قوه ی تخیلم ته کشیده. باید بنویسم تا تقویت شود. باید بنویسم تا ذهنم راه بیفتد. باید یک قصه ی جدید بسازم. خب... از کجا شروع کنم؟ معلوم است! از مرگ شخصیت اصلی! تازگی ها کشتن قهرمان در ابتدای داستان مد شده است. اصلا قهرمانت را همان اول کار نکشی برایت حرف در می آورند. می گویند عرضه ی یک تابوشکنی هم ندارد.
خب قهرمانم را چطوری بکشم؟ یا نه! قبلش باید خواننده را با شخصیتش آشنا کنم و احساسات مردم را درگیر ماجرا. باید زندگی نامه ای برایش بسازم. یک گذشته ی نوستالژیک. ولی حال و حوصله اش را ندارم. می خواهم یک ضرب با شروع قصه خون و خون ریزی راه بیندازم. راه دیگری برای ایجاد حس همذات پنداری نیست؟ اگر قوه ی تخیلم ته نکشیده بود راحت تر پیدایش می کردم. آهان! به مرگ یک نفر بسنده نمی کنم. یک قتل عام حسابی راه می اندازم. هرچقدر جمعیت بیشتر تاثیرگذاری اش بیشتر. اصلا چطور است کل انسان های روی زمین بمیرند؟ همین خوب است.
چطوری؟ ام... لایه ی اوزون یک دفعه ای به کل محو شود و کل زمین با اشعه های خورشیدی بسوزند. همه ی انسان ها در کمتر از چند دقیقه بمیرند. جزغاله شوند. حیات به کل پایان یابد. خب کمی زیاده روی کردم. یک نفر باید باشد که قصه را پیش ببرد. خب فقط قهرمان زنده بماند. چطور؟ شاید رویش یک سری آزمایشات انجام داده اند و ژن هایش را جهش داده اند. حالا در برابر تمام اشعه ها مقاوم شده. نیازی هم به اکسیژن ندارد. احتمالا نیازی به غذا هم ندارد چون دیگری در آن سیاره چیزی برای خوردن پیدا نمی شود! باید انرژی اش را از نوری چیزی تامین کند.
او را عمدا اینطوری ساخته اند؟ البته استفاده از فعل ساختن درمورد انسان زیاد قشنگ نیست. به هر حال، آیا دانشمندان چنین اتفاقی را پیش بینی می کردند و در تلاش بودند که همه را نسبت به آن مقاوم کنند؟ امکانش هست. قهرمان هم اولین نمونه ی آزمایشگاهی بوده، یا شاید اولین نمونه ی آزمایشگاهی موفق. وقت نشده که ابر انسان های بیشتری بسازند. حالا یعنی قهرمان در این سیاره ی خشک و خالی تنهای تنهاست؟ بله! عجب مصیبتی! حالا باید چه کار کنم؟! قوه ی تخیلم ته کشیده!
خب... جهان مادی که نابود شده. با دنیای ماورا ارتباط برقرار می کند. نه از نوعی که در فیلم های علمی تخیلی نشان می دهند، یک جور ارتباط نامحسوس، مثل نوازش دست نسیم روی صورتت. سر از وادی عرفان و فلسفه در می اورد. برای ده بیست سال اول خوب است. زندگی ریاضت کشانه برای حداکثر پنجاه جواب می دهد. اما بعدش چه؟ این یارو نیمه نامیراست. به دلایل طبیعی باشد حالا حالا ها نمی میرد. اصلا چرا باید زندگی کند؟ این دیگر چه جور زندگی ایست؟! چرا خودش را خلاص نمی کند؟! باید یک دلیلی داشته باشد.
ام.... مثلا می تواند امیدوار باشد آدم های دیگری هم زنده مانده اند. منطقی هم هست! امکان ندارد دانشمندان سراسر دنیا دست روی دست گذاشته باشند و سعی نکرده باشند ابر انسان بسازند. امکان دارد موفق هم شده باشند. شاید در شهری دیگر، کشوری دیگر، قاره ای دیگر آدم های دیگری سرگردان باشند. قهرمان قصه دنبال آنها می گردد. اگر خودش را بکشد آن یکی بازمانده ها ممکن است تا آخر عمر تنها بمانند. ولی اگر با هم باشند دیگر تنها نیستند. قشنگ شد نه؟ به نظر خودم که بد نیست.
حالا این سفر دور دنیا چطور باشد؟ وقتی هیچ چیز بجز برهوت و جنازه وجود ندارد؟ سفر هیجان انگیزی از آب در نمی آید، یا شاید هم بشود هیجان انگیزش کرد ولی قوه ی تخیل من توانش را ندارد. گفتم که از کار افتاده، ته کشیده. بیخیال این ایده می شوم. همانجا می ماند تا کسی بیاید و پیدایش کند. شاید آن آزمایشگاهی که تویش بود را دوباره بسازد. آن جا میشود جلبکی فیتوپلانکتونی چیزی پرورش داد، شاید از اینجور چیزها تغذیه کند. بهتر از انرژی خورشیدی است! سعی کند ایستگاه های رادیویی را راه بیندازد. بعد هی سیگنال بفرستد و منتظر جواب باشد.
بعد... بالاخره یک نفر باید جوابش را بدهد دیگر! اما اگر انسان های دیگر این کار را بکنند که قهرمان اسمش قهرمان نخواهد بود! چطور است آدم فضایی ها بیایند دنبالش؟ ایده ی مسخره ایست، می دانم. اما فعلا قوه ی تخیلم ته کشیده، با همین کنار بیایید. آدم فضایی ها تمام آدم های باقی مانده ی زمین را جمع می کنند و می برند سیاره ی خودشان. ادعا می کنند دلسوز این گونه ی بدبخت در حال انقراض اند. اما به هر حال این داستان باید یک شخصیت منفی داشته باشد دیگر. اصلا نابودی اوزون را هم می اندازم گردن فضایی ها. کی به کی است؟ ما فقط یک کوچولو درز ایجاد کرده بودیم که قابل ترمیم هم بود. این فضایی های گور به گور شده زدند یک کاره سیاره امان را ناقص کردند. بعد هم که تمام اطلاعات لازم در مغز این باقی مانده ها را تخلیه کردند سعی می کنند بکشندشان.
قهرمان یک نقشه ای می کشد و همگی دست به فرار می زنند. اینجا باید تا سر حد مرگ از قوه ی تخیلم کار بکشم تا سیاره ی بیگانه را متفاوت و جذاب توصیف کند. نباید شبیه هیچ کدام از سیاراتی که تا به حال در نوشته و پرداخته شده اند باشد. آدم فضایی ها زورشان به این جهش یافته ها نمی رسد. سعی می کنند روان شناسی کار کنند. می گویند :« سرنوشت شما نابودی است. این برایتان بهتر است اصلا! زندگی اتان از این به بعد چه رنگ و بویی خواهد داشت؟ در به در سیرات غیر قابل سکونت خواهید شد و مجبور خواهید بود با بیگانه های وحشی بجنگید و حتی اگر زنده بمانید زندگی که به دست می آورید هیچ ارزشی نخواهد داشت. شما هیچ کدامتان کس و کاری ندارید. هر که دوست داشتید و دوستتان داشت مرده..»
خلاصه از این دست حرف ها می زنند و هر کدام را به روشی قانع می کنند به مرگ تن دهد. قهرمان اما زیر بار نمی رود. ناسلامتی قهرمان است! امید به زندگی را به هم گروهی هایش بر می گرداند. راستی گروهشان نفره باشد؟ نمی خواهم زیادی شلوغش کنم. تعدادشان کم باشد بهتر است. سیزده... عدد سیزده خاص است. سیزده نفر بازمانده از سیاره ای ویران شده... به دلم می نشیند.
هر سیزده نفرشان سوار سفینه می شوند و فلنگ را می بندند. حالا باید کجا بروند؟ کجا بروند تکراری نباشد؟ باید جوابی بدهم که مخاطب هیچ وجه انتظارش را ندارد. پس کجا را به کی تبدیل می کنم. یک دکمه روی داشبود سفینه هست، سرعت نور. باید سر فرصت توضیح دهم که از کجا خواندن خط فضایی را یاد گرفته اند. به هر حال، فضایی ها هم یک انیشتینی داشته اند که بهشان بگوید اگر با سرعت نور حرکت کنند در زمان هم حرکت خواهند کرد. منتها یک ایرادی در کار است. هرکس/ هر چیز نزدیک به این سرعت هم بشود متلاشی می شود. حتی جنازه ی اتم هایش هم به گذشته نمی رسد. اما ابر انسان ها چاره ی دیگری ندارند. باید دل به دریا بزنند و امیدوار باشند من بهشان رحم کنم. حالا این یک دفعه را رحم می کنم. بروند از آن دانشمندان دیوانه تشکر کنند که مقاومتشان را بی بدیل کرده اند.
مقصد را طوری تنظیم می کنند که قبل از پودر شدن سفینه ارتفاعشان کم شود و آسیب زیادی نبینند. می رسند به زمان کودکی قهرمان. گروهشان از هم می پاشد. چون... باید یک دلیلی برایش بتراشم و گروه را خلوت تر کنم و قهرمان را تنهاتر. أه! قوه ی تخیلم ته کشیده!
آهان! بعضی هایشان می گویند آینده اجتناب ناپذیر است. ما بخواهیم نخواهیم زمین نابود می شود. تا فرصت هست باید زندگی کرد و خوش بود. اما قهرمان حاضر نمی شود که تلاشش را نکند و جان میلیاردها نفر را نجات ندهد. راستی حق با کدامشان است؟ قهرمان که سعی اش را می کند به هر حال. اگر شکست بخورد و همان اتفاقات تکرار شود که کل قصه بی معنی است. اگر معلوم شود اصلا دلیل قیچی شدن اوزون خود اینها بوده اند شوک بزرگی داستان وارد می شود اما دوستش ندارم. اگر پیروز شود و آینده عوض شود که هیچوقت سر از فضا در نمی آورد و سفینه ای که با آن بتواند در زمان سفر کند را گیر نمی آورد. اینطوری یک عالمه تناقض پیش می آید.
تنها راه چاره پیش کشیدن جهان های موازی موازیست. یعنی گذشته قابل تغییر نیست و ففط آینده ی نسخه ی دیگری از نجات می کند. اما اینطوری فایده اش چیست؟ ممکن است هزاران هزار جهان موازی وجود داشته باشد. نجات دادن یکی اشان به چه دردی می خورد؟ به هر حال این اتفاقی است که برای اکثریت زمینها رخ می دهد. شاید هم رخ نمی دهد! شاید فقط در جهان قهرمان این اتفاق افتاده باشد. بگذریم، اینقدر درگیر حواشی نشوم. به هر حال قهرمان نمی تواند نسبت به مرگ میلیاردها بی گناه بی تفاوت باشد.
البته فعلا سال ها مانده به زمان نابودی زمین. فعلا باید خودش و دیگر اعضای گروهش را از موش آزمایشگاهی شدن نجات دهد. روشش دیگر جزئیات اضافی است و سر فرصت می نویسمش. تمرکز اصلی روی دوران کودکی خودش باشد. آن لحظه ای که زندگی اش را دگرگون کرده و او را به مسیر فلاکت و بدبختی کشانده را انتخاب می کند. بعد تغییرش می دهد. بعد؟ معلوم می شود نجات پیدا نکرده. او می ماند پیش پدر و مادرش اما برخلاف تصورش خوشبخت نمی شود که هیچ، از بعضی لحاظ بدبخت تر هم می شود. حتی شاید خوشبختی هایی هم داشته باشد اما قدرشان را نداند. بعد خودکشی می کند.
آهان! به مرگ شخصیت اصلی هم رسیدیم! هرچند نسخه ی فرعی شخصیت اصلی است ولی باز هم تابوشکنی به حساب می آید. دهان مردن بسته می شود. فکرش را بکن! از طبقه ی بیست و چندم یک ساختمان پایین بپرد و مغزش جلوی پای خودش له شود و گوشتش خمیر شود. عالی شد! یک کمی افسردگی هم بگیرد. بعد دوست/ همراه/ معشوقش که او هم جز این سیزده نفر است کمکش کند تا خودش را پیدا کند. یک پیر مرشدی هم باید برای داستان دست و پا کنم، نه از سیزده نفر. یک روحانی یا عارف باشد. بتواند خود آموزی های فلسفی قهرمان را سامان ببخشد. یا در این راستا تلاش کند.
یک چرخش دیگر! مگر نه اینکه دنیاهای موازی می توانند سرنوشت های متفاوتی داشته باشند؟ اینجا اصلا کسی نمیخواهد لایه ی اوزون را نابود کند. فضایی ها به اینجا با روش دیگری حمله می کنند. مثلا... یک عالمه بمب در مرکز زمین منفجر می کنند و سیاره امان را از مسیر چرخشش به دور خورشید خارج می کنند. اینطوری همه یخ می زنند و می میرند. چرا؟ ام... دلیل حمله ی فضایی ها هم باید قابل درک باشد. شاید... شاید در آینده زمینی ها سیاره اشان را نابود کرده اند. بعد اینها به نسخه های دیگر زمین حمله می کنند و دانه دانه منحدمشان می کنند تا نسخه ی موازی سیاره ی خودشان حفظ شود. که خانواده هایشان برای بار دوم نمی رند.
عالی شد! حالا دلیل تغییر تاکتیکشان هم پیدا شد. در یک جهان دیگر این سیزده نفر رفته اند و اوزون را حفظ کرده اند و همان آینده ی شوم برای سیاره ی آنها رخ داده. حالا طور دیگری عمل می کنند. اما... مگر نگفته بودم سفر در زمان ممکن نیست و شخص پودر می شود؟ چرت گفتم. ناممکن هم نیست. فقط روشی دارد که اکثرا نمی دانند. یا اینکه... خودشان جایی نرفته اند. فقط پیغام فرستاده اند به تمام موازی های خودشان. پیامی شبیه به این :« قبل از اینکه زمینی ها نابودتان کنند نابودشان کنید.» آخرش هم امضایی چیزی میزنند که ثابت شود خودشان این پیغام را فرستاده اند. انگار قوه ی تخیلم کم کم دارد راه می افتد...
حالا قهرمان چه خاکی به سرش بریزد؟ فضایی ها هم گناه دارند. بهشان ظلم شده. آدم بده ی اصلی زمینی ها هستند. حالا اینکه قهرمان چه تلاش هایی در راستای متوقت کردن زیاده خواهی هم نوعانش کرده است بماند. به آن فضایی مهاجم چه بگوید. قول بدهد اجازه نخواهد داد اتفاقی برای آنها بیفتد؟ مگه روی قول خشک و خالی می شود حساب کرد؟ تازه این نسخه از فضایی ها را نجات داد، آخرش که چه؟ یک عالمه کشت و کشتار در کیهان رخ می دهد. باید فکر بهتری کرد...
ام... این ایده چطور است؟ احساسات عمیق و خالصانه می توانند به نسخه های دیگر خودت منتقل شوند. بدون اینکه به هیچ ماشین و دستگاهی نیاز باشد. دل آدم به دل خودش راه دارد دیگر! باید تمام آدم های روی زمین به فضایی ها محبت کنند و بقای آنها را بخواهند. بهم دیگر عشق بورزند. اینطوری جدی جدی می شود زمان را تغییر داد. اما چطور؟ این کاری نیست که از دست قهرمان بر بیاید! به یک منجی نیاز است...
آفرین بر خودم! فقط یک نفر هست که می تواند صلح و صفا و عشق را در تمام دنیا حاکم کند. قهرمان تمام گروهش را جمع می کنند و از این به بعد هر کاری می کنند تا ظهور را جلو بیندازند. چطور؟ خب سوال خوبی است... باید در این باره تحقیق کنم... تازه زمان زیادی هم ندارند و باید قبل از اینکه فضایی ها دست به کار شوند مقدمات را آماده کنند... فشار زیادی رویشان است... مردم عادی هم که نمی فهمند. ابرقدرت هایی که می فهمند هم سعی می کنند جلویشان را بگیرند و حاکمیت خودشان را استحکام بخشند... سخت شد... حالا... حالا باید چه کار کنم؟ قوه ی تخیلم ته کشیده....