سوگند به بلاگستان
بیان جای آدم بزرگ هاست. در بلاگفا هم آدم بزرگ پیدا می شود. تعدادشان کم هم نیست. اما میان خیل عظیم بچه های قد و نیم قد مثل خانم معلمی با حوصله و نشسته پشت میز به نظر می رسند. در بیان هم بچه ترها حضور دارند. اما درست مثل دانش آموزی که وارد دفتر دبیران شده متفاوت از بقیه اند. هردویشان وصله ی ناجورند. دانش آموز آنجا دست و پایش را گم می کند، فکر می کند همه دارند نگاهش می کنند و از خجالت دارد آب می شود و میرود زیر زمین. برای همین هم دست دوست هایش را می گیرد و میاورد که کنارش بایستند و سرشان را با حرف زدن با همدیگر گرم کنند و یادشان برود که وصله های ناجورند. هرچند هیچ کدام از ناظم ها و دبیرهای دفتر بجز ثانیه های اول نگاهی به آنها نمی اندازند. یکی دارد چای می نوشد، یکی ورقه ها را اصلاح می کند، یکی جزوه اش را داده تا کپی کنند، چند نفر با هم گپ می زنند و... خانم معلم هم همرنگ بچه ها می شود و همراهشان بالا پایین می پرد، اما در تمام این مدت دارد درس یادشان می دهد. خواه ناخواه احترام و وقاری دارد که او را از بچه ها متمایز می کند. بیان جای آدم بزرگ هاست. آدم هایی که دغدغه دارند، دغدغه ای غیر از قسمت بعدی فلان سریال یا جشن تولد بهمانی. دغدغه ای از جنس دغدغه های آدم بزرگ ها. کاربران بلاگفا مثل دو تا خواهر یا دوست جون جونی اند که می توانند ساعت ها کنار هم بنشینند از زمین و زمان حرف بزنند و از شدت خنده به بی مزه ترین جوک ها پخش زمین شوند و گذر زمان را حس نکنند. اما کاربران بیان تا حرف ارزشمندی نداشته باشند و مطمئن نشوند این پستی که می خواهند بگذارند لیاقت خوانده شدن را دارد لام تا کام حرف نمی زنند. البته که گاهی بیانی ها هم پرحرفی می کنند، به مسائل بیخود می خندند و شوخی می کنند اما همه ی این کارها را مثل آدم بزرگ ها انجام می دهند. آدم بزرگ ها بیشتر اوقات عبوسند، بیانی ها اما گشاده رو ترین آدم بزرگ های دنیا هستند. می توانند توی دشت بی کران با پاهای برهنه بدوند و نفس های عمیق بکشند و به زندگی لبخند بزنند، و در کنارش این حقیقت که قدشان دارد به دو متر می رسد و فردا اول صبح باید بروند سرکار را هم انکار نکنند. بیان جای آدم بزرگ هاست. برای همین هم کوچ من به بیان چیزی بیشتر از تغییر سرویس وبلاگ رسانی است. دارم کوچ می کنم به دنیای آدم بزرگ ها. آدم هایی که خیلی وقت ها بچه بازی در می آورند اما به هر حال آدم بزرگ اند. و یادم می دهند بزرگ فکر کنم.
بیان هنوز هم در ذهنم جای آدم بزرگ هاست. و من مثل تازه جوانی مصمم و با روحیه عزمم را جزم کرده ام که نگذارم خدشه ای بر ذهنیت بچگانه ام وارد شود. اینجا باید همان بهشتی که در تصور من بود باقی بماند. به مناسبت این روز فرخنده، سوگند یاد می کنم در این مسیر از هیچ کاری مضایقه نکنم.
راستی، بیان در ذهن شما چه شکلی است؟
- ۹۹/۰۶/۱۶
چه جالب منم دقیقا همین فکرها رو می کردم اون ماه های اول! هرجا که می رفتم با پست های خاص روبهرو می شدم و برام عجیب بود که واقعا کسایی هم هستن که انقدر خوب وبلاگ می نویسن؟
قبل از اون که میهن بلاگ بودم، تمام وبلاگ ها یا کپی از سایتای دیگه بودن یا اخبار کی پاپ. بقیه هم کدنویس بودن همه! هیچ کس رو نداشتیم که مثل بیانیها بنویسه و من دیگه ذوق زده بودم خیلییی :)))) و خیلی سریع هم جور شدم با محیط. با اینکه خودم خب خیلی کوچیک تر بودم ازشون، ولی دنیاشون رو دوست داشتم. هنوز هم معتقدم کوچم یکی از بهترین تصمیم هام بود. که خیلی نادره، چون من توی تصمیم گیری افتضاحم!
+ بیان در ذهن من مثل یه خونهی نقلی و دورافتادهست که درش همیشه به روی اون غریبه هایی که از اونجا رد میشن، بازه. :))