غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۹۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

برایم دست تکان داد. خودم دیدم! با چشم های خودم. سکوتش را هم دیدم. داشت تمام تلاشش را می کرد تا نظرم را جلب کند. برای همین هم به دور از هیاهو و جست و خیز کردن هایی که جزء جدایی ناپذیر وجودش حساب می شد، یک گوشه با ادب نشسته بود و منتظر بود تا من بنویسمش. 
 
من هم برایش دست تکان دادم. او هم دید. ذوق کردنم را از چشمانم فهمید. هرچند مجبور بودم با کسی درموردش صحبت نکنم. این یک راز بود که فقط من می دانستم و او. مثل تمام زندگی امان. 
 
ولی خب، نشد که به سمتش بروم. یعنی عقل حکم می کرد در شلوغ ترین نقطه ی شهر به سمت رازت نروی. حتی نسبتش را با خودم انکار کردم. او بچه ی خوب بودن را کنار گذاشت. شروع کرد به جیغ کشید،ن، زار زار گریه کردن، پایش را به زمین کوبیدن. ولی من نه توانستم که به سمتش بدوم و با تمام وجود در آغوش بگیرمش، نه توانستم که برای جدایی امان اشک بریزم. آخر می دانید، او یک راز بود. بودنش، سر زدن های گاه و بی گاهش، اصلا فرارش از دنیای ناگفته ها و اتراق کردنش توی ذهن من، همه ی اینها یک راز بود.
 
 او کم کم کمرنگ شد. بی حال و خسته گوشه ی ناخوداگاهم نشست. دیگر لجبازی نکرد، داد و بی داد راه نیانداخت. فقط لب ورچید،  بغض کرد و زل زد به دنیایی که من با چشمانم می دیدم. حبس شد در اتاقک تاریکی که من برایش ساخته بودم. و من... منی که دل هر دویمان را شکسته بودم چون عقل اینطور حکم می کرد... هر از گاهی برایش قصه می خواندم. قول می دادم که یک روز او را از آن زندان نمور نجات خواهم داد. بغلش خواهم کرد. سرش را به سینه ام فشار خواهم داد و دوتایی زار زار گریه خواهیم کرد. قول می دادم که یک روز رازمان را در شلوغ ترین نقطه ی شهر فاش کنم. و آن روز خواهد رسید. روزی که من دیگر بدترین مادر دنیا نباشم‌ 
  • میخک

قطعا توی یه بخشی زندگی همه امون یه چیز یا یه کس یا یه اتفاق شدیدا آزاردهنده وجود داره. قطعا شما هم هر وقت اون چیز یا اون کس یا اون اتفاق جلوتون قرار میگیره دلتون میخواید با تبر نصفش کنید و بعد خودتون رو از پنجره ی طبقه ی سیزدهم پرت کنید پایین. قطعا شده وقتایی که از خدا بپرسید :«دارم تاوان کدوم گناه رو میدم؟؟؟» ولی قطعا هیچ کدومتون با دیدن اون کس یا اون چیز یا پیش اومدن اون اتفاق شدیدا آزاردهنده لبخند ننشسته رو لباتون. حداقل نه اون لبخند گنده و صادقانه ای که روی لب های من میشینه. نه اینکه خودآزاری داشته باشم ها، فقط خوشحال میشم چون تا حالا درمورد اون کس یا اون چیز یا اون اتفاق هیچی ننوشتم. نه توی سر رسیدم نه هیچ جای دیگه. شاید چون گفتنی نیست. شاید هم به این خاطر که اگه بنویسمش دیگه با رفتنش ناراحت نمیشم و با خودم نمیگم نکنه دیگه برنگرده؟ نکنه هیچ وقت نتونم این ماجرای شدیدا اعصاب خوردکن رو ثبتش کنم و بعدا به کل از یادم بره؟ نکنه این روزها رو فراموش کنم؟؟؟

 

  • میخک

به طرزی عجیب و کاملا ناگهانی و بدون هیچ گونه دلیلی این احساس رو پیدا کردم که آینده ام در رشت رقم میخوره. و هر لحظه دارم مصمم تر میشم :/ انگار بهم الهام شده باشه! :/

 
حالا جالبه اونقدر برای این آینده ی احتمالی ذوق دارم که نمیتونم درس بخونم :/
 
  • میخک

راهنمایی که بودیم یکی از دوستانم که قبلا فامیلی اش عشقی بود همیشه ادعا می کرد می تواند در آینده یک خلافکار بزرگ بشود. انگار در اینجور مسائل استعداد داشت. شکستن قفل چند گاوصندوق که الان یادم نمی آید مال چه کسی بودند هم جز کارنامه ی درخشانش بود. چند باری ازمان پرسید که اگر در اخبار اسمش را که دیگر عشقی نبود به عنوان رئیس باند مافیایی چیزی بشنویم چه عکس العملی خواهیم داشت. نمی دانم بقیه چه احساسی نسبت به او داشتند ولی من خیلی دلم میخواست بهش بگویم :«زر نزن لطفا!» حرف هایش برایم چرت و پرت بود! بی منطق و احمقانه بود! رفتار لوتی وار و کوچه بازاری اش برایم نمایشی و اعصاب خوردکن بود! می دانستم یا شاید فکر می کردم می دانم که اصلا دل و جرئت این حرف ها را ندارد و فقط بلوف می زند. اینها را گفتم که بگویم خودم هم از اینجور رفتار های نمایشی و بلوف زدن ها بیزارم. هدفم از عنوان این پست چیز دیگری است...

اولا اینکه اگر در دور و اطرافم قتلی رخ دهد من را فورا از لیست مظنونین خارج می کنند. چون هیچ قاتلی آنقدر احمق نیست که بیاید در وبلاگش بنویسد توانایی آدم کشتن را دارد! توانایی که میگویم هنر رزمی یا کار با چاقو یا تیر اندازی نیست ها، منظورم بی رحمی گرفتن جان یک انسان است.
دوما... هر جا و هر زمان دیگر که این را بگویم اگر باورم کنند که مستقیما با اداره ی پلیس تماس می گیرند. که البته باور نمی کنند و با دارالمجانینی چیزی تماس می گیرند. ولی خب در وبلاگ کسی اسم و آدرس واقعی ام را ندارد که بخواهد به کارکنان تیمارستان بدهد! 
سوما... این حقیقتی است که مدت هاست درموردش با خودم کلنجار می روم. و حالا که به یک اطمیان نسبی رسیده ام انگار مجبورم که فریادش بزنم. شاید می خواهم به دنیا هشدار بدهم! 
 
نمی دانم! یک مدتی آرزو داشتم بزرگ که شدم در پزشکی قانونی روی جسد هایی که به طرز مرموزی به قتل رسیده اند کار کنم و رازپرونده اشان را کشف کنم. خیلی هم در این مورد جدی بودم. آنقدر که خانواده ام به زور قانعم کردند این شغل با روحیه ی لطیف من سازگاری ندارد. اصلا هدفم از این متن همین است. که بگویم آنها اشتباه می کردند. من اگر لازم باشد می توانم مرتکب هر جنایتی بشوم، حتی قتل! آنهم خیلی راحت. فقط باید چاقو را درست روی نای گذاشت و آنقدر فشازش داد که صداهای حال بهم زن از گلویش خارج نشود. آخر می دانید قتل های کثیف و پر سر و صدا با روحیه ی لطیف من سازگاری ندارد... 
  • میخک

دبیر زیست یادمان داد که صفت بد یا خوب نداریم. همه اش بر اساس شرایط محیطی است و ما میتوانیم بگوییم این جانور دارای صفت سازگار با فلان محیط است یا ناسازگار. نه صفت سازگار خوب است و نه صفت ناسازگار بد، چون اگر پس فردا روزی شرایط اقلیمی عوض شد همان ناسازگار قبلی میشود سازگار با محیط جدید. درکش آنقدر ها هم سخت نیست. هرچند برای من بود. منی که تمام عمرم مشغول تقسیم بندی و مرزکشی بین خوب و بد بودم. منی که در کلاس زبانPatience وmercifulوhardworkerو... همه را یک چیز معنی میکردم آنهم آدم خوب بود! 

ولی حالا... دارم به زندگی واقعی هم نگاه میکنم و میبینم که صفت خوب یا بد نداریم. فقط با اخلاقیات ما سازگار هست یا نه. و این سازگار بودن به هیچ وجه ابدی نیست. همه امان عوض میشیم. یک دوره صداقت مهم ترین ملاک زندگی است و شاید دورانی دیگر حتی در شعار هایمان هم به دروغ یا راست گویی کسی کاری نداشته باشیم. نمیخواهم بحث سیاسی راه بیندازم ولی تصورم از دنیای سیاست همین شکلی است. که اگر بلد نباشی خوب دروغ بگویی باخته ای. در یکی از کتاب های آموزش نوشتن خواندم که مهم نیست قهرمانتان چقدر آدم عوضی ای باشد. مرتکب قتل شود، دزدی کند، گنده دماغ باشد... خواننده می تواند تمام اینها را ببخشد و با داستانتان (اگر ارزشش را داشته باشد) همراه شود. فقط چند مورد استثنا اضافه کرده بود که آزار و اذیت بچه ها بود و حیوانات. این ها جرم های نابخشودنی از نظر نویسنده بودند. ولی حالا که فکر میکنم... اگر خفه کردن یک کودک هفت ساله تنها راه زنده ماندن باشد... اگر بی رحمی صفت سازگار باشد... چه کسی میتواند به یک قاتل بی رحم بچه کش بگوید آدم بد؟ اصلا مگر آدم بدی هم وجود دارد؟ 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: فکر نکنید طرفدار قتل و خشونت شده ام ها. نه! اصلا! اتفاقا این آدم باید مجازات شود. خیلی بد هم مجازات شود. چون ناسازگار است. و ناسازگار بودن اصلا بهتر از بد بودن نیست. فقط...
  • میخک

حس آدمکشی رو دارم که بالا سر جنازه ی مقتول نشسته و در حالی که از دست هاش خون می چکه داره فکر میکنه: بخاطر چی کشتمش؟ واسه اینکه پولی بهم نداده بودن! فقط چون کرواتاش راه راه زرد و سرمه ای بود و لبخند موقرانه اش روی مخم اسکی می رفت؟ با کشتنش حالم جا اومد اما واقعا لازم بود بکشمش؟ نه پولی بهم میدن نه جایزه ای، نه افتخاری توی کارنامه ام ثبت میشه‌ ، از اون آدم هاییه که پلیس دیر یا زود قاتلش رو پیدا می کنه. واسه چی کشتمش؟ چرا خودم رو انداختم تو دردسر؟چون ازش خوشم نمیوم؟ همین؟ 

و بعد صدای آژیر پلیس از پنجره ی پشت سرش شنیده میشه. با همون دست های خونی پرده رو می کشه و به این فکر می کنه که امروز چند نفر دیگه رو میتونه بکشه تا دستگیر شدنش ارزش داشته باشه. که پشت سرش نگن فقط بخاطر کروات راه راه زرد و سرمه ای سرش رو به چوبه ی دار سپرد
 
  • میخک

کاراگاه بازی ام به نتیجه رسید. میشه گفت خوشحالم. بخاطر موفق شدنم نه ها، اون که حتمی بود. بخاطر جواب. ولی خب خیلی چیزها رو تحت تاثیر قرار میده. ممکنه عالی باشه، ممکنه افتضاح. به هیچکس نمی تونم بگم که ترسیدم. فقط دعا میکنم خدا کمکم کنه. که گند نزنه به آینده ام. که گند نزنم به آینده. آینده... قراره جوری باشه که تاحالا تصورش رو هم نمی کردم. با این وجود، میشه گفت خوشحالم :)

  • میخک

خداجونم بخاطر همین روزهای کرونایی پر استرس شکرت

واسه داده ها و نداده هات شکرت
واسه بودنت اصلا، شکرت
خدا جونم، همین که میتونم حرف هام رو بهت بزنم یه دنیا شکرت
  • میخک

موندم اگه کاراگاه بازی ام به نتیجه برسه و اعتراف بگیرم میخوام چه غلطی بکنم؟ :/

  • میخک

خواننده دویست بار گفت: کااااش دلتم مثل موهات صاف بود...

و من دویست بار شنیدم: کااااش موهاتم مثل دلت صاف بود...

 
و هر بار با فریاد خشم آلود: مگه موهای وز چشه؟ به ادامه ی آهنگ گوش کردم
  • میخک