غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

دلم میخواد فریاد بزنم!

بگم به هرچی باور دارید و ندارید قسم تضادی در کار نیست!

یه چیزی هست به نام حد وسط

یه کسایی هستن که هم دلشوره ی آمار کرونا رو دارن و تمام تلاششون رو می کنن اطرافیانشون رو مجاب کنن که رعایت کنن و با دریغ کردن یه ماسک ساده سلامتی بقیه رو به خطر نندازن، هم دلشون برای نماز جمعه و هیئت ها و مراسم ایام فاطمیه تنگ شده باشه، هم هنوز هم تو حسرت پیاده روی اربعین می سوزن، هم داغدار سردار دلها هستن، هم برای از دست دادن 170 نفر از هم وطن هاشون ناراحت.

ناراحت به اندازه ی دوخط ابراز هم دردی، نه بیشتر نه کمتر.

نه قد یه کوه غم و نه بی تفاوت.

بعضی ها هستن که موقع محاکمه نگاه نمی کنن ببینن کی این کار رو انجام داده و بعد بهش تخفیف بدن. نادیده بگیرنش یا بکونش. کسایی که به خود اون کار غلط اعتراض دارن نه جریان های سیاسی...

چه گرونی، چه قیمت دلال، چه آمار مرگ و میر کرونا، چه و چه و چه...

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم رفتارهای ما معنا دارن

اصلا تعریف کنش همین بود نه؟ رفتارهای بامعنا. که معناش میتونه شبیه به چیزی که در ذهن خودمون بوده باشه و یا کاملا متفاوت

بگم وقتی سعی می کنم رفتارهاتون رو براتون معنی کنم تهمت نمی زنم! آره من تند حرف می زنم، زننده صحبت می کنم، اما دست خودم نیست. احساس کردم میشه بدون رعایت تشریفات و احترامات باهاتون حرف زد. معذرت می خوام که اشتباه کردم. معذرت می خوام اگه کارم به بی ادبی کشیده. من فقط خواستم نمای بیرونی رفتارتون رو بهتون نشون بدم! نگفتم هدف شما ال بوده و بل بوده. گفتم این نتیجه رو داره. و هنوز هم رو حرفم هستم.

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم من با کسی بحث میکنم که فکر می کنم زبونم رو می فهمه. نه با غریبه ها. نه با کسایی که فکر می کنم از سیاره ی دیگه ای اومدن. با اونهایی که به این نتیجه رسیدم طرز فکرمون شبیهه. مانور میدم روی نقاط اختلاف نظر. مستقیم میرم سر اصل مطلب و شاید بد منظورم رو می رسونم. و از این بابت متاسفم. 

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم حسرت این رو می خورم که کاش جای بعضی ها بودم. کسایی که میتونن نماینده اعتقاداتشون باشن. نماینده ی دین و آیینشون. کسایی که سفت پای مقدساتشون وایستادن. ولی نه سواد کافی دارم، نه جرئتش رو، و نه تحمل سنگینی این بار رو. 

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم با اینکه خیلی هامون از چنین بحث هایی فرار میکنیم، اما باز هم نماینده ی اعتقادات خودمونیم. نماینده ی جامعه ای که ازش اومدیم. یه چیزهاییه که بهمون وصله و جدا شدنی هم نیست. توی تار و پود وجودمون دیده میشه. توی مطالبمون دیده میشه. توی وبلاگمون دیده میشه. و این بد نیست! چطور میتونه بد باشه؟! 

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم....

  • میخک

 

دل من در گرو زلف تو و بی خبرستی

قلب من عاشق چشمان تو و بی خبرستی 

 

یاد تو حک شده در هر نفس روز و شبم

این چنین در تب تو سوختم و بی خبرستی

 

قصه ی مهر من و تو شده افسانه ی شهر

شده ای لیلی مجنون و خودت بی خبرستی

 

زده ام بانگ به هر سو که تو را می خواهم!

نشنیدی مگر این حرف؟ چطور بی خبرستی؟

 

بسته اند شرط که بشنیدی و رد کرده ایم تو

بگو بازنده ی شرط اند، بگو بی خبرستی

 

 

 

  • میخک

غم ، درد ، بهت ، کرختی ، غم ، اشک ، خشم ، ناباوری ، اضطراب ، غم ، سوال ، زخم ، گیجی و منگی ، غم ، داغدیدگی...

  • میخک

قوه ی تخیلم ته کشیده. باید بنویسم تا تقویت شود. باید بنویسم تا ذهنم راه بیفتد. باید یک قصه ی جدید بسازم. خب... از کجا شروع کنم؟ معلوم است! از مرگ شخصیت اصلی! تازگی ها کشتن قهرمان در ابتدای داستان مد شده است‌. اصلا قهرمانت را همان اول کار نکشی برایت حرف در می آورند. می گویند عرضه ی یک تابوشکنی هم ندارد.

 

خب قهرمانم را چطوری بکشم؟ یا نه! قبلش باید خواننده را با شخصیتش آشنا کنم و احساسات مردم را درگیر ماجرا. باید زندگی نامه ای برایش بسازم. یک گذشته ی نوستالژیک. ولی حال و حوصله اش را ندارم. می خواهم یک ضرب با شروع قصه خون و خون ریزی راه بیندازم. راه دیگری برای ایجاد حس همذات پنداری نیست؟ اگر قوه ی تخیلم ته نکشیده بود راحت تر پیدایش می کردم. آهان! به مرگ یک نفر بسنده نمی کنم. یک قتل عام حسابی راه می اندازم. هرچقدر جمعیت بیشتر تاثیرگذاری اش بیشتر. اصلا چطور است کل انسان های روی زمین بمیرند؟ همین خوب است.

 

چطوری؟ ام... لایه ی اوزون یک دفعه ای به کل محو شود و کل زمین با اشعه های خورشیدی بسوزند. همه ی انسان ها در کمتر از چند دقیقه بمیرند. جزغاله شوند. حیات به کل پایان یابد. خب کمی زیاده روی کردم. یک نفر باید باشد که قصه را پیش ببرد. خب فقط قهرمان زنده بماند. چطور؟ شاید رویش یک سری آزمایشات انجام داده اند و ژن هایش را جهش داده اند. حالا در برابر تمام  اشعه ها مقاوم شده. نیازی هم به اکسیژن ندارد. احتمالا نیازی به غذا هم ندارد چون دیگری در آن سیاره چیزی برای خوردن پیدا نمی شود! باید انرژی اش را از نوری چیزی تامین کند.

 

او را عمدا اینطوری ساخته اند؟ البته استفاده از فعل ساختن درمورد انسان زیاد قشنگ نیست. به هر حال، آیا دانشمندان چنین اتفاقی را پیش بینی می کردند و در تلاش بودند که همه را نسبت به آن مقاوم کنند؟ امکانش هست. قهرمان هم اولین نمونه ی آزمایشگاهی بوده، یا شاید اولین نمونه ی آزمایشگاهی موفق. وقت نشده که ابر انسان های بیشتری بسازند. حالا یعنی قهرمان در این سیاره ی خشک و خالی تنهای تنهاست؟ بله! عجب مصیبتی! حالا باید چه کار کنم؟! قوه ی تخیلم ته کشیده!

 

خب... جهان مادی که نابود شده. با دنیای ماورا ارتباط برقرار می کند. نه از نوعی که در فیلم های علمی تخیلی نشان می دهند، یک جور ارتباط نامحسوس، مثل نوازش دست نسیم روی صورتت. سر از وادی عرفان و فلسفه در می اورد. برای ده بیست سال اول خوب است. زندگی ریاضت کشانه برای حداکثر پنجاه جواب می دهد. اما بعدش چه؟ این یارو نیمه نامیراست. به دلایل طبیعی باشد حالا حالا ها نمی میرد. اصلا چرا باید زندگی کند؟ این دیگر چه جور زندگی ایست؟! چرا خودش را خلاص نمی کند؟! باید یک دلیلی داشته باشد.

 

ام.... مثلا می تواند امیدوار باشد آدم های دیگری هم زنده مانده اند. منطقی هم هست! امکان ندارد دانشمندان سراسر دنیا دست روی دست گذاشته باشند و سعی نکرده باشند ابر انسان بسازند. امکان دارد موفق هم شده باشند. شاید در شهری دیگر، کشوری دیگر، قاره ای دیگر آدم های دیگری سرگردان باشند. قهرمان قصه دنبال آنها می گردد. اگر خودش را بکشد آن یکی بازمانده ها ممکن است تا آخر عمر تنها بمانند. ولی اگر با هم باشند دیگر تنها نیستند. قشنگ شد نه؟ به نظر خودم که بد نیست.

 

حالا این سفر دور دنیا چطور باشد؟ وقتی هیچ چیز بجز برهوت و جنازه وجود ندارد؟ سفر هیجان انگیزی از آب در نمی آید، یا شاید هم بشود هیجان انگیزش کرد ولی قوه ی تخیل من توانش را ندارد. گفتم که از کار افتاده، ته کشیده. بیخیال این ایده می شوم. همانجا می ماند تا کسی بیاید و پیدایش کند. شاید آن آزمایشگاهی که تویش بود را دوباره بسازد. آن جا میشود جلبکی فیتوپلانکتونی چیزی پرورش داد، شاید از اینجور چیزها تغذیه کند. بهتر از انرژی خورشیدی است! سعی کند ایستگاه های رادیویی را راه بیندازد. بعد هی سیگنال بفرستد و منتظر جواب باشد.

 

بعد... بالاخره یک نفر باید جوابش را بدهد دیگر! اما اگر انسان های دیگر این کار را بکنند که قهرمان اسمش قهرمان نخواهد بود! چطور است آدم فضایی ها بیایند دنبالش؟ ایده ی مسخره ایست، می دانم. اما فعلا قوه ی تخیلم ته کشیده، با همین کنار بیایید. آدم فضایی ها تمام آدم های باقی مانده ی زمین را جمع می کنند و می برند سیاره ی خودشان. ادعا می کنند دلسوز این گونه ی بدبخت در حال انقراض اند. اما به هر حال این داستان باید یک شخصیت منفی داشته باشد دیگر. اصلا نابودی اوزون را هم می اندازم گردن فضایی ها. کی به کی است؟ ما فقط یک کوچولو درز ایجاد کرده بودیم که قابل ترمیم هم بود. این فضایی های گور به گور شده زدند یک کاره سیاره امان را ناقص کردند. بعد هم که تمام اطلاعات لازم در مغز این باقی مانده ها را تخلیه کردند سعی می کنند بکشندشان.

 

قهرمان یک نقشه ای می کشد و همگی دست به فرار می زنند. اینجا باید تا سر حد مرگ از قوه ی تخیلم کار بکشم تا سیاره ی بیگانه را متفاوت و جذاب توصیف کند. نباید شبیه هیچ کدام از سیاراتی که تا به حال در نوشته و پرداخته شده اند باشد. آدم فضایی ها زورشان به این جهش یافته ها نمی رسد. سعی می کنند روان شناسی کار کنند. می گویند :« سرنوشت شما نابودی است. این برایتان بهتر است اصلا! زندگی اتان از این به بعد چه رنگ و بویی خواهد داشت؟ در به در سیرات غیر قابل سکونت خواهید شد و مجبور خواهید بود با بیگانه های وحشی بجنگید و حتی اگر زنده بمانید زندگی که به دست می آورید هیچ ارزشی نخواهد داشت. شما هیچ کدامتان کس و کاری ندارید. هر که دوست داشتید و دوستتان داشت مرده..»

 

خلاصه از این دست حرف ها می زنند و هر کدام را به روشی قانع می کنند به مرگ تن دهد. قهرمان اما زیر بار نمی رود. ناسلامتی قهرمان است! امید به زندگی را به هم گروهی هایش بر می گرداند‌. راستی گروهشان نفره باشد؟ نمی خواهم زیادی شلوغش کنم. تعدادشان کم باشد بهتر است. سیزده... عدد سیزده خاص است‌. سیزده نفر بازمانده از سیاره ای ویران شده... به دلم می نشیند.

 

هر سیزده نفرشان سوار سفینه می شوند و فلنگ را می بندند. حالا باید کجا بروند؟ کجا بروند تکراری نباشد؟ باید جوابی بدهم که مخاطب هیچ وجه انتظارش را ندارد. پس کجا را به کی تبدیل می کنم. یک دکمه روی داشبود سفینه هست، سرعت نور. باید سر فرصت توضیح دهم که از کجا خواندن خط فضایی را یاد گرفته اند. به هر حال، فضایی ها هم یک انیشتینی داشته اند که بهشان بگوید اگر با سرعت نور حرکت کنند  در زمان هم حرکت خواهند کرد. منتها یک ایرادی در کار است. هرکس/ هر چیز نزدیک به این سرعت هم بشود متلاشی می شود. حتی جنازه ی اتم هایش هم به گذشته نمی رسد. اما ابر انسان ها چاره ی دیگری ندارند. باید دل به دریا بزنند و امیدوار باشند من بهشان رحم کنم. حالا این یک دفعه را رحم می کنم. بروند از آن دانشمندان دیوانه تشکر کنند که مقاومتشان را بی بدیل کرده اند.

 

مقصد را طوری تنظیم می کنند که قبل از پودر شدن سفینه ارتفاعشان کم شود و آسیب زیادی نبینند. می رسند به زمان کودکی قهرمان. گروهشان از هم می پاشد. چون... باید یک دلیلی برایش بتراشم و گروه را خلوت تر کنم و قهرمان را تنهاتر. أه! قوه ی تخیلم ته کشیده!

 

آهان! بعضی هایشان می گویند آینده اجتناب ناپذیر است. ما بخواهیم نخواهیم زمین نابود می شود. تا فرصت هست باید زندگی کرد و خوش بود. اما قهرمان حاضر نمی شود که تلاشش را نکند و جان میلیاردها نفر را نجات ندهد. راستی حق با کدامشان است؟ قهرمان که سعی اش را می کند به هر حال. اگر شکست بخورد و همان اتفاقات تکرار شود که کل قصه بی معنی است. اگر معلوم شود اصلا  دلیل قیچی شدن اوزون خود اینها بوده اند شوک بزرگی داستان وارد می شود اما دوستش ندارم. اگر پیروز شود و آینده عوض شود که هیچوقت سر از فضا در نمی آورد و سفینه ای که با آن بتواند در زمان سفر کند را گیر نمی آورد. اینطوری یک عالمه تناقض پیش می آید.

 

تنها راه چاره پیش کشیدن جهان های موازی موازیست. یعنی گذشته قابل تغییر نیست و ففط آینده ی نسخه ی دیگری از نجات می کند. اما اینطوری فایده اش چیست؟ ممکن است هزاران هزار جهان موازی وجود داشته باشد. نجات دادن یکی اشان به چه دردی می خورد؟ به هر حال این اتفاقی است که برای اکثریت زمینها  رخ می دهد. شاید هم رخ نمی دهد! شاید فقط در جهان قهرمان این اتفاق افتاده باشد. بگذریم‌، اینقدر درگیر حواشی نشوم. به هر حال قهرمان نمی تواند نسبت به مرگ میلیاردها بی گناه بی تفاوت باشد. 

 

البته فعلا سال ها مانده به زمان نابودی زمین. فعلا باید خودش و دیگر اعضای گروهش را از موش آزمایشگاهی شدن نجات دهد. روشش دیگر جزئیات اضافی است و سر فرصت می نویسمش. تمرکز اصلی روی دوران کودکی خودش باشد. آن لحظه ای که زندگی اش را دگرگون کرده و او را به مسیر فلاکت و بدبختی کشانده را انتخاب می کند. بعد تغییرش می دهد. بعد؟ معلوم می شود نجات پیدا نکرده. او می ماند پیش پدر و مادرش اما برخلاف تصورش خوشبخت نمی شود که هیچ، از بعضی لحاظ بدبخت تر هم می شود. حتی شاید خوشبختی هایی هم داشته باشد اما قدرشان را نداند. بعد خودکشی می کند.

 

آهان! به مرگ شخصیت اصلی هم رسیدیم! هرچند نسخه ی فرعی شخصیت اصلی است ولی باز هم تابوشکنی به حساب می آید. دهان مردن بسته می شود. فکرش را بکن! از طبقه ی بیست و چندم یک ساختمان پایین بپرد و مغزش جلوی پای خودش له شود و گوشتش خمیر شود. عالی شد! یک کمی افسردگی هم بگیرد. بعد دوست/ همراه/ معشوقش که او هم جز این سیزده نفر است کمکش کند تا خودش را پیدا کند. یک پیر مرشدی هم باید برای داستان دست و پا کنم، نه از سیزده نفر. یک روحانی یا عارف باشد. بتواند خود آموزی های فلسفی قهرمان را سامان ببخشد. یا در این راستا تلاش کند. 

 

یک چرخش دیگر! مگر نه اینکه دنیاهای موازی می توانند سرنوشت های متفاوتی داشته باشند؟ اینجا اصلا کسی نمیخواهد لایه ی اوزون را نابود کند. فضایی ها به اینجا با روش دیگری حمله می کنند. مثلا... یک عالمه بمب در مرکز زمین منفجر می کنند و سیاره امان را از مسیر چرخشش به دور خورشید خارج می کنند. اینطوری همه یخ می زنند و می میرند. چرا؟ ام... دلیل حمله ی فضایی ها هم باید قابل درک باشد. شاید... شاید در آینده زمینی ها سیاره اشان را نابود کرده اند. بعد اینها به نسخه های دیگر زمین حمله می کنند و دانه دانه منحدمشان می کنند تا نسخه ی موازی سیاره ی خودشان حفظ شود. که خانواده هایشان برای بار دوم نمی رند.

 

عالی شد! حالا دلیل تغییر تاکتیکشان هم پیدا شد. در یک جهان دیگر این سیزده نفر رفته اند و اوزون را حفظ کرده اند و همان آینده ی شوم برای سیاره ی آنها رخ داده. حالا طور دیگری عمل می کنند. اما... مگر نگفته بودم سفر در زمان ممکن نیست و شخص پودر می شود؟ چرت گفتم. ناممکن هم نیست. فقط روشی دارد که اکثرا نمی دانند. یا اینکه... خودشان جایی نرفته اند. فقط پیغام فرستاده اند به تمام موازی های خودشان. پیامی شبیه به این :« قبل از اینکه زمینی ها نابودتان کنند نابودشان کنید.» آخرش هم امضایی چیزی میزنند که ثابت شود خودشان این پیغام را فرستاده اند. انگار قوه ی تخیلم کم کم دارد راه می افتد...

 

حالا قهرمان چه خاکی به سرش بریزد؟ فضایی ها هم گناه دارند. بهشان ظلم شده. آدم بده ی اصلی زمینی ها هستند. حالا اینکه قهرمان چه تلاش هایی در راستای متوقت کردن زیاده خواهی هم نوعانش کرده است بماند. به آن فضایی مهاجم چه بگوید. قول بدهد اجازه نخواهد داد اتفاقی برای آنها بیفتد؟ مگه روی قول خشک و خالی می شود حساب کرد؟ تازه این نسخه از فضایی ها را نجات داد، آخرش که چه؟ یک عالمه کشت و کشتار در کیهان رخ می دهد. باید فکر بهتری کرد...

 

ام... این ایده چطور است؟ احساسات عمیق و خالصانه می توانند به نسخه های دیگر خودت منتقل شوند. بدون اینکه به هیچ ماشین و دستگاهی نیاز باشد. دل آدم به دل خودش راه دارد دیگر! باید تمام آدم های روی زمین به فضایی ها محبت کنند و بقای آنها را بخواهند. بهم دیگر عشق بورزند. اینطوری جدی جدی می شود زمان را تغییر داد. اما چطور؟ این کاری نیست که از دست قهرمان بر بیاید! به یک منجی نیاز است...

 

آفرین بر خودم! فقط یک نفر هست که می تواند صلح و صفا و عشق را در تمام دنیا حاکم کند. قهرمان تمام گروهش را جمع می کنند و از این به بعد هر کاری می کنند تا ظهور را جلو بیندازند. چطور؟ خب سوال خوبی است... باید در این باره تحقیق کنم... تازه زمان زیادی هم ندارند و باید قبل از اینکه فضایی ها دست به کار شوند مقدمات را آماده کنند... فشار زیادی رویشان است... مردم عادی هم که نمی فهمند. ابرقدرت هایی که می فهمند هم سعی می کنند جلویشان را بگیرند و حاکمیت خودشان را استحکام بخشند... سخت شد... حالا... حالا باید چه کار کنم؟ قوه ی تخیلم ته کشیده....

  • میخک

فلانی گفت:

 

« یه دفعه به خودت میای، چشم هات رو باز می کنی و می بینی یه مدت مدیدی از زندگی ات رو داشتی آزار می دیدی. درد می کشیدی. شکنجه می شدی. یه مدت مدیدی از زندگی ات دنیا برات تیره و تار بود. حالت از هر لحظه اش بهم می خورد. اما بلد نبودی جلوی این چیزها وایستی. نه کنار می اومدی و نه تغییری ایجاد می کردی. فقط جیغ می کشیدی و گریه می کردی. اوضاع رو بدتر می کردی. بعد خودت رو می زدی به حماقت. همیشه سعی میکردی لحظه ی قبلت رو فراموش کنی. و فکر میکردی موفق هم هستی. بعد به خودت قبولوندی که مشکل از خودته. زندگی خیلی هم زیباست فقط تو عرضه نداری ببینی اش. بعد حتی خودت رو سرزنش کردی که چرا مدت ها فرد آزار دهنده رو سرزنش می کردی. یه دفعه به خودت میای و می بینی واقعا حق با تو بوده! تو هم حق داشتی حالت خوب باشه!

 

یه دفعه به خودت میای و می بینی داری درد می کشی. الان اون آزارها دیگه وجود نداره، فرد آزار دهنده هم وجود نداره، اما تو داری درد می کشی. داری آزار می بینی. به واسطه ی خاطره هایی که فکر می کردی فراموششون کردی. الان دیگه خیلی چیزها تغییر کرده. تو می دونی اون فرد آزار دهنده دلش از کجا پر بوده. می دونی خودش چقدر آزار دیده بوده، عقده ای شده بوده و عقده هاش رو سر تو خالی می کرده. می دونی کی ها و چطور عقده ایش کردن. بهش حق میدی حتی! درکش می کنی. نمی تونی ازش متنفر باشی. نه مثل قبل که به خودت حق گله و شکایت نمی دادی و فکر می کردی لیاقت نداری ازش نفرت داشته باشی. واقعا دوستش داری. چون اون هم مثل تو عوض شده. بزرگ شده. اما نفرت تو وجودت هست. اون عقده هایی که کاشته شده توی قلبت هست. درد هست. 

 

یه دفعه به خودت میای و می بینی در به در دنبال کسی می گردی که آزارش بدی. که انتقام خودت رو از دنیا بگیری. می بینی تبدیل شدی به یه عوضی. که فقط و فقط به حال خودش دل می سوزونه. که ادعا می کنه از اون دوران گذشته اما هنوز هم با یادآوری اش کل صورتش خیس اشک میشه. یه دفعه به خودت میای و می بینی زندگی ات حتی از دورانی که داشتی آزار می دیدی جهنمی تره. چون خودت به جهنم تبدیلش کردی. چون نمی تونی ببخشی...»

 

 

من فقط آه کشیدم.

  • میخک

جمعه ساعت ۱۲ ظهر کلاس شیمی داشتم. لطفا بلند نشوید بروید به آموزش پرورش گزارش بدهید که بیایند در آموزشگاهمان را تخته کنند. خودمان هم می دانستیم که در ایام امتحانات برگزاری کلاس مجاز نیست، مخصوصا در روزی به تعطیلی جمعه! اما استاد شیمی از آن دبیرهای مطرح کشوری بود( اسمش را اگر بگویم احتمال قوی می شناسیدش) و پیدا کردن وقت آزاد در برنامه اش مصیبت! هر سی، چهل نفرمان کلی اصرار کرده بودیم تا بتوانیم این کلاس را راه بیندازیم. 

 

 

صبح زود بیدار شدم. صبحانه نخورده نشستم پای جزوه های شیمی. دل شوره داشتم. برای پرسش آماده نبودم و طبق قانون نانوشته ای همیشه استاد سخت ترین سوال ها را از من می پرسید. با اضطراب صفحات را ورق می زدم. کم کم باقی خانواده هم بیدار شدند. بساط صبحانه پهن شد. بابا گوشی اش را دستش گرفت. زل زده بود به متنی که ما نمی دانستیم چیست. اهمیتی هم نمی دادیم آن لحظه. داشتم مربای هویج را روی نان می مالیدم که بابا با صدای لرزان خبر را برایمان خواند.

 

 

نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. مخصوصا وقتی رنگ پریده ی بابا را دیدم. دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا لقمه بیرون نپرد. بعد از قورت دادن صبحانه ام با تمسخر گفتم :« باباجون از تو بعیده! دروغ از این شاخدارتر؟ شایعه از این مسخره تر؟ می دونی اصلا راجع به کی حرف می زنیم؟!» معلوم بود که می دانست. خودش هم دوست نداشت به مخالفت با من بپردازد. مادر هم که ادامه ی حرف هایم را گرفت خیالم کاملا راحت شد. معلوم بود که شایعه است! حتی داشتم در ذهنم تجزیه تحلیل می کردم که چه کسانی و چرا این شایعه را راه انداخته اند.

 

 

بابا رفت و تلوزیون را روشن کرد. نوار سیاهی گوشه ی بالایی صفحه بود. آن نوار سیاه معناهای زیادی می توانست داشته باشد. دلیل نمیشد که... زیر نویس شهادتش را تبریک گفت. گوینده ی خبر هم تابیدش کرد. چیزی درون قفسه ی سینه ام مچاله شده بود انگار. مادر زد زیر گریه. بابا هم اشک می ریخت. من اما نه! سعی می کردم لحن مطمئنی به خودم بگیرم :« بابا بیخیال! لابد... لابد عملیاتی چیزی بوده و خواستن دشمن خیال کنه دیگه کسی نیست که جلوش وایسته. همه اش ساختگیه. دروغه. امکان نداره‌‌...» نمی دانم چرا در ذهنم از او یک نامیرا ساخته بودم. امکان نداشت بتوانم مرگ را برایش متصور شوم. شاید... شاید چون ان لحظه برایم مرگ به معنی تمام شدن بود. او امکان نداشت تمام شود! چنین آتشی هرگز نمی توانست سرد شود!

 

 

کلاس شیمی آن روز لغو‌ نشد. مادر قبول نکرد آن جلسه غیبت کنم و همراهشان به نماز جمعه بروم. هرچند، من فقط جسمم در آن کلاس لعنتی حبس شده بود. شک دارم آن روز کلمه ای راجع به موازنه و ثابت تعادل واکنش یاد گرفته باشم. متشنج بودن فضا را می شد در چشمان همه لمس کرد. بعضی از هم کلاسی هایم غصه دار بودند، بعضی هم ترسیده. وقتی شانه ای که قلبت با تکیه دادن به آن آرام می گیرد را از تو می گیرند، معلوم است که وحشت می کنی! احساس می کنی بی کس و بی یاور شده ای.

 

 

فکر کنم حتی استاد هم آن روز نفهمید چه درسی داد یا نداد! در حال خودش نبود. با آن شناختی که از رفتار و حرف هایش داشتم فکر نمی کردم هیچ علاقه ای به مذهب و مکتب یا میهن پرستی داشته باشد. اما آن روز... دیدم به کل نسبت به او عوض شد. مبینا سمت چپم نشسته بود. گوشی اش در دستش بود و صفحه ی خبررسانی رسمی استانمان را باز کرده بود. منتظر بود عکس و تصویری منتشر شود تا زود نشانم بدهد. معلوم بود دخترهای ردیف پشت سری ام هم دارند تک تک کانال های خبری معتبر و غیر معتبر را می خوانند. با صدای بلند هم می خواندند، برای همه ی کلاس. مانور هوایی ناو شکاری در اصفهان... پیام دکتر ظریف به... پنتاگون اعلام کرد... سخنرانی سید حسن نصرالله...

 

 

استاد هم می شنید و کاری به کارشان نداشت. اتفاقا بعضی وقتها در نظرات مشارکت می کرد. مثلا می گفت فلان حرفی که میگویند فلان شخص زده نمی تواند راست باشد و بهتر است راجع به موثق بودن منبعش تحقیق کنید... موضوع اصلی بحث جنگ بود. رفتن سرادار یک طرف، اینکه بعد از او چه می شود فکر همه را مشغول کرده بود. بهت زدگی امان که فروکش کرد کم کم احساسات دیگرمان هم نمایان شدند. برای من بغض بود، خشم بود، درد بود، زخم بود. برای بقیه؟ نمی دانم. اما هم کلاسی های من که ترسشان داشت قوت می گرفت. اگر جنگ بشود چه؟ اگر حمله کنند؟ نکند مسئولینمان لال مانی نگیرند و در برابر چنین توهینی سر خم نکنند و جوابی بدهند که به مذاق آمریکای عزیز خوش نیاید؟ نکند دستی دستی صلح پایدارمان را بهم بزنیم؟ یادم نیست چه جوابی بهشان دادم. هوش و حواس درست و حسابی نداشتم آن لحظه. قلبم در نمازجمعه بود. قلبم در فرودگاه عراق بود. قلبم بمباران شده بود. قلبم داشت فریاد می کشید... یکی از دخترهای ردیف پشتی در جواب گفت :« دوست پسر من که معافه. شما هم بخواید واکنش نشون بدید و جنگ راه بندازید فقط خودتون رو بدبخت میکنید. اصلا هرجور راحتین.» بعد هر هر خندید. صدای خنده اش روحم را خراش داد. دلم میخواست هرجایی باشم بجز آن کلاس شیمی لعنتی! دلم میخواست پیش کسانی باشم که مرا میفهمند، که آنها هم عاشقند، داغدارند.

 

 

استاد در ماژیکش را بست. برگشت و گفت :« مگه جنگ راه ننداختن؟ محبوبت ترین شخصیت یه کشور بر اساس تمام نظرسنجی های اخیر رو ترور کردن. نه به حکومت که به ملت این کشور توهین کردن. جنگ راه ننداختن؟» هر سی، چهل نفرمان زل زده بودیم به دهان استاد. محکم ایستاده بود جلوی تخته و می گفت اگر جنگ بشود من هم هستم! چرا نباشم؟! برای کشورم، برای مردمم، دینم، اعتقاداتم... نگاه نکنید موهایم سفید شده! آنقدر ها هم پیر نیستم...  آن لحظه دیدم به استاد به کل عوض شد. خجالت کشیدم که تاحالا او را قضاوت کرده ام. باقی همکلاسی ها؟ بعضی تحت تاثیر بودند و بعضی هم متلک می انداختند که استاد لطفا اول کلاس ما را تمام کنید بعد بروید شهید شوید. ما رتبه نیاوریم حلالتان نمی کنیم ها! استاد فقط لبخند زد و چیزی نگفت.

 

 

روزهای بعدی اش هم همین طور گذشت. امتحان فیزیک را خوب یادم هست. اینکه پای کدام سوال اشکم بی اختیار سرازیر شد... قبل از شروع آزمون یسنا پرسید :«راستی اینی که تازگی ها میگن مرده کی هست؟ سرداری ژنرالی چیزی بوده،نه؟» آن لحظه یک سکته ی ناقص را رد کردم. جدی جدی نمی دانست! و من هم نمی دانستم از کجا شروع کنم! سمیرا آمد کنارم ایستاد. او به جای من حرف زد. توضیح داد. فاطمه هم از کلیاتی که در اخبار راجع به زندگی سردار شنیده بود گفت. زیادی مختصر بود! اصلا مگر می شد او را به این راحتی ها توضیح داد؟ مریم کنار ما روی پله ها نشسته بود. شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« خب که چی؟ اینها چه ربطی به من و تو داره؟ بیا فرمول شتاب مستقل از زمان رو توضیح بده! هر کاری میکنم مثال هاش رو نمی تونم حل کنم...» آن روزها ترجیح می دادم بیشتر در خانه بمانم. نقطه ی محبوبم هم جلوی تلوزیون بود. شب و روز جلوی تلوزیون می نشستم. همه ی عزاداری ها را زنده تماشا می کردم. اگر می دیدم برنامه تمام شده یا دارد پیام های بازرگانی پخش می کند فورا شبکه را عوض می کردم. از قاب تلوزیون بود که دیدم فقط من تنها نیستم. دیدم خیلی ها هم درد من اند. دیدم کل کشور عزادارند. شاید من در جای اشتباهی بودم. شاید هم تقصیر از خودم بود. باید تغییری ایجاد می کردم. باید سعی می کردم عشقم را نشانشان دهم اما... من فقط ماتم برده بود

 

 

کاش میشد! کاش می توانستم و من هم در مراسم شرکت می کردم. کاش من هم در آن خیل جمعیت بودم. کاش... تنها یک چیز بود که آرامم می کرد. تکرار هزار باره ی عبارت «قاسم هنوز زنده است...» نه اینکه هنوز منتظر تکذیب خبر باشم. او واقعا زنده بود. زنده هست. آتش خاموش نشده. امکان ندارد که خاموش شود! هرچند، تلاش زیادی در این راستا شد! چه از طرف دشمنان خارجی و چه به واسطه ی سوء مدیریت های داخلی.

 

#انتقام در تک تک کلماتمان روز به روز پررنگ تر میشد. از سر هیجانات آنی و گذرا هم نبود. شاید برای بعضی ها بود اما... بگذریم. انتقام باید گرفته می شد. یا بهتر است بگویم باید گرفته شود! یک وقتی راننده ی حواس پرتی با بی دقتی شخص دیگری را زیر می کند و باعث مرگش می شود. در این جور مواقع به گذشت و بخشش و رحمت توصیه می کنیم. اما وقت هایی هم هست که قاتل به عمد کسی را به فجیع ترین شکل ممکن می کشد و روی جنازه اش می ایستد و باد به غبغبه اش می اندازد و فریاد می زند :« آره من کشتمش! خوب کاری هم کردم! اگه جرئت دارید جوابم رو بدید! هه هه هه!» اینطور وقت ها نباید سکوت کرد! باید دندان های این پست فطرتان در دهانشان شکسته و خورد شود! حتی اگر شهید مقتول عزیزترین کست نباشد!

 

 

شاید هم کلمه ی انتقام اینجا درست نباشد. عدالت صحیح تر است. نه؟ اینجا بحث چشم در برابر چشم مطرح نیست. خون ریختن انتقام سردار ما نیست. نابود کردن یکی دو تا پایگاه نظامی هم نیست. نمی تواند باشد! بحث کوتاه کرن دست ظلم است. بحث ادامه دادن راه حق است. بحث... بگذریم. نمی خواهم سیاسی اش کنم. می دانیم اینجا نیاز به توضیحات زیادی دارد. بعد موضوعات دیگری هم پیش کشیده می شوند... من فقط خاطره ام را گفتم. خاطره ای که شاید با مال شما متفاوت باشد، شاید نباشد. خواستم عنوان پست را بگذارم وقتی سردار دلها آسمانی شد... دیدم وقتی که سردار دلها آسمانی شد من خواب بودم. شاید هنوز هم هستم. نمی دانم...

  • میخک

مستقیم می روم سر اصل مطلب. به نظر من شهادت « عملی قهرمانانه و فداکارانه که پاداش بزرگی نزد خداوند در پی دارد» نیست. شهادت اصلا کار نیست! نمی بینید فعل شهید شدن هیچ فاعلی ندارد؟ مثل... مثل درمان شدن. مثل خوشحال شدن. اینکه مسند یک فعل شده ای دلیل نمی شود که در آن لحظه کاری کرده باشی! تو فقط نقش مفعول جمله ای را بازی کرده ای که فاعلش غایب است. همین! حالا قهرمانانه شاید، آن هم بخاطر اینکه تعریف قهرمان خیلی وسیع و جامع است، اما شهادت فداکارنه هم نیست!

 

 

شهادت خودش یک پاداش است. برای عاشقی که سال ها در هجران معشوقش درد کشیده و بی تابی کرده چه پاداشی بزرگ تر از وصال؟ وقتی معشوقت مهربان ترین عالم و زیبای مطلق باشد و این جسم خاکی لعنتی حائل میان تو و او، خب وصال مترادف می شود با مرگ!

 

 

اصلا... مگر نه اینکه با مرگ بر می گردیم پیش کسی که بیش تر از همه دوستمان دارد و بیش تر از همه دوستش داریم؟ مگر نه اینکه رسول خدا( صلی الله علیه و آله و سلم ) می فرمایند: «هر کسی با شخصی که به او علاقه‌مند است محشور می‌شود...» ؟ حال بگذریم از این بحث که آن شخصی که بیش از همه دوستش داریم خود خداست یا پیغمبرش یا از اطرافیان خودمان یا... حرفم این است که بعد از مرگ دیگر غصه ی زوال پذیری را نخواهیم خورد. تا ابد الدهر ور دل محبوبمان می مانیم. ( حالا باید امیدوار باشیم بعدها وقتی چهره ی حقیقی اش نمایان شد از انتخابمان پشیمان نشویم و یک دفعه به خودمان نیاییم ببینیم جهنمی درست کرده ایم برای خودمان!). شاید اصلا تمام طول زندگی فرصتی باشد که برای یارکشی به ما داده اند!

 

 

داشتم چه می گفتم؟ آهان، شهادت هم یک جور مرگ است دیگر! اما نه هر مرگی. راستی مردن چه جور فعلی است؟ «یک نفر مرد»... یک نفر را اینجا فاعل حساب می کنند، نه؟ هرچند به نظر من غلط است. مردن خیلی کلی تر از این حرف هاست. نوع مرگ باید مشخص باشد. «یک نفر خودش را کشت

» واضح تر است. آن شخص خودش به اختیار خودش این کار را انجام داده. یک دفعه وسط بازی پریده و قوانین را به هم زده. چرا؟ چون بازی سخت شده بوده؟ درک می کنم اما... اسمش جر زنی است دیگر! حالا این کار سودی هم برایش دارد...؟

 

 

شهید شدن کار نیست. مرگی است که خود خدا برایت رقم می زند. خود خدا در ابدیت را برویت باز می کند. وصال اینطوری قشنگ تر است. نیست؟ وقتی از جانب معشوق فراخوانده شوی... وقتی آغوشش برایت باز شود... خودتان دوست ندارید یک روز بتوانید بگویید « با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن...»؟ 

 

 

شهید شدن کار نیست. اما به شهادت رسیدن کار است. این شخص عملی را انجام داده. دویده و زحمت کشیده و عرق ریخته تا به این توفیق دست پیدا کند. مثل بیماری که خودش را به پزشک می سپارد و توصیه های او را گوش می کند تا درمان شود. پروسه ی درمان و رها شدن از قفس بدن به اندازه ی درمان تمام بیماری های صعب العلاج طولانی است. یک عمر طول می کشد. اما خب، اگر در مسیرش قرار بگیری خوب شدن حالت تضمینی است. اصلا شهادت همین است! بعد از یک عالمه دور چرخیدن و یللی تللی همراه با چرخ فلک بالاخره راهت را پیدا می کنی و می ایستی همان جایی که باید. مسیرش طولانی است. خیلی خیلی طولانی است. برای همین خدا دستش را دراز می کند و ادامه ی جاده را برایت قیچی می کند. تا زودتر برسی. تا زودتر در آغوشت بگیرد.

 

 

اگر اشتباه می کنم لطفا اصلاحم کنید. من فکر می کنم خیلی ها در جنگ کشته می شوند، بدون اینکه شهید شوند. خیلی ها هم شهید می شوند، بدون اینکه در جنگ کشته شوند. شهادت فقط به جنگ محدود نمی شود. فقط اینکه در آن شرایط اسفناک و خطرناک همه چیز محسوس تر است. شاید بخاطر خلوص و صداقتی باشد که در فضا منعکس می شود. همه چیز آنجا راحت تر دیده می شود. ترس، شجاعت، جاه طلبی، بی رحمی، مروت و جوانمردی... عشق بازی هم از این قاعده مستثنی نیست. وگرنه مسیر درست الزاما همیشه جهاد نیست.

 

 

عجب اشتباهی کردم! جهاد یعنی تلاش؛ تلاش برای بندگی، تلاش برای آدم خوبی بودن. پس چرا، مسیر درست الزاما همیشه جهاد است! بدون تلاش که موفقیتی به دست نمی آید! باید می گفتم جهاد الزاما در میدان جنگ نیست. می تواند باشد و می تواند باشد. هرچند، از آنهایی که جنگیدن را مطلقا بد و تاریک و عملی ناپسند می دانند هم گله دارم...

 

 

تصور کنید نشسته اید پای تماشای یک فیلمی سینمایی. جوان برومند و خوش هیکلی به نام جک‌ به زن زیبا رویی به نام کاترین عشق می ورزد. در رابطه اشان فراز و نشیب هایی را طی می کنند. اوایل غیر مستقیم و بعد کاملا رومانتیک و رو در رو به هم ابراز علاقه می کنند. اواخر فیلم که می رسد آدم بده کاترین را می دزدد. یا شاید او را گروگان می گیرد. جک هر خطری را به جان می خرد تا کاترین را نجات دهد. آنتاگونیست و پروتاگونیست با هم رو در رو می شوند. به سان فیلم های وسترنی شهر در سکوت فرو می رود. وقت دوئل است. هفت تیرهایشان را آماده می کنند. آدم بده خنده ای شیطانی سر می دهد. سر اسلحه اش را بر می گرداند و به قلب کاترین شلیک می کند. صحنه حرکت آهسته می شود. جک همانطور که شوکه شده و دارد نههههههههه را خیلی کشیده فریاد می زند خودش را جلوی کاترین می اندازد. سپر معشوقش می شود. بجای او تیر می خورد و بعد از لحظاتی کاملا احساسی که تماشایش برای گروه سنی زیر۱۸ سال مجاز نیست جک در آغوش کاترین می میرد. 

 

 

خب! فیلم تمام شد. آیا هیچ بیننده ای بر می گردد که بگوید جک خودخواه است؟ یا اینکه ذره ای انسانیت در وجودش نیست؟ اگر کاترین را دوست داشت او را تنها نمی گذاشت؟ چرا این حرف ها زده نمی شود؟ چون تمام قصه در یک قاب جا شده. مثل حقیقت نیست که! در دنیای واقعی مگر از این عاشقانه ها کم داشته ایم؟ جوانی با همان تیپ و همان قد رعنا اگر نامش محمد باشد و ایرانی، به نظرتان کمتر از خارجکی ها به نامزدش سیمین عشق می ورزد؟ فقط مشکل فاصله مطرح است و یک دوربین به خودی خود  از نشان دادن همه چیز کنار هم ناتوان! آدم بده این بار نیامده دست سیمین را بگیرد و او را با طناب به صندلی ببندد و اسلحه را روی شقیقه ی دختر بی نوا بگذارد و محمد را تهدید کند. اصلا دوره ی اینطور تهدید ها گذشته. بگذریم از بحث جنگ نرم که خطرناک تر است و... همین جنگ های سخت و خون ریز را که نگاه کنیم می بینیم از راه دور می نشینند و موشک هایشان را می فرستند، تانک هایشان را می فرستند، ارتششان را می فرستند. 

 

 

 

​​​​​​آن محمد نام اگر عقل در کله اش باشد نمی نشیند و صبر کند که آدم بده دستش به خانواده ی او برسد. می رود خط مقدم. خودش را می اندازد جلوی گلوله ها. تا سیمین تیر نخورد. که خانواده اش در امنیت باشند. فاصله اشان چند صد کیلومتر است. هیچ دوربین لعنتی نیست که قابی به این بزرگی داشته باشد؟! اگر میشد حتما می دیدید که راستای آن تیر قلب سیمین است. سناریو کاملا یکسان است. فقط این بار هیچ دست نوازشگری موهای آشفته ی محمد را از جلوی چشمانش کنار نمی زند و گونه اش را نمی بوسد و پیاز داغ غصه را زیاد نمی کند و اشک را در چشمان مخاطب نمی نشاند.

 

 

حال محمد در جنگ کشته شده. آیا شهید به حساب می آید؟ دقیق نمی دانم. فکر نکنم هیچکس جز خود خدا بتواند نظر قطعی بدهد. فقط اوست که از ته توی قلبمان خبر دارد. این ماجرا را تعریف کردم چون دوست ندارم بشنوم دیگر کسی شهدا را خودخواه بخواند. یا بگوید آنها به فکر زن و بچه ی خودشان نیستند!

 

 

 

می دانید... فکر نمی کنم هیچ محمدی بخاطر فقط یک سیمین حاضر شود از زندگی راحتش بگذارد و برود به جنگ. راه های دیگری هم برای نجات سیمین هست به هر حال! او به یک عالمه سیمین دیگر فکر می کند. به لیلی های دیگری، شیرین ها و... حتی به اصغر آقای قصاب هم فکر می کند! به مشدی سلیمون که دم ورودی بازار حجره دارد... همه که توان مستقیم جنگیدن را ندارند. محمد نه فقط بخاطر معشوق خودش که برای معشوق همه ی آدم های دیگر کشورش می جنگد. هر کدامشان را که بتواند نجات بدهد نجات می دهد. دوستی نوشته بود :« یادمون دادن مرگ برای کشور چیز ارزشمندیه. که کشور بالاتر از خانواده است....» حرص می خورم از این حجم سوتفاهم! نه عزیز من! کشور اگر تکه زمینی خاکی باشد که ارزشی ندارد! کشور اینجا مجاز از همه ی خانواده هایی است که در یک منطقه زندگی می کنند. همین! آن درسی که شهدا سعی کردند به ما یاد بدهند ( یا بهتر است بگویم خودشان یاد گرفتند و رفتند...) این است که فقط خانواده ی خودت مطرح نیست! اینکه تو انسان هستی و همه ی انسان ها به هم وصل اند، همه مخلوق یک خدا هستند، همه لایق دوست داشته شدن و احترام اند، لایق خانه و سر پناه و امنیت داشتن اند، لایق زندگی کردن اند!

 

 

حالا چرا گفتم همه ی آدم ها و نگفتم همه ی هم وطن هایت؟ چون واقعا موضوع همین است! این دسته بندی ها و مرزبندی را کرده ایم که چی؟ که به گروه های کوچکتری تقسیم شویم و آدم های داخل گروه راحت تر بتوانند هوای همدیگر را داشته باشند. که بهتر از پس اداره ی امورات مشترکشان بر بیایند. وگرنه آن طرف مرزی ها هم آدم اند! حتی اگر اوضاع طوری پیش برود که آن طرف مرزی ها قصد جانمان را کنند و فریاد بزنند که تا دو هفته پایتختان را اشغال می کنم و با تانک هایم از روی جنازه ی شهر هایتان رد می شوم، یا اینکه اسلام ما را کفر بخواننده و در قفس زنده زنده بسوزانندمان، بازهم آدم اند! بازهم برای جنگ قاعده و قانونی هست که حق آدمیت آنها پایمال نشود. خودم هم دقیق نمی دانم چه کسی تا چه حد به این قوانین پایبند بوده و چه کسی نبوده. فقط می دانم این قانونی است که دین اسلام نوشته. 

 

 

چقدر دور شدیم از مبحث شهادت! آخر می دانید... ربط جنگ و شهادت فقط در این است که آنجا همه چیز عینی تر است. همین! حتی درمورد کسی که در طول جنگ شهید می شود، این به درجه ی شهادت رسیدن می تواند قبل از جنگ اتفاق افتاده باشد یا بعد از آن. هر طور که بوده خدا او را نشان کرده بوده، برای نشان دادن لبخندش به او. اصلا معنی شاهد بودن همین است دیگر، نه؟

چون شهید یا در تمام طول زندگی یا همان اواخر دقیقا همان طوری بوده که خدا می خواسته. انسان بوده! خدا ما را انسان افریده پس انتظار ندارد چیزی جز این باشیم. شهید مثل آن دانش آموزهای عزیز دردانه ای است که معلم وسط امتحان برگه اش را می گیرد و می گوید :« تو نمیخواد بقیه ی سوالات رو بنویسی، می دونم نمره ات بیسته.»

 

 

در آخر فقط یک جمله می گویم. شهادت قداست دارد، حواسمان باشد مرزهای تقدس زدایی را تا کجا پیش می بریم. 

  • میخک

 

  • ورت:  گرگ! بس کن! بهتره دیگه این مسخره بازی هات رو تمومش کنی!

 

  • گرگ : چرا؟!

 

« آن سوی دیوار باغ »

 

 

 

 

پ ن: حالا درسته که گرگ یه پسربچه ی چهار ساله است، اما دلیل نمیشه من به عنوان الگوی زندگی ام انتخابش نکنم!

 

پ ن۲: انیمیشن آن سوی دیوار باغ دارای ده قسمت حدودا ده دقیقه ایه. دیدنش به همگان توصیه میشه :)

  • میخک
  • میخک

نزدیک ظهر بود. مادر در آشپزخانه داشت کتلت ها را بر می گرداند تا طرف دیگرشان هم سرخ شود و با دست آزادش اشک هایش را پاک می کرد. من نشسته بودم جلوی تلوزیون. غمگین بودم اما بیشتر شگفت زده بودم. از این همه صلابت و ایستادگی همسر شهید حججی ماتم برده. حقا که هم کف محسن بود. فکرش را بکن! فیلم بریده شدن گلوی همسر جوان و رعنایت را برایت فرستاده باشند و کمر خم نکرده باشی. نشکسته باشی. جهاد را کنار نگذاشته باشی...

 

این صدا از همان روز توی گوشم ماند. خاطره اش حتی لحظه ای برایم کم رنگ نشد. نیازی نبود اینقدر تکرار شود...

 

حالا به تقویم نگاهی می اندازم. دوباره همان روزها از راه رسیده. تلخندی می زنم. چشم هایم پر از اشک می شوند. عجب فاطمیه ای بشه امسال... 

  • میخک