خاطره ای کمی متفاوت
جمعه ساعت ۱۲ ظهر کلاس شیمی داشتم. لطفا بلند نشوید بروید به آموزش پرورش گزارش بدهید که بیایند در آموزشگاهمان را تخته کنند. خودمان هم می دانستیم که در ایام امتحانات برگزاری کلاس مجاز نیست، مخصوصا در روزی به تعطیلی جمعه! اما استاد شیمی از آن دبیرهای مطرح کشوری بود( اسمش را اگر بگویم احتمال قوی می شناسیدش) و پیدا کردن وقت آزاد در برنامه اش مصیبت! هر سی، چهل نفرمان کلی اصرار کرده بودیم تا بتوانیم این کلاس را راه بیندازیم.
صبح زود بیدار شدم. صبحانه نخورده نشستم پای جزوه های شیمی. دل شوره داشتم. برای پرسش آماده نبودم و طبق قانون نانوشته ای همیشه استاد سخت ترین سوال ها را از من می پرسید. با اضطراب صفحات را ورق می زدم. کم کم باقی خانواده هم بیدار شدند. بساط صبحانه پهن شد. بابا گوشی اش را دستش گرفت. زل زده بود به متنی که ما نمی دانستیم چیست. اهمیتی هم نمی دادیم آن لحظه. داشتم مربای هویج را روی نان می مالیدم که بابا با صدای لرزان خبر را برایمان خواند.
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. مخصوصا وقتی رنگ پریده ی بابا را دیدم. دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا لقمه بیرون نپرد. بعد از قورت دادن صبحانه ام با تمسخر گفتم :« باباجون از تو بعیده! دروغ از این شاخدارتر؟ شایعه از این مسخره تر؟ می دونی اصلا راجع به کی حرف می زنیم؟!» معلوم بود که می دانست. خودش هم دوست نداشت به مخالفت با من بپردازد. مادر هم که ادامه ی حرف هایم را گرفت خیالم کاملا راحت شد. معلوم بود که شایعه است! حتی داشتم در ذهنم تجزیه تحلیل می کردم که چه کسانی و چرا این شایعه را راه انداخته اند.
بابا رفت و تلوزیون را روشن کرد. نوار سیاهی گوشه ی بالایی صفحه بود. آن نوار سیاه معناهای زیادی می توانست داشته باشد. دلیل نمیشد که... زیر نویس شهادتش را تبریک گفت. گوینده ی خبر هم تابیدش کرد. چیزی درون قفسه ی سینه ام مچاله شده بود انگار. مادر زد زیر گریه. بابا هم اشک می ریخت. من اما نه! سعی می کردم لحن مطمئنی به خودم بگیرم :« بابا بیخیال! لابد... لابد عملیاتی چیزی بوده و خواستن دشمن خیال کنه دیگه کسی نیست که جلوش وایسته. همه اش ساختگیه. دروغه. امکان نداره...» نمی دانم چرا در ذهنم از او یک نامیرا ساخته بودم. امکان نداشت بتوانم مرگ را برایش متصور شوم. شاید... شاید چون ان لحظه برایم مرگ به معنی تمام شدن بود. او امکان نداشت تمام شود! چنین آتشی هرگز نمی توانست سرد شود!
کلاس شیمی آن روز لغو نشد. مادر قبول نکرد آن جلسه غیبت کنم و همراهشان به نماز جمعه بروم. هرچند، من فقط جسمم در آن کلاس لعنتی حبس شده بود. شک دارم آن روز کلمه ای راجع به موازنه و ثابت تعادل واکنش یاد گرفته باشم. متشنج بودن فضا را می شد در چشمان همه لمس کرد. بعضی از هم کلاسی هایم غصه دار بودند، بعضی هم ترسیده. وقتی شانه ای که قلبت با تکیه دادن به آن آرام می گیرد را از تو می گیرند، معلوم است که وحشت می کنی! احساس می کنی بی کس و بی یاور شده ای.
فکر کنم حتی استاد هم آن روز نفهمید چه درسی داد یا نداد! در حال خودش نبود. با آن شناختی که از رفتار و حرف هایش داشتم فکر نمی کردم هیچ علاقه ای به مذهب و مکتب یا میهن پرستی داشته باشد. اما آن روز... دیدم به کل نسبت به او عوض شد. مبینا سمت چپم نشسته بود. گوشی اش در دستش بود و صفحه ی خبررسانی رسمی استانمان را باز کرده بود. منتظر بود عکس و تصویری منتشر شود تا زود نشانم بدهد. معلوم بود دخترهای ردیف پشت سری ام هم دارند تک تک کانال های خبری معتبر و غیر معتبر را می خوانند. با صدای بلند هم می خواندند، برای همه ی کلاس. مانور هوایی ناو شکاری در اصفهان... پیام دکتر ظریف به... پنتاگون اعلام کرد... سخنرانی سید حسن نصرالله...
استاد هم می شنید و کاری به کارشان نداشت. اتفاقا بعضی وقتها در نظرات مشارکت می کرد. مثلا می گفت فلان حرفی که میگویند فلان شخص زده نمی تواند راست باشد و بهتر است راجع به موثق بودن منبعش تحقیق کنید... موضوع اصلی بحث جنگ بود. رفتن سرادار یک طرف، اینکه بعد از او چه می شود فکر همه را مشغول کرده بود. بهت زدگی امان که فروکش کرد کم کم احساسات دیگرمان هم نمایان شدند. برای من بغض بود، خشم بود، درد بود، زخم بود. برای بقیه؟ نمی دانم. اما هم کلاسی های من که ترسشان داشت قوت می گرفت. اگر جنگ بشود چه؟ اگر حمله کنند؟ نکند مسئولینمان لال مانی نگیرند و در برابر چنین توهینی سر خم نکنند و جوابی بدهند که به مذاق آمریکای عزیز خوش نیاید؟ نکند دستی دستی صلح پایدارمان را بهم بزنیم؟ یادم نیست چه جوابی بهشان دادم. هوش و حواس درست و حسابی نداشتم آن لحظه. قلبم در نمازجمعه بود. قلبم در فرودگاه عراق بود. قلبم بمباران شده بود. قلبم داشت فریاد می کشید... یکی از دخترهای ردیف پشتی در جواب گفت :« دوست پسر من که معافه. شما هم بخواید واکنش نشون بدید و جنگ راه بندازید فقط خودتون رو بدبخت میکنید. اصلا هرجور راحتین.» بعد هر هر خندید. صدای خنده اش روحم را خراش داد. دلم میخواست هرجایی باشم بجز آن کلاس شیمی لعنتی! دلم میخواست پیش کسانی باشم که مرا میفهمند، که آنها هم عاشقند، داغدارند.
استاد در ماژیکش را بست. برگشت و گفت :« مگه جنگ راه ننداختن؟ محبوبت ترین شخصیت یه کشور بر اساس تمام نظرسنجی های اخیر رو ترور کردن. نه به حکومت که به ملت این کشور توهین کردن. جنگ راه ننداختن؟» هر سی، چهل نفرمان زل زده بودیم به دهان استاد. محکم ایستاده بود جلوی تخته و می گفت اگر جنگ بشود من هم هستم! چرا نباشم؟! برای کشورم، برای مردمم، دینم، اعتقاداتم... نگاه نکنید موهایم سفید شده! آنقدر ها هم پیر نیستم... آن لحظه دیدم به استاد به کل عوض شد. خجالت کشیدم که تاحالا او را قضاوت کرده ام. باقی همکلاسی ها؟ بعضی تحت تاثیر بودند و بعضی هم متلک می انداختند که استاد لطفا اول کلاس ما را تمام کنید بعد بروید شهید شوید. ما رتبه نیاوریم حلالتان نمی کنیم ها! استاد فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
روزهای بعدی اش هم همین طور گذشت. امتحان فیزیک را خوب یادم هست. اینکه پای کدام سوال اشکم بی اختیار سرازیر شد... قبل از شروع آزمون یسنا پرسید :«راستی اینی که تازگی ها میگن مرده کی هست؟ سرداری ژنرالی چیزی بوده،نه؟» آن لحظه یک سکته ی ناقص را رد کردم. جدی جدی نمی دانست! و من هم نمی دانستم از کجا شروع کنم! سمیرا آمد کنارم ایستاد. او به جای من حرف زد. توضیح داد. فاطمه هم از کلیاتی که در اخبار راجع به زندگی سردار شنیده بود گفت. زیادی مختصر بود! اصلا مگر می شد او را به این راحتی ها توضیح داد؟ مریم کنار ما روی پله ها نشسته بود. شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« خب که چی؟ اینها چه ربطی به من و تو داره؟ بیا فرمول شتاب مستقل از زمان رو توضیح بده! هر کاری میکنم مثال هاش رو نمی تونم حل کنم...» آن روزها ترجیح می دادم بیشتر در خانه بمانم. نقطه ی محبوبم هم جلوی تلوزیون بود. شب و روز جلوی تلوزیون می نشستم. همه ی عزاداری ها را زنده تماشا می کردم. اگر می دیدم برنامه تمام شده یا دارد پیام های بازرگانی پخش می کند فورا شبکه را عوض می کردم. از قاب تلوزیون بود که دیدم فقط من تنها نیستم. دیدم خیلی ها هم درد من اند. دیدم کل کشور عزادارند. شاید من در جای اشتباهی بودم. شاید هم تقصیر از خودم بود. باید تغییری ایجاد می کردم. باید سعی می کردم عشقم را نشانشان دهم اما... من فقط ماتم برده بود
کاش میشد! کاش می توانستم و من هم در مراسم شرکت می کردم. کاش من هم در آن خیل جمعیت بودم. کاش... تنها یک چیز بود که آرامم می کرد. تکرار هزار باره ی عبارت «قاسم هنوز زنده است...» نه اینکه هنوز منتظر تکذیب خبر باشم. او واقعا زنده بود. زنده هست. آتش خاموش نشده. امکان ندارد که خاموش شود! هرچند، تلاش زیادی در این راستا شد! چه از طرف دشمنان خارجی و چه به واسطه ی سوء مدیریت های داخلی.
#انتقام در تک تک کلماتمان روز به روز پررنگ تر میشد. از سر هیجانات آنی و گذرا هم نبود. شاید برای بعضی ها بود اما... بگذریم. انتقام باید گرفته می شد. یا بهتر است بگویم باید گرفته شود! یک وقتی راننده ی حواس پرتی با بی دقتی شخص دیگری را زیر می کند و باعث مرگش می شود. در این جور مواقع به گذشت و بخشش و رحمت توصیه می کنیم. اما وقت هایی هم هست که قاتل به عمد کسی را به فجیع ترین شکل ممکن می کشد و روی جنازه اش می ایستد و باد به غبغبه اش می اندازد و فریاد می زند :« آره من کشتمش! خوب کاری هم کردم! اگه جرئت دارید جوابم رو بدید! هه هه هه!» اینطور وقت ها نباید سکوت کرد! باید دندان های این پست فطرتان در دهانشان شکسته و خورد شود! حتی اگر شهید مقتول عزیزترین کست نباشد!
شاید هم کلمه ی انتقام اینجا درست نباشد. عدالت صحیح تر است. نه؟ اینجا بحث چشم در برابر چشم مطرح نیست. خون ریختن انتقام سردار ما نیست. نابود کردن یکی دو تا پایگاه نظامی هم نیست. نمی تواند باشد! بحث کوتاه کرن دست ظلم است. بحث ادامه دادن راه حق است. بحث... بگذریم. نمی خواهم سیاسی اش کنم. می دانیم اینجا نیاز به توضیحات زیادی دارد. بعد موضوعات دیگری هم پیش کشیده می شوند... من فقط خاطره ام را گفتم. خاطره ای که شاید با مال شما متفاوت باشد، شاید نباشد. خواستم عنوان پست را بگذارم وقتی سردار دلها آسمانی شد... دیدم وقتی که سردار دلها آسمانی شد من خواب بودم. شاید هنوز هم هستم. نمی دانم...
- ۹۹/۱۰/۱۳

تو حتما بیداری که می دونی اون موقع خواب بودی...
ولی من دیشب هم خواب بودم.مثل پارسال،مثل همیشه...
الی بغض راه گلومو بسته.اشکا دارن میان.نباید جلوشونو بگیرم مگه نه؟