اعترافی که عاشقانه نیست
دیگر این دل بی قرارت نیست. حکاکی نامت بر سنگ دلم نیست. یاد تو بر تار و پود وجودم نیست. انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست.
من خیانت نکردم. نخواستم که دل بکنم. تو خود رفتی. خود دوری جستی. نگاهم نکردی. آنقدر پشت پرده ماندی و ماندی که عطر تنت یادم رفت. برایت جنگیدم. پرده ها را دریدم. خون خود را نوشیدم اما... از یک جایی به بعد حس کردم دیگر دوستت ندارم. نه آنقدر که بیش از این به این کشتار بی رحمانه ادامه دهم. حس کردم که این دل دیگر بی قرارت نیست. نه اینکه قرار یافته باشم. من خیانت نکردم. هنوز هم محبوبی زیباتر از تو سراغ ندارم. تو که فتانه ای و رعنایی و خوش سیمایی و طنازی و دلدارکشی. وای از تو! امان از تو! نامت را می خوانم و بند بند وجودم پر از تمنای تمنایت می شود. کاش هنوز عاشقت بودم. بی قرارت بودم. پرستنده ات بودم و در هر سجده ام دعا می کردم که پرستار زخم های روی پیشانی ام باشی. این کفر مطلق درد است. پوچی و بی هویتی درد است. بی دردی درد است. عاشق بدون معشوق که وجود ندارد. من نمی خواستم... نمی خواهم که عاشق بودن را از یاد ببرم.
من خیانت نکردم. کنارت ماندم. این قلب خود پر کشید و رفت. اگر دروغ می گفتم خوب بود؟ یا اینکه نقش بازی می کردم؟ من تظاهر بلد نیستم. خیانت نکردم که پنهانش کنم. برای به دست آوردنت قیمتی را پرداختم که بالاتر از توانم بود. جانم فرسوده شد، یا شاید هم روحم. سینه ام خالی شد از احساس. دیگر هر چه می نوشم مست نمی شوم. می گریم. ناخن می کشم به صورتم. به خاک می افتم اما آن بی قراری دیگر در این دل نیست. نیست که نیست.
نکند، نکند عاقل شده باشم؟ نکند نصیحت بزرگان کار خود را کرده باشد؟ نکند از فردا بلند شوم، بروم شغل آبرومندی دست و پا کنم و با دختر حکیم وصلت کنم. پای منبر بنشینم و از شرع و دین بخوانم و گوش فرا دهم به آوازی که از رقص سماع بلند نمی شود؟ اما نه، من هنوز بی قرارم. تشنه ی عشقم. عشقی که مضاف نمی شود به مضاف الیه تو. اما هنوز عشق است. مال هیچکس نیست. فقط عشق است. مثل جاذبه ای که نه به سمت زمین می کشد و نه به سمت ماه. روی هواست. دردم درد عشق است. عشقی که به هیچ جا بند نیست. اینطور عشق ها زود فراموش می شوند نه؟ عشقی که پشتش به لبخند دیوانه کننده ی تو گرم نیست یا پشت برق نگاهت پناه نگرفته است.
چرا... چرا این بلا سرم آمد؟ از کی این دل بی صاحب و بی سامان شد؟ چرا؟ به کدامین گناه؟ من برایت عمرم را هم می دادم. یکی دو سال که چیزی نبود. انصاف داشته باشیم، ارزان حساب کرده بودی. خواب و خوراک و آزادی ام را بخشیدم و در عوض تو بی قرارم کردی. چه شد که این معامله بهم خورد؟ چرا خواب هایم سنگین شده و سفره های رنگین جلویم پهن است؟ من این دنیای لعنتی و لذت هایش را نمی خواهم! والله بالله نمی خواهم! من تو را می خواهم. آن حال خوب و خرابی که موقع تماشایت داشتم را. بجای این بی تفاوتی مضحک تپش بی وقفه ی قلبم را می خواهم.
می گویم خیانت نکردم اما پست بودنم را پنهان نمی کنم. ترجیح می دادم هزار بار خیانت ببینم و خیانت نکنم. تو اگر نگاهم نمی کردی، تحویلم نمی گرفتی، اگر برایم تره هم خورد نمی کردی عیبی نداشت. من که باشم که لیاقت توجهت را داشته باشم؟ من باید بسوزم. شعله ور شوم. زبانه بکشم. اگر دنیا را هم همراه خودم به آتش بکشم حق داری هیچ تفقدی به درویش بی نوا نکنی. همه ی این ها را می دانم. قبلا از جان و دل ایمان داشتم، اما حالا... مثل همه ی بزدل های نیرنگ باز پلشت می گویم لیاقتت بیشتر از من است. معلوم است که لیاقت تو بیشتر از این حرف هاست!! دلیل می شود که من برای تو و به پایت نسوزم؟ خاکستر نشوم؟ بی قرارت نباشم؟
معشوق ازلی و ابدی من، نو عروس من. پیش از این هزار بار به حجله ی داماد رفته ای و هزار و یک رخت عوض کرده ای و ذره ای از جوانی و دل ربایی ات کاسته نشده. می بینی؟ قدرت را خوب می دانم. بی قراری اما چیزی نیست که در واژه ها پیدا باشد. من بی قرار بی قراری ات هستم. اما بی قرارت نیستم. هرچه بیشتر تلاش می کنم توضیح دهم به طرز مسخره تری شکست می خورم. پس همینجا تمامش می کنم. قصد عذرخواهی ندارم. آخر من که خیانت نکردم! فقط دلم به حال خودم می سوزد...
- ۹۹/۰۶/۲۱

:)