حالا باید بگوییم یادش بخیر؟...
نزدیک ظهر بود. مادر در آشپزخانه داشت کتلت ها را بر می گرداند تا طرف دیگرشان هم سرخ شود و با دست آزادش اشک هایش را پاک می کرد. من نشسته بودم جلوی تلوزیون. غمگین بودم اما بیشتر شگفت زده بودم. از این همه صلابت و ایستادگی همسر شهید حججی ماتم برده. حقا که هم کف محسن بود. فکرش را بکن! فیلم بریده شدن گلوی همسر جوان و رعنایت را برایت فرستاده باشند و کمر خم نکرده باشی. نشکسته باشی. جهاد را کنار نگذاشته باشی...
این صدا از همان روز توی گوشم ماند. خاطره اش حتی لحظه ای برایم کم رنگ نشد. نیازی نبود اینقدر تکرار شود...
حالا به تقویم نگاهی می اندازم. دوباره همان روزها از راه رسیده. تلخندی می زنم. چشم هایم پر از اشک می شوند. عجب فاطمیه ای بشه امسال...
- ۹۹/۱۰/۰۸
از شهید حججی زیاد چیزی یادم نمونده...
ولی سیزده دی...رو مغز و قلبم حک شده...
و پام بعد از شنیدن دوباره این نوحه گرفت...