غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

خاطره ای کمی متفاوت

شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۹، ۰۱:۳۰ ب.ظ

جمعه ساعت ۱۲ ظهر کلاس شیمی داشتم. لطفا بلند نشوید بروید به آموزش پرورش گزارش بدهید که بیایند در آموزشگاهمان را تخته کنند. خودمان هم می دانستیم که در ایام امتحانات برگزاری کلاس مجاز نیست، مخصوصا در روزی به تعطیلی جمعه! اما استاد شیمی از آن دبیرهای مطرح کشوری بود( اسمش را اگر بگویم احتمال قوی می شناسیدش) و پیدا کردن وقت آزاد در برنامه اش مصیبت! هر سی، چهل نفرمان کلی اصرار کرده بودیم تا بتوانیم این کلاس را راه بیندازیم. 

 

 

صبح زود بیدار شدم. صبحانه نخورده نشستم پای جزوه های شیمی. دل شوره داشتم. برای پرسش آماده نبودم و طبق قانون نانوشته ای همیشه استاد سخت ترین سوال ها را از من می پرسید. با اضطراب صفحات را ورق می زدم. کم کم باقی خانواده هم بیدار شدند. بساط صبحانه پهن شد. بابا گوشی اش را دستش گرفت. زل زده بود به متنی که ما نمی دانستیم چیست. اهمیتی هم نمی دادیم آن لحظه. داشتم مربای هویج را روی نان می مالیدم که بابا با صدای لرزان خبر را برایمان خواند.

 

 

نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. مخصوصا وقتی رنگ پریده ی بابا را دیدم. دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا لقمه بیرون نپرد. بعد از قورت دادن صبحانه ام با تمسخر گفتم :« باباجون از تو بعیده! دروغ از این شاخدارتر؟ شایعه از این مسخره تر؟ می دونی اصلا راجع به کی حرف می زنیم؟!» معلوم بود که می دانست. خودش هم دوست نداشت به مخالفت با من بپردازد. مادر هم که ادامه ی حرف هایم را گرفت خیالم کاملا راحت شد. معلوم بود که شایعه است! حتی داشتم در ذهنم تجزیه تحلیل می کردم که چه کسانی و چرا این شایعه را راه انداخته اند.

 

 

بابا رفت و تلوزیون را روشن کرد. نوار سیاهی گوشه ی بالایی صفحه بود. آن نوار سیاه معناهای زیادی می توانست داشته باشد. دلیل نمیشد که... زیر نویس شهادتش را تبریک گفت. گوینده ی خبر هم تابیدش کرد. چیزی درون قفسه ی سینه ام مچاله شده بود انگار. مادر زد زیر گریه. بابا هم اشک می ریخت. من اما نه! سعی می کردم لحن مطمئنی به خودم بگیرم :« بابا بیخیال! لابد... لابد عملیاتی چیزی بوده و خواستن دشمن خیال کنه دیگه کسی نیست که جلوش وایسته. همه اش ساختگیه. دروغه. امکان نداره‌‌...» نمی دانم چرا در ذهنم از او یک نامیرا ساخته بودم. امکان نداشت بتوانم مرگ را برایش متصور شوم. شاید... شاید چون ان لحظه برایم مرگ به معنی تمام شدن بود. او امکان نداشت تمام شود! چنین آتشی هرگز نمی توانست سرد شود!

 

 

کلاس شیمی آن روز لغو‌ نشد. مادر قبول نکرد آن جلسه غیبت کنم و همراهشان به نماز جمعه بروم. هرچند، من فقط جسمم در آن کلاس لعنتی حبس شده بود. شک دارم آن روز کلمه ای راجع به موازنه و ثابت تعادل واکنش یاد گرفته باشم. متشنج بودن فضا را می شد در چشمان همه لمس کرد. بعضی از هم کلاسی هایم غصه دار بودند، بعضی هم ترسیده. وقتی شانه ای که قلبت با تکیه دادن به آن آرام می گیرد را از تو می گیرند، معلوم است که وحشت می کنی! احساس می کنی بی کس و بی یاور شده ای.

 

 

فکر کنم حتی استاد هم آن روز نفهمید چه درسی داد یا نداد! در حال خودش نبود. با آن شناختی که از رفتار و حرف هایش داشتم فکر نمی کردم هیچ علاقه ای به مذهب و مکتب یا میهن پرستی داشته باشد. اما آن روز... دیدم به کل نسبت به او عوض شد. مبینا سمت چپم نشسته بود. گوشی اش در دستش بود و صفحه ی خبررسانی رسمی استانمان را باز کرده بود. منتظر بود عکس و تصویری منتشر شود تا زود نشانم بدهد. معلوم بود دخترهای ردیف پشت سری ام هم دارند تک تک کانال های خبری معتبر و غیر معتبر را می خوانند. با صدای بلند هم می خواندند، برای همه ی کلاس. مانور هوایی ناو شکاری در اصفهان... پیام دکتر ظریف به... پنتاگون اعلام کرد... سخنرانی سید حسن نصرالله...

 

 

استاد هم می شنید و کاری به کارشان نداشت. اتفاقا بعضی وقتها در نظرات مشارکت می کرد. مثلا می گفت فلان حرفی که میگویند فلان شخص زده نمی تواند راست باشد و بهتر است راجع به موثق بودن منبعش تحقیق کنید... موضوع اصلی بحث جنگ بود. رفتن سرادار یک طرف، اینکه بعد از او چه می شود فکر همه را مشغول کرده بود. بهت زدگی امان که فروکش کرد کم کم احساسات دیگرمان هم نمایان شدند. برای من بغض بود، خشم بود، درد بود، زخم بود. برای بقیه؟ نمی دانم. اما هم کلاسی های من که ترسشان داشت قوت می گرفت. اگر جنگ بشود چه؟ اگر حمله کنند؟ نکند مسئولینمان لال مانی نگیرند و در برابر چنین توهینی سر خم نکنند و جوابی بدهند که به مذاق آمریکای عزیز خوش نیاید؟ نکند دستی دستی صلح پایدارمان را بهم بزنیم؟ یادم نیست چه جوابی بهشان دادم. هوش و حواس درست و حسابی نداشتم آن لحظه. قلبم در نمازجمعه بود. قلبم در فرودگاه عراق بود. قلبم بمباران شده بود. قلبم داشت فریاد می کشید... یکی از دخترهای ردیف پشتی در جواب گفت :« دوست پسر من که معافه. شما هم بخواید واکنش نشون بدید و جنگ راه بندازید فقط خودتون رو بدبخت میکنید. اصلا هرجور راحتین.» بعد هر هر خندید. صدای خنده اش روحم را خراش داد. دلم میخواست هرجایی باشم بجز آن کلاس شیمی لعنتی! دلم میخواست پیش کسانی باشم که مرا میفهمند، که آنها هم عاشقند، داغدارند.

 

 

استاد در ماژیکش را بست. برگشت و گفت :« مگه جنگ راه ننداختن؟ محبوبت ترین شخصیت یه کشور بر اساس تمام نظرسنجی های اخیر رو ترور کردن. نه به حکومت که به ملت این کشور توهین کردن. جنگ راه ننداختن؟» هر سی، چهل نفرمان زل زده بودیم به دهان استاد. محکم ایستاده بود جلوی تخته و می گفت اگر جنگ بشود من هم هستم! چرا نباشم؟! برای کشورم، برای مردمم، دینم، اعتقاداتم... نگاه نکنید موهایم سفید شده! آنقدر ها هم پیر نیستم...  آن لحظه دیدم به استاد به کل عوض شد. خجالت کشیدم که تاحالا او را قضاوت کرده ام. باقی همکلاسی ها؟ بعضی تحت تاثیر بودند و بعضی هم متلک می انداختند که استاد لطفا اول کلاس ما را تمام کنید بعد بروید شهید شوید. ما رتبه نیاوریم حلالتان نمی کنیم ها! استاد فقط لبخند زد و چیزی نگفت.

 

 

روزهای بعدی اش هم همین طور گذشت. امتحان فیزیک را خوب یادم هست. اینکه پای کدام سوال اشکم بی اختیار سرازیر شد... قبل از شروع آزمون یسنا پرسید :«راستی اینی که تازگی ها میگن مرده کی هست؟ سرداری ژنرالی چیزی بوده،نه؟» آن لحظه یک سکته ی ناقص را رد کردم. جدی جدی نمی دانست! و من هم نمی دانستم از کجا شروع کنم! سمیرا آمد کنارم ایستاد. او به جای من حرف زد. توضیح داد. فاطمه هم از کلیاتی که در اخبار راجع به زندگی سردار شنیده بود گفت. زیادی مختصر بود! اصلا مگر می شد او را به این راحتی ها توضیح داد؟ مریم کنار ما روی پله ها نشسته بود. شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« خب که چی؟ اینها چه ربطی به من و تو داره؟ بیا فرمول شتاب مستقل از زمان رو توضیح بده! هر کاری میکنم مثال هاش رو نمی تونم حل کنم...» آن روزها ترجیح می دادم بیشتر در خانه بمانم. نقطه ی محبوبم هم جلوی تلوزیون بود. شب و روز جلوی تلوزیون می نشستم. همه ی عزاداری ها را زنده تماشا می کردم. اگر می دیدم برنامه تمام شده یا دارد پیام های بازرگانی پخش می کند فورا شبکه را عوض می کردم. از قاب تلوزیون بود که دیدم فقط من تنها نیستم. دیدم خیلی ها هم درد من اند. دیدم کل کشور عزادارند. شاید من در جای اشتباهی بودم. شاید هم تقصیر از خودم بود. باید تغییری ایجاد می کردم. باید سعی می کردم عشقم را نشانشان دهم اما... من فقط ماتم برده بود

 

 

کاش میشد! کاش می توانستم و من هم در مراسم شرکت می کردم. کاش من هم در آن خیل جمعیت بودم. کاش... تنها یک چیز بود که آرامم می کرد. تکرار هزار باره ی عبارت «قاسم هنوز زنده است...» نه اینکه هنوز منتظر تکذیب خبر باشم. او واقعا زنده بود. زنده هست. آتش خاموش نشده. امکان ندارد که خاموش شود! هرچند، تلاش زیادی در این راستا شد! چه از طرف دشمنان خارجی و چه به واسطه ی سوء مدیریت های داخلی.

 

#انتقام در تک تک کلماتمان روز به روز پررنگ تر میشد. از سر هیجانات آنی و گذرا هم نبود. شاید برای بعضی ها بود اما... بگذریم. انتقام باید گرفته می شد. یا بهتر است بگویم باید گرفته شود! یک وقتی راننده ی حواس پرتی با بی دقتی شخص دیگری را زیر می کند و باعث مرگش می شود. در این جور مواقع به گذشت و بخشش و رحمت توصیه می کنیم. اما وقت هایی هم هست که قاتل به عمد کسی را به فجیع ترین شکل ممکن می کشد و روی جنازه اش می ایستد و باد به غبغبه اش می اندازد و فریاد می زند :« آره من کشتمش! خوب کاری هم کردم! اگه جرئت دارید جوابم رو بدید! هه هه هه!» اینطور وقت ها نباید سکوت کرد! باید دندان های این پست فطرتان در دهانشان شکسته و خورد شود! حتی اگر شهید مقتول عزیزترین کست نباشد!

 

 

شاید هم کلمه ی انتقام اینجا درست نباشد. عدالت صحیح تر است. نه؟ اینجا بحث چشم در برابر چشم مطرح نیست. خون ریختن انتقام سردار ما نیست. نابود کردن یکی دو تا پایگاه نظامی هم نیست. نمی تواند باشد! بحث کوتاه کرن دست ظلم است. بحث ادامه دادن راه حق است. بحث... بگذریم. نمی خواهم سیاسی اش کنم. می دانیم اینجا نیاز به توضیحات زیادی دارد. بعد موضوعات دیگری هم پیش کشیده می شوند... من فقط خاطره ام را گفتم. خاطره ای که شاید با مال شما متفاوت باشد، شاید نباشد. خواستم عنوان پست را بگذارم وقتی سردار دلها آسمانی شد... دیدم وقتی که سردار دلها آسمانی شد من خواب بودم. شاید هنوز هم هستم. نمی دانم...

  • میخک

نظرات  (۱۹)

  • ریحانة السادات
  • تو حتما بیداری که می دونی اون موقع خواب بودی...

    ولی من دیشب هم خواب بودم.مثل پارسال،مثل همیشه...

    الی بغض راه گلومو بسته.اشکا دارن میان.نباید جلوشونو بگیرم مگه نه؟

    پاسخ:
    کجا بیداریم خواهر؟ 
    یا شاید هم خودمون رو به خواب زدیم... فقط میدونیم آدم بیدار دست رو دست نمیذاره!

    نمیدونی چقد بهت حسودیم میشه ریحانه... به این بغضت... به این حالت... مخصوصا وقتی که گفتی به بغض آقا اقتدا کردیم... 
    ببار دختر خوب، ببار...
  • Sŧεℓℓą =]
  • تو خونه‌ی ما من خبر رو دادم ...

    سه بار زیر نویس رفت و اومد و من بار چهارم گفتم ، خودمم باورم نمیشد ...

    هیچکی باورش نمیشد ...

     

    آخ آدم چقدر از دست این آدما حرص می خوره :))

    خدا می دونه اگه حاج قاسم نبود الان تو چه وضعیتی بودیم ، لابد به دست داعش کشته شده بودیم :))

    پاسخ:
    چقدر سخت میشه دادن این خبر!...


    حرص کلمه ی کاملی نیست :/
    عمق فاجعه رو نشون نمیده :/

    اگه حاج قاسم ها نبودن که...
  • دُردانه ‌‌
  • پاسخ:
    یه کسی بود که به دل همه نشسته بود... 
    حتی اونهایی که نمیشناختنش...


    Lanati inghd khoob nnvis die az akharesh ye skte naghes mznm az bas perfectan postat :))))) 

    پاسخ:
    کی هستی شما؟ 
    :))))

    کامنتت خیلی خندوندتم ممنون :)

    فقط می‌تونم بگم همه شوکه شدن.

     

    اون روز اصلا نتونستم درس بخونم. وبلاگ‌ها پر بود از تسلیت‌ها و ...

    پاسخ:
    خب شوکه کننده هم بود!

    درس که به هیچ وجه! اصلا نمیدونم چطور انتظار داشتن ما با اون حال امتحان فیزیک بدیم! :/
  • محسن رحمانی
  • سلام 

    من وقتی خبرو رو شنیدم اصلا باورم نمیشد 

    پاسخ:
    مگه میشد باور کرد؟ 

    ما امتحان زیست داشتیم.

    خدایش بیامرزد.

    پاسخ:
    خدا ما رو هم بیامرزه... :)

    چقدر جالبه که توام مثل من فکرمیکردی نامیراست سردار!

    من از شهادتشون و نحوه شهادت تعجب نکردم شوکه نشدم بلکه از اینکه ایشون شهید شدن سکته ناقص زدم1 خواب بودم بابام رفته بود بیرون نون بگیره وقتی اومد گفت میگن سردار سلیمانی شهید شده! مثل برق گرفته ها از خواب پریدم گفت رادیو گفته باورم نمیشد. تا دوهفته فقط اخبار میدیدیم تو خونه هیچ شبکه ای نمیزدم دلم وای نمیستاد1 خیلی بد بود!

    نمیدونم چی بگم از بس حرف توی دلمه وذهنم فقط از بیخیالی یهعده متعجبم. میدونی بیخیالی رو حالا هیچی ولی اینکه فحش میدن و بعضی از خود مردم خوشحالن رو درک نمیکنم. واقعا حق قهرمان ملی اینه؟!

    پاسخ:
    اوهوم...
    منم اصلا نشنیده بودم که چطور شهید شدن... فقط خبر رو خوندم و ماتم برد...

    واقعا نمیدونم چه جوابی باید بهشون داد! اون دخترهای ردیف پشتی رو هیچوقت فراموش نمیکنم...
  • علیرضا گلرنگیان
  • سلام

    واقعاً حیف شد که نمازجمعه نرفتید.

    نمازجمعه نبود که، روز حشر بود!

    قبرها باز شده بودن و همه شکل و قیافه ی اومده بود: حزب اللهی، ضد انقلاب و...

    امام جمعه رفت بالا و تا شروع کرد به حرف زدن بغضش شکست، ناگهان بغض همه شکست و زلزله ای به پا شد...

    + من هم خواب بودم. همه خواب بودیم.

    پاسخ:
    علیک سلام

    من تهران نیستم که!
    اگه می رفتم هم نمازجمعه ی شهر خودمون بود
    اونجا باز هم دل پیدا میشد...


    من خیلی دور بودم...

    سلام

    فعلا فقط یک بار آسمون رو سرم خراب شده، انقدر که سرم و نمیتونستم بلند کنم از فشار.

    کوچه ی پشت دانشگاه تهران وقتی بالاخره بغضشون بعد چند تا فراز نماز شکست و ما هم به خودمون اجازه دادیم عین یتیما فقط زار بزنیم. خب بد بود، میدونی؟ برای چند دقیقه هی خوندن نماز قطع میشد و صدای گریه هامون بلند میشد میرفت تو میکروفون ها و از بلندگو ها، تقویت شده و بلند تر پخش میشد رو سر خودمون. بعد از حجم این همه سر و صدا و ناله و گریه و فریاد و ستم روا شده، حس میکردی آسمون رو سرت داره خورد میشه. و نهایتا این تویی که تروریستی... ظالمی، مستحق تیکه پاره شدن و مردنی. این تویی که جنگ و شروع کردی این تویی که حقته و این تویی که باید دهنت و ببندی چون اونا تشخیص میدن جهان سومی هستی و این تویی که باید بری التماس کنی که بهت رحم کنن و کوتاه بیای و پای قرارداد هاشونو امضا کنی. و این تویی که غرورت رو حراج گذاشتن و چیزی نمیگی.

    اون خون دل دسته جمعی اون روز، سنگین ترین و دلچسب ترین خون دل عمرمه احتمالا. هممون بودیم و این "هممون بودیم" ه خیلی ناب و قشنگ و غرور برانگیزه. همونطوری که حاج قاسم دوست داشت.

    پاسخ:
    علیک سلام

    حسرت این خون دل... حسرت اون آسمون رو سر خراب شدنه... تا آخر عمر باهام می مونه

    اگه امتحانات لعنتی نبود حتما پا میشدم میومدم تهران...

    هی...

    اونجا بودی سین

     دقیق تر نگاه کن آسمون رو سر توام خراب شده. من خودم نمیدونم چی شد که اجازه دادن برم.

    ولی حجم و شور آدمای اونجا خیلی بیشتر از تعدادشون بود. خیلی.

    نمیخواستم حسرت برانگیز بنویسم یا پز بدم. ببخشید. چون عملا دستی تو اونجا بودنم نداشتم و فقط خواست خدا بوده و دستش درد نکنه. همون خواست خدا باز این بوده که تو اونجا نباشی. پس حسرت نخور :))♡ هرچند میفهمم راحت نیست..

    پاسخ:
    امیدوارم... امیدوارم اون لحظه ها تموم نشه برام... دلم خالی نشه یه وقت...

    ببخشید منم یکم حسودم :دی
    خوشا به سعادتت خواهر :)
    شما  بودی انگار منم بودم :)
  • میماجیل ‌‌
  • سلام.

    همیشه برام جالب که مردن یه آدم خیلی مهم‌تر از مردن آدم‌هاست. کشته شدن یه آدم مهم‌تر از کشته شدن آدم‌ها. ینی یک بیش‌تر از هزاره و من نمی‌دونم چرا!

    پاسخ:
    علیک سلام 
    می دونید راجع به اینکه به صورت کلی آیا یک نفر ممکنه مهم تر از چند نفر باشه یا نه میتونیم خیلی بحث کنیم... اینکه موقعیت هایی هست که یک بیشتر از هزار باشه یا نه...
    اما اینجا اصلا نیازی به پیش کشیدن اون بحث نیست
    هرکسی که میگه جون اون آدم ها مهم نبوده و نیست بیخود میکنه! 
    قطعا اهمیت خیلی زیادی داشته و داره
    و مطمئن باشید من شخصا سر این ماجرا حسابی شاکی ام
    دو برابر شما شاکی ام
    چون هم درد از دست دادن هم وطن هام و نخبه های کشورم مطرحه
    هم اینکه سایه انداخته روی قضیه ای که واقعا هیچ ربطی بهش نداره
    به لطف بعضیا سایه انداخته رو اسم کسی که... 

    البته فرداش.

    ان شاءالله.

    پاسخ:
    :)
  • میم مهاجر
  • من در ارتباطاتم اهل مسامحه ام

    در عین حفظ مواضع،اختلافات سیاسی و اعتقادی باعث نمیشه که دایره ارتباطیم محدود به همفکرهای خودم باشه

    ولی ماجرای شهادت سردار جایی بود که خیلی قاطع خط کشیدم رو بعضی از اطرافیانم و برای همیشه حذفشون کردم

    وقتی که ما غرق در ماتم بودیم و گفتن چرا واسه یه قاتل آدم کش عزا گرفتید...

    شگفت زده شده بودم! 

    این رفتارها خیلی سنگین تر از فاجعه ی رخ داده بود

    یعنی کاملا حس می کردم با بنی اسرائیل طرفم، دیگه چه اتفاقی با چه وضوحی باید رخ می داد که حق عیان بشه؟! 

    و البته در کنار این دلم نسبت به یه عده نرم تر شد، انقدری که خلاف تصورم محزون شدند تو اون برهه و حس می کردم ما می تونیم اشتراکات خیلی بیشتری داشته باشیم

     

     

    پاسخ:
    حذف کردن در مقابل واکنشی که اگه من بودم نشون میدم خیلی متمدنانه است :/
    این جرفشون دیگه آخر... لاالله الا الله!

    خیییییییییلیییییییی!

    اوهوم...
  • نسیم بهاری
  • اون شب که سردار رو شهید کردن خواب یه نفرو دیدم ،یکی که وجود خارجی نداره اما همیشه برام قهرمان بوده درست مثل سردار. خواب دیدم با هم داریم توی ساختمان های متروکه خراب شده با یه سری آدم میجنگیم تنها نبودیم خیلیا بودن...بعد از اینکه جنگ خوابید همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد بعد از اینکه خطر گذشت رفتم دنیال قهرمانم...دیدم وسط یه میدان بلوری روشن وایساده زمین خاکی نبود بلوری بود، از اون بلور گلای شقایق بیرون آمده بودن نه یکی نه دو تا هزاران هزار! اونم وسطشون وایساده بود،پلاکی که گردنش بود با باد تکون میخورد...برگشت سمتم خداحافظی کرد،من باورم نمیشد چرا باید خداحافظی می کرد؟مگر می خواست بره؟پرسیدم خداحافظی چرا؟ خندید گفت دارم میرم افتادم گریه می گفتم نرو حق نداری بری! بازم خندید گفت گریه نکن لبخند بزن و قوی باش. بعد برگشت و رفت بین شقایقا ناپدید شد،حالم خیلی بد بود سرم گیج میرفت و تب داشتم توی حال خودم نبودم...وقتی برگشتم پیش بقیه همه داشتن از مرگش صحبت میکردن...اینکه رفته... اونجا از هوش رفتم و توی دنیای واقعی بلند شدم دیدم واقعا تب کردم و حالم خیلی بده،حتی نفسم بالا نمیومد به خودم گفتم خواب بود فاطمه خودتو جمع و جور کن چیزی نیست. رفتم آب زدم صورتم اومدم بیرون از اتاقم دیدم مامان و بابام هم بیدارن همش داشتن از این حرف میزدن که یکی شهید شده یکی رو کشتن اصلا دوست نداشتم سوالا بپرسم ولی پرسیدم کی شهید شده؟ بابام گفت سردار سلیمانی...هر چی تلاش کرده بودم اشکام رو نگه دارم هر چی تلاش کرده بودم حالم خوب بشه همشون دود شدن زدم زیر گریه و فقط نشستم جلوی تلویزیون اون که رفته بود...درست مثل قهرمانم و حتی بسیار بسیار قشنگ تر، مطمئنم جای خوبی داره ولی یه سوال برام مونده بود اینکه من چی؟ما چی؟اونقدر قوی هستیم که راهشو نه راهشونو ادامه بدیم؟

    ببخشید زیاد حرف زدم بازم بهش فکر می کنم گریه ام می گیره

     

     

    پاسخ:
    واکنش های من بعد از خوندن این کامنت:

    1- بغض

    2- حیرت

    3- بغض

    4- بعد مردم به من میگن خواب های خاص می بینم!

    5- میگم اگه این خاطره رو میفرستاد واسه مسابقه ی وقتی که سردار دلها آسمانی شد حتما برنده میشدها

    6- بغض
  • میماجیل ‌‌
  • مسئله‌ی من همین دیدن یک نفر ارزش‌مندتر از هزار نفره. اشاره‌ی موضوعی به چیز خاصی نداشتم.

    پاسخ:
    خب...

    ببینید نظر شخصی ام رو میگم
    دو چور میشه به قضیه نگاه کرد
    1- شدیدا منطقی و به دور از احساسات
    2- شدیدا احساساتی و به دور از منطق

    یعنی حالت های دیگه ای هم میشه ولی وقتی این دو نگاه رو داری می بینی که آره یه نفر مهم تر از هزار نفره
    حالا ممکنه این نتیجه رو بر اساس سودی که برای مردم و جامعه و بشریت داره و تاثیر گذاری همون یه نفر در تاریخ بگیری
    یا بر اساس علاقه ای که بهش داری و اهمیتی که برای شخص خودت داره

    نمی دونم کدومش درسته...
    ولی می دونم وقتی مورد اول و دوم باهم یکی میشن ترکیب خیلی محکمی ایجاد میکنن. وقتی یه نفر هم واقعا مسیر تاریخ رو عوض میکنه و توانایی این رو داره که دنیا رو تغییر بده و هم تو بهش علاقه و ارادت داری. شاید هم اصلا علاقه ای که بهش داری به همون علته. 
    نمی دونم...

    ربطی به کشور ما و دین ما هم نداره ها
    کلا یک با یک برابر نیست
    مثل همون ضرب المثل که میگن « که ز زانو تا به زانو فرق هاست... »
  • ریحانة السادات
  • الی منم نمی خواستم حسرت برانگیز بنویسم... 

    به قول بلوبل بغض  آقا برای منم... 

    اصلا همه اینایی که بلوبل گفت :)

    خلاصه ببخشید نمی خواستم دل کسی رو بشکونم و اصلا من کی ام... 

    پاسخ:
    ای بابا...
    غصه نخورید دخترها
    من احوالاتم نوسانیه گاهی وقتها حسادتم گل میکنه... به بزرگی خودتون ببخشینم

    بهتر بود میگفتم غبطه میخورم...
    و خوشحالم که از دوستهای منم اونجا بودن...

    :)
  • نسیم بهاری
  • اصلا از همچین مسابقه ای خبر نداشتمD:

    بغض نکن بیا بغلم 3>

    پاسخ:
    جیف شد

    تو هم بیا بغلم آیریس جان...
  • نسیم بهاری
  • "_بغل_" /(*_*)\

    پاسخ:
    - سرخ می شود - 
    :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.