غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

پاره ای توضیحات/ موقت

جمعه, ۱۹ دی ۱۳۹۹، ۱۲:۱۴ ب.ظ

دلم میخواد فریاد بزنم!

بگم به هرچی باور دارید و ندارید قسم تضادی در کار نیست!

یه چیزی هست به نام حد وسط

یه کسایی هستن که هم دلشوره ی آمار کرونا رو دارن و تمام تلاششون رو می کنن اطرافیانشون رو مجاب کنن که رعایت کنن و با دریغ کردن یه ماسک ساده سلامتی بقیه رو به خطر نندازن، هم دلشون برای نماز جمعه و هیئت ها و مراسم ایام فاطمیه تنگ شده باشه، هم هنوز هم تو حسرت پیاده روی اربعین می سوزن، هم داغدار سردار دلها هستن، هم برای از دست دادن 170 نفر از هم وطن هاشون ناراحت.

ناراحت به اندازه ی دوخط ابراز هم دردی، نه بیشتر نه کمتر.

نه قد یه کوه غم و نه بی تفاوت.

بعضی ها هستن که موقع محاکمه نگاه نمی کنن ببینن کی این کار رو انجام داده و بعد بهش تخفیف بدن. نادیده بگیرنش یا بکونش. کسایی که به خود اون کار غلط اعتراض دارن نه جریان های سیاسی...

چه گرونی، چه قیمت دلال، چه آمار مرگ و میر کرونا، چه و چه و چه...

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم رفتارهای ما معنا دارن

اصلا تعریف کنش همین بود نه؟ رفتارهای بامعنا. که معناش میتونه شبیه به چیزی که در ذهن خودمون بوده باشه و یا کاملا متفاوت

بگم وقتی سعی می کنم رفتارهاتون رو براتون معنی کنم تهمت نمی زنم! آره من تند حرف می زنم، زننده صحبت می کنم، اما دست خودم نیست. احساس کردم میشه بدون رعایت تشریفات و احترامات باهاتون حرف زد. معذرت می خوام که اشتباه کردم. معذرت می خوام اگه کارم به بی ادبی کشیده. من فقط خواستم نمای بیرونی رفتارتون رو بهتون نشون بدم! نگفتم هدف شما ال بوده و بل بوده. گفتم این نتیجه رو داره. و هنوز هم رو حرفم هستم.

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم من با کسی بحث میکنم که فکر می کنم زبونم رو می فهمه. نه با غریبه ها. نه با کسایی که فکر می کنم از سیاره ی دیگه ای اومدن. با اونهایی که به این نتیجه رسیدم طرز فکرمون شبیهه. مانور میدم روی نقاط اختلاف نظر. مستقیم میرم سر اصل مطلب و شاید بد منظورم رو می رسونم. و از این بابت متاسفم. 

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم حسرت این رو می خورم که کاش جای بعضی ها بودم. کسایی که میتونن نماینده اعتقاداتشون باشن. نماینده ی دین و آیینشون. کسایی که سفت پای مقدساتشون وایستادن. ولی نه سواد کافی دارم، نه جرئتش رو، و نه تحمل سنگینی این بار رو. 

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم.

بگم با اینکه خیلی هامون از چنین بحث هایی فرار میکنیم، اما باز هم نماینده ی اعتقادات خودمونیم. نماینده ی جامعه ای که ازش اومدیم. یه چیزهاییه که بهمون وصله و جدا شدنی هم نیست. توی تار و پود وجودمون دیده میشه. توی مطالبمون دیده میشه. توی وبلاگمون دیده میشه. و این بد نیست! چطور میتونه بد باشه؟! 

 

 

دلم میخواد فریاد بزنم....

  • میخک

نظرات  (۱۲)

  • آرتـــمیس -
  • می شه با هم فریاد بزنیم؟

    پاسخ:
    بالام جان وقتی نمیدونی چی به چیه چرا خودت رو میندازی وسط؟
    فعلا سکوت پیشه کن که به آتیش من نسوزی :)
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • سعی کن عادت کنی، چون ما این همه داد زدیم تهش گوشِ شنوایی یافت می‌نشد و مغزی که درک کنه، هم! تا بوده توی این دنیا، همین بوده! برای خیلیا درکِ این موضوع سخته که یه نفر رو خطِ وسط حرکت کنه، به فریاد زدنش نمی‌ارزه!

    پاسخ:
    اشتباه متوجه شدید آقای هیج
    من با شخص ناشنوا یا بی مغز یا... طرف نیستم. که با این آدم ها اصولا بحث نمیکنم. 
    با کسی بحث میکنم که می فهممش. و دوست دارم که اون هم من رو بفهمه.

    حالا شکر میون کلامتون
    شما خودتون هم همچین وسط حرکت نکردیدها...
  • هلن پراسپرو
  • @آرتمیس

    از کجا معلوم که نمیدون(یم)

    :(:

    پاسخ:
    دخترها از من به شما نصیحت
    هیچوقت از ظاهر کسی حمایت نکنید! 
    قطعا یه چیزهایی می دونید و یه نتیجه هایی هم تو ذهنتون گرفتید، ولی تا وقتی که تمام حقیقت رو نمی دونید نیفتید دنبال کسی و باهاش هم صدا نشید و فریاد نزنید! 
    برای خودتون میگم
    از کجا معلوم من پشت پرده چه جرف هایی زدم و چه حرف هایی شنیدم؟
    تو اینجور مسائل طرف کسی رو نگیرید به نظرم...
  • |•° ن.م °•|
  • بیا بغلم الی منم میخوام فریاد بزنم از پارسال تا همین الان یه حجم توده آتیش مواد مذاب که از حرفه ! دارم له میشم سر همین موضوع بیا بغلم:) درکت میکنم

    پاسخ:
    چقدر خوب نوشتی نرگس جان
    چقدر خوب توضیح دادی
    ممنونم از پستت...
    ممنونم از همدردی ات...
  • میم مهاجر
  • و من فکر می کنم مادامی که دو طرف بخوان فریاد بزنن تفاهمی شکل نمی گیره و اصلا شرایط مناسب بحث نیست

    از خوندن و شکل گیری بحث هر دو طرف ناراحت شدم

    الان موقعیت مناسبی نیست ان شاء الله بعدا کمی کلی تر، و نه جزئی و مصداقی، راجع بهش بحث کنیم

    پاسخ:
    اوهوم... درست میگید. باید روی این مسئله کار کنم.

    منم نارحت شدم

    انشالله :)
  • هلن پراسپرو
  • واقعا درست می‌گید.

    البته من که خودم اصلا قصد فریاد زدن نداشتم و ندارم، ولی بی خبر هم نیستم اینطوری.

    پاسخ:
    دیگه تو حرفش رو پیش کشیدی
    به تو گفتم که همه بشنون :)
  • فاطمه ‌‌‌‌
  • آقا چه خبر شده تو بیان امروز😅

    پاسخ:
    هیچی خواهر
    شما ذهنت رو درگیر نکن :)
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • اگه دقیق‌تر حرفامو بخونی متوجه میشی اشتباه نکردم :)

    شما از من صرفاً چیزی رو می‌بینی که دوست دارم با دیگران به اشتراک بذارمش و نه لزوماً تمام و کمالِ چیزی که هستم و بابت همین چندان خوشایند نیست که از زاویهٔ دیدِ یه پنجره، کل باغ رو قضاوت کنی دوست خوبم :)

    پاسخ:
    شاید در حالت کلی درست بگید ولی حداقل اینجا صدق نمیکنه حرفتون :)

    من این پیش فرض رو دارم که حرف های یه نفر، پست هاش، متن هایی که منتشر میکنه، استفاده ای که از رسانه ای که توی دستشه میکنه عموما برآمده از دغدغه هاشه. هرجقدر برای مسئله ای دغدغه مند تر باشه نوشته هاش بیشتر رنگ و وش رو میگیره.
    اگه این پیش فرض رو بذاریم کنار، شما هم دیگه نباید از بقیه خرده بگیرید که به فلان موضوع اشاره نکردن. حتما به فکرش نبودن یا براشون مهم نبوده. این نتیجه گیری ها هم میشه قضاوت دیگه نه؟
     قبول؟
  • Sŧεℓℓą =]
  • فکر کنم منم فریاد هامو زدم :))

    پاسخ:
    از یه سری جوانب بهت حسودیم شد...

    من هم دارم به دلیل این‌که نتونستم درست به یکی که خیلی دوستش دارم توی بیانی‌ها توضیح بدم یه‌چیزی رو، دارم از دستش می‌دم... :(((

     

    پ.ن: اون ناشناس من بودم. :))))

    پاسخ:
    اگه به دو پست اخیرتون و کامنت های عمومی اش اشاره می کنید که باید بگم همدردبم :/

    مشکل اینه که واقعا تضاد نیست!
    منم پست ها و نظرات شما رو خوندم...
    اختلاف تظر ها خیلی کوچیکه! ( من خودم تا حدودی مخالف نظریه ی خاکستری اتون بودم ولی اونقدر خوب ازتون انتقاد شد که دیگه حرف نزدم)
    و واقعا ناراحت میشم وقتی به اینطور جایی ختم میشه...

    مقصر اصلی خودمم
    خواستم تند و کوبنده حرفم رو بزنم که مثلا تاثیر بیشتری داشته باشه :/
    خواستم به اصطلاح حقیقت رو بکوبم به صورت اون شخص :/
    معلومه که باعث گارد گیری و این جریانات میشه...



    ناشناسی که به پست من کامنت داد؟
    از شما بعیید بود!
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • همین حرف منو بقیه هم به اشکال دیگه گفتنا، چرا مال من «شاید درسته»؟ :|
    بعدشم شما تازگیا منو شناختید، من سال‌ها نسبت به هر اتفاقی که می‌افتاد و باعث شادی یا غم مردم می‌شد واکنش نشون می‌دادم (مثل پیروزی‌های المپیک، حادثهٔ تلخِ منا و... که اگه لازمه فقط آرشیوِ ۶-۷ سال اخیرم رو در اختیارت می‌ذارم خودت ببینی، آرشیوِ قبل از اون رو هم دارم) ولی از یه جایی به بعد دیدم چیزی که من «می‌خوام بگم» رو بقیهٔ دوستان با کیفیتی بیش‌تر و حجمی مختصرتر، مفیدتر و البته نافذتر، عنوان می‌کنن و برای همین دیگه تصمیم گرفتم تا وقتی در حد توانم ندیدم وارد موضوعی نشم و حتی سر سالگرد پرواز۷۵۲ هم جز یادآوری اسمشون و به تاخیر انداختن زمان داستانم، دیدم واقعاً کار بیش‌تری از قلمم بر نمیاد و برای همین سعی کردم ضعف خودمو پوشش بدم.

    ضمناً من خیلی خیلی دغدغه‌های بزرگِ اجتماعی یا حتی حوزه‌های دیگه دارم که چون در حد ظرفیت و قدرتِ تحمل بعضی «دوستان» نیست، به این زودی‌ها سمتش نمیرم یا اگه هم برم از قبل تمهیداتی براش در نظر می‌گیرم؛ مسائلی مثل حقوق زنان، اوضاع گردشگریمون و و و ...

    این درست نیست همه رو با یه چشم ببینیم و با یه چوب برونیم و جزئی رو به کل تعمیم بدیم. ما نمی‌دونیم تو ذهن و دل و زندگیِ آدما چی می‌گذره (به دفعات و مستقیم یا غیرمستقیم تو مطالبم اینو گفتم) و برای همینه که سفت و سخت معتقدم قاضی یک نفره و اون هم خداست. چیزی که آدما به نمایش می‌ذارن (در ظاهر، فضای مجازی و...) لزوماً آینهٔ تمام نمای باطنشون نیست. منظورم فقط به خودم نیست (که دغدغهٔ هر چی رو داشته باشم، دغدغهٔ اثبات خودم رو هیچ وقت نداشتم) و می‌تونم برات اسم با سند بیارم از دوستانی که تو وبلاگاشون یا حتی اینستا و جاهای دیگه چیزی رو عرضه می‌کنن که صرفاً نوک کوه یخ زندگیشونه و نه همه‌اش...

    پاسخ:
    از شانس شماست :))

     منم خیلی وقتها دچار این حالت شدم، که به خودم گفتم دیگه چه نیازیه من حرف بزنم؟
    اگه تو سالگرد هواپیما حرف زدم واسه این بود که حس کردم باید حرف بزنم. چون واقعا اینطور به نظر بقیه میاد که من نمی خوام حرف بزنم. 
    درمورد سالگرد سردار هم همین طور. این همه پست های فوق العاده نوشته شد، من نمیدونم چرا نتونستم... قلمم مریض شده بود انگار... یا خودم رو لایق نمی دونستم

    ببخشید. من حواسم نبود وسط یه چیز کلیه. و خواستم با دغدغه های خودم بسنجمش... 

    متوجه ام
    ولی بعضی وقتها می بینم قضاوت ها یه طرفه میشه... یعنی به بعضیها که میرسه قضاوت کار زشتیه و باقی وقتها نه! شما رو نمیگم ها. کلی گفتم.


    بله من خیلی نمیشناسمتون
    همین حدودی که میشناسم خیلی از نظراتتون رو قبول ندارم. اونقدر زیادن که اکثرا سکوت کردم. اما بهتون احترام میذارم.

    واقعا دلم نمیخواد باهاتون بحث کنم. چون میدونم هیچ کدوم به نتیجه ای نمی رسیم. و برام مهم هم  نیست که به نتیجه برسم. من تونستم این اختلاف نظرها رو بذارم کنار و از خوندن وبلاگتون لذت ببرم. 
    اشکالی نداره همین طوری بمونه؟

    شاید اگه بیشتر بخونم و بیشتر بشناسمتون نظرم تغییر کنه...
  • ریحانة السادات
  • صلوات :)

    پاسخ:
    الهم صل  علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.