«شهادت» از منظر سین دال
مستقیم می روم سر اصل مطلب. به نظر من شهادت « عملی قهرمانانه و فداکارانه که پاداش بزرگی نزد خداوند در پی دارد» نیست. شهادت اصلا کار نیست! نمی بینید فعل شهید شدن هیچ فاعلی ندارد؟ مثل... مثل درمان شدن. مثل خوشحال شدن. اینکه مسند یک فعل شده ای دلیل نمی شود که در آن لحظه کاری کرده باشی! تو فقط نقش مفعول جمله ای را بازی کرده ای که فاعلش غایب است. همین! حالا قهرمانانه شاید، آن هم بخاطر اینکه تعریف قهرمان خیلی وسیع و جامع است، اما شهادت فداکارنه هم نیست!
شهادت خودش یک پاداش است. برای عاشقی که سال ها در هجران معشوقش درد کشیده و بی تابی کرده چه پاداشی بزرگ تر از وصال؟ وقتی معشوقت مهربان ترین عالم و زیبای مطلق باشد و این جسم خاکی لعنتی حائل میان تو و او، خب وصال مترادف می شود با مرگ!
اصلا... مگر نه اینکه با مرگ بر می گردیم پیش کسی که بیش تر از همه دوستمان دارد و بیش تر از همه دوستش داریم؟ مگر نه اینکه رسول خدا( صلی الله علیه و آله و سلم ) می فرمایند: «هر کسی با شخصی که به او علاقهمند است محشور میشود...» ؟ حال بگذریم از این بحث که آن شخصی که بیش از همه دوستش داریم خود خداست یا پیغمبرش یا از اطرافیان خودمان یا... حرفم این است که بعد از مرگ دیگر غصه ی زوال پذیری را نخواهیم خورد. تا ابد الدهر ور دل محبوبمان می مانیم. ( حالا باید امیدوار باشیم بعدها وقتی چهره ی حقیقی اش نمایان شد از انتخابمان پشیمان نشویم و یک دفعه به خودمان نیاییم ببینیم جهنمی درست کرده ایم برای خودمان!). شاید اصلا تمام طول زندگی فرصتی باشد که برای یارکشی به ما داده اند!
داشتم چه می گفتم؟ آهان، شهادت هم یک جور مرگ است دیگر! اما نه هر مرگی. راستی مردن چه جور فعلی است؟ «یک نفر مرد»... یک نفر را اینجا فاعل حساب می کنند، نه؟ هرچند به نظر من غلط است. مردن خیلی کلی تر از این حرف هاست. نوع مرگ باید مشخص باشد. «یک نفر خودش را کشت
» واضح تر است. آن شخص خودش به اختیار خودش این کار را انجام داده. یک دفعه وسط بازی پریده و قوانین را به هم زده. چرا؟ چون بازی سخت شده بوده؟ درک می کنم اما... اسمش جر زنی است دیگر! حالا این کار سودی هم برایش دارد...؟
شهید شدن کار نیست. مرگی است که خود خدا برایت رقم می زند. خود خدا در ابدیت را برویت باز می کند. وصال اینطوری قشنگ تر است. نیست؟ وقتی از جانب معشوق فراخوانده شوی... وقتی آغوشش برایت باز شود... خودتان دوست ندارید یک روز بتوانید بگویید « با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن...»؟
شهید شدن کار نیست. اما به شهادت رسیدن کار است. این شخص عملی را انجام داده. دویده و زحمت کشیده و عرق ریخته تا به این توفیق دست پیدا کند. مثل بیماری که خودش را به پزشک می سپارد و توصیه های او را گوش می کند تا درمان شود. پروسه ی درمان و رها شدن از قفس بدن به اندازه ی درمان تمام بیماری های صعب العلاج طولانی است. یک عمر طول می کشد. اما خب، اگر در مسیرش قرار بگیری خوب شدن حالت تضمینی است. اصلا شهادت همین است! بعد از یک عالمه دور چرخیدن و یللی تللی همراه با چرخ فلک بالاخره راهت را پیدا می کنی و می ایستی همان جایی که باید. مسیرش طولانی است. خیلی خیلی طولانی است. برای همین خدا دستش را دراز می کند و ادامه ی جاده را برایت قیچی می کند. تا زودتر برسی. تا زودتر در آغوشت بگیرد.
اگر اشتباه می کنم لطفا اصلاحم کنید. من فکر می کنم خیلی ها در جنگ کشته می شوند، بدون اینکه شهید شوند. خیلی ها هم شهید می شوند، بدون اینکه در جنگ کشته شوند. شهادت فقط به جنگ محدود نمی شود. فقط اینکه در آن شرایط اسفناک و خطرناک همه چیز محسوس تر است. شاید بخاطر خلوص و صداقتی باشد که در فضا منعکس می شود. همه چیز آنجا راحت تر دیده می شود. ترس، شجاعت، جاه طلبی، بی رحمی، مروت و جوانمردی... عشق بازی هم از این قاعده مستثنی نیست. وگرنه مسیر درست الزاما همیشه جهاد نیست.
عجب اشتباهی کردم! جهاد یعنی تلاش؛ تلاش برای بندگی، تلاش برای آدم خوبی بودن. پس چرا، مسیر درست الزاما همیشه جهاد است! بدون تلاش که موفقیتی به دست نمی آید! باید می گفتم جهاد الزاما در میدان جنگ نیست. می تواند باشد و می تواند باشد. هرچند، از آنهایی که جنگیدن را مطلقا بد و تاریک و عملی ناپسند می دانند هم گله دارم...
تصور کنید نشسته اید پای تماشای یک فیلمی سینمایی. جوان برومند و خوش هیکلی به نام جک به زن زیبا رویی به نام کاترین عشق می ورزد. در رابطه اشان فراز و نشیب هایی را طی می کنند. اوایل غیر مستقیم و بعد کاملا رومانتیک و رو در رو به هم ابراز علاقه می کنند. اواخر فیلم که می رسد آدم بده کاترین را می دزدد. یا شاید او را گروگان می گیرد. جک هر خطری را به جان می خرد تا کاترین را نجات دهد. آنتاگونیست و پروتاگونیست با هم رو در رو می شوند. به سان فیلم های وسترنی شهر در سکوت فرو می رود. وقت دوئل است. هفت تیرهایشان را آماده می کنند. آدم بده خنده ای شیطانی سر می دهد. سر اسلحه اش را بر می گرداند و به قلب کاترین شلیک می کند. صحنه حرکت آهسته می شود. جک همانطور که شوکه شده و دارد نههههههههه را خیلی کشیده فریاد می زند خودش را جلوی کاترین می اندازد. سپر معشوقش می شود. بجای او تیر می خورد و بعد از لحظاتی کاملا احساسی که تماشایش برای گروه سنی زیر۱۸ سال مجاز نیست جک در آغوش کاترین می میرد.
خب! فیلم تمام شد. آیا هیچ بیننده ای بر می گردد که بگوید جک خودخواه است؟ یا اینکه ذره ای انسانیت در وجودش نیست؟ اگر کاترین را دوست داشت او را تنها نمی گذاشت؟ چرا این حرف ها زده نمی شود؟ چون تمام قصه در یک قاب جا شده. مثل حقیقت نیست که! در دنیای واقعی مگر از این عاشقانه ها کم داشته ایم؟ جوانی با همان تیپ و همان قد رعنا اگر نامش محمد باشد و ایرانی، به نظرتان کمتر از خارجکی ها به نامزدش سیمین عشق می ورزد؟ فقط مشکل فاصله مطرح است و یک دوربین به خودی خود از نشان دادن همه چیز کنار هم ناتوان! آدم بده این بار نیامده دست سیمین را بگیرد و او را با طناب به صندلی ببندد و اسلحه را روی شقیقه ی دختر بی نوا بگذارد و محمد را تهدید کند. اصلا دوره ی اینطور تهدید ها گذشته. بگذریم از بحث جنگ نرم که خطرناک تر است و... همین جنگ های سخت و خون ریز را که نگاه کنیم می بینیم از راه دور می نشینند و موشک هایشان را می فرستند، تانک هایشان را می فرستند، ارتششان را می فرستند.
آن محمد نام اگر عقل در کله اش باشد نمی نشیند و صبر کند که آدم بده دستش به خانواده ی او برسد. می رود خط مقدم. خودش را می اندازد جلوی گلوله ها. تا سیمین تیر نخورد. که خانواده اش در امنیت باشند. فاصله اشان چند صد کیلومتر است. هیچ دوربین لعنتی نیست که قابی به این بزرگی داشته باشد؟! اگر میشد حتما می دیدید که راستای آن تیر قلب سیمین است. سناریو کاملا یکسان است. فقط این بار هیچ دست نوازشگری موهای آشفته ی محمد را از جلوی چشمانش کنار نمی زند و گونه اش را نمی بوسد و پیاز داغ غصه را زیاد نمی کند و اشک را در چشمان مخاطب نمی نشاند.
حال محمد در جنگ کشته شده. آیا شهید به حساب می آید؟ دقیق نمی دانم. فکر نکنم هیچکس جز خود خدا بتواند نظر قطعی بدهد. فقط اوست که از ته توی قلبمان خبر دارد. این ماجرا را تعریف کردم چون دوست ندارم بشنوم دیگر کسی شهدا را خودخواه بخواند. یا بگوید آنها به فکر زن و بچه ی خودشان نیستند!
می دانید... فکر نمی کنم هیچ محمدی بخاطر فقط یک سیمین حاضر شود از زندگی راحتش بگذارد و برود به جنگ. راه های دیگری هم برای نجات سیمین هست به هر حال! او به یک عالمه سیمین دیگر فکر می کند. به لیلی های دیگری، شیرین ها و... حتی به اصغر آقای قصاب هم فکر می کند! به مشدی سلیمون که دم ورودی بازار حجره دارد... همه که توان مستقیم جنگیدن را ندارند. محمد نه فقط بخاطر معشوق خودش که برای معشوق همه ی آدم های دیگر کشورش می جنگد. هر کدامشان را که بتواند نجات بدهد نجات می دهد. دوستی نوشته بود :« یادمون دادن مرگ برای کشور چیز ارزشمندیه. که کشور بالاتر از خانواده است....» حرص می خورم از این حجم سوتفاهم! نه عزیز من! کشور اگر تکه زمینی خاکی باشد که ارزشی ندارد! کشور اینجا مجاز از همه ی خانواده هایی است که در یک منطقه زندگی می کنند. همین! آن درسی که شهدا سعی کردند به ما یاد بدهند ( یا بهتر است بگویم خودشان یاد گرفتند و رفتند...) این است که فقط خانواده ی خودت مطرح نیست! اینکه تو انسان هستی و همه ی انسان ها به هم وصل اند، همه مخلوق یک خدا هستند، همه لایق دوست داشته شدن و احترام اند، لایق خانه و سر پناه و امنیت داشتن اند، لایق زندگی کردن اند!
حالا چرا گفتم همه ی آدم ها و نگفتم همه ی هم وطن هایت؟ چون واقعا موضوع همین است! این دسته بندی ها و مرزبندی را کرده ایم که چی؟ که به گروه های کوچکتری تقسیم شویم و آدم های داخل گروه راحت تر بتوانند هوای همدیگر را داشته باشند. که بهتر از پس اداره ی امورات مشترکشان بر بیایند. وگرنه آن طرف مرزی ها هم آدم اند! حتی اگر اوضاع طوری پیش برود که آن طرف مرزی ها قصد جانمان را کنند و فریاد بزنند که تا دو هفته پایتختان را اشغال می کنم و با تانک هایم از روی جنازه ی شهر هایتان رد می شوم، یا اینکه اسلام ما را کفر بخواننده و در قفس زنده زنده بسوزانندمان، بازهم آدم اند! بازهم برای جنگ قاعده و قانونی هست که حق آدمیت آنها پایمال نشود. خودم هم دقیق نمی دانم چه کسی تا چه حد به این قوانین پایبند بوده و چه کسی نبوده. فقط می دانم این قانونی است که دین اسلام نوشته.
چقدر دور شدیم از مبحث شهادت! آخر می دانید... ربط جنگ و شهادت فقط در این است که آنجا همه چیز عینی تر است. همین! حتی درمورد کسی که در طول جنگ شهید می شود، این به درجه ی شهادت رسیدن می تواند قبل از جنگ اتفاق افتاده باشد یا بعد از آن. هر طور که بوده خدا او را نشان کرده بوده، برای نشان دادن لبخندش به او. اصلا معنی شاهد بودن همین است دیگر، نه؟
چون شهید یا در تمام طول زندگی یا همان اواخر دقیقا همان طوری بوده که خدا می خواسته. انسان بوده! خدا ما را انسان افریده پس انتظار ندارد چیزی جز این باشیم. شهید مثل آن دانش آموزهای عزیز دردانه ای است که معلم وسط امتحان برگه اش را می گیرد و می گوید :« تو نمیخواد بقیه ی سوالات رو بنویسی، می دونم نمره ات بیسته.»
در آخر فقط یک جمله می گویم. شهادت قداست دارد، حواسمان باشد مرزهای تقدس زدایی را تا کجا پیش می بریم.
- ۹۹/۱۰/۱۱

چقدر خوب توصیفش کرده بودی ((=
ولی می دونی ، به نظر من هم هر آدمی شهید نمیشه ، یعنی شهادت چیز الکی ای نیست ... تو یه کتابی خوندم که اگه قرار باشه شهید بشین کار هایی که انجام میدین زمانش رو عقب جلو میکنه ...
خود شهید ها هم با هم کلی فرق دارن ، مثلا میگن کسایی که تو آب شهید شدن یه جورایی انگار مقامشون بالاتره (=
نمی دونم ، یه چیزی میخواستم بگم ولی نمیدونم چی بود :/
منم میخوام شهید شم ×___×