غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

پیش نوشت: احتمالا دارم با تعریف کردن سری خواب هام سرتون رو به درد میارم، اما برای خودم اونقدر جذاب هستن که حیفم میاد توی وبلاگم هم ثبت نشن. 

 

 

دیشب خواب دیدم ملیکا شریفی نیام. توی یه فیلم بازی می کردم. بازیگر نقش مقابلم هم حمید گودرزی بود. نمی خوام به این دو بزرگوار اسائه ی ادبی کرده باشم اما آخه بازیگر قحط بود؟ من از جفتشون خوشم نمیاد! بگذریم. دقیق تر بخوام بگم توی خواب یه سینی چای دستم بود و داشتم تو مجلس می گردوندم که یه لحظه از جلوی یه آینه رد شدم. مکث کردم و به خودم نگاه کردم. دیدم ملیکا شریفی نیام! سینی از دستم افتاد. با دهن باز زل زده بودم به خودم. من؟ ملیکا شریفی نیا؟ اینجا چه خبر بود؟ من اصلا اینجا چی کار می کردم؟ یه نگاه به دور و برم کردم. زن های سیاه پوش دور تا دور یه خونه ی بزرگ اعیونی نشسته بودن و همه اشون سرشون رو انداخته بودن پایین. سر مجلس هم گوهر خیر اندیش نشسته بود!

 

 

همین طور هاج و واج مونده بودم که یه نفر دوربین به دست در اتاق رو باز کرد و گفت :« پیس پیس! چه ات شده؟ برو نقشت رو بازی کن دیگه! صحنه رو بهم زدی! کارگردان ببینه اینطوری میکنی کفری میشه ها!» یک عالمه صدا بردار و تصویر بردار و زحمت کشان دیگه ی پشت صحنه هم جمع شده بودن و داشتن تشویقم می کردن که برگردم و ادامه ی فیلم را بازی کنم. به خودم اومدم و پا گذاشتم به فرار. حالا ندو کی بدو! یک گله آدم هم دنبالم می دویدن و از دویدنم فیلم می گرفتن! یادم نیست کجا رفتم. اصلا هیچ چیز نمی دیدم و هیچ صدایی رو هم نمی شنیدم. وحشت کرده بودم. یه عالمه فکر های در هم و برهم تو ذهنم بود. یعنی من رو اشتباه گرفته بودن؟ آخه این همه آدم؟ مگه ممکنه؟ نکنه من حافظه ام رو از دست دادم؟ سرم به جایی خورده؟ خل شدم؟ دارم توهم می زنم؟ یا واقعا من یه بازیگرم؟ آخه ملیکا شریفی نیا؟ بازیگر قحط بود؟ به هر حال، دویدم و خودم رو گم و گور کردم.

 

 

حمید گودرزی بازیگر نقش شوهرم بود. اون هم مثل همه داشت دنبالم می گشت. نصف شبی وسط کوهستان سرد و تاریک ایستاده بود و از ته هنجره فریاد می کشید :« ثریاااااااا... ثریااااااااااااااااا... » اسم نقشم انگار ثریا بود. اسم حمید گودرزی هم مسعود. اینکه بین سنگ ها و صخره ها مخفی شده بودم یا نه رو یادم نیست. به هر حال، کارگردان لانگ شاتش رو گرفت و یه صحنه ی احساسی محشر از آب در آورد. اینطوری غیبت ناگهانی نقش اول زن رو توجیح کرد. طوری رفتار می کرد که انگار از اول هم همه ی این اتفاقات توی فیلم نامه بوده.

 

 

یادم نیست از کجا ولی پیدام کردن. کلی باهام حرف زدن و سر عقلم آوردن و قانعم کردن که دست از این مسخره بازی هام بردارم. برگردم سر فیلم و زندگی ام! تا اینجا به بیننده ها گفته بودن که ثریا به دلایلی که یادم نیست با مسعود دعواش شده و گذاشته از خونه رفته و حالا همه ی خونواده نگرانشن... الان هم زن و شوهری مشکلاتشون رو با هم حل می کنن و بر می گردن سر خونه و زندگی اشون. گفتم :« اوکی! بریم ادامه ی فیلم رو بازی کنیم.» بهم اعتماد نداشتن. یه بچه دادن بغلم و گفتن این رو تازه به فیلم اضافه کردن. حالا من باید از این بچه نگه داری کنم تا آخر فیلم برداری که بعد تحویلش بدم به مادرش. اینطوری از فرار ناگهانی ام هم جلوگیری می شد.

 

 

سوار سمند مسعود شدم. یه فضای سرسبز بیرون از شهر بود. مسعود زنگ زد و گفت من رو پیدا کرده. مادر شوهر و برادر شوهرم هم اونجا منتظر وایستادن تا من رو ببینن و مطمئن شن سالمم. تلفنی به همدیگه گفتن که از اونجا مستقیم بریم قبرستون سر خاک پدر... یه نگاه به سر و وضعش کردم و دیدم سر تا پا سیاه پوشیده. چشم هاش از گریه و بی خوابی پف کرده بود. فهمیدم باباش تازه فوت کرده. از خودم بدم اومد که توی این وضعیت این همه دردسر براش درست کردم و نگرانی هاش رو بیشتر کردم. گروه فیلم برداری اونقدر خوب استتار کرده بودن که آدم یادش می رفت هیچ کدوم از اینها واقعی نیست! 

 

 

به اون فضای سبز که رسیدیم وایستادیم. گوهر خیر اندیش دویدم سمتم و سفت بغلم کرد. اونقدر خوب باهام رفتار کردن که خجالت کشیدم. برادر شوهرم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت :« بریم دیگه!» مادرشوهرم گفت :«نه! ثریا تازه زایمان کرده. حالش خوب نیست. افسردگی پس از زایمان گرفته. اینجور فضاها روی روحیه اش تاثیر منفی میذاره. تنها که نمی تونیم بذاریمش! یه نفر باید کنارش بمونه.» مسعود داوطلب شد که با من بمونه. مادر شوهرم باز هم گفت :« نه! تو پسرشی. باید اونجا باشی. من پیش عروسم می مونم.» بعد من رو کشید یه گوشه. مادرانه نصیحتم کرد. از عشق و احترام توی رابطه گفت. از درایت و مدیریت و زنانگی گفت. بعد هم برگشت جلوی همه گوش مسعود رو پیچوند و گفت :«دیگه حق نداری دختر من رو اذیت کنی! گفته باشم!» دلم واسه مسعود سوخت... 

 

 

آخرش تصمیم بر این شد که ما دو تا یه مدت بریم مسافرت تا حال و هوامون عوض شده. مادرشوهرم خواست این مدت از بچه مراقبت کنه که من قبول نکردم. احساس مادرانگی ام گل کرده بود و گفتم نمیتونم یه لحظه هم از پسرم جدا شم. بغلش کردم و زدیم به کوه و کمر. تازه راه افتاده بودیم که مسعود برگشت و موذیانه گفت :« نظرت چیه پشت صحنه رو بپیچونیم و دوتایی بریم خوش بگذرونیم؟» نگاهش کردم. دیگه شبیه حمید گودرزی نبود. یه مردی شده بود که انگار می شناختمش. نیشخند زدم و گفتم :« بریم!» و رفتیم. گازش رو تا ته داد و از دست همه اشون فرار کردیم. کارگردان از پشت سرمون داشت داد و هوار می کرد. ما می خندیدیم. اینکه کجا رفیتم و چه اتفاقاتی افتاد توی هیچ دوربینی ثبت نشد. شاید واسه همین هیچی ازشون یادم نیست. اما می دونم خیلی بهمون خوش گذشت. احساس خوبی داشتم. چند ماهی رو همین طور توی سفر و اکثرا در دامان طبیعت گذروندیم.

 

 

یه روز داشتیم یه جاده ی خاکی خیلی پرت و دور افتاده رو می رفتیم که می گفتن به یه آبشار ختم میشه. سر پایینی اش خطرناک بود. خواستیم دنده عقب بگیریم و برگردیم. ماشین تو گل گیر کرد. مسعود پیاده شد تا یه نگاهی بندازه. ترمز دستی رو نکشیده بود یا چی، یه دفعه ماشین راه افتاد، اونهم با سرعت زیاد! مسعود رو کوبید به صخره اونطرف رودخونه. بعد همونجا گیر کرد. من و بچه توی ماشین وسط رودخونه ی خروشان بودیم و گریه می کردیم و کمک می خواستیم ( البته بچه زبون باز نکرده بود هنوز). مسعود هم بین ماشین و صخره گیر کرده بود. استخون های پاهاش خورد خاکشیر شده بود. اینکه هنوز زنده بود معجزه بود. هیچ راه فراری نداشتیم. شیشه ی ماشین رو فقط یه ذره تونسته بودم پایین بدم. بیشتر از اون آب میومد داخل و غرق می شدیم. زنگ زدم اورژانس. خیلی طول می کشید تا بیان. تا اون موقع معلوم نبود جریان آب پرتمون کنه پایین آبشار یا نه!

 

 

همین طور گریون دستم رو از فضای شیشه بیرون بردم و دست مسعود رو گرفتم. اونهم دستم رو فشار داد. لبخند پر از دردی زد. برای اینکه حواسش از دردش پرت بشه به حرف می کشوندمش. یا شاید اون باهام حرف می زد تا بیشتر از این نترسم. لعنتی چیز زیادی از صحبت هامون یادم نیست! با اینکه تو خواب به خودم گفتم کلمه به کلمه ی این حرف ها رو تو ذهنت نگه دار. بعد از اینکه بیدار شدی نباید یادت بره، خب؟ هیچوقت حق نداری این لحظه رو از یادت ببری! اصلا مگه میشه فراموش کرد؟... فقط مضمونش یادم مونده. وقتی با صدای ضعیفی گفت :« عاشقتم ثریا. این رو تو هیچ فیلم نامه و قصه و نمایش نامه ای ننوشته. واقعا عاشقتم. همیشه می خواستم این رو بهت بگم. وقتی بگم که باورش کنی. من نقش بازی نمی کردم. از ته ته قلبم عاشقتم. می شه لطفا باورم کنی؟...» باورش کردم. به پهنای صورت اشک می ریختم. بالای صخره یه درخت پر از شکوفه ی سیب بود. گل برگ های صورتی اش همین طوری می ریختن رو سرمون. باد خنکی هم می وزید. همه ی اینها رو خوب یادمه. انگار هنوز جلوی چشممه. اما اینکه چه جوابی بهش دادم یادم نیست. اینکه دیگه چی گفتیم... لعنت به این حافظه ی معیوب! شاید من از ترس هام براش گفتم. از تردیدهام. از اینکه مطمئن نیستم هیچ کدوم از اینها واقعی باشه. اینکه یه لحظه هایی حس می کنم همه اش خواب و رویاست... بازهم جوابش رو یادم نیست. فقط می دونم جوابی داد که به خنده افتادم. به این افکار و توهمات مسخره ی خودم خندیدم.

 

 

 

دو ساعت گذشت که آمبولانس رسید. همون لحظه فیلم بردار از پشت بوته ها بیرون پرید تا نمای کامل جاده رو بگیره. معلوم شد از خیلی وقت پیش بهمون رسیده بودن و مخفیانه تعقیبمون می کردن و تمام این مدت هم بدون اینکه بیان کمک از لحظات عاشقانه امون فیلم می گرفتن. خودش هم با خنده می گفت :«نمی دونید چی ها رو شکار کردم!» دلم می خواست برم با دست های خودم خفه اش کنم! پاهای مسعود خیلی زود خوب شدن. ولی پخش فیلم حسابی عقب افتاده بود. مجبور شدیم یه بهونه ای بیاریم و این سفر رو خیلی زود تمومش کنیم. این شد که برادر شوهرم زنگ زد و گفت توی شرکتشون به یه مشکلی خوردن و مسعود خودش باید بیاد تا با هم حلش کنن. ماشین که له و لورده شده بود. با قطار بر می گشتیم. اما قبل از برگشتن از کارگردان اجازه گرفتیم یه چند ساعت رو با هم باشیم. بدون هیچ تعقیب کننده ای! سوار یه ماشین دیگه شدیم و رفتیم دور دور. شب شده بود. عملا هیچی دیده نمیشد جز سایه های موهوم و ترسناک. اما برای ما همون ها هم دیدنی و قشنگ به نظر میومدن. خش خش برگ ها زیر نور مهتاب هم بی اندازه رومانتیک به نظرم می رسید چراغ ساختمون های شهر رو از دور می دیدیم و من یه جوری جیغ می کشیدم انگار زیباترین منظره ایه که تو عمرم دیدم. واقعا هم به نظرم زیبا بود. اون لحظه ها همه چیز قشنگ و دوست داشتنی بود. با تک تک سلول هام شادی رو حس می کردم. اون لحظه ها حس می کردم خوشبخت ترین زن دنیام. (جاتون خالی بود واقعا!) 

 

 

بعد برگشتیم و سوار قطار شدیم. بیشتر شبیه یه متروی خلوت بود. نمی دونم چرا برادر شوهرم نه تنها خودش هم اومده بود بلکه زنش رو هم آورده بود. صرفا برای اینکه ما رو برگردونه. زنش الناز شاکردوست بود :/ به هر حال، توی راه گفتیم، خندیدیم، با بچه بازی کردیم. سرشار از دوپامین بود بدنم. تا اینکه بین جمعیت چشمم به کارگردان افتاد که به اطرافیانش دستور می داد صحنه رو چطوری بچینن. یادم افتاد هیچ کدوم از اینها واقعی نیست. حالم گرفته شد. مسعود حواسش نبود. با خنده کنارم نشست و تو گوشم گفت قول میده دفعه ی بعدی بیشتر حواسش بهم باشه تا افسردگی پس از زایمان نگیرم. با بدخلقی گفتم :«دفعه ی بعدی یعنی چی؟» متوجه حالت هام نشد. گفت :« خب مگه ما نمیخوایم پسرمون یه خواهر کوچولو داشته باشه؟ البته الان که زوده. بزار یه سالی بگذره. از آب و گل در بیاد یکم...» بلند شدم. دهنم رو کج کردم و گفتم :« این الانش هم یه سال و نیمه است. کارگردان عقلش نمی رسید یه بچه ای رو انتخاب کنه که سنش به نقشش بخونه؟» بعد بچه رو پرت کردم بغل الناز شاکردوست. مسعود هاج و واج مونده بود.

 

 

از پشت با ایما و اشاره دستور میدادن که چطور رفتار کنیم تا فیلم خراب نشه. جا داره از همین جا از هوش و ابتکارشون کمال تشکر رو داشته باشم که برای اینکه هیچ صحنه ای رو دوباره نگیرن چه نقشه های فی البداهه و البته هوشمندانه ای که نریختن! یه دفعه شنیدم یکی زمزمه می کرد :« این وقتی ندونه قراره چی کار کنه دقیقا همون کار رو می کنه. بهش نگیم بهتره. طبیعی تر هم میشه. مثل همین شب تو ماشین!» گر گرفتم. همه اش دروغ، دروغ، دروغ... حتی شک داشتم که تصادفمون وسط رودخونه هم اتفاقی بوده باشه. لابد مسعود هم می دونست. حتی اونجا هم داشت نقش بازی می کرد... سرم رو تکون دادم. خواستم به خودم بقبولونم که ممکن نیست. نه، مسعود نه! نگاهش کردم. با التماس به چشم هام خیره شده بود. از نگاهش می تونستم صدای زجه هاش رو بشنوم. خواهش می کرد... التماس می کرد که بمونم و باورش کنم. اما... مسعودی در کار نبود. دوباره شکل حمید گودرزی شده بود. حتما می دونست. وگرنه چرا بهم می گفت ثریا؟ اسم من که ثریا نبود. ملیکی شریفی نیا هم نبود. اسمم یادم نمیومد. باید می رفتم. باید فرار می کردم و خود واقعی ام رو پیدا می کردم. همین که نگاهم رو ازش گرفتم بیدار شدم. بدون اینکه کسی بیدارم کرده باشه.

  • میخک

خواب دیدم هری پاترم. با رون و هرمیون نشسته بودیم یک گوشه ی پارک. یعنی اون دوتا ایستاده بودن و من روی صندلی چوبی نشسته بودم. هوای اون طرف پارک آفتابی بود، پر  بود از سر و صدای خنده و همهمه. چند تا بچه به صف شده بودن و بالا پایین می پریدن تا نوبتشون بشه و بتونن پشمک بخرن، از این پشمک صورتی ها. من بهشون نگاه می کردم و لبخند می زدم. اما طرفی که ما نشسته بودیم زیر سایه ی غلیظی فرو رفته بود. تاریکی بود و خلوت و ساکت. سر و وضع خودمون هم درب و داغون بود. با لباس های خاکی و پاره پوره و سیاه. از معدن ذغال سنگ فرار کرده بودیم. چیز زیادی یادم نمیومد. بعد از بیدار شدنم هزار بار خودم رو لعنت کردم که چرا از اول خوابم ندیدم و از وسطش شروع کردم به دیدن! معلوم بود قبل از اینکه به اون پارک برسیم اتفاقات زیادی افتاده. می خواستیم از اون معدن زغال سنگ چیزی بدزدیم. یه جعبه ی کوچیک بود که یادم نمیومد به چه دردی می خورد. یادم نمیومد چرا دامبلدور ما رو فرستاده اونجا. فقط می دونستم که شکست خوردیم. دیوانه سازها پیدامون کردن و معدن رو ریختن رو سرمون. به زور زنده مونده بودیم. فرار کرده بودیم و تا این پارک دویده بودیم. من همین که سرم رو به طرف دوستام برگردوندم لبخندم محو شد. وضعمون داغون بود. سرم درد می کرد. یادم نیست درد رو واقعا احساس می کردم یا نه ولی خب دست می کشیدم رو پیشونی ام. 

 

 

هرمیون می خواست بهمون روحیه بده. با لبخندی ساختگی گفت :« خب حداقلش اینه حالا که دست ما نیست دست دشمنون هم نیست. جعبه نابود شده. راحت شدیم دیگه.» از شنیدن حرف هاش خوشحال نشدم. حالا یا مطمئن نبودم نابود شده یا نابود شدنش خبر خوبی به حساب نمی اومد. رون یه متلکی انداخت و کلکل این دوتا شروع شد. سر هم داد می زدن و بد و بی راه می گفتن. من یادم نیست سر چی دعوا می کردن. انگار میونه اشون خیلی وقت بود شکر آبه. و یه حسی بهم می گفت من مقصرم. من یه موشی دونده بودم و حالا با بیخیالی تموم نشسته بودم و تماشاشون می کردم. انگار از اینکه هرمیون من رو به چشم برادری می بینه خسته شده بودیم و... بگذریم، حاشیه نرم. یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم دیوانه سازها دورمون رو گرفتن. پا گذاشتیم به فرار. از وسط خیابون مثل دیوونه ها می دویدیم و جیغ می کشیدیم و هر چی پشت سرمون بود رو هم می شکوندیم. مردم که دیوانه سازها رو نمی دیدن. فقط از ما فیلم می گرفتن. پلیس افتاد دنبالمون. فکر کرده بود دزدی چیزی هستیم لابد! مجبور شدیم با پلیس هم درگیر بشیم و هلیکوپتر و یگان ویژه هم افتادن دنبالمون! دوست هام رو وسط راه گم کردم. یه سالن همایش دیدم. پریدم داخلش و روی یکی از صندلی هاش نشستم. وانمود کردم تمام حواسم به سخنرانه. چشم هام سنگین شد. پلک زدم و از خواب پریدم.

 

 

از خواب بیدار نشدم. فقط توی خواب از خواب بیدار شدم. متوجه اید چی میگم؟ دستم رو روی سرم فشار دادم. اتفاقات عجیبی برام افتاده بود که یادم نمیومد. کاش از اول خواب دیده بودم! ذهنم نمی تونست حقیقت رو هضم کنه، واسه همین هم دست به دامن توهم و هذیان و رویا شده بود. اگه من هری پاتر بودم و درگیر یه جنگ جادوگری همه چیز قابل قبول تر بود. اما من فقط یه دختر معمولی بودم که توی بد مخمصه ای افتاده بود. سخنران صدام کرد. بلند شدم رفتم جلو و سعی کردم یادم بیاد راجع به چی باید حرف بزنم. موضوع جلسه تخریب محیط زیست بود. و اینکه طبیعت داره ازمون انتقام میگیره. یا یه چیزی شبیه به این. یه دفعه شیطان وارد سالن همایش شد. حضورش رو حس می کردم. توی خوابی که اول خوابم دیدم به دیوانه ساز تشبیهش کرده بودم چون هیچکس نمی تونست ببینتش. یا شاید هم یه دلیل دیگه داشت. نمی دونم. خلاصه شیطان هرجا که حضور پیدا می کرد توی روح مردمش تاثیر می ذاشت. تسخیرشون می کرد. شیطانی اشون می کرد. من آب دهنم رو قورت دادم و به ادامه ی حرف هام پرداختم. دیدم که مردم یکی یکی اخمو میشن. کم کم آشغال به سمتم پرت می کردن. فحشم می دادن. نمی دونم چرا. انگار همه اشون از ته دل ازم متنفر شده بودن. از در پشتی فرار کردم. همه افتادن دنبالم. هر کسی که تو خیابون من رو می دید میفتاد دنبالم. چاقو و ساطور هم برداشته بودن. جدی جدی می خواستن بکشنم! صدای قهقهه ی شیطان رو می شنیدم.

 

 

صحنه کات خورد و صحنه ی بعدی من تو اتاقم بودم. نفس نفس می زدم. از دست مردم راحت شده بودم اما یه دفعه دیدم شیطان جلوم واستاده. اینکه چه شکلی بود رو یادم نیست. فقط می خندید. بدجوری می خندید. گفت با ورودم به اون معدن زغال سنگ مرزها رو شکستم. حالا دیگه آزاد شده. و همه رو از آن خودش می کنه. گفت روح من هم متعلق به اونه. گفت که داره درون من نفس میکشه و من هرچقدر هم که انکارش کنم فایده ای نداره. از ترسم نمی تونستم از جام تکون بخورم. فقط وایستاده بودم و شرشر عرق می ریختم. پلک هام رو محکم بهم فشار می دیدم اما بازهم می تونستم ببینمش. صحنه دوباره کات خورد. دم در مدرسه ایستاده بودم. مایوس و افسرده بودم. دقیقا نمی دونم چطوری ولی کثیفی و زشتی رو توی وجودم حس می کردم. آهی کشیدم. با خودم قرار گذاشتم هر طوری شده خودم رو کنترل کنم و اجازه ندم به کسی آسیب برسونم.

 

 

روزها خیلی سریع می گذشت. (خوابم با ریتم تند پخش می شد). اوایل سخت به نظر نمی رسید. تقریبا یادم رفته بود و راحت زندگیم رو می کردم. اما هر وقت می خندیدم یه چیزی توی قفسه ی سینم له و لورده میشد. من حق خنده نداشتم. جلوی نیش زبونم رو نمی تونستم بگیرم. همه از من بدشون می اومد. خیلی وقتها هیچ تقصیری هم نداشتم اما همیشه به دید بدی بهم نگاه می شد. تنها مونده بودم. روز به روز بیشتر شبیه شیطان می شدم. همه ی آدم ها اطرافم رو تسخیر شده های شیطان می دیدم. بی دلیل هم نبود ها. همه هر روز مسخره ام می کردن، سر به سرم می ذاشتن، کتکم می زدن، پرتم می کردن وسط کلاس و تف می انداختن رو صورتم. من فرار می کردم فقط. بدخلقی می کردم. دوست هایی که برام باقی مونده بود رو از خودم می روندم چون ازشون می ترسیدم.

 

 

مدام سعی می کردم خودم رو بزنم به فراموشی. می خواستم عادی زندگی کنم. نمیشد! یه روز وسط کلاس معلم شیمی درس رو کنار گذاشت و شروع کرد به توضیح راجع به زندگی نامه ی شیاطین! چیزی از صحبت هاش یادم نمونده اما می دونم ازشون بد نمی گفت. انگار خیلی هم موجودات خوبی هستن و هر بلایی که سر انسان ها میارن کار درستیه و اینطوری برای طبیعت بهتره. مو به تنم سیخ شده بود. هیچ کدوم از همکلاسی هام متوجه نبودن که لحن و حرف های معلم عادی نیست. موقع توضیح با یه پوزخند به من خیره شده بود. محتوای کلی حرفش این بود که بعضی ها که شاید توی این کلاس حاضر باشن گور خودشون رو کندن و بدجوری قراره تاوان اشتباهشون رو پس بدن. من دستم رو بلند کردم. با تته پته گفتم که شیطان حق نداره راجع به مرگ و زندگی آدم ها نظر بده. خنده اش کش اومد و گفت :« حالا می بینیم...» بعد برگشت و به ادامه ی تدریس مبحث پلیمرها پرداخت. انگار نه انگار. زنگ تفریح که خورد رفتم و کنار پله ها وایستادم سولماز اومد سمتم. یادم نیست راجع به چی حرف می زد. عصبی بودم. دعوامون شد. من شروع کردم به داد و بی داد. گفتم از اینجا بره، نرفت. گفتم گورش رو گم کنه دیگه نمی خوام ببینمش، باز هم نرفت. صورتش آروم و مهربون به نظر می رسید. فهمیدم شیطان توی وجودش نیست. اما من کنترل خودم رو از دست داده بودم. یه صدایی درونم می گفت بزن بکشش! و من واقعا به کشتنش فکر می کردم!

 

 

ترسیدم. از سولماز نه، از خودم. عقب عقب رفتم. بازهم ول کن نبود. دنبالم می اومد. هر کاری کردم فایده نداشت. آخرش مجبور شدم هولش بدم عقب. محکم هولش دادم. سرش خورد به میله. ازش خون اومد. یه دفعه کل مدرسه تو سکوت فرو رفت. همه ی سرها برگشتن و به من خیره شدن. یه نفر داد زد :« بریم انتقام سولماز رو ازش بگیریم!» همه دویدن سمتم. دویست سی صد تا دانش آموز قلدر! هر کسی یه مشت می زد بهم. داشتم زیر اون همه فشار له می شدم. تقلا می کردم که بیام بیرون. دستم رو به سمتم سولماز دراز می کردم. می دونستم نمرده. می دونستم می تونم نجاتش بدم اما مگه می ذاشتن!؟ به هر سختی بود خودم و سولماز رو از زیر دست و پای جمعیت بیرون کشیدم. بغلش کردم و از پله ها رفتم پایین. فکر کنم واسه همین تو خوابم سر سولماز رو شکوندم چون اگه ثمین یا سمیرا بودن عمرا می تونستم بلندشون کنم! سولماز لاغر بود و سبک. کسی دنبالمون نیومد. هی پایین می رفتم. پایین و پایین تر، اما مگه پله ها تموم میشد؟! 

 

 

چند ساعتی رو نفس نفس زنون توی راه پله گذروندم. گریه ام گرفته بود. صدای خنده ی شیطان هم پخش می شد و می گفت :« کار دوستت تمومه! تو یه قاتلی!» داد زدم :« خفه شو!» ولی صدایی ازم در نیومد. کم کم داشتم می رسیدم. چند تا از معاون ها از کنارم رد شدن اما محلم نذاشتن. هر کی رو صدا می کردم بی محلی می کرد. التماس می کردم کمکمون کنن و نمی شنیدن. آخرش رفتیم دفتر خانم باقری. تنها کسی بود که نگاهم کرد. با یه همدردی و لبخند تلخ نگاهم کرد. گفت که سولماز مرده. دیگه کاری از دستم بر نمیاد. باید برگردم به کلاسم. دیدم التماس کردن کار به جایی نمی بره. تهدیدش کردم. لحن ترسناکی به خودم گرفتم گفتم که یا زنگ می زنه اورژانس یا نابودش می کنم. روحش رو از هم می درم! (موندم چرا خودم زنگ نمی زدم:/ ) خودم از صدایی که اون لحظه از گلوی خودم خارج شد وحشت کرده بودم. یه استغفر الله گفت و بعد یاد آوری کرد که باید برگردم سر کلاسم وگرنه نمره انضباطم میاد پایین ( :/ )  یه راه دیگه به ذهنم رسید. با نیشخند گفتم :« آقای فلانی رو می شناید دیگه، نه؟» توی خواب هم می دونستم که خودم هم این آقا رو نمی شناسم و فقط اسمش رو شنیدم و فقط می دونم یه شخصیت خیلی خیلی بانفوذ و مهمه. رنگ از صورت خانم باقری پرید. منم بلوف زدم که ایشون از دوست های خونوادگی ما هستن و  جتما بهشون میگم امروز با من چطور رفتار کردین! بیچاره خانم باقری شروع کرد به لرزیدن. شماره اورژانس رو گرفت بالاخره.

 

 

 

وقتی برگشتم به کلاس زنگ خورده بود. کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون. خیلی طولش داده بودم و توی محیط مدرسه و اطرافش پرنده پر نمی زد. یه احساس رضایت نسبی داشتم که موفق شدم جون سولماز رو نجات بدم. بعد دوباره صدای خنده ی شیطان پخش شد. می خواست این موفقیت رو از دماغم در آره. کوله ام رو محکم گرفتم و نفش عمیقی کشیدم. باید راه خودم رو می رفتم. باید بهش بی محلی می کردم. یه سری چیزها تو گوشم زمزمه می کرد که نشنیده اشون گرفتم. شکل یه پیرزن نحیف گدا شد که گوشه ی خیابون نشسته. دست استخونی اش رو به سمتم دراز کرده بود و کمک می خواست. یه لحظه نگاهش کردم. صورت معلم شیمی امون رو دیدم که داره بهم پوزخند می زنه. فورا سرم رو برگردوندم و به پیاده روی ادامه دادم. جاده ای که باید طی می کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم پنجاه متر هم نبود. اما مدام کش می اومد. دراز و دراز تر می شد. هر چند بار که از کنار پیرزنه می گذشتم باز غیب می شد و کمی جلوتر ظاهر می شد. من کوله ام رو محکم تر گرفتم. تمام بدنم منقض شده بود. (شرایطی که داشتم برای یه خواب زیاده از حد واقعی بود!) می ترسیدم. درگیری بیشتر تو ذهنم بود. با درون خودم و ترس هام می جنگیدم. 

 

 

نیروی جاذبه رفته رفته رو به افزایش بود. انگار به پاهام وزنه بسته بودن. به سختی تکونشون می دادم. هر قدم یه عذاب واقعی بود! افتادم زمین. انگار زمین داشت من رو تو خودش می بلعید. اما بیخیال نشدم. هر ذکری که بلد بودم رو زمزمه می کردم. بیشتر می خواستم خودم رو آروم کنم. الا بذکر الله تطمئن القلوب... الا بذکر الله تطمئن القلوب...  الی اگه خدا نخواد هیچکس و هیچ چیز نمی تونه جلوت رو بگیره. خدا رو داری دختر! برو جلو! برو جلو. مثل مارمولک روی زمین می خزیدم و جلو می رفتم. همین که حس کردم یکمی نزدیک تر شدم اعتماد به نفسم بیشتر شد. کم کم تونستم دوباره روی پاهام وایستم. تمام مدت یه لحظه هم جلو رفتن رو متوقف نکردم. حتی اگه در واقع یه سانت هم جا به جا نمی شدم. بالاخره تونستم. شیطان از عصبانیت فریاد زد، من از شادی. رسیدم به خیابون اصلی. دویدم و سوار اتوبوس شدم. یه نفس راحت کشیدم. هر چند می دونستم شیطان هنوز دور و برم می چرخه. می دونستم یکم جلوتر قراره جلوی اتوبوس رو بگیره و قراره کلی بلای دیگه سرم بیاره (اینکه از کجا می دونستم رو نمی دونم!) اما دیگه نمی ترسیدم.

 

 

 

 

پ ن: حالا درسته که شما اصرار نکردید. اما من که می دونم چقدر قلبا مشتاق خوندن این پست بودید و فقط روتون نمی شد بهم بگید :)))

 

پ ن2: این خواب برام خیلی ارزشمنده. قبل از این من خیلی کابوس می دیدم. تقریبا هر شب. اما بعدش انگار واقعا دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداشت. حداقل در عالم خواب

  • میخک