پیش نوشت: احتمالا دارم با تعریف کردن سری خواب هام سرتون رو به درد میارم، اما برای خودم اونقدر جذاب هستن که حیفم میاد توی وبلاگم هم ثبت نشن.
دیشب خواب دیدم ملیکا شریفی نیام. توی یه فیلم بازی می کردم. بازیگر نقش مقابلم هم حمید گودرزی بود. نمی خوام به این دو بزرگوار اسائه ی ادبی کرده باشم اما آخه بازیگر قحط بود؟ من از جفتشون خوشم نمیاد! بگذریم. دقیق تر بخوام بگم توی خواب یه سینی چای دستم بود و داشتم تو مجلس می گردوندم که یه لحظه از جلوی یه آینه رد شدم. مکث کردم و به خودم نگاه کردم. دیدم ملیکا شریفی نیام! سینی از دستم افتاد. با دهن باز زل زده بودم به خودم. من؟ ملیکا شریفی نیا؟ اینجا چه خبر بود؟ من اصلا اینجا چی کار می کردم؟ یه نگاه به دور و برم کردم. زن های سیاه پوش دور تا دور یه خونه ی بزرگ اعیونی نشسته بودن و همه اشون سرشون رو انداخته بودن پایین. سر مجلس هم گوهر خیر اندیش نشسته بود!
همین طور هاج و واج مونده بودم که یه نفر دوربین به دست در اتاق رو باز کرد و گفت :« پیس پیس! چه ات شده؟ برو نقشت رو بازی کن دیگه! صحنه رو بهم زدی! کارگردان ببینه اینطوری میکنی کفری میشه ها!» یک عالمه صدا بردار و تصویر بردار و زحمت کشان دیگه ی پشت صحنه هم جمع شده بودن و داشتن تشویقم می کردن که برگردم و ادامه ی فیلم را بازی کنم. به خودم اومدم و پا گذاشتم به فرار. حالا ندو کی بدو! یک گله آدم هم دنبالم می دویدن و از دویدنم فیلم می گرفتن! یادم نیست کجا رفتم. اصلا هیچ چیز نمی دیدم و هیچ صدایی رو هم نمی شنیدم. وحشت کرده بودم. یه عالمه فکر های در هم و برهم تو ذهنم بود. یعنی من رو اشتباه گرفته بودن؟ آخه این همه آدم؟ مگه ممکنه؟ نکنه من حافظه ام رو از دست دادم؟ سرم به جایی خورده؟ خل شدم؟ دارم توهم می زنم؟ یا واقعا من یه بازیگرم؟ آخه ملیکا شریفی نیا؟ بازیگر قحط بود؟ به هر حال، دویدم و خودم رو گم و گور کردم.
حمید گودرزی بازیگر نقش شوهرم بود. اون هم مثل همه داشت دنبالم می گشت. نصف شبی وسط کوهستان سرد و تاریک ایستاده بود و از ته هنجره فریاد می کشید :« ثریاااااااا... ثریااااااااااااااااا... » اسم نقشم انگار ثریا بود. اسم حمید گودرزی هم مسعود. اینکه بین سنگ ها و صخره ها مخفی شده بودم یا نه رو یادم نیست. به هر حال، کارگردان لانگ شاتش رو گرفت و یه صحنه ی احساسی محشر از آب در آورد. اینطوری غیبت ناگهانی نقش اول زن رو توجیح کرد. طوری رفتار می کرد که انگار از اول هم همه ی این اتفاقات توی فیلم نامه بوده.
یادم نیست از کجا ولی پیدام کردن. کلی باهام حرف زدن و سر عقلم آوردن و قانعم کردن که دست از این مسخره بازی هام بردارم. برگردم سر فیلم و زندگی ام! تا اینجا به بیننده ها گفته بودن که ثریا به دلایلی که یادم نیست با مسعود دعواش شده و گذاشته از خونه رفته و حالا همه ی خونواده نگرانشن... الان هم زن و شوهری مشکلاتشون رو با هم حل می کنن و بر می گردن سر خونه و زندگی اشون. گفتم :« اوکی! بریم ادامه ی فیلم رو بازی کنیم.» بهم اعتماد نداشتن. یه بچه دادن بغلم و گفتن این رو تازه به فیلم اضافه کردن. حالا من باید از این بچه نگه داری کنم تا آخر فیلم برداری که بعد تحویلش بدم به مادرش. اینطوری از فرار ناگهانی ام هم جلوگیری می شد.
سوار سمند مسعود شدم. یه فضای سرسبز بیرون از شهر بود. مسعود زنگ زد و گفت من رو پیدا کرده. مادر شوهر و برادر شوهرم هم اونجا منتظر وایستادن تا من رو ببینن و مطمئن شن سالمم. تلفنی به همدیگه گفتن که از اونجا مستقیم بریم قبرستون سر خاک پدر... یه نگاه به سر و وضعش کردم و دیدم سر تا پا سیاه پوشیده. چشم هاش از گریه و بی خوابی پف کرده بود. فهمیدم باباش تازه فوت کرده. از خودم بدم اومد که توی این وضعیت این همه دردسر براش درست کردم و نگرانی هاش رو بیشتر کردم. گروه فیلم برداری اونقدر خوب استتار کرده بودن که آدم یادش می رفت هیچ کدوم از اینها واقعی نیست!
به اون فضای سبز که رسیدیم وایستادیم. گوهر خیر اندیش دویدم سمتم و سفت بغلم کرد. اونقدر خوب باهام رفتار کردن که خجالت کشیدم. برادر شوهرم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت :« بریم دیگه!» مادرشوهرم گفت :«نه! ثریا تازه زایمان کرده. حالش خوب نیست. افسردگی پس از زایمان گرفته. اینجور فضاها روی روحیه اش تاثیر منفی میذاره. تنها که نمی تونیم بذاریمش! یه نفر باید کنارش بمونه.» مسعود داوطلب شد که با من بمونه. مادر شوهرم باز هم گفت :« نه! تو پسرشی. باید اونجا باشی. من پیش عروسم می مونم.» بعد من رو کشید یه گوشه. مادرانه نصیحتم کرد. از عشق و احترام توی رابطه گفت. از درایت و مدیریت و زنانگی گفت. بعد هم برگشت جلوی همه گوش مسعود رو پیچوند و گفت :«دیگه حق نداری دختر من رو اذیت کنی! گفته باشم!» دلم واسه مسعود سوخت...
آخرش تصمیم بر این شد که ما دو تا یه مدت بریم مسافرت تا حال و هوامون عوض شده. مادرشوهرم خواست این مدت از بچه مراقبت کنه که من قبول نکردم. احساس مادرانگی ام گل کرده بود و گفتم نمیتونم یه لحظه هم از پسرم جدا شم. بغلش کردم و زدیم به کوه و کمر. تازه راه افتاده بودیم که مسعود برگشت و موذیانه گفت :« نظرت چیه پشت صحنه رو بپیچونیم و دوتایی بریم خوش بگذرونیم؟» نگاهش کردم. دیگه شبیه حمید گودرزی نبود. یه مردی شده بود که انگار می شناختمش. نیشخند زدم و گفتم :« بریم!» و رفتیم. گازش رو تا ته داد و از دست همه اشون فرار کردیم. کارگردان از پشت سرمون داشت داد و هوار می کرد. ما می خندیدیم. اینکه کجا رفیتم و چه اتفاقاتی افتاد توی هیچ دوربینی ثبت نشد. شاید واسه همین هیچی ازشون یادم نیست. اما می دونم خیلی بهمون خوش گذشت. احساس خوبی داشتم. چند ماهی رو همین طور توی سفر و اکثرا در دامان طبیعت گذروندیم.
یه روز داشتیم یه جاده ی خاکی خیلی پرت و دور افتاده رو می رفتیم که می گفتن به یه آبشار ختم میشه. سر پایینی اش خطرناک بود. خواستیم دنده عقب بگیریم و برگردیم. ماشین تو گل گیر کرد. مسعود پیاده شد تا یه نگاهی بندازه. ترمز دستی رو نکشیده بود یا چی، یه دفعه ماشین راه افتاد، اونهم با سرعت زیاد! مسعود رو کوبید به صخره اونطرف رودخونه. بعد همونجا گیر کرد. من و بچه توی ماشین وسط رودخونه ی خروشان بودیم و گریه می کردیم و کمک می خواستیم ( البته بچه زبون باز نکرده بود هنوز). مسعود هم بین ماشین و صخره گیر کرده بود. استخون های پاهاش خورد خاکشیر شده بود. اینکه هنوز زنده بود معجزه بود. هیچ راه فراری نداشتیم. شیشه ی ماشین رو فقط یه ذره تونسته بودم پایین بدم. بیشتر از اون آب میومد داخل و غرق می شدیم. زنگ زدم اورژانس. خیلی طول می کشید تا بیان. تا اون موقع معلوم نبود جریان آب پرتمون کنه پایین آبشار یا نه!
همین طور گریون دستم رو از فضای شیشه بیرون بردم و دست مسعود رو گرفتم. اونهم دستم رو فشار داد. لبخند پر از دردی زد. برای اینکه حواسش از دردش پرت بشه به حرف می کشوندمش. یا شاید اون باهام حرف می زد تا بیشتر از این نترسم. لعنتی چیز زیادی از صحبت هامون یادم نیست! با اینکه تو خواب به خودم گفتم کلمه به کلمه ی این حرف ها رو تو ذهنت نگه دار. بعد از اینکه بیدار شدی نباید یادت بره، خب؟ هیچوقت حق نداری این لحظه رو از یادت ببری! اصلا مگه میشه فراموش کرد؟... فقط مضمونش یادم مونده. وقتی با صدای ضعیفی گفت :« عاشقتم ثریا. این رو تو هیچ فیلم نامه و قصه و نمایش نامه ای ننوشته. واقعا عاشقتم. همیشه می خواستم این رو بهت بگم. وقتی بگم که باورش کنی. من نقش بازی نمی کردم. از ته ته قلبم عاشقتم. می شه لطفا باورم کنی؟...» باورش کردم. به پهنای صورت اشک می ریختم. بالای صخره یه درخت پر از شکوفه ی سیب بود. گل برگ های صورتی اش همین طوری می ریختن رو سرمون. باد خنکی هم می وزید. همه ی اینها رو خوب یادمه. انگار هنوز جلوی چشممه. اما اینکه چه جوابی بهش دادم یادم نیست. اینکه دیگه چی گفتیم... لعنت به این حافظه ی معیوب! شاید من از ترس هام براش گفتم. از تردیدهام. از اینکه مطمئن نیستم هیچ کدوم از اینها واقعی باشه. اینکه یه لحظه هایی حس می کنم همه اش خواب و رویاست... بازهم جوابش رو یادم نیست. فقط می دونم جوابی داد که به خنده افتادم. به این افکار و توهمات مسخره ی خودم خندیدم.
دو ساعت گذشت که آمبولانس رسید. همون لحظه فیلم بردار از پشت بوته ها بیرون پرید تا نمای کامل جاده رو بگیره. معلوم شد از خیلی وقت پیش بهمون رسیده بودن و مخفیانه تعقیبمون می کردن و تمام این مدت هم بدون اینکه بیان کمک از لحظات عاشقانه امون فیلم می گرفتن. خودش هم با خنده می گفت :«نمی دونید چی ها رو شکار کردم!» دلم می خواست برم با دست های خودم خفه اش کنم! پاهای مسعود خیلی زود خوب شدن. ولی پخش فیلم حسابی عقب افتاده بود. مجبور شدیم یه بهونه ای بیاریم و این سفر رو خیلی زود تمومش کنیم. این شد که برادر شوهرم زنگ زد و گفت توی شرکتشون به یه مشکلی خوردن و مسعود خودش باید بیاد تا با هم حلش کنن. ماشین که له و لورده شده بود. با قطار بر می گشتیم. اما قبل از برگشتن از کارگردان اجازه گرفتیم یه چند ساعت رو با هم باشیم. بدون هیچ تعقیب کننده ای! سوار یه ماشین دیگه شدیم و رفتیم دور دور. شب شده بود. عملا هیچی دیده نمیشد جز سایه های موهوم و ترسناک. اما برای ما همون ها هم دیدنی و قشنگ به نظر میومدن. خش خش برگ ها زیر نور مهتاب هم بی اندازه رومانتیک به نظرم می رسید چراغ ساختمون های شهر رو از دور می دیدیم و من یه جوری جیغ می کشیدم انگار زیباترین منظره ایه که تو عمرم دیدم. واقعا هم به نظرم زیبا بود. اون لحظه ها همه چیز قشنگ و دوست داشتنی بود. با تک تک سلول هام شادی رو حس می کردم. اون لحظه ها حس می کردم خوشبخت ترین زن دنیام. (جاتون خالی بود واقعا!)
بعد برگشتیم و سوار قطار شدیم. بیشتر شبیه یه متروی خلوت بود. نمی دونم چرا برادر شوهرم نه تنها خودش هم اومده بود بلکه زنش رو هم آورده بود. صرفا برای اینکه ما رو برگردونه. زنش الناز شاکردوست بود :/ به هر حال، توی راه گفتیم، خندیدیم، با بچه بازی کردیم. سرشار از دوپامین بود بدنم. تا اینکه بین جمعیت چشمم به کارگردان افتاد که به اطرافیانش دستور می داد صحنه رو چطوری بچینن. یادم افتاد هیچ کدوم از اینها واقعی نیست. حالم گرفته شد. مسعود حواسش نبود. با خنده کنارم نشست و تو گوشم گفت قول میده دفعه ی بعدی بیشتر حواسش بهم باشه تا افسردگی پس از زایمان نگیرم. با بدخلقی گفتم :«دفعه ی بعدی یعنی چی؟» متوجه حالت هام نشد. گفت :« خب مگه ما نمیخوایم پسرمون یه خواهر کوچولو داشته باشه؟ البته الان که زوده. بزار یه سالی بگذره. از آب و گل در بیاد یکم...» بلند شدم. دهنم رو کج کردم و گفتم :« این الانش هم یه سال و نیمه است. کارگردان عقلش نمی رسید یه بچه ای رو انتخاب کنه که سنش به نقشش بخونه؟» بعد بچه رو پرت کردم بغل الناز شاکردوست. مسعود هاج و واج مونده بود.
از پشت با ایما و اشاره دستور میدادن که چطور رفتار کنیم تا فیلم خراب نشه. جا داره از همین جا از هوش و ابتکارشون کمال تشکر رو داشته باشم که برای اینکه هیچ صحنه ای رو دوباره نگیرن چه نقشه های فی البداهه و البته هوشمندانه ای که نریختن! یه دفعه شنیدم یکی زمزمه می کرد :« این وقتی ندونه قراره چی کار کنه دقیقا همون کار رو می کنه. بهش نگیم بهتره. طبیعی تر هم میشه. مثل همین شب تو ماشین!» گر گرفتم. همه اش دروغ، دروغ، دروغ... حتی شک داشتم که تصادفمون وسط رودخونه هم اتفاقی بوده باشه. لابد مسعود هم می دونست. حتی اونجا هم داشت نقش بازی می کرد... سرم رو تکون دادم. خواستم به خودم بقبولونم که ممکن نیست. نه، مسعود نه! نگاهش کردم. با التماس به چشم هام خیره شده بود. از نگاهش می تونستم صدای زجه هاش رو بشنوم. خواهش می کرد... التماس می کرد که بمونم و باورش کنم. اما... مسعودی در کار نبود. دوباره شکل حمید گودرزی شده بود. حتما می دونست. وگرنه چرا بهم می گفت ثریا؟ اسم من که ثریا نبود. ملیکی شریفی نیا هم نبود. اسمم یادم نمیومد. باید می رفتم. باید فرار می کردم و خود واقعی ام رو پیدا می کردم. همین که نگاهم رو ازش گرفتم بیدار شدم. بدون اینکه کسی بیدارم کرده باشه.
- ۱۶ نظر
- ۰۶ دی ۹۹ ، ۱۴:۰۷