بس کن!
نمی دانم آدم بلافاصله بعد از خلقتش شروع به فکر کرد یا اصلا بخاطر همین قدرت تفکر بود که آدم آدم نام گرفت. تفکر با تعقل فرق دارد. عقل را در مقیاس های بسیار کوچک حیوانات هم دارند. از آن برای یافتن غذا و جفت مناسب استفاده می کنند. ذهن اما ورای یک مغز زنده است. تعریف دقیقی از آن ندارم اما مطمئنا همه اتان وجودش را حس می کنید. صدایی که درون سرتان می پیچد، گفتگوی های درونی، دل مشغولی ها، احساسات، همه و همه از ذهن منشا می گیرند و خیلی وقت ها عقلانی نیستند.
حکایت inside out. را که نادیده بگیریم از ذهن بقیه هیچ نمی دانم. پس از ذهن خودم می گویم که با سرعتی مشابه به میگ میگ به پیش می تازد. می دود. فرار می کند. از این شاخه به آن شاخه می پرد. حتی لحظه ای آرام و قرار نمی گیرد. دائم آشفته و پریشان است. می ترسد اشتباه کند. فوری بر می گردد. راه دیگری را انتخاب می کند. پشیمان می شود. به خودش لعنت می فرستد. دست و پایش را گم می کند. دست به دامن عقل می شود. عقل با دبدبه و کبکبه از راه می رسد. توری کجاوه اش را کنار می زند و با اشاره ی انگشت راه درست را نشانش می دهد. بعد هم به غلامان دستور می دهد برش گردانند به همان مغز تا دوباره چرت بزند. نه اینکه تنبل باشد؛ همه اش تقصیر فکر است. خودش کودتا کرد و هر چه منطق بود با تی پا بیرون انداخت و تصمیم گرفت خودش به تنهایی تمام کارها را اداره کند. حالا درست است که مثل چی پشیمان شده، اما بروی خودش نمی آورد. ناسلامتی غرور دارد! تازه، از قدرتی که کسب کرده لذت می برد. مسئولیت ها شانه هایش را خمیده کرده اند اما ترجیح می دهد برتری خودش را حفظ کند تا صلاح ملک تن را.
می توانید تصور کنید چنین ذهنی چطور حکمرانی می کند؟ معلوم است! او خودخواه است. تمام خزانه ی ATP را صرف خودش می کند. شب و روز فکر می کند. فکر، فکر، فکر. آینده را در خیال می سازد و گذشته را واکاوی می کند. لحظات بعد را پیش بینی می کند و برنامه می ریزد و بدون اینکه سر سوزنی از این برنامه ها عملی شوند به نتیجه اشان فکر می کند و به دستاور های به دست نیاورده می نازد. شعر می سراید و فراموشش می کند. داستان می نویسد و نیمه کاره رهایش می کند. محبت بی حد و مرزی نثار اطرافیانش می کند و بازخوردی که به چشم بیاید نمی گیرد؛ پس شروع می کند به گفتگو با تنها کسی که می تواند پا به پایش پیش برد. خودش! یا شاید هم خودم. دقیق نمی دانم اینجا حکومت استبدادی برقرار است یا مشروطه. به هر حال، این خود گویی ها بد دردسری است. کلا دو حالت هم دارد. یا مجیز خود خواندن یا خودخوری. وگرنه انتقاد سازنده کار عقل است و او هم که در این مجالس غایب. خود خوری، خود خوری، خود خوری.... و تو چه دانی چه مصیبتی است این خود خوری! منتظر کوچکترین اشتباهی است تا بر سرت نازل شود. اعتماد به نفست را با خاک یکسان، چشمانت را گریان، تو را از خودت بیزار و روزت را به کامت تلخ می کند. همین حال خراب سبب شروع سلسله ای از اشتباهات می شود که هر کدام مثل تکه ای از دومینو روی بعدی سقوط می کنند و اشتباهات فاحش تری را باعث می شوند. بعد تو می نشینی هی خود خوری می کنی. هی به خودت فحش می دهی. از درون آتش می گیری و این آتش را به جان خودت می اندازی. خود خوری تمام سیناپس های مغزی را مختل می کند و نورون های رابط را به اشتباه می اندازد و با یک جمله ی ساده به دیگران منتقل می شود. البته بعضی ها واکسنش را زده اند و روح و روانشان را با مانوس شدن با خدا آرامش بخشیده اند.
برای من یکی این خودخوری ها کوتاه مدت است. چون ذهنم زود خسته می شود و حوصله اش سر می رود. می گردد دنبال یک کار جدید. البته این کار جدید می تواند پیدا کردن یک بهانه ی جدید برای خود خوری باشد. سعی می کنم تغییر کنم. سعی می کنم با مطالعه و تحقیق و درس گرفتن از تجربه های تلخ آدم بهاری بشوم. اما نتیجه ای که می گیرم هرچقدر فوق العاده باشد به معنی آرام شدن ذهنم نیست. این فکر به طرز عجیبی بیش فعال است! آنقدر که سرم در آستانه ی ترکیدن قرار می گیرد. نه خواب، نه بیداری، نه کارهای فیزیکی سخت و نفس گیر، نه تمرکز کردن، هیچ کدام جلوی راهش را نمی گیرد. این وضع آزارم می دهد. اما نه زیاد. بالاخره این ذهن من است که من را می سازد. چطور جرئت دارم با آن مخالفتی کنم؟
برگردیم به عقب. به آن زمان که خوره به جان قابیل افتاده بود و فریادهایی درون گوشش می پیچید :« ببین برادر کوچکت از تو جلو افتاده! خاک توی سرت! عرضه ی هیچ کاری را نداری! پدر را ناامید کردی! همه را ناامید کردی! اصلا وجودت ناامید کننده است! ببین چطور می خندد؟ همه به تو می خندند. هیچ ارزشی برایشان نداری! هیچ...!» وقتی هابیل با آرامش خاطر ذکر خدا را می گفت و مزرعه اش را شخم میزد. زیادی فکر نمی کرد. خود خوری نمی کرد. اشتباه نمی کرد. آن طرف قابیل دست هایش را روی سرش گذاشته بود و فریاد میزد :« بس کن!»...
پ ن: با تشکر فراوان از جناب دژاوو و قالب فوق العاده ای که برام ساختن :)
دستتون بی بلا :)

منم خیلی خودخوری میکنم در روز. یعنی، فقط کافیه یه اتفاق ساده بیفته، تا شب نمیره بیرون از ذهنم. همیشه حسودی میکردم به اونهایی که آرامششون رو سریع به دست میآرن و بیخیال قضیه میشن. :(