میخوام برم هیروشیما
پیش نوشت: هشدار: داری اندکی اسپویل
انیمه ی در این گوشه ی دنیا «in this corner of the world» را بخواهم توصیف کنم می گویم شیرین ترین روایت از تلخ ترین قصه ی ممکن.
در این انیمه دختر شخصیت اصلی ساکن دهکده ی کوره است. یکی از مرزی ترین روستاهای ژاپن در زمان جنگ جهانی دوم. و طبعا بیش از هرکسی جنگ را لمس می کند. هر روز ناوهای دریایی و کشتی های جنگی و موشک ها و... چه مال دشمن باشند چه متعلق به نیروی های خودی را از نزدیک می بیند. خانه اش بارها و بارها بمباران می شود. آتش می گیرد. زخمی می شود. مرگ مردم بی گناه، بچه ها و شهروندان عادی را به چشم می بیند. داغ می بیند. رنج می کشد. تمام تلاشش را می کند تا خم به ابرو نیاورد. که با وجود تمام غم های پیرامونش شاد باشد.
ولی یک جایی خسته می شود. استقامتش ته می کشد. خواهرش پیشنهاد می دهد بیاید کنار او، در هیروشیما زندگی کند. می گوید در هیروشیما اثری از جنگ نیست. می گوید بمباران به هیروشیما نمی رسد. انجا آرامش هست. آسایش هست. دخترک قهرمان قصه یک جا، زیر رگبار گلوله ها و موشک ها، در میان خرابه ها، پرنده ی ازادی را دنبال می کند. آرزو می کند جای او باشد. که بتواند پرواز کند و به نقطه ای امن برود. دستش را می گذارد روی گوشش. تمام شعارها و تشویق به ماندن و جنگیدن را نشنیده می گیرد. چشمش را روی هرچه و هرکس که در شهر و خانه و خانواده اش دارد و دوست می دارد می بندد.
از ته دل فریاد می زند :«دیگه بسمه! من دیگه تحمل ندارم! می خوام برم هیروشیما! دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم! نمی تونم! نمیخوام! میرم هیروشیما! من میخوام برم هیروشیما!»
و من، نمی دانم چرا، هر بار با یادآوری این دیالوگ از شدت بغض نفسم بند می آید.
- ۹۹/۱۲/۱۰
پس انیمه بین شدی!!
خوبه انیمه؟ اخه خیلیا طرفدارشن