غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۹۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

به درجه ای از خود درگیری رسیدم...

که یه داستان جادوگری ساختم
بعد برای باور بذیری اش دلایل علمی برای وجود جادوگران بهم بافتم
دلایلم اونقدر منطقی و بی نقص از آب در اومدن که حالا امکان نداره باورشون نکنم!
میگم ها...
نکنه واقعا جادوگری و این چیز ها وجود داشته باشه؟
  • میخک

روشنا - مریم - عسل - نازنین - الهام - سارا - سمیرا - حنا - میونا - سحر - کتایون - ماهرخ - زیبا - جانان - سوسن - لاله - آلیس - ترانه - بهار - نرگس و...

 
 
 
اگه همه ی این شخصیت ها که هر کدوم قیافه، اخلاق و عادت های متفاوتی دارن(این ها اصلی ها هستن بقیه که هیچ...)به صورت هم زمان در مغزتون بیاده روی میکردن، آیا مغزتون سوت نمیکشید؟ آیااین غیر طبیعیه که من خل شدم؟
  • میخک

احساس راسکولنیکوف بودن میکنم 

دلم میخواهد یک قانون شکنی بکنم، از یک خط قرمز رد بشوم، یک کار بزرگ انجام بدهم. 
شدیدا میدانم که چقدر در اشتباهم و شدیدا میدانم آخر قصه چه میشود، ولی دلم منطق سرش نمیشود. فقط میخواهد. 
میخواهم طوفان به پا کنم، میخواهم ناپلوئن را تا کنم و در جیبم بگذارم. ناپلوئن را زیاد نمیشناسم اما یک تصوراتی در ذهنم از او ساخته ام.
حالم بد است. نه آنقدر بد که شب و روز خودم را در اتاق حبس کنم و وقتی به خودم میایم درست جایی باشم که قصه ام را شروع میکند، شاید هم هنوز آنقدر بد نیستم.
کسی چه میداند، شاید من هم یک ایده به ذهنم رسید و وسوسه شدم تا انجامش بدهم. نمیدانم اگر یک نقشه ی درست حسابی و بی نقص داشتم، من هم شب و روز مراحلش را با خودم مرور میکردم یا نه. دلم میخواست انجامش دهم یا نه.
راسکولنیکوف بودن تلخ است، اما یک جورهایی هم حس خوبی به حساب می آید. مثلا اینکه میدانم آدم خوبی بودم و حیف شدم، مثلا اینکه میتوانستم درست بروم اما...
میدانم چرت و برت میگویم. دلم هم چرت و برت میگوید. ولی نمیدانم چرا !
حالا که صحبتش بیش آمد، کسی از شما یک بیرزن بیوه ی نزولخور نمیشناسد که خواهرش را کتک میزند و قرار است ساعت هفت در خانه تنها باشد؟
فقط بیزحمت یک تبر هم برایم آماده کنید. آن وقت میفهمم واقعا راسکولنیکوف هستم یا نه. میتوانم بهتر از او عمل کنم یا نه. جانی هستم یا نه.
  • میخک

امروز یکی از بهترین روز های سال بود

یه صبحانه ی عالی میون خاک و سیمان و صد البته سر بایی چون کلی کار داشتیم
و اینکه تو تابستون از بس سرد بود مجبور شدیم بالتو ببوشیم!
دلم میخواد هر روز صبحانه رو همون جا بخوریم
یه حس شش صبح کوه به آدم میده
و قطعا خیلی بهتر از اون
اونقدر حس خوبی بود که دوست دارم برای همه ی مردم دنیا آرزوش کنم
انشالله همتون یه جمعه صبحونه اتون رو میون خاک و سیمان نوش جان کنیدcafe-webniaz.ir
  • میخک

دلم یکم تنوع میخواد...

یه حس متفاوت...
مثلا یه سفینه ته کوچه امون فرود بیاد و من رو ببره مریخ...
یا مشتری...
یا زحل...
اصلا ببرنم توی یه قلعه توی حلقه های زحل حبسم کنن، من تا آخر عمر جیغ بکشم و کمک بخوام اما هیچکس صدام رو نشونه.
آخه اینجوری هنجره ام باره میشه!
یا هوابیمامون سقوط کنه تو اقیانوس آرام و وقتی هشتباها داشتم من رو میخوردن آتلانتیسی ها بیان نجاتم بدن.
حیف که تا اطلاع ثانوی برنامه ی سفر با هوابیما نداریم. من یه اتفاق خیلی فوری لازم دارم.
شاید یه تک تیر انداز بخواد به یکی از بچه های مدرسه که آقازاده است شلیک کنه و من از دور ببینمش و خودم رو بندازم وسط آخرش هم بمیرم تا اون زنده بمونه،هرچند که ندونم کیه...
حیف که الان مدرسه ها باز نیست.
کاش موقع عروسی خواهرم بفهمم گوشواره هام رو دزدیدن و من دنبال دزد کل شهر رو بگردم و آخرش خودم دستگیرش کنم و اون هم قسم بخوره از زندان فرار کنه تا ازم انتقام بگیره...
حیف که خواهر ندارم.
یا مثلا موجودات افسانه ای رو بیدا کنم که دارن زیر خونه امون رو میکنن تا یه گنج باستانی رو بیدا کنن. بعد یه هیولا بهشون حمله کنه و من از اون موجودات محافظت کنم. هیولا رو با شمشیرم بکشم و از خونه امون بندازمش بیرون. آخرش هم معلوم شه اون موجودات افسانه ای بدجنس بودن و با بیدا کردن گنج قدرتمند شدن و میخوان دنیا رو نابود کنن...
حیف که شمشیر ندارم.
کسی ایده ی دیگه ای نداره؟ چجوری میشه یکم تنوع به زندگی داد؟
  • میخک

یه مدت بود به فضای نوشته های فلسفی وارد شده بودم

خیلی حس متفاوتی بود و از عمق مطالب لذت میبردم
تا اینکه یه دوست نازنینی بیشنهاد کرد هری باتر رو کامل بخونم
من هم کنج عزلت گزیدم تا وقتی که تا آخر خوندمش
دستش درد نکنه کتاب خوبی بود
فقط گند زده شد به تمام حس عرفانی و فلسفی ام
دوباره برگشتم سر جایی اول که حوصله ام نمیکشه مطالب عمیق بخونم
اکنون چه کنم؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بی نوشت: دکمه ی ب رو گم کردم بجاش با ب مینویسم؛ غلط املایی نگیرید
  • میخک

 

یکی از بهترین کارهایی که توی عمرم کردم دوباره خوندن این کتاب بود. یادمه بار اول کلافه شده بودم. انگار به زور میخوندمش و فقط میخواستم که تموم بشه. از تک تک جمله هاش بدم میومد و از نوع نوشتن نویسنده خسته شده بودم. اولین بار جنایت و مکافات رو خوندم فقط به این دلیل که کتاب مشحوری بود و زشت بود اگه نمیخوندمش. اما این بار کاملا فرق داشت. بدون اغرق عاشقش شدم! تک تک جملات برام زیبا و دوست داشتنی بودن و شدیدا من رو همراه کردن. من موقع خوندن ماجرای زندگی مارملادف ها گریه ام گرفت و موقع قتل پیرزن به اندازه ی خود راسکولنیکوف هیجان زده بودم. کاملا با نظر نویسنده موافقم. شخصیت های رنج کشیده مقدس ان. واقعا مقدس ان. شخصیت خانم مارملادف که نمونه ی کامل ظلم روزگار بود شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد. حتی وقتی بچه هاش رو کتک میزد و یا با خانم لیپه و خزل دعوا میکرد به نظرم دوست داشتنی تر میشد. اول ماجرا از آقای مارملادف متنفر شدم اما وقتی که کتک میخورد و از این کار لذت میبرد... به جریت میتونم بگم این کتاب بهترین نمونه ی شخصیت پردازی خاکستری بود. اینکه هیچکس بد نیست، فقط پاسخ مردم به بدبختی فرق میکنه. احترامی که به سونیا دارم رو به دونیا قاعل نیستم و اونقدر که آقای سویدرگلف برام جالبه رازومیخین نیست. شک ندارم اگه یه کتاب دیگه بود از شخصیت پردازی رازومیخین تعریف میکردم که یه دوست همراه و یه رفیق فداکاره، اما این کتاب اونقدر نمونه های محشر داشت که این توش گمه! حتی خانم سویدرگلف برام عجیب و جذاب بود. تمام کاراکتر ها حتی اگه نقششون در حد چند ثانیه بود خیلی خوب نوشته شده بودن و تمام لایه های شخصیتی اشون از جنبه ی روانشناسی بررسی شده بود. اینکه سویدرگلف یه رذل به تمام معناست که مشخصه اما... اصلا تا نخونیدش نمیفهمید منظورم چیه. و در مورد محتوای کتاب، کابوس های راسکولونیکوف توی زندان خیلی خوب خلاصه ی ماجرا رو تعریف کردن، یه باکتری که بین تمام مردم پخش شده و باعث شده همه تندخو و یه جورهایی قاضی خودشون بشن. اینکه آدم ها هرکدوم اصول اخلاقی خودشون رو دارن و از برطبق اون دیگران رو متهم میکنن و حتی حکم هم اجرا میکنن. احساس میکنم دنیا پره از این آدم ها. راسکولونیکوف فقط شهامت بیشتری داشت. همین! برای همین کاری رو که فکر میکرد درسته رو انجام داد و اسمش شد جنایت! اما درمورد مکافات... آدم ها این اصول اخلاقی رو بر اساس عقل و منطق خودشون وضع میکنن اما خدا یه چیزی توی دلمون گذاشته که اگه خطا رفتیم بهمون هشدار بده. مکافات راسکولونیکوف زندان نبود، عذاب وجدان بود. حتی عذاب وجدان خالی هم نبود، درگیری منطق و مذهب توی درونش بود. وقتی تصویر درستی از مذهب وجود نداشته باشه فکر کنم همین اتفاق هم بیفته. که آدم ها دنبال عقلشون میرن در حالی که تک تک سلول هاشون میگن که این کار اشتباهه. تا اواخر داستان از همه چیز راضی بودم، آماده بودم بعد تموم شدن یه مطلب شبیه خرمگس بنویسم و بگم اگه اسلام رو میشناخت این طور نمیشد. اما پایانش شگفت زده ام کرد. راسکولونیکوف فهمید که اشتباه کرده. اون کابوس ها بهترین راه نشون دادن کشمکش ذهنی اش بودن. اینکه بعضی آدم ها به اون باکتری دچار نشدن و هنوز سالمن. اینکه با کمک اونها میشه نجات پیدا کرد. آدم هایی مثل پیامبر. اما تعریف جنایت و مکافات از پیامبر فرق داشت. تعریفی که خیلی دوستش داشتم. تعریفش عشق بود، آدم های عاشق. کسایی مثل سونیا. اینکه کسی مثل سونیا توی دنیای واقعی وجود داره یا نه رو نمیدونم. اول فکر میکردم  سونیا هم کسی مثل راسکولونیکوفه که از خط قرمز عبور کرده فقط برای اینکه زنده بمونه . اما سونیا هنوز به اعتقادات و دین پایبند بود. نمیدونم ممکنه کسی غرق گناه بشه اما هنوز مومن بمونه یا نه. شاید سونیا فقط یک استنا بود. روند داستانی هم جالب بود. قسمت اول شروع کرد به توصیف بدی های پترزبوزگ. شهر شلوغ و کثیف و حال بهم زن. شهری پپر از لجن. این شاید بهترین راه برای توصیف حال رودی بود. اینکه هرکجا نگاه میکرد جز بدی نمیدید و با تمام وجودش میخواست وضع رو تغییر بده، به هر روشی که شده. نظریه اش جالب بود. یه جورهایی هم راست بود. آدمی که میخواد موفق بشه باید خون بریزه. درسته، سردار ها و قهرمان های قصه ها همین کار رو کردن که قهرمان بشن. اما شخصیت ذاتی رودی از ناپلوین بزرگ تر بود. خودش نمیدونست اما جدانش میدونست که فقط موفق شدن کافی نیست. و واقعا خوشحالم که در آخر قبول کرد که اشتباه کرده. بگذریم، تو قسمت دوم بعد از قتل کم کم محیط فرق کرد. دوستش رازومیخین رو دید، خانواده اش به دیدنش اومدن. خوبی ها درست وقتی که کار از کار گذشته بود به سراغش اومدن و رودی که نمیخواست باور هاش رو تغییر بده همه اشون رو پس زد. رودی راکولونیکوف باور کرده بود دنیای یه جای وحشیه که اگه نتونی موفق بشی راهی جز مرگ نداری. اگه این طوری باشه طبیعیه که هر کاری برای موفقیت میکنی حتی رد شدن از قانون و آدم کشی! ولی بعد از انجام کار فهمید که دور وبرش پر از عشقه. باورش نکرد. فکر میکرد چون خونواده اش روستایی هستن یا رازومیخین آدم عجیب غریب یا حتی احمقیه احساسات توی وجودشون هست. اما وقتی سونیا رو دید همه چیز فرق کرد. فهمید که عشق توی فقر و بدبختی هم وجود داره. قسمت سوم ماجرا هم توی سیبری اتفاق افتاد که پایان ماجرا بود. دوباره میگم که عاشق جنایت و مکافات هستم و اگه نخونیدش عمرتون بر باد رفته. حتی اگه ازش خوشتنون نیومد به زور بخونیدش. مطمین باشید بار دوم عاشقش میشید. شاید هم بار سوم چیز های بیشتری فهمیدم و دوباره یه متن نوشتم!

 
 
Related image

 

  • میخک

کتاب قشنگی بود

چند تا داستان کوتاه
خیلی کوتاه
هیچوقت فکر نمیکرد از داستان کوتاه خوشم بیاد!
کاملا متفاوت
با زاویه دید اشخاص متفاوت
شاید بهترین قسمتش این بود:
 
پدرم گفته بود: قدر هر زخمی به عمق درد های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است. تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. پدرم گفته بودکه عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر است. اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد.
 
حتما بخونیدش
 
Image result for ‫من هشتمین آن هفت نفرم‬‎
  • میخک

تموم شب تلاش میکردم گریه کنم تا یکم آروم بشم.

اما بعدا با کلی رایزنی با خودم به این نتیجه رسیدم که امکان نداره نوشته های کتاب درست باشن.
کاش جرج اورل زنده بود. کاش بود تا من خاطرات آزاده هامون رو براش مینوشتم و ثابت میکردم آدم هایی هستن که موقع درد قهرمان بازی یادشون نمیره.
در طی رایزنی ها به این نتیجه رسیدم اگه به خدا اعتقاد نداشته باشی واقعا هم همین اتفاق میفته.
بی کم و کاست.
نمیدونم وقتی ابراین از وینسون پرسید: به خدا اعتقاد داری؟ اگه جواب میداد آره داستان چطور میشد. روند داستان فرق میکرد یا با همون استدلال ها یا بهتره بگم سفسطه ها وجود خدا رو هم رد میکرد؟ فقط یه چیزی رو میدونم. اگه روزی جای وینسون اسمیت باشم، اگه توی قدرت حزب اسیر باشم، تنهایی نمیتونم بجنگم. معلومه که نمیتونم. حتی تنهایی شاید به اندازه ی وینسون شجاعت نداشته باشم که همون کار های کوچیک مثل نوشتن خاطرات رو انجام بدم. اما اگه خدا رو داشته باشم...
خدا رو دوست دارم اما نه به اندازه ی خودش.
عاشقش هستم اما نه به اندازه ی عشقش.
کمه، این عشق کمه، این میزان از دیوونه بودن کمه، شدیدا نیاز دارم دیوونه ی خدا بشم. فکر کنم هممون نیاز داریم.
 
و یه نصیحت؛ یا عاشق نشید یا اگه میشید جوری بشید که اتاق 110 نتونه این احساس رو ازتون بگیره.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: این قالب رو گذاشتم تا هر کسی نظر میده تو پست مربوط به خودش نظر بده.
هرچند اصلا دوستش ندارم.
آیا در این جمع کسی نیست که مرابرای یابیدن یک قالب خوب یاری کند؟
 
  • میخک
این کتاب در سال 1950 نوشته شده و پیش بینی آینده رو انجام میده. اولین چیزی که درمورد این کتاب باید بدونید اینه اگه شخصیتی هستید که سریع تحت تاثیر قرار میگیرد به هیچ وجه نباید بخونیدش.
چون شدیدا نا امید کننده است.
از یه جنبه هایی شباهت هایی با کتاب دیگه ای این نویسنده (قلعه یحیوانات) داره اما شخصا قلعه ی حیوانات رو بیشتر دوست داشتم.
قلعه ی حیوانات روند شکل گیری یه انقلاب و بعد تبدیل شدن انقلاب به همون چیزی که قبلش بود رو نشون میداد. اما در کتاب 1984 جامعه ی بعد از انقلابی رو به تصویر میکشه که به مراتب از گذشته بدتره.
بدترین قسمت ماجرا اینه که بعضی حرف هاش واقعا واقعیه.
مفهوم دو گانه باوری و تله اسکرین ها، این که هیچ فکر آزادی نداشته باشی، وزارت هرزه نگار که با پخش عکس ها و فیلم های مبتذل میخوان قشر ضعیف رو دور از ماجرا های سیاسی نگه دارن. و مهم تر از همه شعاری که در داستان مدام تکرار میشه :
 
آزادی بردگی است، جنگ صلح است، نادانی توانایی است.
 
کتاب جالبیه اما من مفهوم نهایی اش رو قبول ندارم. اینکه شر هیچ وقت شکست نمیخوره واقعی نیست. اینکه احساسات ما به راحتی کنترل میشن واقعی نیست. شخصیت اصلی(وینسون اسمیت) تنها کسی بود که میخواست در مقابل این بدی ها ایستادگی کنه. هرچند روشش مسخره بود، با گناه، با سرپیچی از قوانین. اینکه حزب حاکم بد بود رو شکی درش نیست و اینکه ایستادگی در برابر قوانین مسخره و مستبادانه لازمه اما روشی که وینسون اسمیت و جولیا انتخاب کردن هیچ ارتباطی با مخالفت با حزب نداشت.
در کل، این داستان تمام فضا رو سیاه و پر از نابودی نشون داد، اما واقعیت وحشتناک تر از پیش بینی آقای اورول بوده. در واقعیت حاکمان مستبد همین کار رو میکنن اما در فضایی کاملا زیبا و به ظاهر امن. در داستان 1984 شخصیت ها با شکنجه و تهدید و ترس حزب رو قبول میکردن. اما امکان نداره با ترس و عذاب احساسات کسی رو به دست بگیری کاری کنی عاشق حزب بشه! هرچند در دنیای امروز به راحتی در فکر مردم ذهنیت ساخته میشه، کاری میکنن که مردم دنیا از مسلمون ها بدشون بیاد یا اینکه جوون های ما نسبت به عقایدشون سست بشن. اما صلاحشون خطرناک تر از شوک الکتریکی و گرسنگی دادن به مردمه. 
در آخر، شدیدا باور دارم یه جاهایی مثل وزارت هرزه نگار، یا وزارت حقیقت که کارش جعل حقیقته در بعضی از نقاط دنیا مقل آمریکا وجود داره. با این تفاوت که برعکس داستان 1984 سرش تو کار کشور خودش نیست و چیز هایی که میسازه رو تو دنیا پخش میکنه.یه چیز دیگه، یکی از پیش بینی های آقای اورول این بود که مناطقی مثل خاورمیانه مدام در حال جنگ و دست به دست شدن میون قدرت های بزرگ هستن. در بین این منطقه ها اسم کشورمون ایران هم بود. اگه بگمچرا ابرقدرت ها میخوان این مکان ها رو به  دست بیارن که تکرار مکرراته، اما توضیح های این کتاب متفاوت تر و جالب تر بود. فقط میخواستم بگم دم بچه های سپاه و سرباز های کشورمون گرم که نزاشتن این پیشبینی واقعیت پیدا کنه و دشمن به خاکمون دست درازی کنه.
 
خسته نباشید دلاور ها.
 
 
 
 
 
 
Image result for 1984
 
  • میخک