هم پرحرفی می کنند، به مسائل بیخود می خندند و شوخی می کنند اما همه ی این کارها را مثل آدم بزرگ ها انجام می دهند. آدم بزرگ ها بیشتر اوقات عبوسند، بیانی ها اما گشاده رو ترین آدم بزرگ های دنیا هستند. می توانند توی دشت بی کران با پاهای برهنه بدوند و نفس های عمیق بکشند و به زندگی لبخند بزنند، و در کنارش این حقیقت که قدشان دارد به دو متر می رسد و فردا اول صبح باید بروند سرکار را هم انکار نکنند. بیان جای آدم بزرگ هاست. برای همین هم کوچ من به بیان چیزی بیشتر از تغییر سرویس وبلاگ رسانی است. دارم کوچ می کنم به دنیای آدم بزرگ ها. آدم هایی که خیلی وقت ها بچه بازی در می آورند اما به هر حال آدم بزرگ اند. و یادم می دهند بزرگ فکر کنم.

 

 

 

 

 

بیان هنوز هم در ذهنم جای آدم بزرگ هاست. و من مثل تازه جوانی مصمم و با روحیه عزمم را جزم کرده ام که نگذارم خدشه ای بر ذهنیت بچگانه ام وارد شود. اینجا باید همان بهشتی که در تصور من بود باقی بماند. به مناسبت این روز فرخنده، سوگند یاد می کنم در این مسیر از هیچ کاری مضایقه نکنم. 

 

راستی، بیان در ذهن شما چه شکلی است؟ 

 

  • میخک

نمی دانم آدم بلافاصله بعد از خلقتش شروع به فکر کرد یا اصلا بخاطر همین قدرت تفکر بود که آدم آدم نام گرفت. تفکر با تعقل فرق دارد. عقل را در مقیاس های بسیار کوچک حیوانات هم دارند. از آن برای یافتن غذا و جفت مناسب استفاده می کنند. ذهن اما ورای یک مغز زنده است. تعریف دقیقی از آن ندارم اما مطمئنا همه اتان وجودش را حس می کنید. صدایی که درون سرتان می پیچد، گفتگوی های درونی، دل مشغولی ها، احساسات، همه و همه از ذهن منشا می گیرند و خیلی وقت ها عقلانی نیستند. 

 

حکایت inside out. را که نادیده بگیریم از ذهن بقیه هیچ نمی دانم. پس از ذهن خودم می گویم که با سرعتی مشابه به میگ میگ به پیش می تازد. می دود. فرار می کند. از این شاخه به آن شاخه می پرد. حتی لحظه ای آرام و قرار نمی گیرد. دائم آشفته و پریشان است. می ترسد اشتباه کند. فوری بر می گردد. راه دیگری را انتخاب می کند. پشیمان می شود. به خودش لعنت می فرستد. دست و پایش را گم می کند. دست به دامن عقل می شود. عقل با دبدبه و کبکبه از راه می رسد. توری کجاوه اش را کنار می زند و با اشاره ی انگشت راه درست را نشانش می دهد. بعد هم به غلامان دستور می دهد برش گردانند به همان مغز تا دوباره چرت بزند. نه اینکه تنبل باشد؛ همه اش تقصیر فکر است. خودش کودتا کرد و هر چه منطق بود با تی پا بیرون انداخت و تصمیم گرفت خودش به تنهایی تمام کارها را اداره کند. حالا درست است که مثل چی پشیمان شده، اما بروی خودش نمی آورد. ناسلامتی غرور دارد! تازه، از قدرتی که کسب کرده لذت می برد. مسئولیت ها شانه هایش را خمیده کرده اند اما ترجیح می دهد برتری خودش را حفظ کند تا صلاح ملک تن را. 

 

​​​​​​می توانید تصور کنید چنین ذهنی چطور حکمرانی می کند؟ معلوم است! او خودخواه است. تمام خزانه ی ATP را صرف خودش می کند. شب و روز فکر می کند. فکر، فکر، فکر. آینده را در خیال می سازد و گذشته را واکاوی می کند. لحظات بعد را پیش بینی می کند و برنامه می ریزد و بدون اینکه سر سوزنی از این برنامه ها عملی شوند به نتیجه اشان فکر می کند و به دستاور های به دست نیاورده می نازد. شعر می سراید و فراموشش می کند. داستان می نویسد و نیمه کاره رهایش می کند. محبت بی حد و مرزی نثار اطرافیانش می کند و بازخوردی که به چشم بیاید نمی گیرد؛ پس شروع می کند به گفتگو با تنها کسی که می تواند پا به پایش پیش برد. خودش! یا شاید هم خودم. دقیق نمی دانم اینجا حکومت استبدادی برقرار است یا مشروطه. به هر حال، این خود گویی ها بد دردسری است. کلا دو حالت هم دارد. یا مجیز خود خواندن یا خودخوری. وگرنه انتقاد سازنده کار عقل است و او هم که در این مجالس غایب. خود خوری، خود خوری، خود خوری.... و تو چه دانی چه مصیبتی است این خود خوری! منتظر کوچکترین اشتباهی است تا بر سرت نازل شود. اعتماد به نفست را با خاک یکسان، چشمانت را گریان، تو را از خودت بیزار و روزت را به کامت تلخ می کند. همین حال خراب سبب شروع سلسله ای از اشتباهات می شود که هر کدام مثل تکه ای از دومینو روی بعدی سقوط می کنند و اشتباهات فاحش تری را باعث می شوند. بعد تو می نشینی هی خود خوری می کنی. هی به خودت فحش می دهی. از درون آتش می گیری و این آتش را به جان خودت می اندازی. خود خوری تمام سیناپس های مغزی را مختل می کند و نورون های رابط را به اشتباه می اندازد و با یک جمله ی ساده به دیگران منتقل می شود. البته بعضی ها واکسنش را زده اند و روح و روانشان را با مانوس شدن با خدا آرامش بخشیده اند. 

 

برای من یکی این خودخوری ها کوتاه مدت است. چون ذهنم زود خسته می شود و حوصله اش سر می رود. می گردد دنبال یک کار جدید. البته این کار جدید می تواند پیدا کردن یک بهانه ی جدید برای خود خوری باشد. سعی می کنم تغییر کنم. سعی می کنم با مطالعه و تحقیق و درس گرفتن از تجربه های تلخ آدم بهاری بشوم. اما نتیجه ای که می گیرم هرچقدر فوق العاده باشد به معنی آرام شدن ذهنم نیست. این فکر به طرز عجیبی بیش فعال است! آنقدر که سرم در آستانه ی ترکیدن قرار می گیرد. نه خواب، نه بیداری، نه کارهای فیزیکی سخت و نفس گیر، نه تمرکز کردن، هیچ کدام جلوی راهش را نمی گیرد. این وضع آزارم می دهد. اما نه زیاد. بالاخره این ذهن من است که من را می سازد. چطور جرئت دارم با آن مخالفتی کنم؟

 

برگردیم به عقب. به آن زمان که خوره به جان قابیل افتاده بود و فریادهایی درون گوشش می پیچید :« ببین برادر کوچکت از تو جلو افتاده! خاک توی سرت! عرضه ی هیچ کاری را نداری! پدر را ناامید کردی! همه را ناامید کردی! اصلا وجودت ناامید کننده است! ببین چطور می خندد؟ همه به تو می خندند. هیچ ارزشی برایشان نداری! هیچ...!» وقتی هابیل با آرامش خاطر ذکر خدا را می گفت و مزرعه اش را شخم میزد. زیادی فکر نمی کرد. خود خوری نمی کرد. اشتباه نمی کرد. آن طرف قابیل دست هایش را روی سرش گذاشته بود و فریاد میزد :« بس کن!»...  

 

 

 

 

 

 

 

پ ن: با تشکر فراوان از جناب دژاوو و قالب فوق العاده ای که برام ساختن :)

دستتون بی بلا :)

  • میخک

اگر در این چند روز اخیر سری به درباره ی نوشتن زده باشید حتما متوجه شده اید که هر دو ساعت قالب اینجا عوض می شود. منتها هیچ کدام بر دلم نمی نشست. البته که اسم خودساخت را نمی توانم رویش بگذارم و هرچه هست به لطف قالب ساز آنلاین جناب عرفان میسر شده. روحشان شاد...

حالا یک خداقوتی بگویید تا بروم سراغ قالب بعدی چون این یکی زیادی گل منگلی از آب در آمده. باشد که تا ۱۶ شهریور بتوانم یک قاب مناسب و همیشگی برای درباره ی نوشتن دست و پا کنم. 

 

 

 

 

و حالا ادامه ی ماجرا را مشاهده می کنید.

می شود گفت این یکی تقریبا به دلم نشسته.

فقط یک سری اشکالات ریز دارد که نمی دانم چطور می شود حلشان کرد.

مثلا بجای کلمه ی پسنیدم قلبی چیزی قرار داد، چرا نوشته ها درون یک مستطیل منظم قرار نمی گیرند و از هر طرف بیرون می زنند، و اینکه چطور می شود فونت وبلاگ را تغییر داد؟ اگر می دانید ممنون می شوم راهنمایی کنید.

 

 

 

 

پ.ن: خیلی خیلی سپاس گزارم بابت سایت هایی که معرفی کردید. فعلا با فرادرس شروع کرده ام. ببینم چه می شود. منتها بنا بر سطح دانش اولیه ی من فکر کنم تا به مرحله ی رفع این مشکل برسم احتمالا موهایم رنگ دندان هایم بشود. فلذا یاری خواستن از شما راه حل راحت تری است :)

  • میخک

ندانستن عیب نیست. نپرسیدن عیب است. منتها چون ممکنه سوالم به نظر بلاگفرهای حرفه ای زیادی مسخره بیاد لطفا غریبه ها نخونن که پس فردا بتونم توی وبشون سرم رو بالا بگیرم.

این سوال رو از خودم بپرسید قطعا جواب «هیچی» رو خواهید شنید.

بلاگفا و میهن بلاگ به این شکل بود که روی یه دکمه کلیک می کردی یه سری کدها رو درون یک جعبه تحویلت می داد که کپی پیست می کردی به قسمت قالب جدید پنل خودت و تمام! اینجا انگار از این خبرها نیست

قالب های آماده ی عرفان رو هم که کپی پیست می کنم چیزی جز یه صفحه ی بهم ریخته تحویل نمی گیرم. این قضیه درمورد قالب سازهای آنلاین هم صادقه. 

الان چه باید بکنم ؟ 

  • میخک