غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

اعترافی که عاشقانه نیست

جمعه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ۱۰:۳۵ ب.ظ

 

دیگر این دل بی قرارت نیست. حکاکی نامت بر سنگ دلم نیست. یاد تو بر تار و پود وجودم نیست. انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست.

 

من خیانت نکردم. نخواستم که دل بکنم. تو خود رفتی. خود دوری جستی. نگاهم نکردی. آنقدر پشت پرده ماندی و ماندی که عطر تنت یادم رفت. برایت جنگیدم. پرده ها را دریدم. خون خود را نوشیدم اما... از یک جایی به بعد حس کردم دیگر دوستت ندارم. نه آنقدر که بیش از این به این کشتار بی رحمانه ادامه دهم. حس کردم که این دل دیگر بی قرارت نیست. نه اینکه قرار یافته باشم. من خیانت نکردم. هنوز هم محبوبی زیباتر از تو سراغ ندارم. تو که فتانه ای و رعنایی و خوش سیمایی و طنازی و دلدارکشی. وای از تو! امان از تو! نامت را می خوانم و بند بند وجودم پر از تمنای تمنایت می شود. کاش هنوز عاشقت بودم. بی قرارت بودم. پرستنده ات بودم و در هر سجده ام دعا می کردم که پرستار زخم های روی پیشانی ام باشی. این کفر مطلق درد است. پوچی و بی هویتی درد است. بی دردی درد است. عاشق بدون معشوق که وجود ندارد. من نمی خواستم... نمی خواهم که عاشق بودن را از یاد ببرم.

 

من خیانت نکردم. کنارت ماندم. این قلب خود پر کشید و رفت. اگر دروغ می گفتم خوب بود؟ یا اینکه نقش بازی می کردم؟ من تظاهر بلد نیستم. خیانت نکردم که پنهانش کنم. برای به دست آوردنت قیمتی را پرداختم که بالاتر از توانم بود. جانم فرسوده شد، یا شاید هم روحم. سینه ام خالی شد از احساس. دیگر هر چه می نوشم مست نمی شوم. می گریم. ناخن می کشم به صورتم. به خاک می افتم اما آن بی قراری دیگر در این دل نیست. نیست که نیست.

 

نکند، نکند عاقل شده باشم؟ نکند نصیحت بزرگان کار خود را کرده باشد؟ نکند از فردا بلند شوم، بروم شغل آبرومندی دست و پا کنم و با دختر حکیم وصلت کنم. پای منبر بنشینم و از شرع و دین بخوانم و گوش فرا دهم به آوازی که از رقص سماع بلند نمی شود؟ اما نه، من هنوز بی قرارم. تشنه ی عشقم. عشقی که مضاف نمی شود به مضاف الیه تو. اما هنوز عشق است. مال هیچکس نیست. فقط عشق است. مثل جاذبه ای که نه به سمت زمین می کشد و نه به سمت ماه. روی هواست. دردم درد عشق است. عشقی که به هیچ جا بند نیست. اینطور عشق ها زود فراموش می شوند نه؟ عشقی که پشتش به لبخند دیوانه کننده ی تو گرم نیست یا پشت برق نگاهت پناه نگرفته است.

 

چرا... چرا این بلا سرم آمد؟ از کی این دل بی صاحب و بی سامان شد؟ چرا؟ به کدامین گناه؟ من برایت عمرم را هم می دادم. یکی دو سال که چیزی نبود. انصاف داشته باشیم، ارزان حساب کرده بودی. خواب و خوراک و آزادی ام را بخشیدم و در عوض تو بی قرارم کردی. چه شد که این معامله بهم خورد؟ چرا خواب هایم سنگین شده و سفره های رنگین جلویم پهن است؟ من این دنیای لعنتی و لذت هایش را نمی خواهم! والله بالله نمی خواهم! من تو را می خواهم. آن حال خوب و خرابی که موقع تماشایت داشتم را. بجای این بی تفاوتی مضحک تپش بی وقفه ی قلبم را می خواهم. 

 

می گویم خیانت نکردم اما پست بودنم را پنهان نمی کنم. ترجیح می دادم هزار بار خیانت ببینم و خیانت نکنم. تو اگر نگاهم نمی کردی، تحویلم نمی گرفتی، اگر برایم تره هم خورد نمی کردی عیبی نداشت. من که باشم که لیاقت توجهت را داشته باشم؟ من باید بسوزم. شعله ور شوم. زبانه بکشم. اگر دنیا را هم همراه خودم به آتش بکشم حق داری هیچ تفقدی به درویش بی نوا نکنی. همه ی این ها را می دانم. قبلا از جان و دل ایمان داشتم، اما حالا... مثل همه ی بزدل های نیرنگ باز پلشت می گویم لیاقتت بیشتر از من است. معلوم است که لیاقت تو بیشتر از این حرف هاست!! دلیل می شود که من برای تو و به پایت نسوزم؟ خاکستر نشوم؟ بی قرارت نباشم؟   

 

معشوق ازلی و ابدی من، نو عروس من. پیش از این هزار بار به حجله ی داماد رفته ای و هزار و یک رخت عوض کرده ای و ذره ای از جوانی و دل ربایی ات کاسته نشده. می بینی؟ قدرت را خوب می دانم. بی قراری اما چیزی نیست که در واژه ها پیدا باشد. من بی قرار بی قراری ات هستم. اما بی قرارت نیستم. هرچه بیشتر تلاش می کنم توضیح دهم به طرز مسخره تری شکست می خورم. پس همینجا تمامش می کنم. قصد عذرخواهی ندارم. آخر من که خیانت نکردم! فقط دلم به حال خودم می سوزد...

 

  • میخک

نظرات  (۲۱)

:)

پاسخ:
:)

چقدر قشنگ بود😢

پاسخ:
چشم هات قشنگ می بینه 

خیلی زیباست این متن، همین نشون می‌ده که چقدر نویسنده توانایی هستی. :)

پاسخ:
چشم هاتون زیبا می بینه :)

به نظر خودم که شکست مفتضاحنه ای خوردم چون هیچکس اصلا معنا رو در نیافت یا توجهنی بهش نکرد.
بهم چسبوندن کلمات که کاری نداره.

جان فزا بود!

پاسخ:
چرا؟

بی قراری چیزیست که می تواند در واژه ها هم پیدا باشد!

تنها بستگی دارد به آن که چه کسی می خواهد بخواند!

پاسخ:
نه!
نشون به این نشون که تو واژه های من پیداش نکردین
حداقل نه به اون شکل که می خواستم
انگار فقط ظاهر کار، فقط تظاهر و دروغ و سفسطه هام به چشمتون اومد
بی قراری تو واژه های من نبود
نیست

البته منکرش نیستم بعضی ها معجزه گرن و میتونن توی جملات خودشون جا بدنش :)

شاید هم تکرر مکررات نیاز نیست، چون حداقل شاید من به معنای واقعی معنا و مفهوم متن رو فهمیده باشم؛ چیزی که به کرات توی دانشگاه و برای... خب، برای یه شخص خاصی تجربه‌اش کردم. به قول وحشی بافقی، «سرمه‌ای خواهم که جز یک‌رو نبینم؛ عشق کو؟ تا به میل آتشین در چشم گریانم کشد.» شاید این خلاصه‌ای از همه این‌گونه احوالات‌ام باشه.

پیشنهادی دارم: به نظرم یه‌کم بیشتر از نمادها استفاده کن، باعث می‌شن تا مفهوم برای مخاطب قابل فهم‌تر باشه.

پاسخ:
می دونین خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو منتشر کنم یا نه
بعد گفتم بزار این دغدغه ها رو با بقیه هم به اشتراک بزارم
شاید یه راه فرجی پیدا شد
ولی خوب همه اش کامنت های زیبا بود و اینها بیشتر بهم  احساس خاین بود می داد. اینکه با جملات قشنگ زشتی مطلبم رو پوشوندم و هیچکس نفهمید چقدر کثیفه این حرف ها

خلاصه اتون واقعا قلبم رو به درد آورد...


ممنون از پیشنهادتون
چشم، حتما از این به بعد رعایت می کنم:)

ببین سین

اینکه بیقراری یه فرد میتونه در واژه هاش پیدا باشه کاملا واضحه اما هرکسی نمیتونه ببینه!

فقط کسی میتونه اون رو ببینه از لحاظ باطنی یا تا حد خیلی زیادی به تو شبیه باشه

و یا سال های سال باهات ارتباط داشته باشه و در پی شناخت وجود کامل تو باشه!

 

 

پاسخ:
آره خب...
تند رفتم یکم
پاسخم به آقای علیرضا رو بخون

این اون متنیه که وقتی نمی‌تونی بنویسی، می‌نویسی؟ پس وقتی می‌تونی بنویسی، چی‌ها می‌نویسی؟:))

پاسخ:
این اون متنیه که روز جمعه توی دامان طبیعت و زیر سایه ی درخت های سرسبز نوشتم :) 
همه هم ازم عکس می گرفتن :/
خب مگه بده کباب رو ول کرده بودم و می نوشتم؟ تازه نطق خودکارم باز شده بود!

چرا جان فزا:

اوج قضیه عبارت من بی قرار بی قراریت هستم اما بی قرارت نیستم بود! برای من.

کثیفی متن و طبق حرف خودتون تاجایی که خودم تجربه کردم این وضعو، فهمیدم، بقیه اش هم هنوز پیش نیومده برام

مثلا من این بخشی از این احوالات رو که تجربه کردم برای مخاطبی با این توصیفات نبود: *نو عروس من. پیش از این هزار بار به حجله ی داماد رفته ای و هزار و یک رخت عوض کرده ای و ذره ای از جوانی و دل ربایی ات کاسته نشده* منظورم اینه که من نمیتونم عین چیزی که منظور شما بوده رو بفهمم چون شما نیستم و مغز شما و تفکرات شما و حرفایی که با خودتون میزنین و ناخواداگاه هایی که روی نوشتتون تاثیر میذارن و ندارم! ولی توی ذهن خودم وقت خوندن، مخاطبتونو تغییر میدم به مخاطب خودم و حقیقتا میتونم با بعضی از پاراگراف ها خیلی همزاد پپنداری کنم، اینه که جان فزاینده بود یکی اینارو از تو مغزم بیاره بیرون. و البته خب متن ادبیات درستی ام داشت و قشنگ بود. مثلا بند سه و بند چهار مسحور کننده یود! نه صرفا از نظر زیبایی که از نظر تجربه ای که دارم و نیتونم درکش کنم!! خب این لذت بخشه برای خواننده.

__

این که دوستان میگن زیبا بود و تعریف میکنن، لزوما به معنی متوجه نشدن مفهوم نیست، البته که قطعا خیلی اوقات پیش میاد که نمیتونه مخاطب همه اون چیزی که نویسنده، گوینده، سازنده کلا، میخواد برسونه رو بفهمه. مثل چاپلین که میگفت هر چی من میگم اینا فقط میخندن! ولی همیشه ام این نیست.

میدونین مثل اینه که ما همه میدونیم داستان دختر کبریت فروش چه دردناکه و فلان، و در عین حال معتقدیم ( همه نه مسلما ) که داستان قشنگیه.

یا همه داستان هایی که مفهوم تلخ و گس و غمناکی دارن و دنیا ستایششون میکنه.
 

پاسخ:
ممنون از توضیحات :)
واقعا میخواستم یکم از این توضیحات رو بشنوم
نیاز داشتم حرف زدن هام یک سویه نباشه :)
تعریف های اینطوری قند رو تو دل آدم آب میکنه :)
ممنون :)

*ــــ* نهههه ابدا!! اتفاقا خیلیم خوبه که خودکارت توی اون زمان شروع به حرکت کرده. فقط منظورم این بود که تو این همه گفتی نمی‌تونی بنویسی ولی یه همچین چیز معرکه‌ای نوشتی! و اگه می‌تونستی بنویسی... نمی‌دونم چه چیزی می‌تونه از معرکه بالاتر باشه. D:

پاسخ:
:)
خب طلسم شکست دیگه
طلسم تو چی؟
تلاشی برای شکستنش کردی؟
تو معرکه تری دیوونه!

سین عزیزم، بکگراند اینجا خیلی خوشگله! *-* من روحم تازه شد حقیقتا. قالب قبلی چی شد؟

 

:)) خوشحالم که شکست. طلسم من هنوز سرجاشه. باید بیشتر زور بزنم تا بلاخره ولم کنه. ولی دیگه تا پاییز شکستش می دم. :))

TT

پاسخ:
چشم هات خوشگل می بینه :)
یه مدت کیف کن که قالب قبلی رو برخواهم گرداند :) خیلی دوستش داشتم.

دوباره طلسم شدم :/ اما تقصیر انیمه هاست... اصلا آدم رو معتاد میکنن :/
انشالله :) تو میتونی نوبادی :)

وایییییی!!! داری انیمه می بینیییی؟ *-* *ذوق بسیار و باز شدن نیش*

پاسخ:
مشغول فصل سوم اتک هستم :)
اونقدر رفیق نیمه راه ازش پست گذاشت و اونقدر پست هاش رو پریدم چون نمیخواستم اسپویل بشم دیگه گفتم بریم ببینیمش دیگه 




الان جواب این کامنت رو میبینی؟ 

همین که به یادشی کافیه ها!!!به یاد عشق

پاسخ:
...

هممممم

والا من نقهمیدم کجاش کثیف بود...

 

اگه هم حس کردم کثیفی معشوق بود خخخخ //////:

 

 

پاسخ:
بعدا دوباره پست خودم رو میخونم و جوابت رو میدم
الان ذهنم واقعا نمیکشه

پس بعدا جواب این کامنت و و بدین :)))

پاسخ:
باشه :)

الان که لینکش کردی برگشتم و کامنتم و خوندم /:

جوابش کو ؟

پاسخ:
منم دوباره خوندم 
فقط نفهمیدم دقیقا سوالت چی بود
:/

یو در پاسخ کامنت بقیه :

 اینکه با جملات قشنگ زشتی مطلبم رو پوشوندم و هیچکس نفهمید چقدر کثیفه این حرف ها


 من:

هممممم

والا من نقهمیدم کجاش کثیف بود...

 

اگه هم حس کردم کثیفی معشوق بود خخخخ //////:

 

 یو :

بعدا دوباره پست خودم رو میخونم و جوابت رو میدم

الان ذهنم واقعا نمیکشه



 

پاسخ:
نگفتم سوالت یادم رفته
گفتم نفهمیدمش
یعنی کثافت و چرک از این متن نمیباره؟ یعنی معلوم نیست دلیل حال بدی امروزم همونه؟ 

از تو متن معلومه حالت بده...

ولی خداییش دلیلش و نمیتونم بفهمم /:

و این که حال بد بودن یعنی نوشته کثیفه ؟؟؟؟

 

شایدم تجربه تو رو نداشتم ... واسه همینه که نمیفهمم...

 

البته الن که خیلی به مخم فشار میارم یه مورد به ذهنم میزنه که فکر نمیکنم اون باشه و بکشیم هم نمیگم /:

پاسخ:
تو رو خدا بگو اون مورد چیه! :)))))
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

مخ من پاستوریزه نیس... پیشنهاد میکنم پیگیر نشی ...

 

جواب منو ندادی... وقتی یکی حالش بده و مینویسه این یعنی نوشته کثیف و چرک آلوده ؟؟؟

من به نوشته ای میگم کثیف که تاثیر بذاره روی افکار دیگران که کارای کثیف انجام بدن... وقتی کثیفه که روی روح و روان آدم تاثیر بد بذاره ( ****** ***** *** **** ** * *** ****** * ***** *** ****** )

.....

یا هرچی....

 

و جدا انتظار داری من بفهمم چه اتفاقی افتاده که حالت بده ؟ خب اگه انتظار داشتی اینو بفهمم باید بگم تو نوشتنش موفق نبودی...

پاسخ:
از اونجایی که معنی چیزیکه تو پارانتز بود رو نفهمیدم پس پیگیر نمیشم چون قطعا جوابت رو هم نخواهم فهمید :/

کثیفی و چرک باعث عفونت میشه. باعث بیماری میشه. باعث حال بدی آدم میشه. 
کثیف بودن با ترویج منکرات فرق داره‌ها :/
من کثافت درونی خودمو بازتاب دادم فقط :/



نه نه
واسه همین هم گفتم سوالتو نمیفهمم

امیدوارم شکست عشقی نباشه چون نمیدونم چرا یادمه که گفته بودی عاشق نشدی /:

به طور پیشفرض این احتمال و خط زده بودم از همون اول...

هرچی عم فکر میکنم اینا استعاره از چین چیزی به ذهنم نمیزنه /:

الان دلم میخواد بکشمت مودونی /:

پاسخ:
عاشق بودم یا نبودم؟ نمی‌دونم
ولی اون مدلی که تو میگی رو نه. نشدم.


چی کار داری آقا 😁

بیشتر باید توضیح بدم که "نمیدونم" منظور اصلی پستت چی بود :") ؟

پاسخ:
چی بگم والا

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.