غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۹۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

کاملا طبیعیه که اگه بچه های خوبی باشیم و جربزه ی خودمون رو نشون بدیم تو دل نویسنده جا باز کنیم اجازه پیدا می کنیم تا نقش های مهمتر رو بازی کنیم. تازه نویسنده ی ما بهترین مادر دنیاست :)

  • میخک

دوست دارم بنویسم

بغض کنم
الکی بخندم
گریه کنم
بخونم
و بعد دوباره بنویسم
همه ی این کارها رو برای خودم ممنوع اعلام کردم
ولی دلیل نمیشه که انجامشون ندم. فقط دلیل میشه که با عذاب وجدان بنویسم، بغض کنم، الکی بخندم، گریه کنم، بخونم و دوباره بنویسم.
حتی وقتی این کارها رو نمیکنم، دراز می کشم و زل می زنم به سقف.
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.
درس و کتاب که پیشکش.
من نمی خوام پشت بمونم. نمی خوام یه سال دیگه هم این طوری بگذره. ٬من فقط می خوام امسال بگذره. زودتر تموم شه. یه جوری که حسرتش رو نخورم. یه جوری که بعدا نکوبم به سرم که اگه درس خونده بودم و یه رشته ی درست حسابی قبول شده بودم الان وضعم بهتر بود! موفق بودم. زندگی ام قشنگ بود. 
عزمم رو جزم می کنم که دیگه ننویسم، بغض نکنم، الکی نخندم، گریه نکنم، نخونم... در نتیجه تمام مدت زل می زنم به سقف. بی حال و سست‌. منی که نمی نویسه، بغض نمی کنه، الکی نمی خنده، گریه نمی کنه، نمی خونه، قطعا زنده نیست. ولی مشکل اینه که برای نوشتن، بغض کردن، الکی خندیدن، گریه کردن، خوندن و دوباره نوشتن باید زنده بود! بدون پول و شغل درست حسابی و جایگاه اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم نمیشه زنده بود که بخوای بنویسی...
  • میخک

فلانی از آدم هایی که به راحتی از زندگی اش حذف کرده بود حرف میزد. پیش خود فکر می کردم، چطور ممکن است؟ حتی اگر آدمی که وارد زندگی ات شده پلیدترین جاندار کهکشان باشد،  حتی اگر به عالی ترین درجه ی نفرت  از او برسیم، باز هم نمی شود کسی را از زندگی حذف کرد! چطور می توان خاطراتش را، دوست داشتنش را، حتی بودنش را فراموش کرد؟! اما حالا... دارم به آدم هایی فکر می کنم که از زندگی ام حذف کرده ام. آنهایی که نه پلید بودند و نه حتی تنفر برانگیز! اما من... از آدمی که در مواجه با آنها به آن تبدیل می شدم، از شخصیتی از خودم که درمقابل آنها به خودم نشان داده بودم، از آن من ضعیف متنفر بودم! و با کمال میل خاطراتشان را... دوست داشتنشان را... حتی بودنشان را فراموش کردم. مطمئن بودم که این کار را کرده ام. شاید امید داشتم اگر آنها من این دوران را فراموش کنند خودم هم خواهم توانست. تا وقتی که به خودم آمدم و دیدم نیم ساعت است راجب مطلبی که می خواهم راجب حذف شده های زندگی ام بگذارم فکر می کنند. با این شرایط، می شود اسمشان را حذف شده گذاشت؟

  • میخک

لاله ی گوش راستم زخم شده. هی خونش لخته میبنده، من میکنمش، دوباره خون میاد، دوباره لخته میبنده... تازه احتمالا پرده اش سوراخ شده کیفیت شنوایی سمت راستم اومده پایین. بعضی وقت هم از داخلش خون میاد :/

مشکل من اینها نیست. مشکل من اینه که گوش چپم مثل چی درد می کنه! :/
حالا من موندم نوع دوستی اش گل کرده... تبانی کرده حواس منو پرت کنه که گوش راستم دخلمو بیاره... سرطان دارم... رگ هام و نورون هام قاطی شدن...
 
  • میخک

حالا که تمام مدارک اثبات آگاهی ام به دنیاشون رو از گوشی ام پاک کردم احساس می کنم خلع سلاح شدم. ولی هنوز عکس ها رو دارم. امیدوارم کافی باشه. 

  • میخک

تست ۱۱۱۳/ ساعت یک بامداد:

کی شیرموز کودتا کرد و مقام رفیع شیر کاکائو رو از آن خودش کرد؟ به اسم اینطور به نظر می رسه که شیرکاکائو هنوز تاج و تخت رو در دست داره، ولی واقعیت اینه که شیرکاکائو فقط یه مترسکه و شیرموز در تمام امورات یخچال دخل و تصرف داره. عجبا!

 

 

 

 

رسیدم به تست ۱۱۲۶/ یک و بیست دقیقه ی بامداد:

دماغ انیشتین چرا اینقدر بزرگ بوده؟ :/

 

 

 

 

 

تست ۱۱۵۴/ دو دو ده دقیقه ی بامداد:

یافتم! همه اش زیر سر عالیسه! عالیس مکار جوهره ی روح شیرکاکائو رو بیرون کشیده و از اون امپراطور مغرور چیزی جز یه بطری خوش رنگ باقی نزاشته. از اون طرف با اضافه کردن قند و  یاد دادن شیرین زبونی به ملکه شیرموز اون رو به عرصه ی قدرت رسونده. جوری که دیگه هیچ کس جلودارش نیست! البته صدر اعظم دلستر هم نفوذ خوبی داره و می تونه برای احیای قدرت پادشاه محبوب یخچال دست به اقداماتی بزنه... 

 
 
 
 
 
 
 
من جدا باید بخوابم :/
  • میخک

باورم نمیشه که دارم اینو میگم. دلم حتی برای روزهایی از بچگی که احساس بدبختی میکردم هم تنگ شده!

  • میخک

خل و چل تر از منی که همیشه چند تا عکس یا تریلر از فیلمی که دیدم توی گوشی ام نگاه می دارم تا اگه به دنیای داخل فیلم سفر کردم به قهرمان هاش نشون بدم و ثابت کنم که آینده اشون رو می دونم سراغ دارید؟

  • میخک

آدمی باشیم که کسی بخاطر بودن ما در زندگی اش برای خودش متاسف نباشد.

  • میخک

به نام خدا

با سلام و عرض ادب خدمت شما پستچی عزیز
راستش این نامه را به درخواست دبیر محترم درس نگارش برای شما نوشته ام. برای شما که نه، برای  مسئول غیر محترمی که بانی کنکور است، کسی نوشته ام که هیچ اسم و آدرسی از او ندارم. کسی که امیدوارم در یافتنش کمکم کنید. 
خب، از کجا شروع کنم؟ از اینکه چند هزار دانش آموز در پشت صد کنکور شادابی و نشاطشان را قربانی کرده اند؟ یا بچه های سرزنده ای که از ته دل آرزو داشتند تا با عشق و امید دنیا را متحول کنند تبدیل شده اند به ماشین های بی روح حفظ اعداد و فرمول هایی که هیچ فایده ای در زندگی اشان ندارد؟ از کجا بگویم؟ از کدام یک از غم هایی که این کلمه ی پنج حرفی بر دل جوانان مملکت نشانده؟
ببخشید، حواسم نبود که این نامه به دست شما می رسد آقای پستچی. شما هم حتما دختر ۱۸ ساله ای دارید که با حسرت به طراحی های گوشه ی کتابش نگاه می کند، بغض می کند و بعد سعی می کند ثابت تعادل را در دمای ۱۶۷ درجه کلوین به دست بیاورد. شما حتما مرا درک می کتید. پس بگویید این نامه را به چه کسی باید بفرستم؟ وزیر آموزش پرورش که می گوید برگزار شدن یا نشدن  کنکور ربطی به او ندارد و همه اش زیر سر وزارت علوم است. وزارت علوم با توپ و تشر از من می پرسد :«چه راه دیگری برای شناسایی دانش آموزان با استعداد و لایق ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل وجود دارد؟ نمرات امتحاناتی که هر دبیر در هر سطحی که عشقش بکشد از شاگردانش می گیرد؟ امتحاناتی که در فلان مدرسه از نصف کتاب است و در بهمان مدرسه چند منابع متنوع غیر از کتاب های وزارتی هم دارد؟ تازه این در شرایطی است که یک دانش آموز با قد و بالای رعنا نور چشمی دبیرش نشود! امتحانات نهایی و هماهنگ هم اگر ملاک شود، فقط اسم کنکور حذف شده. وگرنه همان استرس هایی که خودتان گفتید در روزهای مختلف و برای درس های مختلف تکرار می شود. اصلا اینجوری بهتر است! بیایید مسئولیت کنکور را از ما بگیرید و بندازید گردن آموزش و پروش! اینجوری ها هم کمتر فحش می خوریم! خسته شدیم به قرآن!»
می بینید آقای پستچی؟ برای هیچ کس اعصاب نمانده. ولی من که دست بردار نیستم. اتفاقا در این مورد با چند جامعه شناس صحبت کردم. از نبودن کنکور در کشورهای پیشرفته برایشان گفتم. همگی خاطرنشان کردند که دانشگاه های برتر در هر کشوری قوانین سفت و سختی برای ثبت نام دارند منتحا بیشتر روی فعالیت های عملی و پروژه های تحقیقاتی و رزومه و اینجور چیزها تاکید دارند. این نکته را یادداشت کردم و مدتی بعد با وزیر آموزش پرورش در میان گذاشتم. با یک نگاه عاقل ان ر سفیهانه گفت:«لابد میخواهی بگویی تدریس عملی وظیفه ی ماست که درست انجامش نداده ایم! چه کار باید می کردیم که نکردیم؟ قلب و شش و مغز را گفتیم خودتان بخرید و در مدرسه تشریح کنید. نکند آن را هم ما باید برای تک تک مدرسه ها پست می کردیم؟ برای درس هایتان آزمایش گذاشتیم. تا بودجه امان اجازه می داد امکاناتش را برای مدرسه هایتان خریدیم. حالا اینکه بودجه کافی نیست ربطی به من ندارد! (راستی این وسط به وزیر خزانه داری هم زنگ زدم اما مرا در لیست سیاه گذاشته بود) کلی هم جشنواره خوارزمی و ابن سینا و ابوریحان بیرونی و داخلی برگزار کردیم. حالا مدیر شما چقدر به آن توجه می کند و چقدر برای شرکت در جشنواره حمایتتان می کند، به ما ربطی ندارد. اینکه همیشه ی خدا کتاب های ما را نادیده می گیرید و می چسبید به کتاب های  کمک درسی مضخرف گران قیمت، به ما ربطی ندارد! لطفا دست از سر کچل ما بردارید!»
بعد او هم مرا در لیست سیاه گذاشت. به دفتر مدیرمان رفتم. خواستم بگویم چرا مدرسه ی ما یک آزمایشگاه درست و حسابی ندارد، چرا تشریح کردم جز فعالیت های فوق برنامه و غیرضروری درس زیست محسوب می شود؟ چرا... ولی نگفتم. فهمیدم این ها ربطی به برگزار شدن یا نشدن کنکور ندارد‌ فهمیدم یاد گیری عملی و عمیق مطالب تاثیری در آینده امان ندارد. تازه مدیرمان خسته تر از آنی بود که بشود با او بحث کرد. بنده خدا زل زده بود به فیش حقوقی که کمتر از نصف قسط های بانکی اش میشد. شاید او هم چند روز بعد شروع می کرد به مسافرکشی در شب ها، مثل معلم فارسی امان. چه کار داشت به جشنواره ها و فعالیت های فوق برنامه ای که تاثیری در حقوقش نمی گذاشت؟ 
سرتان را در آوردم آقای پستچی. بعد از تحقیقات مفصلی که دیگر کاغذی برای توضیح دادنشان ندارم، به نتیجه ی جالبی رسیدم. به اینکه ما خودمان نمی خواهیم کنکور حذف شود. حتی اگر حذف شود آنقدر دلمان برایش تنگ می شود که خودمان یک راهی برای پر کردن جای خالی اش پیدا می کنیم. آزمون ورودی دانشگاه یا امتحانات هماهنگ کشوری چه فرقی با هم دارند؟ برای همه اشان کلی کتاب کمک درسی و آزمون های شبیه سازی شده و کلاس خصوصی و غیره به وجود خواهد آمد. همانطور که برای جشنواره های خوارزمی و ابن سینا و ابوریحان بیرونی و داخلی کلی هزینه می کنیم و کلاسش را می رویم و مشاور متخصص می گیریم و کلی مقاله را حفظ می کنیم و... 
از سر سرخوشی و فراغ بال هم این کار را نمی کنیم ها‌. دیده ایم بچه های صغرا خانم را که از وقتی پزشکی قبول شده اند ماشین شاستی بلند می رانند و دماغشان را عمل کرده اند و با فیس و افاده نگاهمان می کنند. از آن طرف هم بچه های باهوشی که عشق هنر بودند و به هیچ جایی نرسیدند و در اوج بی پولی و گم نامی مرده اند. راستی! باید جلسه ای هم با وزیر کار و رفاه اجتماعی بگذارم.
 
حالا شما بگویید آقای پستچی، این نامه را برای چه کسی باید بفرستم؟ چه کار کنم تا دخترتان بفهمد که اگر می خواهد یک نقاش بزرگ شود لازم نیست که ثابت تعادل چیزی را به دست بیاورد؟ لازم نیست که همه ی دنیا دکتر و مهندس شوند؟ از چه کسی بخواهم که کنکور را حذف کند؟  
 
  • میخک